تبليغاتX
...کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
...کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
... میخواهیم اسرائیل را نابود کنیم انشاالله

از قدیم گفتن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

این ملعون باعث شد امام هادی ما ، غریب تر از هر غریبی الان زبانزد مردم دنیا باشه و همه دربارش حرف بزنن و فکر کنن و ...

خدای بزرگی که حقانیت حسین (ع) رو در اونگونه شهادت حضرت قرار داد ، اشاعه و ترویج دین و ائمه اطهارش رو هم به دست دشمنان همین بزرگواران قرار میده .

در زیر شعری که شاعر جوان مسعود یوسف پور یکی از طلاب حوزه علمیه مشهد در پی اهانت به ساحت مقدس ائمه هدی سروده است ، آمده است . تقدیم به همه عاشقان آن حضرات ...

چه کسی گفته است شاهینی؟

تو همان زاغ زشت بی دینی

زاغکی در لباس انسان ها

دلقکی در میان رپ خوان ها

نظر حق شده به تو چپ چپ

آبروی تو رفت با این رپ

کافی است این همه کلام گزاف

دهنت را ببند و شعر نباف

این که توهین نمودی اش ای پست

دهمین حجت خداوند است

دهمین نورعالمین است او

پسر شاه کاظمین است او

امپراتور ملک دلها اوست

ما همه نوکریم… آقا اوست

جلوه اش جلوه ی رسول خداست

پرچمش نیز تا ابد بالاست…

مقتدای همه ست این آقا

پسر فاطمه است این آقا

إهدنای نماز های من است

انتهای فرازهای من است

نوه اش منجی جهان مهدی است

حضرت صاحب الزمان مهدی است

صبح خورشید و شام مهتاب است

چه کسی گفته صاحبم خواب است؟

کور دل این تویی که در خوابی

روی از این شام برنمی تابی

حکم تو تا همیشه خاموشی است

خوابت از نوع خواب خرگوشی است

گنبد پاک هشتمین خورشید

این چنین نیست ای خبیث پلید

نیست این عکس در تصور من

گنبدش را ندیده ای حتما !!

گنبد شاه من ز جنس طلاست

شرف الشمس عالم بالاست.

الغرض، بغض من کماکان هست

در دلم کینه‌ی فراوان هست…

عشق ما ریشه‌دار و بنیادی است

تا قیامت امام مان هادی است.


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 توسط مهدی خیرخواه مرقی

بار دیگر عبای بوسفیان

روی دوش معاویه افتاد

 سب حیدر  مرام منبر شد

 احترامش به حاشیه افتاد

 

 از قدیم رسم جاهلان بوده

 قهقهه بر عقیدۀ مردم

 در بساط سقیفۀ امروز

 قرعه افتاده بر امام دهم


 امتداد امیه و مروان

 با نقابی به اسم آزادی

 حرف شیطان خریده و کرده

 هتک حرمت به محضر هادی


 نانجیبی امام هادی  را

 هدف تیر ناسزا کرده

 و نمک خورده های ایران را

 خجل از حضرت رضا کرده


 مثل هیزم به دست یثرب شد

 سینه را داغ تازه زد، اما

 بر حریم امام خوبان، دست

 بی وضو بی اجازه زد، اما


 غافل از اینکه لحظه ای ما دور

 نشویم از کلام و سیره او

 جان خود هدیه می کنیم پای

 مکتب جامعه کبیرۀ او


 کوری چشم دشمنان باید

 بنده ای خوب و متقی باشیم

 از امام زمان مدد گیریم

 تا ابد رهرو نقی باشیم

 

بر وهابی و وهابی صفت و بهایی و بهایی صفت لعنت

اجرک الله یا صاحب الزمان


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 توسط علی صفاری

گلوله ای که سهم پیشانی علی اصغر شد 

test

از سنگر زدم بیرون، از شیار خاکریز وارد کانال شدم. همیشه موقع رفت و برگشت، قدم هایم را می شمردم. هر ده قدم یک گلوله، یک خمپاره، یک تکان شدید، نقشه خیالم را بهم می ریخت.

تا می رفتم دوباره ذهنم را جمع کنم. فکر کنم. دوباره زمین زیرپایم می لرزید.

من دوباره فکرم را از نو، سر می گرفتم. فکر می کنم و می روم، نه خمپاره ای، نه گلوله ای، می رسم خط کمین. «شعبان صالحی» فرمانده گروهان یک، «رسول کریم آبادی» آچار فرانسه گروهان، «علی اصغرنبی پور سید کلائی»، بردار مصلحی، من همشهری علی اصغر نبی پورهستم. آمل...

بچه ها تکیه داده اند به دیواره سنگر کمین، لمیده اند. رسول کلاه آهنی اش را گذاشته نوک اسلحه کلاشینکف، دارد به قناسه چی های عراقی نشانه می دهد، می خنده و میگه. نوچ. خبری نیست. یا کور شدند. یا دور شدند. یا یک خبرهای هست. می گویم:

من برای همین آمدم. آقا یحیی، سفارش کرده که بیام اوضاع را ببینم چه خبره، احساس درونی من می گه، فردا عراق تک می کنه.
 
اصغر، رسول، شعبان، برادرمصلحی می خندند.رسول می گوید:

کشفیات کردی. نه اینکه ما از سر شب منتظریم.گفتیم تو بیای. نه اینکه تو نماینده گردان یارسولی. یک لحظه بروی همین چهل پنجاه متری، تو سنگر کمین عراقی ها، سوال کنید که چه وقت قراره تک کنند. خاطر جمع بشیم.

شعبان صالحی گفت: نه، خارج از شوخی، امشب خیلی ساکت شده و من دلواپسم. برویم یک گشتی بزنیم، ببینیم چه خبره، تا نزدیک صبح عراق حتی یک گلوله هم شلیک نکرد.
 
نزدیک نماز صبح بود، بلند شدم، رفتم یک گشتی توی کمین ها بزنم، کمی آن سو تر، یک کمین دیگر بود، رفتم داخل سنگر کمین؛ شعبان نائیجی و جواد سعادت و حسین برومند و علی فتحی و بردار حبیب نشسته بودند.سلام کردم و نشستم، حبیب بلند شد، با یک تمنای خاص گفت: سعید جان من را ببر عقب، یک مرتبه بچه ها زدند زیر خنده و حبیب دستم را گرفت برد بیرون سنگر کمین توی کانال.

گفتم: چی شده حبیب؟

گفت: سعید من به دلم افتاده صبح عراق تک می کنه، باید من را با موتورت ببری عقب، یک کاری دارم انجام بدم، برمی گردیم.

گفتم: گیر دادی ها، نمیشه، عراق کجا بود حمله کند، حالا بگو اصلا خط اول چه خبره. نگفتم پیاده ام.

گفت: من را ببر، من باید برم عقب و برگردم. فردا سعید عراق تک می کنه، بخاطرش شاید من شهید نشم، شهید نشم حال تو می گیرم، من را ببر، تازه متوجه منظورش شدم.

گفتم: بیخیال، تو شهید بشو نیستی. از حبیب اصرار، از من انکار، حبیب ناراحت شد و من رفتم کمین رسول شان، نماز را خواندیم، دیگه صبح شده بود، نگاهی کردم به ساعت، بیاد مریم افتادم، هر بار که به ساعت نگاه می کردم، یاد مریم می ریخت توی دلم. عقربه ساعت داشت می رفت روی هفت صبح.

شعبان صالحی گفت: ساعت چنده؟
 
گفتم: هفت.

یک مرتبه آتشبار دشمن آغاز شد، صد تانک، صد تیربار، هزارکلاشینکف، صدخمپاره، یک جا شروع کردند به آتش، وجب به وجب خمپاره و گلوله، آنقدر آتش دشمن سنگین شد، قدرت و تعادل ما بهم ریخت...مثل وقتی که صبح از خانه زدی بیرون، هوا بهاری، ناگهان رعد و برق و یک باران نیستانی و تو نمی دانی به کجا پناه ببری.

متحیر شدیم.

نبردی سخت شروع شد.

با تمام توان مواضع ما را می کوبند. از طرفی ما بین خط اول خودمان، روبروی دشمن، یک سد آهنین هستیم، تا نتوانند به راحتی خودشان را به خط اول ما که گردان یا رسول موضع گرفته برسانند. جنگی سخت، که در تمام سال های حضورم در جبهه، چنین آتش سنگینی را هرگز من ندیده ام. زمان را از دست داده ایم.

هوا گرم و سوزان، شرجی هوا، بوی گوگرد، نفس گیر می شود. شب قبل گردان به بچه ها هر کدام یک آب میوه می دهد، من و اصغر نبی پور سهم خودمان را نخوردیم، چون قدری گرم بود، گذاشته بودیم، توی کلمن یخ، توی اوج گرما، فردایش تگری و سرد نوش جان کنیم. نزدیک های ساعت ده صبح بود. توی سنگر درگیری.

همراه رسول و شعبان صالحی و اصغر نبی پور، سخت با عراقی ها درگیریم، نوبت به نوبت آرپیچی می زنیم، تیربار، کلاشینکف...

می خواهیم مانع عبور دشمن بشویم، در وسط آن درگیری و آتش سنگین دشمن، زیر آن گلوله باران، به شوخی به اصغر نبی پور گفتم: اصغر جان، با این وضع که عراق دارد می کوبد، درگیریم.

دو طرف ما را هم که قیچی کردند، دارند میان، ما این میانه مانده ایم، اگر عراقی ها منطقه را بگیرند، آب میوه ها می افته دست شان. ما هم اسیر می شویم.

نامردها جلوی چشم ما می خورند. گفتم: بیا، این آب میوه ها را بخوریم، دست این لعنتی ها نیفته. این را گفتم و بلند شدم رفتم سراغ کلمن یخ، آب میوه را بیارم که چهارنفری با هم بخوریم، داشتم در کلمن یخ را باز می کردم، اصغر نبی پور ایستاده بود روی سرم، کلاشینکف را عمود گرفته روی دهنه کلمن.

گفت: سعید مفتاح، من نمی گذارم این آب میوه ها خورده بشه.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: همین که گفتم. حق نداری دست بزنی.

گفتم: اصغرجان همه بچه ها آب ميوه سهم خودشان را خوردن، دیدی که این سهم خودماست، من و تو، مگه قرار ما این نبود بزاریم سرد بشه، امروز که هوا گرم شد بخوریم.

دستم را بردم داخل کلمن، یک قوطی را بیرون آوردم. گفتم: بیا این سهم تو. با دست دیگر همین طور که نگاهش می کردم، قوطی دیگر را بیرون آوردم.

گفتم: این هم سهم خودم. حق کسی را که ضایع نکردیم. مال خودماست. من سهم خودم را می خوام بخورم. شما همین. حالا یک قوطي توی دست راستم، یکی دیگر توی دست چپ ام، کلاشینکف توی بغلم.

منتظر پاسخ قطعی اصغرنبی پور هستم.

گفتم: ببین حق کسی نیست. ما داریم سهم خودمان را می خوریم. حق دیگری را که نمی خوام بخورم. اصغرنبی پور گفت: سعید، امروز روز عاشوراست.

امروز روزی است که امام حسین(ع) در صحرای کربلا تشنه شهید شد. تو چطور می خوای آب میوه سرد بخوری. در صورتی که امام حسین آب نداشت. سعید بیا از این آب میوه بگذر؛ در اوج تشنگی، حرف اصغرنبی پور مثل پتک خورد توی سرم.

قوطي ها از دستم افتاد، کلاشینکف را برداشتم، دنبالش راه افتادم توی سنگر درگیری. هنوز بیست دقیقه نگذشته بود. اصغر نبی پور، بین من و رسول، سه نفری، داریم سخت می جنگیم، من و رسول، کلاه آهنی نداریم، سرمان تا نیمه از سنگر بیرون است، سخت تیر اندازی می کنیم.

اصغر نبی پور وسط ما سه نفر، کلاه آهنی دارد. سرش هم از سنگر پائین تره، قسمت اعظم سرش را کلاه آهنی پوشانده است. جوری که لبه سنگر با لبه پائین کلاه آهنی برابر است.

کور سوئی دارد و از زیر لبه کلاه آهنی می بیند و می جنگد. تک تیراندازها، تک تک می زنند، گلوله قناسه و سیمینوف، ازکنار گوش مان، ویزززز، می گذرند. تیری که قسمت پیشانی هر کسی که باشه، خدا آن پیشانی آن شخص را نشانه بکند، که باید شهید بشود، گلوله سهم پیشانی همان شخص می شود.

برای پروانه شدن و پریدن به آسمان. سخت می جنگیم، ناگهان صدای برخورد گلوله با پیشانی اصغر نبی پور، نگاه می کنیم.

اصغر نبی پور با شدت برخورد گلوله به سرش، به پشت می افتد. تیر درست می خورد وسط دو ابروی اصغر، زیر لبه کلاه آهنی، حفره ای که خون از آن می جوشد، روی گونه هایش شره می کند، دهانش کف می کند، دست می گذارم روی صورتش، خون داغ و جوشان است.

بدنش نرم نرم می لرزد. به همراه رسول بلندش می کنیم. اشک حلقه حلقه از چشم های ما می ریزد، گریه امان از ما می گیرد، من زیر سر و شانه اش را محکم می گیرم، رسول هم نیم تنه اصغر را، کمی آن سوتر توی کانال، صدا زدیم، یک سری از بچه های امدادگر را که اصغر نبی پور شهید شد.

می گذاریم اش، روی زمین، می بوسیم اش، وداع می کنیم.  با بغض و بیقراری می رویم توی سنگر. اصغر نبی پور پروانه شد. پرید، اوج گرفت به آسمان....

(علی اصغر نبی پور سیدکلائی، متولد: 1347 از سال 62  آمده بود جبهه، دو بار هم از ناحیه گردن، دست و پا زخمی می شود. هر بار که مجروح می شد، هنوز دوران نقاهت اش تمام نشده، برمی گشت به جبهه. نوحه خوانی و مداحی علی اصغر تو جمع بچه های گردان بنام بود.)

....*نویسنده: غلامعلی نسائی*....

NBE-TY-BAB-AM.jpg
شهید تیموری از بابل و شهید علی اصغر نبی پور از آمل



نوشته شده در تاریخ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 توسط سید میثم

امام رضا عليه السلام: «مَنْ رَضِيَ شَيْئاً کَانَ کَمَنْ أَتَاهُ».
هرکه از کاري راضي باشد مثل کسي است که آنرا انجام داده
  همانطور که اطلاع دارید:
از حدود چند ماه قبل گروهي اندک در فضاي مجازي جرياني را با هدف توهين و هتک حرمت به مقام والاي حضرت امام هادي عليه السلام به راه انداختند و عده‌اي جاهل و گمراه نیز به دنباله روي از ايشان پرداختند. اين افراد با توهين به جايگاه رفيع ولايت و امامت و با رواج توهین‌ها و دروغ‌ها و نسبت‌های زشت و ناروایی که دل هر انسان آزاده‌ای را به درد می آورد، سعي در کم رنگ کردن تلألو انوار الهي اهل بيت عليهم‌السلام داشته و هم‌چون يزيديان دست شيطان را به نشانه‌ بندگي بوسه زده‌اند. 
در پاسخ به اين جريان موهن، گروهي از شيعيان و ارادتمندان به مقام عظيم‌الشان حضرات معصومين عليهم‌السلام اقدام به اجراي طرح "دهه بزرگداشت امام علي النقي عليه السلام در فضاي مجازي" نمودند که به حق حرکتي تاثير گذار و قابل ستايش بود.
اما اينک پس از گذشت اندک زماني از اين حرکت ارزشي، بار ديگر يکي از ايادي شيطان در حرکتي موهن، با ساخت و اجراي ترانه‌اي به شدت توهين آميز به امام هادي‌عليه السلام ، مجددا بندگي خود به ابليس را به اثبات رسانده و خشم عاشقان اهل بيت عصمت و طهارت را بر انگيخته و قلبشان را به درد آورده است.
  علاوه بر این :
چند روز پیش، یکی از نشریات منتسب به انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران، در يك مقاله سفارشي اقدام به حمايت از خواننده هتاك به ساحت مقدس امام هادي (ع) كرد.که این اقدام تامل برانگیز نیز قلب همه ما را به درد آورد.
   مگر ما مُرده‌ایم؟!

مَن والاكُم فَقَد والَى اللّه‏َ ، ومَن عاداكُم فَقَد عادَى اللّه‏َ ، ومَن أحَبَّكُم فَقَد أحَبَّ اللّه‏َ ، ومَن أبغَضَكُم فَقَد أبغَضَ اللّه‏َ .
هركه با شما دوستى كند با خدا دوستى كرده است و هر كه با شما دشمنى كند با خدا دشمنى كرده است،
هر كه شما را دوست بدارد خدا را دوست داشته است و هركه شما را دشمن داشته باشد خدا را دشمن داشته است. (زيارت جامعه کبيره)
 
*
**
خفاشِ خنّاسِ تیره چشم و سیه دل چه می فهمد روشنی آفتاب پر فروغ هادی(عرا. آن هدایت گری که از  کلامش «جامعه» می ریزد و با گوشه نگاهش «عبدالعظیم» می پروراند. کور دلان پنداشتند که زندانیش کردند اما مگر می توان خورشید را به بند کشید؟! ناپاکان در اندیشه زوالش بودند اما رایت هدایتی را که حق برافراشته باشد، افتادنی نیست.
*
**
خلاصه‌ای از خفاش تیره چشم!
*«شاهین نجفی» خواننده و سازنده کلیپ موهن علیه امام هادی(ع).
* از دوره اصلاحات به راه‌اندازی گروه‌های موسیقی زیرزمینی در رشت و تهران پرداخت.
*یک «همجنس‌باز» است که به سبب اشاعه فحشا و فساد با شکایت شاکیان خصوصی شامل چند خانواده، دو بار در ایران دستگیر شد و سال ۱۳۸۴ از ترس مجازات سنگین کیفری به آلمان گریخت.
*نجفی به سرعت با پسماند‌های گروهک‌های ترویستی مانند «سازمان فدائیان خلق» و «سازمان مجاهدین» پیوند خورد.
*با پیوستن به گروه «تپش ۲۰۱۲» در تجمعات این گروهک‌های تروریستی علیه ایران در شهرهای «استکهلم» در سوئد و «اسن» در آلمان حضور یافت و به اجرای کنسرت در میتینگ‌های منافقین پرداخت.
* در سال ۱۳۸۷ که سازمان‌های مارکسیستی- تروریستی برای گسترش فعالیت‌های خود در دانشگاه‌های ایران می‌کوشیدند، «شاهین نجفی» نیز به همکاری با آنان پرداخت و توسط چند دانشجو در داخل ایران قصد یارگیری برای تروریست‌ها را داشت، اما آن زمان روزنامه «کیهان» پشت صحنه این پروژه را فاش کرد و در ۸ مهرماه ۱۳۸۷ نوشت: «اخيراً برخي از وبلاگ هاي دانشجويي اپوزيسيون با گرايش ماركسيستي، بيانيه‌اي از يك گروه موسيقي با عنوان تپش ۲۰۱۲ منتشر كرده اند كه در آن از راه اندازي كمپين يكصد هزار امضاء خبر مي دهد.
*اين گروه مبتذل خود را متشكل از تعدادي جوان ايراني و آلماني معرفي مي كند... اعضاي اين گروه هدف خود از تشكيل چنين محفلي را تلاش براي جمع‌آوري امضا و ارائه آن در سالروز حقوق بشر (۱۰ دسامبر) به پارلمان اروپا در بروكسل اعلام كرده‌اند تا توجه مطبوعات و رسانه‌هاي بين‌المللي را به شرايط حاكم در ايران و به اصطلاح نارضايتي مردم جلب كند.»
*وقتی شامگاه ۲۷ بهمن ۱۳۸۹ آقای «حسین شریعتمداری» در برنامه گفتگوی ویژه خبری شبکه دوم سیما از همکاری شهید «صانع ژاله» با روزنامه «کیهان» سخن گفت، رسانه‌های غربی چند ساعت را در شوک و بهت ناشی از این خبر به‌ سر بردند و فردای آن روز، جز واکنش‌های سراسیمه، کاری از دستشان ساخته نبود. اما، کمتر از ۱۵ ساعت پس از مصاحبه مدیرمسئول روزنامه «کیهان»، تلویزیون‌های فارسی‌زبان اپوزیسیون برانداز و رسانه‌های کردی‌زبان ضدانقلاب برنامه‌های عادی خود را برای پخش یک «خبر ویژه» قطع کردند و با نشان دادن تیزری تبلیغاتی از یک ویدئو کلیپ (نماهنگ) گفتند «سلطان رپ ایران علیه حسین شریعتمداری می‌خواند!» و برخی از سایت‌های خبری اروپایی نیز تیتر زدند: «ساخت موسیقی اعتراضی توسط یک همجنس‌گرای مشهور درباره مدیر کیهان».
*در همان هنگام، جریان رسانه‌ای «فتنه سبز ماسونی» در سایت‌های «فیس بوک»، «تویتر» و «یوتیوب» صفحات ویژه‌ای را ساختند تا «نماهنگ» این «همجنس‌باز مشهور و سلطان رپ ایران» را به صورت ویژه و در گسترده‌ترین سطح ممکن منتشر کنند.
*آیت الله صافی و آیت الله مکارم شیرازی پس از توهین وی به امام هادی علیه السلام حکم ارتداد این ملعون را صادر کردند.
*وی هم‌اکنون از ترس کشته شدن فراری است.
*وی هیچ وقت نفهمید که:  کی شود دریا به پوز سگ نجس!
اینکه یک خفاش کوچولو! بیاید علیه امام هادی علیه السلام جریان مجازی راه بیاندازد یا آوازی بخواندیا...درست است که دل بچه شیعه ها را به درد می آورد، اما از امام ما چیزی کم نمی شود.
عاشورا را به خاطر بیاوریم. امام حسین علیه السلام
 الان کجای تاریخ است؟ قاتلان او کجا؟ این دیالوگ مختار نامه از قول ابن زیاد ملعون یادتان هست؟ این خون حسین تمامی ندارد.
پس ما به توهین کنندگان بی‌شرم فقط می‌گویم:
 عرض خود می بری و زحمت ما می داری! 
*
مگـــر مــا مُـــرده‌ایم؟!

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 توسط مهدی خیرخواه مرقی

شهیدی که تابوتش باعث شد مادر به زیارت امام رضا(ع)برود

test

رنگین کمان سهم کسی است که تا آخر زیر باران می ایستد. 

*شهید محمد تیموریان؛ فرمانده گردان یارسول(ص) از شهرستان آمل، «لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا» عاشق و دلداه آقا علی ابن موسی الرضا(ع) بود.

محمد قبل از هر عملیات، برای نیروهای گردان یا رسول (ص)، گوسفندی قربانی می کند، عملیات هم که تمام می شد، از خود جبهه، یک راست به پابوسی آقا امام رضا(ع) مشرف می شد. زیارتی می کرد و بر می گشت آمل، مدتی می ماند و دوباره عازم جبهه می شد.

زمستان سال1362 برای محمد اتفاقی افتاد و دیگر نتوانست، به پابوسی آقا امام رضا(ع) برود. این مرخصی دست خالی به خانه می رود.

هنوز چند روزی از مرخصی اش در آمل نگذشته بود، که حاج حسین بصیر می رود خبری از او بگیرد و حال و احوالی هم از پدر و مادر محمد بپرسد. این رسم حاج بصیر بود، از جبهه که مرخصی می آمد، به همه شهرهای مازندران سر می زد و خبری از نیروهایش می گرفت.

سردار حاج بصیر خودش اهل فریدونکنار است، این بار هم در آمل، مهمان محمد تیموریان است. مهمانی که تمام می شود، حاج بصیر به محمد می گوید: دارم راهی جبهه می شوم، انشاءاله، عملیاتی هم در پیش است.

محمد که دلش تمام وقت توی جبهه و صفای بچه های گردان یا رسول(ص) است، دست حاج بصیر را گرفت و او را بوسید و گفت: تنهائی، شرط رفاقت نیست. با هم می رویم.

مادر محمد دلخور شد، گفت: محمدجان تو که تازه از جبهه آمدی، یک چند روزی بمان، بعد برو. محمد که عاشق پدر و مادرش هست، مادر را بوسید، گونه هایش را کاشت، تا مادرش هم او را ببوسد. و هم این که رضایت قلبی مادرش را جلوی حاج بصیر گرفته و راهی بشود.

چند بار که مادر را بوسید، گفت: مادر اجازه بده، این بار را در جوار حاج حسین بروم به جبهه، انشاءاله برگشتم، می برمت به پا بوسی«آقاعلی ابن موسی الرضا(ع)» این حاج بصیر هم ضامن، حاجی لبخندی می زند، محمد دل مادر را تسخیر می کند. مادر می گوید: قول؟ محمد، دست مادر را می بوسد و می گوید: سرم برود، قولی که می دهم نمی رود مادر.

مادر راضی شد و محمد، همراه حاج حسین بصیر عازم جبهه شدند. گذشت و مدتی بعد عملیات بدر آغاز گردید و محمد نتوانست که مرخصی برود، تا قولی که به مادرش داده، برای پابوسی امام رضا(ع) عملی کند.

محمد تیموریان در بیست و سوم اسفند 1362 در عملیات بدر شهید می شود. پیکر محمد در معراج الشهداء اهواز، به طرز عجیبی یک راست به مشهد مقدس می رود، از طرفی هم، خبر شهادت محمد تائید شده، اما پیکر محمد کجاست؟ هیچ کسی نمی داند چه اتفاقی افتاده و مفقود اعلام می شود.

 شهدا را در حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع) طواف می دهند. محمد تیموریان هم توی تابوت، مهمان آقا امام رضا(ع) می شود، تابوش در حرم آقا امام رضا طواف می شود. بعد از طواف و تشیع جنازه، تابوت محمد سرگردان به معراج الشهداء مشهد می رود.

وقتی پیکر محمد در حرم روی دست مردم طواف داده می شود، یک روحانی اهل آمل بنام حاج آقا ابراهیمی که در دستگاه قضائی مشهد مشغول بکار بود و از بستگان محمد بود بود، آنروز نام «محمد تیموریان» را روی تابوت می بیند، اما باورش نمی شد که این محمد تیموریان، همان همشهری و فامیل خودش هست، حتی یک ذره هم شک نمی کند.

 بعد از این اتفاق، چند روی می گذرد و حاج آقا ابراهیمی، ناخواسته دلش هوای شمال را می کند، وقتی آقای ابراهیمی به آمل می آید، متوجه می شود که محمد در عملیات بدر شهید شده و مفقود گردیده است.

فوری به منزل شهید می رود و قصه طواف تابوتی را بنام محمد تیموریان تعریف می کند.

 مادر محمد و خانواده، همراه حاج ابراهیمی یک راست، به مشهد مقدس می روند، همان طور که محمد به مادرش قول داده بود، مادر نیز به پابوس آقا علی ابن موسی الرضا(ع) می آید. سپس برای شناسائی، شهید محمد تیموریان به معراج الشهداء مشهد می روند، مادر وقتی تابوت فرزندش را می بیند، می گوید: این محمد من است، خودش هست، آمده است مشهد تا آن عهدی که با مادرش بسته را وفا کند.

مادر و خانواده همراه پیکر محمد به آمل بر می گردند. دوازده فروردین سال  1363 ، شهید محمد تیموریان؛ فرمانده گردان یا رسول(ص) ، در شهر آمل تشییع باشکوهی می شود .....
 
نویسنده؛ غلامعلی نسائی
منبع: نشریه امتداد

نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط سید میثم


نوشته شده در تاریخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط ابوالفضل

کارت دعوت عروسی شهید اطلاعات عملیات

test

طیبه کلاگر همسر شهید ابوالقاسم کلاگر و خواهر شهید علی رضا کلاگر، طیبه توی طایفه اش، هفت شهید دیده، روی هفت تابوت شیون کشیده، هفت بار، هر خبری که رسیده، هر بار، هفتاد مرتبه، دلش لرزیده، طیبه خیلی سن نداشت، خیلی با شوهرش زندگی نکرده که شهید شده، طیبه خودش می گوید: بار اول که ابوالقاسم آمد خواستگاری ام، سرش را پائین انداخت و گفت: دختر عمو، من مرد جنگ و تفنگ و جبهه ام، من یک مسافرم، زیر چشمی نگاهی کردم و توی دلم گفتم: مسافر بهشت. من دلم بهشت می خواهد. انگار حرف های دلم را شنید! زیر چشمی نگاهی انداخت و گفت: چیزی گفتی دختر عمو.

همان لحظه دلم برایش تنگ شد، همان لحظه به دلم گفتم: با من مدارا کن....

بله را که گفتم، رفت و با یک بسته کارت عروسی برگشت،

گفت: دختر عمو دوست داری کارت عروسی، کارت دعوت مهمان های ما چه شکلی باشد؟

گفتم: معلوم است دیگر، مهمان های ما یا شهدای آینده هستند، یا الان خانواده هاشون یک شهید داده اند، یا جانبازند، تازه مگر شوهر من مسافر بهشت نیست، کارت عروسی ما هم باید در حد خودمان باشد.

مگه میشه خدا را دعوت کرد، کارت دعوت خدا، خدائی نباشد.

خندید و کارتی که چاپ کرده بود، نشانم داد. (تصویر کارت در ضمیمه مطلب)

بعد یک کارتی هم سوای از کارت ما، سپاه گرگان برای ما هدیه آورد، آن هم خیلی قشنگ بود.

عروسی کردیم، هفت روزه عروس بودم که ابوالقاسم رفت جبهه، دیگه ماندگار شد، هر چند وقتی یک مرخصی می آمد و چند روزی بود و میرفت.

سه سال با هم زندگی کردیم، زندگی ما در برهه شلیک گلوله و خمپاره و اطلاعیه های جنگ بود.

هر عملیات که می شد، دل ام فرو می ر یخت، هی به دلم تشر میزدم، با من مدارا کن. مدارا کن.

یک روز  که دلم خیلی دلتنگ ابوالقاسم شده بود، خبر دادند؛ مسافر بهشت، پر کشید و رفت.

ابوالقاسم شهید شد، و من تمام سال های که با هم بودیم، فقط سه سال بود.

گاهی یک روز، خاطره ائی برای آدم می سازد که یک تاریخ را به دوش می کشد.

 چه رسد به سه سال.

ما سه سال زندگی کردیم، ابوالقاسم شهید شد....

حالا در تمام این سال ها، دارم با خاطرات آن روزها زندگی می کنم.

 *بمیرم برایت ای دلم با من مدارا کن...




نوشته شده در تاریخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 توسط سید میثم

آهنگری که در قواره یک فرمانده
دوم اردیبهشت سالروز شهادت سردار شهید حاج حسین بصیر است، حاج حسین بصیر را با نام گردان یارسول بهتر می شناسند تا قائم مقام «لشکر 25 کربلا»؛ کتاب: (فانوس کمین)، که به تازگی به قلم: غلامعلی نسائی، توسط انتشارات عماد فردا؛ در چهارده فصل منتشر شده، در فصل نخست کتاب، نحوه شکل گیری گردان یا رسول و چگونگی نام گذاری این گردان را توسط شهید بصیر، اینگونه می نویسد:

غلامعلی نسائی در فانوس کمین آورده است: اتوبوس‌ها در اردوگاه شهيد رجائي رامسر صف کشيده‌اند، رزمندگان پس از يک دوره تکميلي آموزشي از شهرهاي شمالي، اين جا جمع شده‌اند. هربار از يکي از شهرهاي مازندارن، ميزبان رزمندگان شمالي است.

از گنبد و گرگان، تا ساري و آمل، فريدونکنار و محمودآباد، چالوس، تا خود رامسر، از همه شهرهاي شمالي، رزمنده‌ها آمده‌اند. پائيز سال«1361» است، مه غليظي از سمت کوهستان روي اردوگاه نشسته، و نسيمي ملايم، از سمت دريا مي‌وزد، اردوگاه رامسر با وسعتي زياد، بين دريا و جنگل، در زمان طاغوت، براي سفرهاي شاه خائن و خوش گذراني‌هاي خاندان ملعون  پهلوي، به شمال بنا شده است.
با آغاز جنگ تحميلي، سپاه منطقه سه مازندارن آن را تطهير کرده براي آموزش نظامي رزمندگان «لشکر ويژه خط شکن 25 کربلا»، بچه‌ها با نظمي آراسته، ايستاده‌اند، نرم نرم دانه‌هاي مه، روي صورت بچه‌ها مي‌نشيند و فضائي دلنشين، بر دل‌ها طنين افکنده است.
هر شش ستون پنجاه نفري، يک گردان نيرو، يک مسئول دارد، مسئول ما شهيد «قربانعلي گنجي» و معاوني هم دارد، «بنام حميد شافي» مراسم صبحگاه با بر افراشتن پرچم جمهوري اسلامي ايران آغاز گشته و فرمانده، سپاه ناحيه سه مازنداران، روي جايگاه ايستاده، آرام و دل نشين براي ما حرف مي‌زند. ما گوش به فرمان، منتظريم که زير آن هواي لطيف و پر مهر شمالي، صبگاه تمام بشود، و هجوم ببريم به سمت اتوبوس‌هاي که منتظر ما، در محوطه اردوگاه صف کشيده‌اند.
پس از سخنراني فرماندهي سپاه، نوبت توجيهات، براي دريافت کارت جنگي مي‌رسد، بچه‌ها به نوبت کارت‌هاي خود را مي‌گيرند، هرکدام که کارش تمام مي‌شود، به سرعت، براي سوار شدن با شعار «يا علي مولا» به طرف اتوبوس‌ها مي‌دود. نوبتم رسيده بود، کارت جنگي را که گرفتم، مشتاقانه دويدم، يکي دو تا اتوبوس سرک کشيدم، ديدم که پر شده، رسم بر اين بود که، بچه‌هاي هر شهر و محله، گروهي مي‌پريدند.
من هنوز خوب با بچه‌ها آشنا نشده‌ام، به همين خاطر، تک مانده‌ام، سوار يکي ديگر از اتوبوس‌ها شدم، خلوت بود. نگاه کردم، تا ته اتوبوس، دو سه نفر، بيشتر نبودند. رديف چهارم، يک بسيجي با يک کلاه پشمي، اورکت کره ائي، با لباس فرم خاص، نه لباس فرم سپاه بود، نه بسيجي، قدي بلند، کشيده و خوش اندام. متين و جا افتاده، حدود 32 ساله، تنها نشسته بود. با يک نگاه، در دم، به دلم نشست، تصميم گرفتم کنارش بنشينم. اما نيروئي دروني مرا از نشستن کنار او منع مي‌کرد. همه اين اين هياهوي دروني‌ام، در چند ثانيه، بيشتر به طول نکشيد.
با خودم حدس زدم، مردي اين چنين متين، من در قواره‌اش نمي‌گنجم، جواني بودم پر شور و شعف، او عاقله مردي گرم و سرد چشيده، از کنارش که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: پسر بيا پيش من.
ناگهان طوفاني در من برپاشد. داغ شدم و نشستم کنارش، احساس غريبي پيدا کردم، انگار سالهاست که او را مي‌شناسم. دستش را گذاشت روي شانه‌ام.
گفت: اسمت چيه پسرجان، چند سال داري؟
گفتم: علي اماني، پانزده سالمه از آمل.
گفت: از خود شهر آمل هستي؟
گفتم: نه حاجي، از روستاي «هندو کلاه آمل» دوم راهنمائي را که قبول شدم، رفتم آموزش نظامي«45»روزه گهرباران ساري، تابستان «1360» هم شش ماه کردستان بودم. يک ماه برگشتم خانه، دوباره رفتم جبهه، باز هم قسمت من، کردستان شد. يک مرتبه ساکت شدم. فکر کردم، چقدر پر حرف شدم، خجالت کشيديم.
اتوبوس داشت پر مي‌شد و جذبه او ظرف وجودم را لبريز کرده بود. براي مدتي زمان و مکان را از ياد بردم. با صلوات يکي از رزمنده‌هاي داخل ماشين، بخودم آمدم. هنوز دست‌هاي مهربانشريال، روي شانه نحيف من بود.
گفتم: حاج آقا، اسم شما چيه؟
گفت: حسين بصير از فريدونکنار 
گفتم: فرمانده هستي؟
گفت: مثل تو هستم، يک بسيجي از فريدونکنار، ببينم علي آقا، بار چندم که مياي جبهه؟
گفتم: سومين بار حاجي.
گفت: مرحبا، مرحبا، دستي از مهر و عطوفت و انس به سرم کشيد، نوازشم کرد. با خودم فکر کردم و توي دلم گفتم: مي‌گويد که من حاجي نيستم، فرمانده نيستم، بخدا اين حاجي فرمانده است، اصلا من که باورم نمي‌شود!
پرسيدم: حاجي، شما چندمين باره که جبهه مي‌رويد؟
گفت: اولين بارم است.
خنديدم و گفتم: اولين بارتان که نيست حاجي، از لباس‌تان معلومه، که خيلي فرمانده هستي؟
نرم و ملايم خنديد، به فکر فرو رفت، اتوبوس زوزه مي‌کشيد، نرم نرم قطرات باران روي شيشه اتوبوس مي‌غلطيد، حاجي سرش را تکيه داد به شيشه، به امواج خيال فرو رفت، هواي داخل اتوبوس گرم و دلنشين، براي لحظاتي، همه چيز ساکن است، نه من حرفي مي‌زنم، نه حاجي، با خودم فکر مي‌کنم و توي دلم مي‌گويم: به من گفت من حاجي نيستم، ولي اصلا به دهنم نمي‌آمد، بگويم «حسين بصير»
ثانيه‌ها مي‌گذشت و من منتظر حرف‌هاي شيرين حاج بصيرم، اتوبوس که سبقت گرفت، تکاني شديد همه بچه‌ها را به حرف آورد. کم مانده بود که اتوبوس کله پا بشود. وضعيت که عادي شد، حاجي هم خودش را رها کرد و سکوت را شکست.
گفت: خوب علي آقا حصر آبادان بودم. 
گفتم: حاجي، قبل از اينکه جبهه بيائي، چکاره بودي، چند سالته، اهل خود فريدونکناري؟
گفت: من آهنگر بودم، تا شش‌ام نظام قديم هم درس خواندم، شام غريبان امام حسين سال«1322» بدنيا آدم، قبلا عضو گروه فدائيان اسلام بودم. روزهاي نخست تجاوز صدام ديوانه به کشور به عشق امام رفتم جبهه.
گفتم: از خاطرات جبهه براي‌ام تعريف مي‌کني؟
خنديد و ادامه داد: بله عشق امام خميني، وقتي امام دستور داد، حصر آبادان بايد شکسته بشود.280 نيرو را آموزش داديم، برديم به آبادان، آن‌جا رفتيم سپاه گفتيم: ما آمديم «280» نفريم، سپاه آن‌جا ما را با خوش روئي پذيرفت، خيلي زود براي حصر آبادان سازماندهي شديم. ما اصلا اسلحه و تجهيزيات نداشتيم، هيچ سلاحي در اختيار ما نبود، امام هم گفته بود که بايد حصر آبادان شکسته بشود.
وقتي رفتيم دنبال سلاح، گفتند: دستوره که به گروه «فدائيان اسلام» اسلحه ندهيم.
گفت: خود بني صدر کتبا دستور داده به «فدائيان اسلام» تحت هيچ شرايطي سلاح و تجهيزات در اختيارشان نزاريد.
گريه افتاديم، تا يک مقدار به ما فشنگ و مهمات و اسلحه دادند، هر بار با گريه و التماس مهمات و تجهيزات مي‌گرفتيم، مي‌داني علي آقا؛ ما با چنگ و دندان حصر آبادن را شکستيم. ما توي حصر آبادان، خيلي سختي کشيديم. اشک ريختيم براي مظلوميت امام، خيلي، خيلي سختي کشيديم.  
گفتم: امام مگر دستور نداده بود که بايد حصر آبادان شکسته بشود، پس بني صدر خيلي خيانت کرد حاجي؟
گفت: بله، بني صدر خيلي خائن بود. خيلي دستش توي دست منافقين لعين بود.
در کنار حاج حسين، اصلا متوجه سختي راه نشدم. تا رسيديم تهران، از آن‌جا يک راست به طرف جبهه رقابيه رفتيم. توي رقابيه که از اتوبوس پياده شديم، حاج حسين با من خدا حافظي کرد. دست داديم و سرم را بوسيد.
گفتم: حاجي باز  من تو را مي‌بينم، کجا هستي؟ انشالله گفت و رفت.
اتوبوس‌ها همه يکي پس از ديگري مي‌رسيدند. شش تا اتوبوس حدود «280» رزمنده شمالي را با خود به رقابيه آورده است. بقيه هم به محورهاي ديگر از جبهه جنوب رفتند، قسمت ما رقابيه شد.
شهيد گنجي گفت: بچه‌ها هر سه نفر به يک ستون منظم بشويد، تا بتوانيم شما را سازماندهي کنيم. خيلي زود، به ترتيب قد، از کوچکتر به بزرگتر، به ستون، روي زمين نشستيم. خيلي طول نکشيد که يک موتور تيلر همه بچه‌ها را از جا بلند کرد. گفتند: «علي فرودس» فرمانده «تيپ يک کربلا»، آمده، بعضي از بچه‌ها موتوري را مي‌شناختند. يک چشم‌اش هم ترکش خورده، جانباز بود. از موتور پياده شد، «شهيد گنجي» را بغل کرد. دست همديگر را گرفتند و آمدند پيش ما، همه به احترام «علي فرودس» صلوات فرستاديم. دستور داد بنشينيد. نشستيم روي زمين، هوا خيلي سرد بود. همه خودمان را جمع کرده بوديم و منتظر اين‌كه تکليف ما معلوم بشود.
ايستاد مقابل ما و گفت: سلام عليکم. ما هم دست جمعي با صدائي بلند داد زديم: عليکم السلام برادر فردوس.
بسم الله گفت و شروع کرد به صحبت، از وضع جنگ و منطقه، از محورهاي عملياتي، از استعداد دشمن، چند دقيقه ائي حرف زد، يک مرتبه وسط صحبت، بدون مقدمه صدا زد: حسين آقا بصير بياد. من رديف سوم نشسته بودم، جا خوردم، اين فرمانده «تيپ يک کربلا» با حسين آقا بصير چکار داره، هنوز «لشکر 25 کربلا» پا نگرفته بود. فکر کردم و توي دلم گفتم: اي دل غافل! اين حاجي گفت: من فرمانده نيستم. بابا اين يک کاره هست. دل توي دلم نبود. تا حاج بصير آمد، همه صلوات فرستاديم، متين و آرام ايستاد. سلام کرد، علي فردوس دستش را گذاشت روي شانه حاج بصير و گفت: اين حسين آقا بصير را که مي‌بينيد، از رزمندگان شجاع شمالي، هم محلي شما، با تقوا و ايمان، مخلص، حاج بصير نشست روي زمين، سرش را انداخت پائين. از تعريف او دلخور شد. 
علي فردوس؛ ادامه داد که، خوب حاج حسين آقابصير از دستم دلخور هم مي‌شه، اما از امروز قراره فرمانده شما باشه، اين فرمانده شما، قبل از اين‌كه جنگ بشه، در افغانستان همپاي مجاهدين مسلمان آن‌جا چند سالي جنگيده، حصر آبادان بوده، فتح المبين بوده، بيت المقدس بوده، رمضان بوده. از روز اول جنگ؛ جبهه بوده. يک ماهي  هم که مرخصي رفته و حالا با خود شما برگشته، دستش را گذاشت روي شانه حاج بصير که نشسته بود روي زمين، پرسيد: حسين آقا، مي‌خواي اسم گردان را چي بگذاري؟
حاج بصير از جا بلند شد و ايستاد. علي فرودس خداحافظي کرد، ما را سپرد به حاج حسين و رفت، ما مانديم با حاج بصير، نگاهي به جمع ما انداخت. شروع کرد صحبت کردن، شمرده و شمالي حرف زد.
گفت: بچه‌ها ما انتخاب شده ائيم که براي هدف و اعتقاد مان جان بازي کنيم. انشالله ما با هم پدر صدام را در مي‌آوريم. اول بايد يک اسم براي گردان انتخاب کنيم. اشاره کرد به پيرمردي که رديف دوم، جلوتر از من نشسته بود.
گفت: حاجي. پدرجان شما بلند بشويد.
پيرمرد دو زانو نشسته بود. دست هايش را گذاشت روي زمين، با صداي بلند گفت: «يا رسوالله(ص)» تا نام حضرت رسول را برد، همه صلوات بلندي فرستاديم.
حاج حسين گفت: يارسول الله، «گردان يارسول الله» بنشين پدرجان، گفتي تمام شد.
پيرمرد حيران ايستاده بود که چه چيزي را گفته، اصلا براي چي بلند شده، سري چرخاند، بهت زده همه بچه‌ها را نگاه کرد و آرام روي زمين نشست.
حاج حسين گفت: پدرجان من مي‌خواستم، شما بلند بشيد، نام گردان را انتخاب کنيد. بزرگتر از همه ما اين‌جا شمائيد، الحمدالله به لطف خدا، شما نام گردان را انتخاب کرديد. «گردان يا رسول‌الله(ص)» همه صلوات بلندي فرستاديم .
حاج بصير ادامه داد:  بچه ها، ما انشالله، به لطف خدا اين‌جا جمع شده ائيم، تا به تکليف خودمان عمل کنيم. هر کسي که مي‌تواند توي اين گردان پياده خدمت کند، ما در خدمت‌اش هستيم. هر کسي هم که نمي‌تواند، همين حالا بگويد، ما ماموريت‌هاي سختي در پيش داريم. هر يک از شما فکر کنيد، اگر توان سختي‌ها را نداريد، من براي شما جائي که مايل هستيد مثلا؛ چادرداري. تدارکات. آشپزخانه. بستگي به توانائي شما دارد. هر جور راحتيد انتخاب کنيد. اجباري در کار نيست. بچه‌ها هر يک به توان خودشان انتخاب کردند. يکي گفت: من آرپيجي زن هستم. يکي ديگر تيربارچي. يکي امدادگر، يکي هم سقائي، پيرمرد را گذاشت تدارکات و گردان سازماندهي شد.
نگاهي به جمع بچه‌ها انداخت. اشاره کرد سمت من و گفت: علي آقا تو دوست داري کجا باشي؟
گفتم: هر کجا شما دستور بدهيد، تابع دستورم، من مطيع امر شما هستم.
حاج حسين گفت: علي آقا«بي‌سيمچي» مي‌تواني باشي؟
گفتم: هر چي شما امر کنيد، بله مي‌توانم.
حاج حسين اعلام کرد؛ بچه‌ها اين «علي آقا» مخابرات گردان يا رسول، بيسيمچي گردان است.
پس از سازماندهي، شب را آن‌جا ماندگار شديم و صبح  خيلي زود جلوي تدارکات ستاد صف کشيديم. هر يک از بچه‌ها به تناسب رسته انتخابي خود مسلح شد، من بيسيم و کلاشينکفي گرفتم، شديم پادوي «حاج حسين بصير» هر کجا که بود، هر جا که مي‌رفت، پا به پاي اش، دويدم.
عصر بود که حرکت کرديم به سمت جفير، محور پدافندي بود،و تجربه خوبي براي روزهاي سخت و پر تحرک جبهه، مدت سه ماه تمام در آن‌جا پدافند کرديم. موقع تسويه حساب شد، رزمنده‌ها کوله هاشون را بستند و به خانه رفتند. من بيمه حاج بصير و خانه من پشت پايش؛ شش ماه گذشت، هر چند وقتي يک نامه مي‌فرستادم براي خانواده، تا اينکه گردان به طرف مهران حرکت کرد. مدتي را آن‌جا مانديم، حاجي رفت مکه، وقتي برگشت، من مرخصي بودم که سفارش کرد بيا، رفتم، گفتم: ديگر حاجي حاجي شدي حاجي، خنديد، سرم را بوسيد. چندين عمليات را پشت سر گذاشتيم، هر بار که مجروع مي‌شديم، مدتي دوران نقاهت را مي‌گذرانديم و دوباره مي‌رفتم جبهه، حاج بصير هم چندين بار شيميائي شد، هر کجا که بود، من بودم، هر بار که زخمي مي‌شد، اين فيض من را هم بي نصيب نمي‌گذاشت.



شهید حاج حسین بصیر

نوشته شده در تاریخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 توسط سید میثم

این روزها زیاد یاد آن مادری می افتم که  رفت پیش امام صادق علیه السلام....
گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم.....
حضرت فرمود صبر کن پسرت برمی گردد.....
رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت.....
حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟.....خب پسرت برمی گردد دیگر.....
رفت اما از پسرش خبری نشد..... برگشت
آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟......
دیگر طاقت نیاورد....گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟......نمی توانم صبر کنم.....به خدا طاقتم تمام شده.....
حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته........
رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته.....
آمد پیش امام صادق گفت آقا جریان چیست؟ نکند مثل رسول خدا به شما هم وحی نازل می شود؟.......
آقا فرموده بود به من وحی نازل نشده اما عند فناءالصبر یأتی الفرج...... صبر که تمام بشود فرج می آید.....
این روزها روضه که می روی یک بار هم به خودت بگو هی فلانی چه طاقتی داری تو....
و دعا کن برای دل آن مادری که هنوز پسرش برنگشته......
اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط مهدی خیرخواه مرقی

چند پوستر بسیار زیبا به مناسبت ایام فاطمیه برای همه دوستان عزیز قرار میدم . انشالله که مورد توجه و استفاده همه قرار بگیره .



برای دیدن عکس ها در سایز بزرگ بر روی آنها کلیک کنید ...


برچسب‌ها: شهادت حضرت فاطمه, س, ایام فاطمیه
نوشته شده در تاریخ شنبه دوم اردیبهشت 1391 توسط مهدی خیرخواه مرقی

شهید سیزده ساله ائی که برای رفتن جبهه، دست به اعتصاب غذا زد

test

شهید شمالی لشکر 25 کربلا
مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» مهر ماه سال شصت، می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند.

وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود.

گفتم: این چه وَضعشعه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟ بخدا از دست میری، میرمجتبی!

بیا مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی کنی؟ 

یک شب که پدرش از قنادی برگشت، گفت: مادر میرمجتبی، من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست.

میرمجتبی، سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.

گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟

میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدولوزیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد.  
پدرش خیلی ناراحت شد. گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟  
من سرش را دست کشیدم، بوئیدمش، بوسیدمش.

میرمجتبی زانو زد و پیشانی من را بوسید. بعد رفت پدرش را بوسید. تا از دلش در بیاورد که ناراحت نشود.
بدون هیچ حرفی رفت خوابید.

صبح بدون صبحانه رفت مدرسه، پدرش گفت: گرسنه اش بشود، غذا می خوره، ناراحت نباش، حالا یک حرفی زد.

مجتبی ظهر که از مدرسه آمد، غذا نخورد. یک راست رفت خوابید.

غروب بیدار شد، نمازش را خواند، باز هم غذا نخورد.

رفت خوابید.

نصفه های شب، با ناراحتی و گریه من بیدار شد.

گفتم: اگه غذا نخوری، من هم مثل خودت اعتصاب غذا می کنم.
 
بخاطر این که دل من را نشکند، خندید و رفت یک لقمه غذا خورد و خوابید.

یک ماه آزگار شبانه روز گرسنه می خوابید و بیدار می شد.

نه این که هیج غذائی نخورد، خیلی کم، دیدم اوضاع اش خیلی نا به سامان شده، دارد همینطور لاغر می شود، جسم و جان هم که نداشت، بخاطر این که از دست نرود، به پدرش گفتم: من طاقت ندارم میرمجتبی مریض بشود، باید کاری کنیم، بدون این که خودش بداند چه کردیم، از رفتن به جبهه منصرف بشود.
رفتم بسیج، مسئول شان را دیدم، قصه میرمجتبی را عنوان کردم.

وقتی فهمیدند که سیزده سالش هست.

گفتند: شما بهش رضایت نامه بدهید، چون خیلی کم سن و سال است و هنوز پانزده سالش هم نشده، قانونی نمی تواند به جبهه برود.

خوشحال شدم، آمدم به پدرش گفتم: چون کم سن و ساله، رضایت نامه هم که بهش بدهیم، بسیج نمی گذارد که به جبهه برود.

باید وانمود کنیم که ما برای رفتنش به جبهه راضی هستیم.

وقتی به میرمجتبی گفتم: مثل پروانه پرید، فوری رضایت نامه را آورد، از هردوی ما امضاء گرفت.

گفتم: مگر نگفتی پدر یا مادر، هرکدام رضایت بدهند، تمامه. پدرت که امضاء کرد.

گفت: مادر، رضایت نامه من باید دو قبضه باشه که باز بسیج گیر دو پیچ نده...

آنشب حسابی غذا خورد، از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد.

دیگر مدرسه هم نمی رفت، دنبال کارای جبهه رفتن بود، شب و روز دعا می کرد که یک وقت دوباره پشیمیان نشویم، ما هم خیال مان راحت، مسئول بسیج، بهمان قول داده بود.

چند روزی که گذشت، موقع اعزام شد، کیف اش را بست، به خاطر این که شک نکند، همراهش رفتیم بسیج، بچه ها همه آمده بودن، داخل محوطه سپاه گرگان جمع شده بودند.

باخانواده هاشون خداحافظی می کردند و یکی یکی، به نوبت می رفتند داخل اتوبوس، نوبت میرمجتبی که شد، مسئول اعزام گفت: شما فعلا نمی توانید بروید، سن تان قانونی نیست. مجتبی زد زیر گریه، زار زار گریه و التماس می کرد، هر چه گریه کرد، قبول نکردند. آنقدر گریه و التماس کرد که من داشتم پشیمیان می شدم. آخر من چرا این کار را کردم. بگذار برود.

اما دلم نمی گذاشت... 

 یک مرتبه، توی جمعیت میرمجتبی غیب اش زد، هر چه بین مردم نگاه کردم، نبود، ناگهان دیدم سرو صدای مردم بلند شد، نگاه کردم، سرم سیاهی رفت، دلم هوری فرو ریخت.

میرمجتبی، نمی دانم از کجا رفته بود، روی دیوار چهارمتری بین سپاه گرگان و زندان شهربانی، ولوله ائی بر پا شد. من گریه افتادم....

میرمجبتی از بالای آن دیوار بلند، شروع کرد به فریاد کشیدن...

فریاد کشید: آهای مردم! چه کسی می تواند در مقابل دشمن باایستد.!؟

اگر سپاه امروز نگذارد من بروم به جبهه، خودم را از همین بالا، پرت می کنم پائین.

مردم که انگشت به دهن، مجسمه شده بودن، متحیر نگاه می کردن، مسئول بسیج، هاج و واج مانده بود چه بکند، رفت در گوشی، انگار به مسئول اعزام گفت: بفرستش جبهه.

مسئول اعزام که آرزوی رفتن به جبهه توی دلش مانده بود، توی آن هوای سرد، خیس عرق، سرخ و کبود، به میرمجتبی حسودی اش شد انگار،  یا خجالت کشید...

داد زد: آهای پسر، بیا مرد، بیا...

مجتبی داد زد: مرد باش، سر حرفت بمان، من را می فرستی جبهه...

مسئول اعزام گفت: آره پسر بیا، مردانه قول میدم، همین الان برو جبهه. تو که رضایت نامه دادی، چرا  نروی جبهه، بیا برو جبهه... اصلا تو سنت هم قانونی است. بیا...

خیلی از کسانی که آن روز، سن شان به جبهه قد می داد و عقل ودل شان، قد نمی داد، سرشان را از شرم، انداختند پائین، تا توی چشم های میرمجتبی نیفتد....

حتی مسئول اعزام....
حتی...

میرمجتبی توی حیرت حاضرین، من را بوسید و پرید توی اتوبوس....

رفت و دل من را با خودش برد....

در سی ام، آذرماه سال شصت، «میرمجتبی اکبری» در سن سیزده سالگی، حوالی جبهه خونین شهر شهید شد...

نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 توسط سید میثم

روضه مادرم زهراء را بخوانید و اشک هایتان را داخل قبرم بریزید...

شهید سید مجتبی علمدار
سید مجتبی علمدار، به سال چهل پنج، در هنگامه سحر بدنیا آمد، آقا سید مجتبی اولین صدائی را که در این جهانی هستی، پس از اولین لحظه تولدش شنید، اذان صبح بود.

«شهید سید مجتبی علمدار، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل، لشکر 25 کربلا بود.» 

من و مجتبی ساروی هستیم. «مازندرانی» من هر کجا که مجتبی بود، حاضر بودم، مجتبی همیشه می گفت: علیرضاخیلی دوست دارم، مانند مادرم«حضرت زهراء(س)» شهید بشوم. 

آن شب «عملیات والفجر 10»، به سمت سه راهی دجیله پیش می رفتیم، آتش دشمن لحظه ائی قطع نمی شد، و آرزوهائی مجتبی شنیدنی تر شده بود، تیربارها مانند، بلبل می خواندند، مجتبی تیر خورد، گلوله گرینف بود. گرینف گلوله عجیبی دارد، تیرخورد به بازوی مجتبی، بالای آرنج، دست مجتبی را خرد کرد و گلوله عمود فرو رفت به پهلوی مجتبی، بازوی مجتبی شکست، پهلویش را شکافت.
مجبتی می گفت: فدای مادرم بشوم، مادرم زهراء(س) که آن نانجیبان، پهلویش را شکستند و بازویش را، هوا تاریک بود، وقتی گلوله خوردم، حس غریبی از همه یازهراء های که گفته بودم ریخت توی دلم. تیرخورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه بودم.
حس کردم دستم قطع شده، پهلویم را درد شدیدی پیچیده بود، شدت گلوله استخوان را خرد کرده، دستم را پیدا نمی کردم کجاست، چرخیده بود بالای سرم. آرام بر گرداندم و یاد مادرم بودم که چه کشید در آن غربت و تنهائی.
مجتبی که در عملیات والفجر10 زخمی سختی شده بود، در بیمارستان بوعلی سینا ساری بستری بود.
من هم چند تائی تیر خورده بودم، از بیمارستان که به خانه برگشتم، عصا زنان سراغ آقاسیدمجتبی رفتم. شده بودم یک پا پرستار مجتبی، دو سه ماهی مجبتی بستری بود، دیگر از آن هیکل ورزشکاری و قامت برافراشته و رشید، شده بود پوست و استخوان، مثل یک گنجشک زخمی زیر باران، افتاده بود روی تخت. بچه های جبهه ائی می آمدند و میرفتند، سید مجتبی چون پهلویش را تیر شکافته بود، کلسترومی شده بود، یک وضعیت بسیار سخت برای یک مجروع جنگی، به همین خاطر بوی نابه هنجاری فضای اتاق را گرفته بود. بعضی از بچه ها مجبور بودند، جلوی بینی و دهان شان را بگیرند.
مجتبی می گفت: بچه ها این بوی ظاهر من است که شما را این همه بی طاقت کرده و مجبورید جلوی دهان و بینی تان را محکم بپوشانید، وای به روزی که بوی باطن ما را خدا آزاد کند، آن وقت است که معلوم می شود چه بلائی سرتان می آورد. «آقاسید مجتبی البته این ها را از روی اخلاصی که داشت می گفت، وگرنه مجتبی یک جوری دیگر بود. خیلی خاص.»
روزگار گذشت، جنگ گذشت و مجتبی احوالی دیگر داشت، فرق داشت با خیلی از جنگ برگشتگان، همان حالات عرفانی را حفظ کرده بود و یک ذره از آن روحیات جبهه ائی اش تنزل نکرده بود.
یک روز بهم گفت: علی رضا، آروزی مهمی دارم!
گفتم: چه آرزوئی؟
گفت: د لم میخواهد خانه خدا نصیبم بشود.
مجتبی که آرزو می کند، ناگهان به لطف مادرش خانم فاطمه الزهراء(س) خیلی زود بر آورده می شود.
آقاسید مجتبی، مداح اهلبیت بود و یک جائی روضه غریبی از مادرش فاطمه الزهراء(س) می خواند.
آقارحیم یوسفی، اهل گرگان، توی آن مجلس وقتی ضجه های آقا مجتبی را برای رفتن به حج می شنود، بعد جلسه غروب زنگ میزند به خانه آقا سید مجتبی و می گوید: آقا سید مجتبی، آرزوئی که داشتی بر آورده شده، می روی حج، چون آقا مجتبی عضو رسمی سپاه بود، باید مجوز خروج هم می گرفت.
می رود ستاد مرکزی سپاه تهران، آن روز کلی دوندگی میکند، موفق نمی شود، دیگر داشت، تعطیل می شد، مجتبی می رود توی محوطه، بین درختان، می نشیند، آنجا گریه می کند، می گوید: یازهراء من گیر افتادم، اگر امروز اینجا کارم درست نشود، همچی بهم می خورد، بلند می شود، می رود، می بیند، کارش خدائی درست شده است. صدا می کنند: بیا این نامه ات برو.
رفت مکه و مدتی بعد برگشت، رفتیم پیشوازش، بغلش کردم، بوئیدمش، بوسیدمش. رفتیم جای خلوتی، مجتبی گریه کرد، من گریه کردم، گفت: علیرضا، عرفات بوی شلمچه میداد.
یک روز توی عرفات، جای خلوتی یافتم، جائی که من بودم و دلم بود، دست بردم خاک عرفات را بوئیدم،
ـ گفتم: عرفات، بی معرفت، بوی شلمچه می دهی!
و من دلم را آنجا حسابی خالی کردم، سبک شدم.
سید مجتبی علمدار بعد از بازگشت عمره مفرده، دیگر با قبل فرق داشت، یک جورائی دیگه، پرستو شده بود و سکوی پرواز می خواست.
سال هفتاد پنج، بر اثر جراحت ناشی از جنگ، این آخری بیمارستان امام ساری بستری شد.
روز آخری، آقایحیی کافوئی بالای سرش، غروب بود، می گفت: همین که اذان مغرب شد، مجتبی چشم اش را باز کرد، بین اذان بود،
گفت: «تو که آخر گره را باز می کنی، پس چرا امروز و فردا می کنی؟»
هنوز اذان تمام نشده بود که سید مجتبی چشم هایش را بروی دنیا بست و پرستو شد و پرید.
تشیع جنازه مجتبی یک حال هوائی غریبانه ائی داشت، شلوغ بود، اشک و بود، روضه بی بی دو عالم، فاطمه زهراء(س)
مجتبی به من گفته بود: روز شهادتش، بعد از تشیع، توی قبر که گذاشتن اش، اذان بگویم، وقتی مجتبی را گذاشتیم توی قبر، صدای اذان ظهر بلندگو، بلند شد، آن وقت من ایستادم، رو به قبله، کنار قبری که مجتبی را گذاشته اند.
اذان گفتم....
اذان که تمام شد، مجتبی توی قبر آرام خوابیده است، هنوز سنگ لحد را نگذاشته ائیم.
حاج آقا دیانی از دوستان آقا مجتبی ایستاد به قبله، مجتبی جلوی پیش نماز، نماز ظهر و عصر را خواندیم.
نماز که تمام شد، آقا مجتبی به من تاکید کرده بود که روضه مادرش حضرت زهرا(س) را سر قبرش بخوانیم .
سید مجتبی وصیت کرده بود، آن شال سبزی که در هنگام روضه خوانی اشک هایش را پاک می کرد و کمرش را می بست، داخل قبرش بگذاریم.
مجتبی گفته بود، روضه که می خوانید، هنگام گریه صورت های تان را داخل قبر بگیرید، جوری گریه کنید که اشک های تان بریزد توی قبرم...
ـ روضه مادرش فاطمه زهراء(س) بود.
آقارضا کافی، مداح اهلبیت ساروی، ایشان روضه می خواند، گریه می کردیم و اشک های مان می چکید داخل قبر، روضه حضرت زهراء(س) روی قبر خوانده شد، سنگ لحد را گذاشتیم و خاک ریختیم و سید مجتبی رفته بود بهشت...
ما برگشتیم به زندگانی...
«آقا سید مجتبی، روز یازدهم دی ماه 1345 هنگام اذان صبح بدنیا آمد و یازدهم دی ماه هفتاد و پنج، هنگام اذان مغرب شهید شد و درست هنگام اذان ظهر به خاک سپرده شد.
«شهید سید مجتبی علمدار مداح اهلبیت و روضه خوان فاطمه الزاء(س) رفت بهشت مهمان مادرش شد.»

نویسنده: غلامعلی نسائی


نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط سید میثم

پاسخ شیعه به وهابیت درباره حضرت زهرا(س)

وهابیت

آیت الله جوادی آملی در درس تفسیر خود ( یکشنبه ۱۲/۷/۱۳۸۸ ) به یکی از شبهات جدید وهابیت درباره مصائب حضرت فاطمه زهرا ـ علیها السلام ـ پرداختند، و بر مظلومیت ایشان اشک ریختند.

ايشان که در اين درس به آيه ۶ سوره مبارکه مريم (يرِثُني و يرِثُ من آل يعقوب) رسيده‏ بودند اين آيه را يکي از پاسخ‏هاي حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ به غاصبان فدک برشمردند و در ضمن آن، به شبهه‏اي قديمي که بتازگي درباره از سوي برخي وهابيون افراطي مطرح شده است پاسخ گفتند. اخيراً «عثمان الخميس» روحاني بشدت افراطي وهابي، در برنامه خود در "شبکه ماهواره‏اي الصفا" به حديث جعلي «نحن معاشر الانبياء لانورّث ، ما ترکناه صدقة» استناد کرده و فدک را حق حضرت فاطمه زهرا ـ عليها السلام ـ ندانست. وي در اين برنامه‏ها به زعم خود تلاش کرد تا با دلايل متعدد ثابت کند که منظور آيات قرآن از ارثي که انبياء باقي گذاشتند تنها "علم و نبوت" است.

در پاسخ به اين اظهارات بي‏پايه، مفسّر و متأله بزرگ معاصر، آيت‏ الله عبدالله جوادي آملي با توضيح خطبه فدکيه حضرت زهرا و نيز وداع اميرالمؤمنين علي ـ عليهما السلام ـ با ايشان، به ايراد پاسخ پرداختند که در ضمن آن بر مظلوميت آن حضرت اشک ريختند.

آنچه در پي مي‏آيد متن بيانات ايشان به نقل از پایگاه اطلاع رسانی آیت الله جوادی آملی است.

نبوت ارثي نيست. «الله أعلم حيث يجعل رسالته»[۱]. رسالت، نبوّت، امامت، اينها به عصمت برمي‏گردد، اينها ارثي نيست. اين ميراث کتاب ـ به معناي نبّوت ـ را ارث بردن نيست.

کتاب را پيامبر به امت ارث مي‏دهد. مثل اين‏که فرمود: «إنّي تارکٌ فيکم الثّقلين». از ارث به "ترکه" و "ماتَرَک" ياد مي‏کنند. در تعبيرات ديني، به "ترکه" ياد شده است. ما هم تعبير عرفي‏مان اين است که: تَرَکه ميّت چيست؟ حضرت (ص) هم فرمود: «ميراث من قرآن و عترت است؛ "إنّي تارکٌ فيکم الثَقَلَين"، اين ترکه، اين إرث در بين شما هست». به اين معنا ، همه چيز براي همه امّت، چه ظالم، چه صالح، چه طالح ارث است.

وقتي که وجود مبارک زکريا (ع) از ذات اقدس إله فرزند مي‏خواهد، چون طبق دو آيه، دو خصيصه‏ي تلخ براي فرزندها ذکر شده، براي اينکه به آن دو خصيصه مبتلا نشود هم در آيه سوره مبارکه آل عمران به خدا عرض کرد: «و اجعله مِن لدُنکَ ذرّيةً طيبة» يعني فرزند طيب؛ هم در آيه مبارکه سوره مريم عرض کرد: «و اجعله ربِّ رضيا».

در مسأله ارث [ارث گذاشتن انبياء در آياتي مثل "يرثني و يرث من آل يعقوب" و "ورث سليمان داود"] اقوال متعدّدي است. گفته‏اند:

منظور از ميراث، نبوّت است.
منظور از ميراث، علم و حکمت است
منظور از ميراث، مال است.
اين اقوال سه‏گانه در قالب کتاب‏هاي تفسيري ـ مخصوصاً در جامع قُرطبي ـ آمده.

[بررسي اقوال سه‏گانه :]

اول : منظور ، نبوّت نيست؛ براي اين‏که نبوّت امر ارثي نيست؛ بر اساس آيه‏ي «الله أعلمُ حيثُ يَجعَلُ رِسالَتَه» ارثي نيست. هيچکدام از انبياء ، نبوّت را از نبي قبلي ارث نبردند. سلسله انبياء ابراهيمي ـ عليهم ‏السلام ـ از وجود مبارک حضرت ابراهيم(ع) و انبياء بعدي، اين‏ها هر کدام بر اساس "اعطاء الهي" به نبوت رسيدند، نه اين که ارث برده باشند.

دوم : درباره علم و حکمت ـ که [فرموده‏اند:] «العلماء ورثة الأنبياء» ـ اين سر جايش محفوظ است؛ که اينها وارثان انبياء هستند. براي اين‏که انبياء معلم کتاب و حکمت‏اند و اين‏ها هم علم و حکمت را از انبياء به ارث مي‏برند. اين هم اختصاصي به هيچ پيغمبري ندارد.

سوم : مي‏ماند مسأله مال. در جريان مسأله مال که قول سوم است اختصاصي به ما شيعه‏ها ندارد، عده‏اي، هم از اهل سنت و هم از قدما و از اصحاب ـ مثل «ابن ‏عباس» و ديگران ـ اين ارث را ارث مال دانسته‏اند. ما بايد ببينيم که اين ارث، ارث مال است يا غير مال:

روايتي را «مرحوم کليني رضوان الله عليه» در کافي نقل مي‏کند که: انبياء درهم و دينار را به ارث نمي‏گذارند، اين‏ها علم را به ارث مي‏گذارند. اين روايت را که مرحوم کليني نقل کرد حق است. يعني بناي انبياء بر اين نيست که اين‏ها مال جمع بکنند؛ مال را به ديگري منتقل بکنند؛ اين‏ها نيست.

آنچه که محور نزاع بين دو فرقه است آن ذيلي است که جعل شده ؛ [يعني] "ما تَرَکناه صدقة". اين "ما تَرَکناه صدقة" را که آن‏ها نقل کردند سند ندارد و جعلي است و در جوامع روايي معتبر نيامده و در کتاب شريف کافي هم نيست. آنها اين را جعل کردند تا بگويند اين "فدک" و امثال فدک صدقه است؛ وقتي صدقه عمومي شد به بيت‏المال مي‏رسد؛ وقتي بيت‏المال شد به حاکم وقت منتقل مي‏شود؛ و همين کار را هم کردند.

ما براي اين‏که ببينيم اين روايت درست هست يا نه، اولاً در سند اين روايت: متن اين روايت به همين جمله ختم مي‏شود که مرحوم کافي در کليني نقل کرده است که «الانبياء لا يوَرِّثون درهماً و لا دينارا». اين ها علم را ارث مي‏گذارند. آن «ما تَرَکناه صدقة» در جوامع روايي معتبر نيست. اين يک.

و ثانياً در حجيت روايت: چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد، اولاً و بالذّات بايد بر کتاب خدا عرضه شود. اين دو طايفه روايات است که هر دو را مرحوم کليني نقل کرد، بزرگان ديگر هم در جوامع روايي آورده‏اند:

يک طايفه مربوط به عنوان "نصوص علاجيه" است که در کتاب‏هاي اصولي فراوان مطرح است، که اگر دو خبر معارض بودند چه بکنيم؟ حضرت فرمود که: "ما وافَقَ کتابَ الله" مي‏شود حجت، و "ما خالَفَ کتاب الله فاضربوه علي الجدار" و مانند آن. اين‏ها به عنوان "نصوص علاجيه" است که روايت‏هايي که معارض هم‏ هستند، معيار حجّت و لاحجّت يا ترجيح إحدي ‏الحجّتين، عرض بر قرآن کريم است.

طايفه ديگر رواياتي است که مطلق است چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد. وجود مبارک پيغمبر ـ عليه و علي آله آلاف التحية و السلام ـ و هم‏چنين ائمه ـ عليهم ‏السلام ـ فرمودند: «به نام ما حديث جعل مي‏کنند؛ ولي به نام خدا آيه قرآن را نمي‎‏توانند جعل بکنند»... به نام ما روايات جعلي زياد هست. هر روايتي که از ما به شما رسيد بر کتاب خدا عرضه کنيد. اگر مطابق با کتاب خدا نبود و مخالف کتاب خدا بود، اين حجت نيست و حرف ما نيست.

خدا غريق رحمت کند «علامه مجلسي رضوان الله تعالي عليه» را ؛ ايشان مي‏فرمود: طبق همين روايت معلوم مي‏شود که چيزهايي را به نام پيغمبر جعل کرده‏اند. براي اين‏که اين روايت «ستکثر عَلَيّ القالَة» [۲] يا صادر شده و يا صادر نشده. اگر صادر شده و پيغمبر(ص) فرمود به نام من دروغ جعل مي‏کنند معلوم مي‏شود احاديث موضوع داريم. و اگر اين روايت صادر نشده باشد همين دليل بر جعل است، براي اين‏که همين را از پيغمبر(ص) نقل کردند. لذا ايشان فرمود: اين روايت چه صادر شده باشد چه صادر نشده باشد مضمونش حق است. يعني معلوم مي‏شود که به نام پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ احاديثي جعل مي‏کنند.

پس هر روايتي چه معارض داشته باشد چه معارض نداشته باشد بايد بر قرآن کريم عرضه شود. لذا اول ما بايد خطوط کلي قرآن را ارزيابي کنيم، بعد روايت را بر قرآن عرضه کنيم.

وقتي آيات قرآن را بررسي مي‏کنيم، مي‏بينيم عموماتي دارد، اطلاقاتي دارد و خصوصياتي. هم عموم و اطلاقش شامل أنبياء و غير أنبياء مي‏شود، هم آن‏چه که مخصوص أنبياء است. تمام اين اطلاقات از «أقيموا الصلاة»، از «کُتِبَ عليکم الصيام»، از مسأله جهاد، از مسأله حج، از مسائل امر به معروف و نهي از منکر، همه‏ي تکاليف شامل أنبياء و معصومين ـ عليهم ‏السلام ـ مي‏شود. البته آنها احکام مختصه هم دارند نظير وجوب نماز شب بر پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ و مانند آن.

ولي:

يک : «يوصيکم الله في اولادکم»[۳] اين‏گونه از عمومات مسأله ارث را تبيين مي‏کند و شامل پيغمبر [هم] مي شود. همه اينها مشمولند...

دو : آيه سوره مبارکه احزاب که «اولوا الأرحام بعضُهُم اولي ببعض» که طبقات ارث را تبيين مي‏کند شامل أنبياء هم مي‏شود.

سه : قصه «وَرِثَ سليمانُ داود»[۴] درباره خصوص نبوّت است.

چهار : اينجا هم «ولياً يرِثُني و يرِثُ من آل يعقوب»[۵] ظاهرش، مال است. براي اين‏که "ارث نبوّت" يا "ارث علم" يا "ارث حکمت" قرينه مي‏خواهد.

وقتي عرفاً گفتند ارث، يعني "مسأله‏ي مال". فلان کس ارث برد، فلان کس وارث است يعني مال. درست است که مي‏شود گفت فلان شخص وارث علم فلان کس است، وارث حکمت فلان کس است ولي مع القرينه است. با قرينه مي‏شود ارث را در مسائل علم و حکمت مطرح کرد؛ ولي بي‏قرينه همان مسأله ارث مال است . لغةً اين‏طور است، عرفاً اين‏طور است، اعتبار عقلاء اين‏طور است.

پس اين چهار دليل نشان مي‏دهد که أنبياء همانند افراد ديگر مشمول اين عموم و اطلاقات‏اند.

مهم‏تر از همه استدلال صدّيقه کبري ـ سلام ‏الله عليها ـ در حضور همه مهاجر و انصار با اطّلاع وجود مبارک امام زمانش يعني علي بن ابي‏طالب ـ سلام الله عليه ـ است. حضرت باخبر بود که وجود مبارک صديقه کبري (س) چگونه دارند احتجاج مي‏کنند. يکي از کساني که اين خطبه را حفظ کرد و نقل کرد زينب کبري ـ سلام الله عليها ـ بود که اين خطبه را حفظ کرده بود و براي ديگران نقل کرد. يکي از روات اين خطبه زينب کبري ـ سلام ‏الله ‏عليها ـ است.

الان شما ملاحظه بفرماييد اين خطبه نوراني حضرت (س) از چند بخش تشکيل مي‏شود و از چند جهت حضرت استدلال مي‏کنند... بعد از حمد و ثنا و توحيد الهي و وحي و نبوت و... به مسأله ارث مي‏رسند که خطاب به مهاجر و انصار ‏فرمود: «اَيُّهَا الْمُسْلِمُونَ! أَ اُغْلَبُ عَلى اِرثي؟ يا بن أبي‏قحافه! أفي كتاب الله ان ترث اباك و لا ارث أبي»؟ تو قرآن آمده که تو ارث مي‏بري ولي من از پدرم ارث نمي‏برم؟ «لقد جئت شيئاً فريا. أفعلى عمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم؟ اذ يقول: "و ورث سليمان داود"؟ و قال فيما اقتصّ من خبر يحيي بن زكريا اذ قال: «فهب لى من لدنك وليا، يرثني و يرث من آل يعقوب»؟ پس اين آياتي است مربوط به انبياء که ارث مي‏برند.

و همچنين «و قال: "و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض في كتاب الله"[۶] و قال: "يوصيكم الله في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين"[۷] و قال: "ان ترك خيراً الوصيه للوالدين و الاقربين بالمعروف حقاً على المتقين"[۸] و زعمتم أن لا حظوة لى و لا أرثُ من أبى؟! و لا رحم بيننا؟! أفخصّكم الله بآية اخرج أبي منها»؟ يک آيه‏ي خاصي داريم يا دليل مخصوصي داريم که پدرم ارث نمي‏گذارد؟

بعد هم آن جمله جگر سوز را فرمود که مسأله در و پيکر زدن با [مصيبت و دردناک بودنِ] اين جمله اصلاً قابل قياس نيست (تأثر و گريه استاد) ...

فرمود: شما هيچ دليلي نداريد که مرا از ارث، محروم کنيد مگر اينکه بگوييد معاذ الله ... نقل نکنم. [۸]

خوب، بعد در جمله‏هاي بعدي خطبه را ادامه مي‏دهند تا آنجا که به مردم خطاب ‏کردند: «أَ اُهْضَمُ تُراثَ اَبي وَ اَنْتُمْ بِمَرْأىً مِنّي وَ مَسْمَعٍ وَ مُنتَدىً وَ مَجمَع» همه‏تان حاضريد مي‏بينيد که ارث مرا دارند "هضم" مي‏کنند.

شما در خطبه ۲۰۲ نهج‏البلاغه مي‏بينيد وجود مبارک حضرت امير (علیه السلام) وقتي مي‏خواستند حضرت زهرا(سلام الله علیها) را دفن کنند رو کرد به قبر مطهر پيغمبر (صلی الله علیه و آله) و عرض کرد: «السلام عليک يا رسول الله عني و عن ابنتک النازلة في جوارک و سريعة اللحاق بک، قلّ يا رسول الله عن صفيّتک صبري ...» تا به اين جمله که: «و ستنبّئک ابنتک بتظافر امتک علي هضمها...» اين هضم همان است که در خطبه حضرت زهرا آمده ؛ «أَ اُهْضَمُ تُراثَ اَبي وَ اَنْتُمْ بِمَرْأى مِنّي » همه‏تان مي‏بينيد در روز روشن دارند ارث مرا مي‏برند؟ اينجا هم حضرت فرمود: «ستنبّئک ابنتک بتظافر امتک علي هضمها ، فاحفها السؤال و استخبرها الحال...»

بنابراين اطلاقات حاکم است ؛ عمومات حاکم است ؛ دليل خاص درباره ارث انبياء حاکم است ؛ مهم‏تر از همه: تفسير و تبيين و تشريح صديقه کبري (س) حاضر است. و قبلاً هم گذشت که اگر وجود مبارک حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ يک مطلبي را بفرمايد مثل اين است که اميرالمؤمنين فرمود، امام باقر فرمود، امام صادق فرمود. معيار حجيت، عصمت گوينده است نه امامت او. اگر کسي معصوم بود قولش حجت است ديگر.

بنابراين اين تفسير که منظور از ارث، ارث مال است مي‏شود محکَّم. عمومات و اطلاقات هم حاکم‏اند و دليل خاص هم تأييد مي‏کند و تفسيري که از حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ شده است تبيين مي‏کند.

پي‏ نوشت‏ها :

۱. سوره انعام ـ آيه ۱۲۴ .

۲. يا «ستکثر بعدي القالة عليّ» يعني: « پيامبر اکرم ـ صلى الله عليه و سلم ـ فرمود: پس از من کساني که دروغ بر من مي‌بندند فراوان خواهند شد».

۳. سوره نساء ـ آيه ۱۱ .

۴. سوره نمل ـ آيه ۱۶ .

۵. سوره مريم ـ آيه‏هاي ۵ و ۶ .

۶. سوره انفال ـ آيه ۷۵.

۷. سوره نساء ـ آيه ۱۱ .

۸. سوره بقره ـ آيه ۱۸۰ .

۹. آن جمله جگرسوز که استاد نقل نکردند اين است که: «أم تقولون: إنّ اهل ملّتين لا يتوارثان؟! اولست انا و ابى من اهل ملة واحدة؟» يعني «مگر اينکه بگوييد من مسلمان و بر دين پدرم نيستم» معاذ الله

بر بدعتگذاران دینُ وهابیون تا روز قیامت لعنت


برچسب‌ها: وهابیت‘ ننگ بشریت
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط علی صفاری

فاطمه اكتفا به نامش نكنيد
نشناخته توصيف مقامش نكنيد
هر كس که در او محبت زهرا نيست
علامه اگر هست سلامش نكنيد


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط مهدی خیرخواه مرقی

فرمانده شهیدی که ۵۰ بار مجروح شد

پنجاه بار زخمي شد. سال 61 دست راستش قطع شد، همين كه خوب شد باز رفت به جبهه، مسئوليت هاي زيادي را تجربه كرد، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله...


شهيد علي رضا نوري قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله، در محله سردار شهر ساري، در سال سي و يك بدنيا آمد. مادر علي رضا مي گويد: آن سال هاي خيلي دور، خيلي رسم نبود كه خانواده ها كودكان خود را به كودكستان بفرستند، علي رضا از همان كودكي، پر جنب جوش و با هوش بود. سه ساله كه شد، بردمش كودكستان، وقتي از كودكستان كه بر مي گشت، همراه پدرش به مسجد مي رفت، بخاطر اين كه از لحاظ فرهنگي آن زمان در كودكستان به مسائل ديني و مذهبي بچه ها توجه نداشتند. به همين خاطر پدرش او را به مسجد مي برد. با تقليد از پدرش، به نماز مي ايستاد.

علي رضا در سال سي و هفت به دبستان رفت. با وجود اينكه بچه هاي كلاس اولي روزهاي اول دبستان با گريه و ترس به مدرسه مي رفتند، علي رضا با شوق و نشاط، لباسش را مي پوشيد، كيف اش را مي انداخت روي شانه، خودش به تنهائي به مدرسه مي رفت و مي آمد. خيلي پر دل و جرائت بود.
درس خواندن را بسيار جدي مي گرفت و در انجام تكاليفش احساس تكليف مي كرد، اين حس در او از همان كودكي نهادينه شد.

دوران ابتدائي را با نمرات عالي گذراند، بعد پا به دبيرستان شريف ساري گذاشت. در سال پنجاه، آخرين سال تحصيلي اش بود، پدرش را از دست داد. با معرفت پذيري از سيد الشهداء، با صبرو بردباري ادامه تحصيل داد و در همين سال، موفق به اخذ ديپلم رياضي شد.

مدتي را در محيط زيست مشغول به كار گرديد، در سال پنجاه و چهار در دانشكده «پلي تكنيك» در رشته مهندسي راه و ساختمان قبول و با نمرات عالي فارغ التحصيل شد.

در حين تحصيل در دانشكده، با دختري محجبه و مذهبي«طوبي عرب پوريان» به واسطه برادرش كه همكلاسي اش بود، آشنا شد، آنها ساكن اهواز بودند. رفتيم خواستگاري دختر، «بله» را كه گفتند، با اجازه والدينش، مراسم عقد ساده ائي در خانه خاله دختر در همان اهواز برگزار كرديم.

پس از ازدواج به عنوان«تكنسين» به استخدام راه آهن در آمد، مدتي بعد از ساري به تهران منتقل شد. در همان سالهاي قبل انقلاب، هسته ائي را در آنجا تشكيل، و عليه طاغوت، به مبارزه پرداخت.

انقلاب كه پيروز شد،«هسته مقاومت» را با عنوان كميته انقلاب اسلامي راه آهن تهران، ر اه اندازي و فرماندهي آن را به عهده گرفت. در همين حين انجمن اسلامي راه آهن را هم سازماندهي كرد.

با آغاز تحركات منافقين و ضد انقلاب در انفجار لوله هاي نفتي جنوب كشور به همراه چند تن از دوستانش به جنوب كشور رفت، آنجا نيز كميته انقلاب اسلامي راه آهن را تاسيس و پس از تثبيت وضععيت آنجا، آموزش نيروهاي حزب الهي، مسئوليت ها را به افراد متعهد و كاردان و انقلابي سپرد.

در سال پنجاه و هشت، وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي تهران شد. با توجه به تجربياتش، به عنوان فرمانده سپاه مستقر در راه آهن انتخاب، ديگر شب و روز نداشت، همه زندگي اش را وقف انقلاب كرد. حوادث پشت حوادث، در گيري با منافقين، گروهك ها، يك مرتبه صدام هم به كشور حمله كرد.

با توجه به تجربياتي كه داشت، يك گروه «72» نفره از پرسنل انقلابي و بسيجي راه آهن، آموزش نظامي داد، و به نام هفتادو دو تن شهداي كربلا، راهي جبهه شدن.

علي رضا مي گفت: ما اولين طرح عمليات كلاسيك را بنام عمليات امام زمان(عج) در غرب سوسنگرد طراحي كرديم. محاصره سوسنگرد توسط همين نيروهاي هفتاد و دو تن شكسته شد.

ديگر يك جبهه شد و يك علي رضا، در غرب سوسنگرد در سال پنجاه و نه، بد جوري زخمي شد، در بيمارستان شيراز، دكتر ها گمان كردند كه او شهيد شده است و مهر شهيد را به سينه علي رضا زدند.

نمي دانم چه شد كه بعدآ متوجه شدن، علي رضا زنده است، فوري به تهران فرستادنش، آنجا از همان صحنه مهر روي سينه اش، عكسي گرفته بودند.

خواهرش به علي رضا گفت: خوشا بحالت امتحان الهي را به بهترين نحو پاسخ گفتي.

عليرضا لبخندي زد و گفت: خواهرم هنوز خيلي مانده.

عليرضا پنجاه بار زخمي شد توي جنگ، هربار كه زخمي مي شد، هنوز خوب نشده به جبهه مي رفت.
در سال 61 دست راستش هم قطع شد، همين كه خوب شد باز رفت به جبهه، علي رضا مسئوليت هاي زيادي را تجربه كرد، اين آخري قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله.


توي وصيت نامه اش براي من نوشته بود:
«سخني با مادر عزيزم دارم كه از دست دادن فرزند سخت است اما صحراي كربلا و علي اكبر و علي اصغر و عباس علمدار و زينب و بدن پاره پاره برادر، مصيبتي ديگر است. صبر بر همه مصائب شيوه دخت زهرا (س) است كه تو هم سيد دخت او هستي، پس صبر كن.»

علاقه شديدي به همسر و سه فرزندش داشت، هميشه دست هاي من را مي بوسيد، من سرش را مي بوسيدم و مي بوئيدم. وقتي كه رفت جبهه، دلم را با خودش برده بود....
مي گفتند: بيا رئيس راه آهن باش، قبول نكرد، مي گفت: در اين شرايط كه بچه هاي مردم دارند به جبهه مي روند، پيشنهاد مسئوليت براي من امتحان الهي است، كه كدام را انتخاب كنم،« من جبهه را مي پذيرم»
-يك بار هم گفته بودند:« بيا بشو وزير راه»
گفته بود: «آدم صفاي جبهه را رها مي كند، مي رود پشت ميز!؟»
عليرضا حالت پرواز داشت، يك روز قبل از شهيد شدنش، در انديمشك، به خانم اش گفت: «اگه از طرف لشكر آمدند شما را به تهران ببرند، بدون هيچ حرفي برويد»
علي رضا در نهم بهمن 1365 در حين فرماندهي عمليات «كربلاي پنج» در شلمچه در حالي كه«قائم مقامي لشكر 27 محمدرسوالله را كه داشت، پركشيد...»
علي رضا شهيد كه شد، در بهشت زهرا، به دلم سپردمش...


نوشته شده در تاریخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 توسط علی صفاری

شهیدی که کفش و غذایش را با فقرا قسمت می کرد

test

روایتی از فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء
سردار شهید حمید کارگر، فرزند: رضا و لیلا به سال«1339» در محمود آباد مازندران متولد شد. بابای حمید کارگر شرکت نفت بود و خیلی وضع مالی مناسبی هم نداشتند.

حمید شش ساله که شد، پدر، زندگی را به تهران برد، دوران ابتدائی را، در دبستان، رضا پهلوی معدوم،«حافظ کنونی» پشت سر گذاشت.

حمید، تابستان ها، در یک خیاطی شاگردی می کرد، تا کمک خرج، پدر باشد، پدری که خود، کارگر بود.
حمید در حین کار در خیاطی، به کلاس آموزش قرآن هم می رفت، بیشتر توجه اش، به بچه های بود که وضع مالی مناسبی نداشتند.

مادر حمید می گوید: یک روز متوجه شدم، حمید وقتی ناهار می خورد، در حین غذا خوردن، یک لقمه از غذایش را داخل دهانش می گذارد، یک لقمه را  هم می گذارد، توی کیف مدرسه اش. 

یک روز، مدیر مدرسه من را خواست!

گفت: مادر حمید! چرا پسرتان نهارش را به مدرسه می آورد؟چند بار کیف حمید را وارسی کردیم، غذای لقمه لقمه، داخل کاغذی، بسته بندی دیدیم.

مگر پسرتان در خانه غدا نمی خورد؟

مادر حمید: شما در خانه مشکلی دارید که حمید، غذایش را توی مدرسه می خورد. 

حمید را همان لحظه صدا زد و آمد. تا من را دید، به گریه افتاد.

گفتم: پسرم، چرا این کار را می کنی؟ مدیر از دست تو، خیلی ناراحت است.

چرا این کار را می کنی پسرم؟

این را که گفتم، حمید به گریه افتاد. دست من را گرفت و کشید، از جلوی مدیر کمی آن طرفتر برد.

گفت: نه مادر، من این غذا را برای دوستم که در منزل غذا نمی خورد، می آورم، آخر دوستم، خیلی فقیر هستند.من نمی خواستم شما بدانید، نمی خواهم که آقای مدیر بفهمد. رفیقم خجالت می کشد، مادر، آبروی دوستم می رود.

این ماجرا همچنان ادامه داشت.

یک روز حمید گفت: مادر مقداری پول بده کفش بخرم. کفش های من خیلی پاره است، توی مدرسه بچه ها یک جوری نگاهم می کنند. من خجالت می کشم.

پدر حمید گفت: حمید جان باشه، پس بیا با هم برویم تا برایت یک کفش خوبی بخرم.

حمید گفت: نه، شما بهم پول بدهید، با دوستم قرار گذاشتم که با هم برویم کفش بخریم. آخر او هم از باباش پول گرفته، تا با هم برویم کفش بخریم. خاطرت جمع باشد بابا، کفش محکم و خوبی خواهیم خرید.

پدر حمید گفت: باشد، حالا که قرار گذاشتی، با دوست خودت بروی و کفش بخری، خب برو.

پدر پول را داد و حمید، با خوشحالی رفت.

آن شب حمید دیر به منزل آمد. توی خواب و بیداری بودم، که داشت، پایش را که شسته بود، خشک می کرد.

صبح بیاد کفش حمید افتادم، رفتم دیدم همان کفش قبلی اش را داخل روزنامه گذاشته، دیگر حرفی نزدم.

به روی حمید نیاوردم.

 چند روزی گذشت، دوباره حمید آمد نزد من و گفت: مادرجان، شرمنده مقداری پول می خوام.

گفتم می خواهی کفش بخری، خندید، آقا رضا بابای حمید، دست کرد توی جیب اش، مقداری پول به من داد، دادم به حمید، رفت. شب دوباره دیر به خانه آمد، پایش را شست و خوابید.

صبح رفتم، دیدم همان کفش است. توی همان روزنامه، کفش کهنه خودش، لای روزنامه پیچیده بود که ما متوجه نشویم که کفش نخریده، یواشکی وقتی داشت بیرون می رفت، کفش کهنه را که از لای روزنامه بیرون آورد، گفتم: حمید جان مادر، پول ها را چکار کردی؟

گفت: پول را دادم به همان دوستم که وضع مالی شان اصلا خوب نیست، پدرش فلج هست.

پدر حمید که حرف های ما را شنید، آمد و گفت: بیا با هم برویم ببینیم، شاید کاری از من بر بیاد.

حمید گفت: نه، شاید خجالت بکشند.

_ شهید حمید کارگر «فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء» از لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا، در حین آزاد سازی مهران، در عملیات کربلای یک، به کربلا رسید.
 
پیکر معطر حمید، پس از تشیع، با همان لباس بسیجی و خونین، بی غسل و کفن، در«گلزار سیاه کلایا موحیدن» شهرستان قائمشهر؛ به خاک سپرده شد؛ و شد، زیارتگاه عاشقان.


BEHESTDKDF3124.jpg

نوشته شده در تاریخ یکشنبه ششم فروردین 1391 توسط سید میثم

اسرائیل نکبت روزگار

نابودي اسرائيل

 روزنامه "گاردين" انگليس در مطلبي با انتقاد از "بنيامين نتانياهو" نخست وزير رژيم صهيونيستي در تکرار عمدي واژه هايي چون هولوکاست و سرنوشت نسل هاي آينده اسرائيل اين اظهارات را براي ايجاد ترس و وحشت در ميان محافل صهيونيستي دانست.

اين روزنامه تأکيد کرد که نتانياهو مي توانست ميان خطرات پيش روي اسرائيل و شوک ها و مصيبت هاي گذشته تفاوت قائل شود.

گاردين خلط ميان اين دو مفهوم را باعث اسير شدن صهيونيست ها در شوک هاي گذشته دانست و اين پرسش را مطرح کرد که آيا عاقلانه است که در جنگي با ايران وارد شد که نمي توان نتايج آن را پيش بيني کرد.

اين روزنامه پاسخ به اين پرسش را بسيار سخت دانست و تأکيد کرد که براي هر يک از سران اسرائيل پاسخ به اين پرسش سخت است، چه برسد به اين که نتانياهو بخواهد به اين پرسش، پاسخ دهد.

وي ارتباط ميان ايران و رژيم صهيونيستي را محکوم به داشتن "توازن وحشت" دانست و تصريح کرد که ايراني ها در همين راستا اعلام مي کند که صدها موشک اين کشور آماده شليک به سوي سرزمين هاي اشغالي است، بنا به گفته کارشناسان عناصر اين توازن وحشت نيز شامل سلاح هاي غيرمتعارف و شيميايي و بيولوژيک مي شود.
وعده ي ما:

نماز جماعت در بيت المقدس به امامت امام خامنه اي

سخنراني هاي مقام معظم رهبري در راستاي نابودي اسرائيل

دانلود



نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط علی صفاری

                  شهیدی که به امر حضرت زهراجبهه رفت
 
بغض گلویم را فشرد.شب جمعه بود با ناراحتی به خواب رفتم .در عالم خواب بانوی مجلله ای،به سویم آمد،باورم نمی شد ،به نظرم آمد حضرت زهراسلام الله علیها را زیارت می کنم .خودش بود،جذبه معنوی اش چنان بود که با سنگینی خاصی لفظ مادر بر زبانم جاری شد.وقتی گفتم :مادر.در جواب شنیدم:من مادرت خواهم بود به یک شرط!عرض کردم:چه شرطی؟ فرمود:به شرط آن که پیمان ببندی جنگ و جهاد در راه خدا را هیچگاه ترک نکنی. خواستم چیزی بگویم که آ ن بزرگوار از نظرم ناپدید شد.

گذری بر  زندگی فرمانده گردان یازهرا تیپ۴۴قمربنی هاشم

سید کمال سوم تیر ماه سال ۱۳۴۲در«شهرکرد» چشم به جهان گشود. پرورش در خانواده ای مذهبی دلیلی بود بر ابراز علاقه اش به خاندان عصمت و طهارت (ع)  به ویژه صدیقه طاهره، حضرت زهرا (س) .

دوران انقلاب و علاقه به امام خمینی (ره)  او را برآن داشت تا کلاس‌های درس را به کلاس مبارزه با طا‌غوت تبدیل کرد و در راه مبارزه با طاغوت، از خود شجاعت بی نظیری نشان داد .

با شروع جنگ تحمیلی پرواز دیگری به سوی آسمان کمال آغاز کرد و همراه سه برادر خود مشتاقانه به سوی جبهه‌های حق علیه با طل شتافت به خاطر شجاعت و لیاقتی که از خود نشان داد .در عملیات محرم به عنوان فر‌مانده گروهان انتخاب گردید.در همین عملیات به شدت مجروح شد . طوری که پزشکان معالج از بهبودش نا‌امید شدند. از آنجا که تقدیر خداوند بر زنده‌ ماندنش بود؛ در عالم خواب مادر بزرگوارش حضرت زهرا (س) او را شفا داد و خطاب به او فرمود: پسرم تو شفا پیدا کردی. بر خیز! ولی باید قول بدهی که جبهه را ترک نکنی. این رخداد به عنوان خاطره‌ای فراموش نشدنی، همیشه در وجودش می‌جوشید و تاب و قرار را از او می‌گرفت. پس از آن بلافاصله در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد و دوباره مجروح شد. پس از مدتی استراحت دوباره به جبهه برگشت و در عملیات والفجر۴ باایمان و اخلاص عجیبی که داشت حماسه‌ها آفرید و قسمت های زیادی از مواضع دشمن را به همراه ۱۵ نفر از یاران با وفایش، بدون آب و غذا و مهمات ؛ به قول خودش تنها با استعانت از امام زمان (عج) و بعد از چندین ساعت در‌گیری فتح نمود و حفظ کرد که مورد تشویق فرماندهان به ویژه سردار سید رحیم صفوی قرار گرفت. از آن به بعد بود که به عنوان فرمانده گردان انتخاب شد.

او آنقدر والا و بزرگ‌ منش بود که دوستان در پی سلوک و طرز رفتارش قدم بر‌می‌داشتند. به عنوان نمونه برخی از بسیجیانی که در جبهه نبرد گاهی سیگار می کشیدند یا با هم شوخی خارج از عرف می‌کردند؛‌ با برخورد منطقی شهید فاضل، که در میان عرفا می‌توان نمونه آن را دید،رفتارشان را تغییر می‌دادند.

همواره دعایش این بود که خدایا مرا به پیشگاه خود فرا خوان او سرانجام در ۲۳بهمن ماه ۱۳۶۵ که مصادف با دهه فاطمیه بود در عملیات پیروزمندانه والفجر ۸ از ناحیه پیشانی و پهلو  همچون مادرش فاطمه زهراء (س) مورد اصابت ترکش قرارگرفت و به دیدار حق شتافت .

در عملیات خیبر فرماندهی گردان حضرت علی اکبر (ع) را به عهده گرفت. مدتی بعد و با توجه به شدت علاقه اش به حضرت زهرا نام گردان را یا زهرا (س) گذاشت .در همین زمان بود که ازدواج کرد و چند روزی از جبهه نبرد دور بود؛ ولی طولی نکشید که دوباره به جبهه باز گشت در عملیات بدر پس از یکی دو ساعت درگیری و نبرد با عراقی‌ها به همراه برادرش سید احمد فاضل، خط دشمن را شکست. در این عملیات بود که سید احمد به درجه رفیع شهادت رسید و برادر دیگرش نیز که در عملیات حضور داشت، مجروح شد. پس از این عملیات بود که به توصیه‌های برخی از برادران از جمله سردار زاهدی فرمانده فعلی نیروی زمینی سپاه سید کمال به حج رفت .پس از بازگشت از سفر حج به جذب نیروهای بسیجی پرداخت و با توجه به جاذ به‌ ی عجیبی که داشت؛ کار چندان سختی نبود. او الگوی اخلاق بود. ایمان واقعی در رفتار و نوع برخوردش کاملاً نمایان بود.

حاج کمال بی‌تابی زیادی برای شهادت می‌کرد. وی در نمازهایش بخصوص در نماز شب که در آن بسیار زبانزد بود، همواره دعایش این بود که خدایا مرا به پیشگاه خود فرا خوان او سرانجام در ۲۳بهمن ماه ۱۳۶۵ که مصادف با دهه فاطمیه بود در عملیات پیروزمندانه والفجر ۸ از ناحیه پیشانی و پهلو  همچون مادرش فاطمه زهراء (س) مورد اصابت ترکش قرارگرفت و به دیدار حق شتافت .

آنچه می خوانید شرح عنایت حضرت صدیقه طاهره (س) به شهید فاضل دهکردی است از زبان خودشان که البته این موضوع را تا لحظه شهادتشان کسی نمی دانست و پس از آن شهید ایرج آقابزرگی آن را بازگو کرد.

در عملیات محرم مجروح شدم.مرا به بیمارستان پشت جبهه انتقال دادند.چند روزی که گذشت حالم بهتر شد.دلم هوای جبهه کرد؛بسیجیان ،پاسداران و آن خلوص بی ریایشان،همیشه در نظرم مجسم بود .درست نبود که من پشت جبهه باشم و دوستانم در میدان کارزار.اینها را به دکتر معالجم گفتم اما او هنوز معالجاتم را کافی نمی دید. هرچه اصرار کردم او نپذیرفت و گفت:باید تا چند روز دیگر هم بستری باشم و استراحت کنم .راستش دلم گرفت،بغض گلویم را فشرد.شب جمعه بود با ناراحتی به خواب رفتم .در عالم خواب بانوی مجلله ای،به سویم آمد،باورم نمی شد ،به نظرم آمد حضرت زهرا سلام الله علیها را زیارت می کنم .خودش بود،جذبه معنوی اش چنان بود که با سنگینی خاصی لفظ مادر بر زبانم جاری شد.وقتی گفتم :مادر.در جواب شنیدم: من مادرت خواهم بود به یک شرط!عرض کردم:چه شرطی؟ فرمود:به شرط آن که پیمان ببندی جنگ و جهاد درراه خدا را هیچگاه ترک نکنی. خواستم چیزی بگویم که آ ن بزرگوار از نظرم ناپدید شد.

از آن پس شهید فاضل تصمیم می گیرد لحظه ای جبهه و جنگ را ترک نکند.حتی زمانی که سردار زاهدی فرمانده نیروی زمینی سپاه که آن موقع فرمانده تیپ ۴۴قمربنی هاشم بود و علاقه زیادی به سردار فاضل داشت؛از او می خواهد که به مکه معظمه مشرف شود ،قبول نمی کند و اصرار می کند در جبهه بماند و می گوید:هنوز فرصت زیاد است، زمانش که شد ، میروم . چند وقت بعد با پافشاری و اصرار دوستان به خصوص سردار زاهدی، شهید فاضل به مکه مشرف می شود.

از مکه معظمه بلافاصله عازم منطقه عملیاتی شد به طوری که مراسم دید و باز‌دید ایشان در جبهه صورت گرفت .سردار شهید شاهمرادی در این زمینه با او شوخی می‌کرد و می گفت من در تعجبم که حاج کمال طاقت آورد یکماه در مکه بماند.

به راستی که او مرد عمل بود نه حرف و سخن . به شهید آقابزرگی گفته بود:تابه شهادت نرسم از قول و عهدی که با حضرت زهرا (س) بسته ام سرباز نخواهم زد.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط سید میثم

شهیدی که گمنام ماند

نوروز 1349 برای خانواده زمردیان ایام به یادماندنی است، زن و شوهری که از موهبت شنوایی و گویایی محروم اند صاحب فرزندی می شوند که همه فامیل را به جهت شکرانه سلامت کامل جسمی، غرق در شور و شوق می سازد.

پدر بزرگش، نامش را جعفر می نامد و کودک خردسال در سایه مهربانانه والدین و تحت تعالیم اسلامی به دوره نوجوانی می رسد.
هنوز از صورتش مویی نروییده بود که راهی جبهه های حق علیه باطل می شود و پس از گذراندن دوره های آموزشی بعنوان تخریبچی غواص، به عضویت گردان تخریب لشگر 32 انصارالحسین علیه السلام در می آید.
هنگامی که عملیات کربلای4 فرا می رسد، در سال 1365 توسط نیروهای عراقی اسیر می شود.
شرایط منطقه عملیاتی و قرائن و شواهد، حاکی از به شهادت رسیدن نیروهای عمل کننده است و در آن زمان که خبری از او بدست نمی آید بعنوان شهید مفقود الاثر اعلام می گردد.


شهید گمنام

تابستان 66، طی عملیات تفحص پیکر نوجوان شهیدی در منطقه عملیاتی کربلای4 شناسایی می شود که شباهت بسیار زیادی به جعفر دارد و توجه نیروهای تعاون سپاه را به خود جلب می کند.
پس از تطبیق عکس نوجوان با شهید گرانقدر همه چیز دال بر درستی ماجرا است.
خانواده به معراج الشهدا اعزام می شوند و پس از مشاهده پیکر شهید و مشاهده ماه گرفتگی روی بازوی شهید، گواهی می دهند که پیکر متعلق به فرزندشان است و پس از تأئید پزشکی قانونی، تشیع و تدفین انجام می شود.
سالها می گذرد و هر پنج‌شنبه پدر و مادر شهید به گلزار شهدا رفته و بر سر مزار شهیدشان آرام می گیرند تا ...

جعفر زمردیانبا آزادی اسرا خبر زنده بودن جعفر به خانواده داده می شود. باورش بسیار سخت و غیر ممکن بود. محمد جواد زمردیان با نام مستعار جعفر به میهن بازگشته بود.

روزها می‌گذشت و پدر و مادر ضمن ابراز علاقه به جوان آزاده خود، به یاد شهیدی بودند که اینک هویتش مشخص نیست، لکن هر پنج شنبه به سر مزار این عزیز رفته و آن را نیز از فرزندان خود می دانند.
برادر آزاده جناب آقای جعفر زمردیان می گوید؛ امروز نیز پس از سالها خانواده ما این شهید بزرگوار گمنام را جزء خانواده خود می داند، چرا که کرامات و عنایات این شهید عزیز همواره به خانواده ما می رسد و ارتباط با او منشاء برکات فراوانی بوده است.
ملتمس دعا

نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 توسط علی صفاری

آری این پسر من است

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت كم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.

هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند.

خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را كه در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت كه بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى كنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساكت بندهاى كفن كوچك را كه به جثه اى درهم پیچیده و كوچك مى ماند، همچون كودكى در قنداقه اى سفید، باز كرد. چیزى نبود جز چند تكه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاك. جمجمه اى نیز در كنار پیكر بود. با چشمانى كه هنوز مى نگریستند.

مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى كند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى كاوید، لحظه اى سر بلند كرد و رو به مسئولین معراج شهدا كه در كنارش بودند، گفت: «این پسر من نیست!» چرا؟ مگر پلاك ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع كرد به جستن میان استخوان ها; تكه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را كه در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تكه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است كه میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى كه عازم جبهه بود، تكه اى كش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته این كار را كردم، شاید دلم مى گفت كه سال ها باید به دنبال او بگردم. حالا این تكه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه كه خود مى دانم، كش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، كه هیچ!»

همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تكه اى قهوه اى رنگ شده خودنماى كرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاكش از اشك لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان كشى است كه با همین دست هاى خودم دوختم.»

دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى كرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى كه سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، كارى انجام دادند كه پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 توسط سید میثم

خاطرات رهبری از شهید کاوه  

 

  خدا را سپاسگذاریم كه توفیق دست داد تا شما عزیزان لشگر ویژه ی شهدا را در مقرتان زیارت كردم آرزویی بود و یاد نیكی از شماها در دل ما ،‌در زمان اوایل تشكیل این تیپ و لشگر .‌هر چه ما شنیده بودیم تعریف و تمجید و ستایش قهرمانی ها و شجاعتهای این لشگر بود . البته حقیقتاً با همه دل عرض می كنم جای این شهید عزیزمان خالی است. شهید محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقیه ی برادرانی كه به شهادت رسیده اند؛ اما خوب بعضی ها را انسان از نزدیك می شناسد، فضایل آنها را می داند ،‌ارزشهائی را كه گاهی در یك انسان ، در یك جوان جمع شده از نزدیك لمس می كند و ای عزیزان محمود كاوه از این قبیل بود . در او ارزشهایی بود كه برای یك جوان مسلمان ایده آل بود . . . فراموش نمیكنم همین شهید محمود كاوه بچه ای بود ، پدرش دستش را می گرفت ، او را  به مسجدی كه من آن جا صحبت می كردم و تفسیر می گفتم می آورد، ،‌جوانها پرواز كردند و ما ماندیم ( گریه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانیم .‌كم سعادتی ماست ، ‌ما كه به اصطلاح پیشكسوت آنها بودیم ماندیم، همچنان در لجن و در عالم ماده .

***

من در خود سپاه عناصر بسیار خوبی را سراغ دارم كه آمادگی خودسازی و دیگر سازی داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهید عزیزمان محمود كاوه یاد كنم كه من او را از بچگی اش می شناختم . پدر این شهید جزو اصحاب و ملازمین همیشگی مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز می خواندم و سخنرانی می كردم؛ دست این بچه را هم می گرفت و با خودش می آورد .من می دانستم كه همین یك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهای مشهدی می شناسند، از همان وقتها همین جوری بود پرشور و بی محابا در برخورد ، گاهی حرفهای تندی هم می زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفی را كسی نمی زد. این بچه آن جوری توی این محیط خانوادگی پرشور و پرهیجان تربیت شد .خوراك فكری او از دوران نوجوانی اش ـكه شاید آن سالهائی كه من می گویم ، ایشان مثلا دوزاده و سیزده سال شاید هم چهارده سال بیشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهای آنوقت بودند می دانند كه چه سنخ مطالبی بود و می شود فهمید دیگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبی بود . در یك چنین محیط فكری این جوان تربیت شد و جزو عناصر كم نظیری بود كه من او را در صدد خودسازی یافتم . حقیقتاً اهل خودسازی بود . هم خود سازی معنوی ،اخلاقی و تقوائی و هم خود سازی رزمی. در یكی از عملیاتهای اخیر دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتی هم که اینجا در بیمارستان بود، مدت كوتاهی است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كسانی كه دستشان آسیب دیده حساسیت دارم ، فوری پرسیدم دستت درد می كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پیدا كردم كه برادرهای مشهدی كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شدید درد می كند؛ او حتی درد را كتمان می كرد و نمی گفت . این مستحب است كه انسان حتی المقدور درد را كتمان كند و به دیگران نگوید. یك چنین حالت خودسازی ایشان داشت . یك فرمانده بسیار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تیپ ویژه ی شهداـ فكر می كنم حالا لشكر شده ، آن وقت تیپ بود یك واحد خوب بودـ جزو واحدهای كار آمد محسوب می شد و به این عنوان ازش نام برده می شد. خود او هم در عملیاتهای گوناگونی شركت داشت و كار آزموده ی میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مدیریت قوی ،‌دوستی و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوی ، اخلاقی ، ادب ،‌تربیت و توجه یك انسان جوان ولی برجسته بود . این هم یكی از خصوصیات دوران ماست كه برجستگان همیشه از پیران نیستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را می بیند كه جزء چهره های برجسته می شوند . رهبان الیل و استون النهار غالبا تو همین بچه ها وتوی همین جوانهاست . ما نشسته ایم از دور داریم نگاه می كنیم، حسرت می خوریم و آرزو می كنیم . كاش برویم توی محیط آنها ،‌ كمتر وقتی است كه بنده همین حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشینان ، آنجا انسان ساخته می شود و این جوانها خوب ساخته شده اند  و شهید كاوه حقیقتاً خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زیاد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هایی را من سراغ دارم كه  اخلاقیات و خصوصیات اینها را كه مشاهده می كند، از نزدیك حالات عرفا و سالك بزرگ برایش تداعی می شود، نه حالت نظامیان بزرگ ، از نظامی گری فراترند اگر چه در نظامیگری هم انصافا چیره دست و نیرومندند .

***

یك لشگر را یك جوان بیست و چهارـ پنج ساله اداره می كند در حالی كه در هیچ جای دنیا افسری به این جوانی پیدا نمی شود كه یك لشگر را اداره كند . چند صد نفر یا چند هزار تا انسان را این رهبری می كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوی فلان زیارتگاه یا فلان ییلاق ،‌در میدان جنگ ، زیر آتش ،‌در مقابله با تانكهای دشمن با وجود آن همه مانع یك جوان بیست و چند ساله، چند هزار آدم را شما می بینید دارد هدایت می كند؛ با سازماندهی می برد جلو ،‌خط را می شكند ، دشمن را تار و مار می كنند ، اسیر هم می گیرند ، منطقه هم اشغال می كنند و مستقر می شوند. پس نظامیگری هم در معجزه گری انقلاب و سازندگی انقلاب وجود دارد، نه فقط معنویت. ‌اما بالاتر از نظامی گری این معنویت و تقوای جوانان است ،كه آنرا هم دارند .


نوشته شده در تاریخ یکشنبه هفتم اسفند 1390 توسط سید میثم

ادامه خاطرات شهید محمود کاوه

قربان سركاوه (محمود سليم تيموري- پيشمرگ كرد مسلمان)

درگيري كه تمام شد وارد روستا(1) شديم. بين مجروحين يك نفر بود كه اسلحه و تجهيزات نداشت، سر و وضع خاصي داشت، صحبت هم نمي توانست بكند، يك روستايي را آورديم شناسايي اش كند، تا او را ديد گفت: اين ديوانه است. هر كارش كرده بودند تا با بقيه به كوه برود نرفته بود، بچه هاي بهداري با آمبولانس به بيمارستان مهاباد فرستادنش. عمليات كه تمام شد، برگشتيم مهاباد. زن و بچه ام مهاباد بودند، آمدم از كاوه خداحافظي كنم، گفت: كاك سليم! قبل از اين كه بري خانه، يك كاري براي من انجام بده، خيلي خوشحال شدم با خودم گفتم: كاوه چه كاري داره كه از من مي خواد براش انجام بدم، گفت: برو بيمارستان از آن مجروح سري بزن، سلام منو بهش برسون. منظورش همان ديوانه بود. ادامه داد: خبرش را پادگان كه آمدي بهم بده. يك كيسه برنج آورد، چند كيلوگرم روغن هم داد تا ببرم براي پدرش.

(1- روستاي زيراندول از حوالي مهاباد.)


 مسکّن آسماني (حسن عماالاسلامي)

از وقتي بچه ها فهميده بودند كه من برادر خانم كاوه هستم، مهرباني شان نسبت به من بيشتر شده بود. يك روز تصادفي محمود را تو گوشه ی دنجي از پادگان ديدم. با كلي شك و ترديد جلو رفتم، سلام و احوالپرسي كردم، شك و ترديدم از اين بود كه شايد بازهم تحويل نگيرد و سرد برخورد كند، ولي برعكس روزهاي قبل ديدم گرم گرفت، گفت: حسن، تا مي توني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه! آهي كشيد و انگار كه بخواهد حرف دلش را بگويد، ادامه داد: از اينها گذشته، وقتي تو هي بيايي پيش من، مي ترسم نتونم از پس فرماندهي و مسئوليتي كه خدا و اهل بيت (ع) از من خواستند بر بيام و در نهايت، بين تو و بقيه تبعيض قائل بشم و خداي ناكرده، بكنم اون كاري رو كه نبايد، حرفهايش عين يك مسكّن آسماني آرامم كرد. آن روز، وقتی خواستيم از هم جدا بشيم گفت: مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه ی نيروها دارن، چه بسا كه تو رو هم بيشتر دوست داشته باشم، من هر كسي رو به واحد اطلاعات و گردانهاي رزمي معرفي نمي كنم...روزهاي بعد فهميدم كه چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود تو تيپ خدمت مي كنند، با كمي تحقيق دريافتم كه محل خدمت هر كدام از آنها هم بدون استثناء، در گردانهاي رزمي است.



جنگ رواني (علي صلاحي)

مي گفت: همان روزهاي اول كه به عنوان فرمانده سپاه سقز معرفي شدم، يك اعلاميه نوشتم و دادم بچه ها از رويش تكثير كردند؛ بعد هم گفتم كه توي شهر پخشش كنند. در آن اعلاميه يك جمله از حضرت امام نوشته بودم كه :«ما با كفر مي جنگيم، نه با كرد»، و از مردم خواسته بودم تا براي ايجاد آرامش و امنيت، با ضد انقلاب همكاري نكنند. بعد هم به ضد انقلاب توصيه كرده بودم كه بيانيه ی خودشان را تسليم كنند و امان نامه بگيرند، و گرنه با آنها مي جنگيم و جواب تيركلاش را با آرپي جي و 106 مي دهيم. اين در واقع يك جنگ رواني بود كه باعث شد مردم بدانند ما صف آنها را از ضد انقلاب جدا مي دانيم، چند روزي نگذشت كه ضد انقلاب با يك تاكتيك حساب شده، چند درگيري در جاهاي مختلف شهر بوجود آورد. قصدشان اين بود که ما را تا جايي كه خودشان مي خواهند بكشانند و بعد از آن، از همه طرف به ما حمله كنند؛ اما هر بار باسازماني كه از قبل طراحي كرده بوديم، سراغشان مي رفتيم. طوري كه يكبار هم در محاصره آنها نيفتاديم و واقعاً جواب تيرهاي كلاش را با موشك آرپي جي مي داديم. كومله و دمكرات وقتي ديدند جز دادن تلفات، چيز ديگري عايد شان نمي شود، حساب كارشان را كردند و دور سقز خط كشيدند.


افسري كاركشته (محمد بهشتي خواه)

خاطرم هست يك روز تو پادگان جلسه داشتيم، آن روزهر كدام از مسئولين و فرماندهان، شروع كردند به دادن گزارش از وضعيت نيروهاي تحت امرشان، بعضي از بي انضباطي نيرو گله مي كردند و مي خواستند كه دفتر قضايي با آنها برخورد بكند، من ساكت نشسته بودم و چيزي نمي گفتم، كاوه رو كرد به من و با خنده پرسيد: شما چرا ساكت نشستي؟ لابد آدم بي انضباط توي ادوات پيدا نمي شه! گفتم: تو ادوات كسي بي نظمي نمي كنه، چون مي دانند روز آخر به حسابشون رسيدگي مي كنیم، چند وقتي هست اين برنامه را اجرا مي كنيم، خوب هم جواب مي ده، كاوه يكدفعه عصباني شد و با تشر گفت: تو خيلي اشتباه مي كني اين كار را مي كني، تو با اين كارت حق پدرو مادر و بچه هايشان را غصب مي كني، و بعد با لحن جدي تری گفت: آخرين باري باشه كه اين كار را مي كني.


 عكس العمل حساب شده (سيد محمد)

راننده كاميونها مي گفتند: اگه ما رو اعدام هم بكنين، با اين همه مهمات به خط مقدم نمي رويم! وقتي صحبتها و اعتراضات آنها تمام شد، كاوه شروع كرد به صحبت، گفت: ما اينجا هيچ كس را با زور به خط نمي بريم، خيلي از اين بچه ها كه الان مي بينيدشون، براي رفتن به خط گريه مي كنن، سعي شون اينه كه از هم سبقت بگيرند. بعد هم بدون اينكه يك كلمه درخواست ماندن از آنها بكند، گفت: انشاا... سعي مي كنيم بار كاميونها تون رو همين جا خالي كنيم. كاوه وقتي ازدهام بچه ها را ديد، گفت: بهتره بريم دفتر ما، بقيه حرفها را آنجا مي زنيم. نيم ساعت نگذشته بود كه جلسه كاوه با آنها تمام شد و همه شان آمدند بيرون، بعضي هایشان داشتند گريه مي كردند. نمي دانم آن روز كاوه به آنها چه گفته بود كه از اين رو به آنرو شدند. همان روز كاميون ها همه ی مهمات را رساندند منطقه. 


راز آن دستور (علي ايماني)

نيروهاي دشمن و نيروهاي ضد انقلاب دست، به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شديدي مي ريختند. از طرفي هم بالگردهاي توپ دارشان ما را از بالا گرفته بودند زير آتش. كاوه گاهي با وسواس خاصي دوربين مي كشيد روي مواضع دشمن، گاهي هم از طريق بي سيم با علي قمي صحبت مي كرد و وضع دقيق نيروها را جويا مي شد. بعد از نماز ظهر تصميمي گرفت كه هيچ كدام از ما دليلش را نفهميديم. مسئول قبضه ميني كاتيوشا را صدا زد. نقشه اي را پهن كرد روي زمين و نقطه اي را به او نشان داد. گفت: اين سه راهي را بكوب، كاوه ايستاده بود نزديك او و هر چند لحظه فرياد مي زد: رحم نكن، مهات بده، بزن، بزن! طولي نكشيد كه علي قمي تماس گرفت، صدايش هيجان و شادي خاصي داشت، گفت: محمود جان! ما رسيديم روی ارتفاعات، تمام هدفها را گرفتيم. گل از گل محمود شكفت و به سجده افتاد، يادم هست همان روز مطلع شديم حدود 300 نفر از عراقيها و ضد انقلاب، در سه راهي پشت سياه كوه، به درك واصل شده اند و اين براي همه عجيب بود. راز آن دستور كاوه پس از سالها هنوز برايم كشف نشده باقي مانده است.


مجروحيت ويژه (علي شمقدري)

دست راستش مجروح شده بود. آمده بود ملاقات آيت ا... خامنه اي كه آن موقع رئيس جمهور بودند، حدود نيم ساعت با هم بودند. شب پيش من ماند، تا ساعت يك نيمه شب مرتب اين طرف و آن طرف تلفن مي زد و كارهايش را دنبال مي كرد، در ضمن دستوراتي هم مي داد، ديدم اينطوري نمي شود خوابيد، ناچار تو اتاق ديگري بردمش ، يك تلفن هم گذاشتم جلويش، تا خود سحر هر وقت از خواب بلند مي شدم، بيدار بود و به جاهاي مختلف زنگ مي زد، آن شب اصلا نخوابيد. بعدها آقا راجع به ملاقات آن روزشان با محمود مي گفتند: من به آنهايي كه دستشان مجروح است حساسيت دارم، ازش پرسيدم دستت درد مي كند و او گفت: نه ، مي گفتند: اينكه انسان دردش را كتمان كند مستحب است.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه سی ام بهمن 1390 توسط سید میثم

خاطرات کوتاه شهید محمود کاوه

بيت المال (ماه نساء شيخي)

يك روز آقاي خرمي، راننده اش را فرستاده بود سپاه؛ چند تا كار بهش گفته بود كه بايد انجام مي داد، موقع برگشت آمد در خانه و گفت: من دارم مي رم بيمارستان پيش آقا محمود، شما هم بياييد بريم. وقتي ديدم ماشين آماده است، قبول كردم و همراهش رفتم بيمارستان. بعد از سلام و احوالپرسي محمود گفت: تنها آمدي مادر؟! گفتم: نه مادر جان، با آقاي خرمي آمدم، يك هو اخم هايش رفت توی هم، مي دانستم كه محمود در استفاده از بيت المال، خصوصاً در ماشين هاي سپاه خيلي سخت گير است، با ناراحتي گفت: اشتباه كردين، مگه من قبلا بهتون نگفته بودم كه مواضب باشين. آقاي خرمي رو كرد به محمود و گفت: آقا محمود! من ديدم حالا كه مي یام اين جا بهتره ايشون رو هم بيارم تا شما را ببيند، گفت: اشتباه كردي، آقاي خرمي كوتاه نيامد، گفت: آخه مسيرمان بود، فقط به خاطر حاج خانم كه نرفته بودم، محمود باز هم قانع نشد. رو به من كرد و گفت: به هر حال حواستون باشه كه موقع رفتن با تاكسي برين خونه.


آخرين ديدار (طاهره كاوه)

يك روز تو خانه نشسته بودم، ديدم در مي زنند؛ در را كه باز كردم در جا خشكم زد . انتظار ديدن هر كس را داشتم غير از محمود، آن هم با سر تراشيده و پانسمان كرده . بي اختيار گريه ام گرفت . گفتم : تو با اين سرو وضعت چطور آمدي ؟ بايد چند روز ديگر در بيمارستان مي ماندي و استراحت مي كردي . گفت: دنيا جاي استراحت نيست . بايد بروم لشكر، كار زمين مانده زياد دارم . پيدا بود براي رفتن عجله دارد . گفت: اين چند روز خيلي به تو زحمت دادم، وظيفه ام بود كه بيايم و تشكر كنم . فهميدم براي رفتن جدي است . او زير بار اعزام به خارج و معالجه در آن جا نرفته بود . گفتم: داداش! فكر مي كني كار درستي مي كني ؟ گفت انسان در هر شرايطي بايد بيبند وظيفه اش چيست . گفتم تو اصلاً به فكر خودت نيستي . تو با اين همه تركشي که توي سرت داري به خودت ظلم مي كني . گفت: من بايد به وظيفه ام عمل كنم . پرسيدم خوب حالا چرا نمي خواي بري خارج ؟ گفت: اولاً اعزام به خارج خرج روي دست دولت مي گذارد و من هيچ وقت حاضر نيستم براي جمهموري اسلامي خرج بتراشم . در ثاني گفتم كه، بايد ديد وظيفه چيست ؟ وقتي گريه ام را ديد گفت : نمي خواهد اين قدر ناراحت باشي . اين تركش ها چاره دارد .يك آهنربا مي ذاريم روش، خودش مي ياد بيرون . آن روز وقت خداحافظي حال غريبي داشتم . نمي دانم چرا دلم نمي خواست از او جدا شوم .


يك وضعيت بحراني (حجت الاسلام علي اصغر موحدي)

چشمان محمود خيس اشك بود و داشت آهسته گريه مي كرد . با تعجب پرسيدم چرا گريه مي كني آقا محمود گفت: حاج آقا! چطور راضي باشم كه من فرمانده باشم آن وقت نيروهايم بروند جلوی تيرو گلوله، و من تو مشهد استراحت كنم. بي اختيار اشك تو چشمانم جمع شد . طبق نظر قطعي دكتر ها او بايد تا مدت زيادي استراحت مي كرد . همه شان سفارش مي كردند كه بايد مواضبش باشيم . تحرك و فعاليتي نداشته باشد . اما احساس كردم كه اگر باز مانع رفتنش بشوم، شايد مرتكب گناهي نابخشودني شده باشم. حالا اين من بودم كه بايد قيد ماندن او را مي زدم. بهش گفتم من ديگه مخالفتي ندارم كه شما بري، اما به شرطي كه قول بدي مواظب خودت باشي . اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آهسته به برادرم احمد گفتم: تا مي تواني يواش بران كه محمود به پرواز نرسد .احمد نیم ساعات بعد نارحت و دمق گفت محمود رفتش . با تعجب گفتم مگر يواش نرفتي؟ گفت: يك ريز مي گفت تند تر برو، تند تر برو . وقتي جلو منزلش رسيديم . سريع ساكش رو آورد و با تحكم گفت، بشين اون طرف خودم مي خواهم رانندگي كنم . گفتم، ولي آقا محمود شما به حاج آقا گفتيد رانندگي نمي كنيد ؟ گفت، اعتبار اين حرف از خانه حاج آقا تا اين جا بود، حالا بشين اون طرف . محمود با آخرين سرعت خودش را رساند به پاي پرواز بالاخره او هم رفتني شد؛ رفتني كه بي بازگشت بود .


بعد از آرزوي اول (علي صلاحي)

يك روز عصر نشسته بوديم برنامه هاي تلويزيون را نگاه مي كرديم، اخبار، راهپيمائي روز قدس را نشان مي داد، تصاويري هم از راهپيمائي مردم سقز را پخش كرد؛ زن و مرد به خيابان ها آمده بودند و شعارهاي داغ انقلابي مي دادند. محمود دراز كشيده بود، يكدفعه ديدم پا شد نشست زل زدم به صورتش، داشت اشك مي ريخت. خواستم علت گريه اش را بپرسم که ديدم محو تماشاي تظاهرات سقز است. صبر كردم تا آن لحظه ها تمام شد. بعد پرسيدم، مثل اين كه راهپيمائي سقز گرفته بودت؟ ياد خاطراتت افتادي؟ گفت: ياد روزهاي مظلوميت انقلاب تو كردستان افتادم.گفتم خوب حالا چرا ناراحت شدی؟با گریه گفت: آرزو داشتم زنده بمونم و اين روز رو ببينم. با تعجب پرسيدم: كدام روز را؟ گفت: اين كه كردها فهميده اند انقلاب مال آن ها است و حامي شان هست. الان دارم مي بينم كه مردم سقزو شهرها طرفدار امام و انقلابند. رو به آسمان كرد و ادامه داد، خدايا! صد هزار مرتبه شكر، حالا به غير از شهادت آرزو و خواسته ی ديگري ندارم.


عقب تر از بسيجي ها (محمود همت آبادي)

گفت: سه روز مرخصي مي خوام ! كلي مشكلات خانوادگي دارم ، تازه، دو ماهي مي شه كه بچه ام به دنيا آمده، نه از اون خبري دارم و نه از همسرم كه تو بيمارستان بوده، بايد حتماً قبل از عمليات يك سري بهشان بزنم، گفتم: مگه خبر نداري آماده باشه و مرخصي ها لغوه گفت: چرا مي دونم، براي همين هست كه تا حالا مونده ام و صبر كردم تا شايد عمليات بشه و بعد از عمليات برم. رفتم پيش كاوه تا همه چيز را به او بگويم كه اگر صلاح دانست چند روز بفرستيمش مرخصي، كاوه حرف هايم را كه شنيد با تعجب پرسيد: چطور با داشتن اين مشكلات باز تو منطقه موندي، بعد از كمي تامل گفت: ترخيصي اش را بنويس تا بره به زندگي اش برسه، ضمناً دستور داد تا خودم با ماشين برسانمش اروميه، حتي گفت: خودت بليط اتوبوس برايش بگير و وقتي از رفتنش مطمئن شدي برگرد.


 ديدگاه (مهدي الهي)

هر روز سر ساعت مشخص مي رفتيم ديدگاه، هر چه مي ديديم ثبت مي كرديم و آنها را با روزهاي قبل مقايسه مي كرديم. يك روز همين طور كه شش دانگ حواسم به كار بود، كسي پرده سنگر را كنار زد و آمد تو: سلام كرد، برگشتم نگاهش كردم، ديدم كاوه است او هر چند روز يك بار مي آمد مي نشست پشت دوربين و راه كارها را نگاه مي كرد. كنارش ايستادم، شروع كرد به دوربين كشيدن روي مواضع دشمن. كمي كه گذشت يك دفعه ديدم دوربين را روي يك نقطه ثابت نگه داشت، دقت كه كردم، ديدم صورتش سرخ شده، چشمش به جنازه شهدايي افتاده بود كه بالاي ارتفاع 2519 جا مانده بودند، دشمن آن ها را كنار هم رديف كرده بود تا روحيه ما را ضعيف كند، چند لحظه گذشت، كاوه چشمش را از چشمي هاي دوربين برداشت، خيس اشك بود، گفت: یكي پاشه بريم اين شهدا را بياريم، اينا رو مي بينم از زندگي بي زار مي شم. اين حرف ها همين طوري تو ذهنم بود تا شب دوم عمليات« كربلاي 2 » كه از قرارگاه حركت كرد و رفت خط، هنوز يادم هست، آخرين تماسی که با بي سيم داشت، گفت: از بين لاله ها صحبت مي كنم.

یکشنبه اینده خاطرات رهبری از شهید کاوه  


نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 توسط سید میثم

ادامه خاطرات خواندنی از شهید طهرانی مقدم

مسابقات فوتبال رزمندگان در کوران جنگ

در آن سالها تکیه اصلی ما بر نیروهای بسیج بود که این عزیزان در مقاطعی که عملیات نبود، به مرخصی می رفتند درحالی که می بایست یگانهای تخصصی را هم بر عهده همانها بگذاریم.

برای مثال، اوج کار توپخانه، در عملیات بود ولی با اتمام عملیات که بسیجی ها کاری نداشتند و به مرخصی می رفتند، کار توپخانه تمام نمیشد و باید پدافند خط را انجام می داد. حسن برای حل این مشکل، مسابقات فوتبالی را ترتیب داد میان آتشبارها و گردانها و با این کار، عملا از پایان این عملیات تا شروع عملیات بعدی که محدوده زمانی پدافندی ما بود، همه بچه‌ها را با اشتیاق و علاقه و نه با زور، حفظ می‌کرد و جالب این جا بود که بچه‌های دور و بر ایشان هم همه از این جنس بودند.

سه "حسن" در سال 90 بهم ملحق شدند

حالا که نام حسن شفیع زاده را بردیم، بد نیست به یکی دیگر از شهدای گمنام سپاه هم اشاره شود که شهید حسن قاضی بود. این شهید قاضی، در حقیقت از گلهای سپاه و از شاگردان حسن بود که در عملیات خیبر در عین گمنامی به شهادت رسید و با شهادت شهید تهرانی مقدم، بالاخره این سه "حسن" (حسن شفیع زاده، حسن قاضی و حسن تهرانی مقدم) در سال 90 به هم ملحق شدند.

تصمیمی که خرازی فقط بخاطر حسن گرفت

از آنجایی که بنیان توپخانه سپاه براساس توپ‌های غنیمتی گذاشته شده بود، این توپها در یگانای مختلف پخش شده اما زمانی که تصمیم گرفتند یگان مستقل توپخانه ای تشکیل شود، حسن برای جمع آوری این سامانه که با موانع زیادی هم روبرو بود، زحمات زیادی کشید.

به هرحال جمع کردن اینها سخت بود چون خود یگان‌ها می‌خواستند از آنها استفاده کنند اما تصمیم بر این بود تا توپخانه های با برد زیاد، در غالب گروه‌های توپخانه بکارگیری شوند. به همین خاطر خیلی‌ها موافقت نمی‌کردند اما بسیاری از یگان‌ها، با اخلاق و نوع رفتاری که حسن داشت، متقاعد شده و توپها را منتقل کردند.

یادم هست وقتی برای گرفتن توپخانه‌های یکی از یگانها رفته بودیم، شهید خرازی می‌گفت فقط چون حسن گفته من قبول می‌کنم ولی می‌دانم نمی‌توانید این توپها را به کار بگیرید و اینها غیرعملیاتی می‌شود که همان روز با ایشان توافق کردیم که نیروهایی برای کار این توپها منتقل بشود که یکی از این نیروها همین شهید حسن قاضی بود که به مجموعه منتقل و بعدها فرمانده گروه شد و در عملیات خیبر هم به شهادت رسید.

همان روزها، حسن عده ای را برای تشکیل دانشکده و مرکز آموزش توپخانه با کمک دیگر دوستان مانند شهید ذوالانوار جدا کرد در حالی که بخاطر کمبود نیرو، این کار، کار سختی بود اما حسن این مرکز را در اصفهان تشکیل داد.

جانشینی که فرمانده شد

هیچ وقت با دید کوتاه مدت به کارها نگاه نمی کرد. درحالیکه در آن زمان خیلی‌ها تصور می‌کردند جنگ ۶ ماه دیگر تمام است و این عملیات، عملیات آخر خواهد بود، اما شهید تهرانی مقدم اینطور فکر نمی‌کرد و در عین حال که علاقه داشت این اتفاق بیفتد، ولی برنامه‌ریزی درازمدت هم سرجایش بود. اما یک نکته مهمی که باید به آن توجه کنیم، این است که در رفتار و خصوصیات فردی فرماندهان شهید و زنده، بحث جایگاه‌ و فرماندهی و جانشینی اصلا مطرح نبود.

برای مثال در آبادان، شهید شفیع زاده، مسئولیت ادوات را برعهده داشت در حالی که حسن یک جوان تحت امر ایشان بود. بعد از مقطعی، شهید مقدم ارتقاء پیدا می‌کند و شفیع‌زاده مجروح می‌شود و می‌آید عقب و حسن مقدم می‌شود مسئول و شفیع‌زاده وقتی برمی‌گردد، حانشین حسن می شود درتوپخانه و به همین منوال کار ادامه پیدا می‌کند.

سردار مقدم تا سال ۶۳ مسئولیت توپخانه سپاه را به عهده داشت و وقتی وظیفه تشکیل یگان موشکی را به عهده گرفت، این دو از هم جدا شدند و شفیع زاده مسئول توپهانه شد.

ابداع، ناشی از نبوغ فرماندهان است و اینکه چطور از امکانات موجود، بهترین بهره‌برداری صورت بگیرد. در زمان فرماندهی شهید مقدم از امکانات، استفاده‌های مضاعفی چه در بخش کاهش آسیب‌پذیری و چه در افزایش توانمندیها شد درحالی که ما اصلا دروس کلاسیک ندیده بودیم. در سال ۶۳، زمانی که سردار مقدم مسئولیت پادگان‌های موشکی را عهده‌دار شد، از همان ابتدا با همین روحیه، مثل بقیه کارها برخورد کرد.

دو موشکی که حسن اجازه شلیک آنها را نداد

در اوج جنگ که ما نیاز مبرمی به موشک داشتیم، اولین محموله موشکی اسکاد B، شامل 8 فروند موشک به دستمان رسید اما حسن 2 فروند از این 8 فروند را جدا کرد و برای مهندسی معکوس برد.

خب این مسئله برای ما جا نیفتاد که چرا الان که ما به این موشک ها نیاز داریم و مردم در نمازجمعه شعار "موشک جواب موشک" می دادند، او این کار را کرد اما در جلسه ای که خدمت آقا (که آن زمان رییس جمهور بودند) رفتیم، ایشان هم بر موضوع خودکفایی تاکید کرده و حتی به وزیر سپاه ایراد گرفتند که چرا ساخت این موشک ها را شروع نکردید. انجا بود که ما به حکمت آن تصمیم پی بردیم. این تصمیم، تصمیم بسیار مهمی بود و با راه انداختن گروه‌های مختلف در وزارت سپاه، تا روز آخر راهبری آن‌ها را خودش به عهده گرفت که نتیجه آن را امروز در بومی شدن صنعت موشکی در انواع بردها از 300 کیلومتر تا 2هزار کیلومتر می بینیم.

در اواخر سال ۱۳۶۳ یا اوایل ۶۴ بود که تعدادی از متخصصین وزارت سپاه آ‌مدند در غرب کشور در حضور شهید مقدم راهبرد صنعت موشکی را از ایشان سؤال می‌کردند که ما چه مسیری را باید برویم و چه چیزی را مبنا قرار دهیم و یا از چه سوختی استفاده کنیم و چه بردی را هدف‌گزاری کنیم؟ من بارها و بارها از متخصصین صنعت پرسیدم و شنیدم که آن راهنمایی که سردار مقدم آن روز در سمت فرماندهی موشکی داد و مسیری که برایشان ترسیم کرد، خیلی راهگشا بوده است.

حسن برای اوقات فراغت بچه ها، آنها را به خط مقدم می فرستاد

سردار مقدم در کنار سازماندهی موشکی، همان هسته اولیه را طوری سازماندهی کردند تا در یک زمان کوتاه بتوانیم جوابگوی نیازهای جنگ باشیم. با توجه به اینکه نفرات بسیار کم بود طوری که گاهی نفرات تا ۳ شب نمی‌توانستند بخوابند و محدودیت‌های زیادی وجود داشت.

همه افرادی که در کار موشکی بودند چون به نوعی از یگان‌های رزمی آمده  بودند و بیشتر علاقه داشتند به جنگ بروند تا در یگان‌های توپخانه بمانند، سردار مقدم اگر فرصتی ایجاد می‌شد و اوقات فراغتی بود، اجازه می‌داد آنها در غالب یگان‌های رزمی به جبهه بروند و برگردند.

در آن زمان ما با تهاجمات هوایی رژیم بعث روبرو بودیم زیرا به دنبال هدف قرار دادن مجموعه موشکی ایران بودند و سردار مقدم با تاکتیک‌ها و استتار و رعایت پدافند غیرعامل عمل می‌کرد و کوچکترین آسیبی در طول جنگ از سوی هواپیماهای دشمن ندیدیم و به هسته اصلی نیروها و امکانات آسیبی نرسید که ما حتی ۲ ساعت کارمان به عقب بیافتد.

فکری که حسن در اولین سفر به سوریه داشت

وقتی در موضوعی به نتیجه می رسید، بعد از توکل به خدا، با قدرت عمل می کرد و من ندیدم هیچگاه در مسئله ای موقف شود. در مقطعی از جنگ ما تصمیم به ساخت سلاح گرفتیم ولی بعد از بررسی معلوم شد که به خاطر ضعف زیرساختها در کشور، توان ساخت توپ را نداریم چون حتی برای ساخت لوله توپ هم مشکل داشتیم و حسن گفت فعلا همین ساخت قطعات توپ کافیه و بلافاصله سوییچ کرد روی ساخت کاتیوشا.

در موضوع موشکی هم او به شدت دنبال این بود که ما به موشک نیاز داریم و باید از این مسیر سخت عبور کنیم. یک بار برای من گفت اولین باری که او با تعدادی از مسئولین سیاسی و نظامی به سوریه رفته بودند، آنجا موشکهای فراگ و اسکاد B را آورده و در میدان عملیاتی به آنها نشان دادند. حسن می گفت من فقط تو این فکر بودم که چطور می شود اینها را به دست آورد. این تفکر حسن در زمانی بود که کشورهای دیگر هیچ چیزی به ما نمی دادند.

می گفت زمین محل جمع کردن ثواب است

خیلی سخت است که انسان بخواهد در مورد کسی اینطور با قطعیت صحبت کند مگر اینکه مدت زیادی را با او زندگی کرده باشد. بنده حدود سی سال با حسن بودم و حتی یکبار ندیدم او برای نمازش وضو بگیرد چون دائم الوضو بود و می گفت نباید بدون وضو بر روی زمین خدا راه رفت. می گفت زمین جای جمع کرده ثواب است.

ثواب کارت را به حضرت زهرا(س) هدیه کن

یک مرتبه بنده برای انجام یک کار بزرگ و سختی انتخاب شدم که در فناوری آن هم مشکل داشتیم. حسن من را دید و گفت می خواهی در این کار موفق باشی؟ گفتم بله. گفت برو بچه های گروهت را جمع کن، دستانتون رو بهم بدید و هم قسم بشید و بگویید خدایا ما برای رضای تو این کار را می کنیم و هرچه ثوب هم دارد خودمان نمی خواهیم، تمام ثواب آن برسد به حضرت زهرا(س) و همین طور هم شد. البته بچه های هم خالصانه به حرف او عمل کردند و این کار در کوتاهترین زمان ممکن که کسی هم فکرش را نمی کرد، انجام شد.

اینکه آقا به او لقب "دانشمند برجسته" دادند، تعارف نبود

اولین قرارداد موشکی را که با صنعت بست، به لحاظ عملیاتی به در ما نمی خورد و من و چند نفر دیگه از دوستان به او ایراد گرفتیم که این چه قراردادیه بستید؟ اما حسن گفت توان صنعت ما همین است و باید کار در کشور از یکجا شروع شود.

کم کم صنعت را رشد داد و روزهای آخر، وقتی برای تست پای سیستم می رفت تا آن را تحویل بگیرد، خودش می رفت و محل اصابت را بررسی می کرد با دقت موشک را بسنجد. احساس او در سالهای اخیر این بود که در حوزه عملیات به جایی رسیدیم که بقیه می توانند راه را ادامه بدهند و خودش می رفت جایی که احساس نیاز می کرد.

در حوزه عملیات در دروانی که مسئول بود، تلاش های زیادی کرد تا امروز یگانهای ما به حدی باشند که اگر دشمن تعر ض کند، بی شمار یگان جواب او را خواهند داد ولی هنوز در برخی حوزه های فنی و پژوهشی و خودکفایی احساس نیاز می کرد و این که حضرت اقا به ایشان لقب "دانشمند برجسته" را دادند، این یک تعارف نبود.

بارها تا مرز اسارت و شهادت رفت

در ایام دفاع مقدس، روزها و شبهای زیادی را با حسن گذراندم و اینکه می گویم وقتی به چهره اش نگاه می کردی، صورت یک انسان بهشتی را می دیدی، اینطور نیست که بخواهم درباره اش غلو کنم.

زیر آتش دشمن نمی توان فیلم بازی کرد و انسان در اینگونه مواقع، همانی را به زبان می آورد که در دل دارد. بارها شد که ما به همراه حسن به دلیل اینکه در تاریکی شب، خط خودی را گم کردیم، در آستانه اسارت قرار گرفتیم اما به او که نگاه می کردیم، با قلبی مطمئن به کارش ادامه می داد.

دوره آموزش دوساله موشکی را ظرف سه ماه تمام کرد

در سالهای جنگ، طبق توافقی که با یکی از کشورهای عربی کرده بودیم، قرار شد تا به ما موشک بدهند اما گرفتن آموزش از آن کشور ممکن نبود و قرار شد این آموزش در سوریه باشد. وقتی اولین هسته موشکی برای دوره آموزش به سوریه رفتند، مدت زمان آموزش موشک های زمین به زمین، حدود دوسال است اما حسن و دوستانش بخاطر ضرورت جنگ، این دوره را شبانه روزی سه ماهه گذراندند ولی تازه بعد از این آموزش، کار موشکی ما آغاز می شد.

حسن، همان موقع تعدادی از بچه ها را فرستاد دانشگاه و برخی از دانشجویان با رشته های مرتبط را جذب کرد و اگر می شد این آموزش ها را از دیگر کشورها هم می گرفت و این گلوله برفی که حسن در سال 63 درست کرد، امروز تبدیل به بهمن شده.

اگر امروز ما از تنوع موشکی بالایی با سوخت جامد و مایع و با انواع هدایت و کنترل ها برخورداریم و یا اینکه از این پایه برای تولید موشک‌های حامل ماهواره نیز استفاده می شود، اینها عمدتا مدیون فکر حسن مقدم بود.

مذاکره جالب پدر موشکی ایران با یک هیات خارجی

در یکی از سفرها، طرف مذاکره ما یک پروفسور خارجی بود اما در طول این مذاکرات به مشکل خوردیم به طوری که نه آنها حرف ما را قبول می کرد و نه ما حرف آنها را. یک دفعه حسن یک پیشنهاد عجیب داد و گفت بهتر است یک مسابقه فوتبال بدهیم و هرکیس پیروز شد، به حرف او عمل کنیم.

این پیشنهاد اول برای طرف ما که پیرمردهای تحصیل کرده بودند، عجیب بود و فکر نمی کردند در چنین فضای تخصصی این پیشنهاد داده شود اما بعد قبول کردند. البته اینها یک شوخی بود تا بواسطه‌ آن فضای خشک مذاکرات تلطیف شده و بحث از بن بست خارج شود. وقتی رفیتم دیدیم آنها یک تیم حرفه ای آوردند و ما به حسن گفتیم این چه پیشنهادی بود دادی؟

اما حسن گفت چاره ای نیست و باید غیرتی عمل کنیم تا آبرویمان نرود. ما در آن بازی پیروز شدیم و حسن همیشه می گفت فلانی آن روز غیرتی بازی کرد و بهترین بازی عمرش بود. هرچند بنده اصلا نه بازی بلد بودم و نه علاقه ای داشتنم برای بازی کردن.

چند نفر "آدم" داری؟

یکی روز  در قرارگاه کربلا بعد نماز مغرب در یک حسینیه حصیری، شهید بزرگوار حسن باقری به حسن گفت چند تا آدم داری؟ حسن جواب داد: حدود چهار پنج نفر! ما تعجب کردیم و به او گفتیم تعدا بچه ها که بیش از اینهاست اما حسن گفت: وقتی می گویند "آدم" یعنی کسانی که بتوانند یک لشکر یا یگان را مدیریت کنند و منظورشان نفرات عادی نیست.

به حسن گفتم شما باید فرمانده نیرو شوی. بنده از همان سال 61 که با حسن آشنا شدم، نیروی او بودم و در موشکی هم جانشینش شدم. وقتی هم که پیشنهاد فرماندهی نیرو به بنده داده شد، رفتم خدمت حسن و گفتم شما همیشه فرمانده ما بودی و اینجا هم حق اینست که شما فرمانده شوی. اما او من را تشویق کرد تا مسئولیت را بپذیرم و این، همان روحیه حسن بود که به جایگاه و مقام برای خدمت توجه نداشت.

دوستان شهیدش از دوستان زنده اش بیشتر بود

روز حادثه سه دقیقه بعد از انفجار به ما خبر رسید و حدود ده دقیقه بعد فهمیدیم که حسن شهید شده اما در مسیر به خودمان تلقین می کردیم که شاید شهید نشده باشد اما دقایقی بعد به این یقین رسیدیم. بنده الان هم باور نمی کنم حسن شهید شده باشد. او هنوز هم برای ما زنده است. ما انتظار نداشتیم که حسن به این زودی ها شهید شود و فکر می کردیم حالا حالاها از خدمات او بهره مند می شویم. این برای ما بسیار سخت است که بنشینیم و از او صحبت کنیم. راجع به کسی که دوستان شهیدش از دوستان زنده اش بیشتر بودند.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 توسط سید میثم

خاطرات خواندنی از شهید طهرانی مقدم

در یکی از سفرها، طرف مذاکره ما یک پروفسور خارجی بود اما در طول این مذاکرات به مشکل خوردیم به طوری که نه آنها حرف ما را قبول می‌کردند و نه ما حرف آنها را.

 وقتی سرداری در گمنامی شهید بشود، سخن گفتن از او سخت خواهد بود و شاید بهترین کسانی که می‌توانند در مورد او صحبت کنند، دوستان و همرزمان بسیار نزدیکش باشند.

سردار شهید حاج حسن طهرانی‌مقدم، یکی از همان‌هایی است که دوستانش، اولین ویژگی او را در "گمنامی‌" و "اخلاص" خلاصه می کنند و همین گمنامی است که موجب می‌شود تا برای شناخت بیشتر او سراغ یکی از نزدیک‌ترین‌هایش برویم.

سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران که بیش از سه دهه از نزدیکترین دوستان سردار طهرانی‌مقدم بود، در گفت‌وگویی به برخی خاطرات و خصوصیات همرزم شهیدش می پردازد که امید است در آستانه چهلمین روز شهادت این سردار سرافراز سپاه اسلام، مقبول دوستداران راه شهدا بیفتد.

سردار حاجی زاده در ابتدای این گفتگو به این نکته اشاره می کند که دوست دارد همچون ایام دفاع مقدس، همرزم شهیدش را با نام کوچک صدا کند چرا که این نشانه ای از آن روزهاست که هیچ لقب و عنوانی جز اسم کوچک در میان رزمندگان رایج نبود.

متن کامل این گفتگو یه شرح زیر است.

تنها خواص سپاه او را می شناختند

روحیه حسن اینطور بود که خودش می خواست گمنام باشد و همین، کار دوستانش را سخت می کرد. البته ما شهدای زیادی داشتیم که مردم آنها را می شناختند و دوستان و نزدیکان آنها، فقط قدری اطلاعات بیشتر از آنها می دادند اما حسن از اول دوست داشت گمنام باشد و این گمنامی هم به گونه ای بود که غیر از خواص سپاه، کسی او را نمی شناخت. ما در سی سالی که با حسن بودیم، چیزهای زیادی از او یاد گرفتیم  و اولین موضوع  که برای ما از همان سالهای اول جنگ، مشهود بود اینست که هر کار او تنها برای رضای خدا بود و دیگران را هم به این کار توصیه می کرد. اینکه می گویم "هر کاری" یعنی حتی ورزش کردن، غذاخوردن و دعا کردنش هم تنها برای رضای خدا بود و این را در عمل نشان می داد.

پایی که در کوهستان شکست

در همان روزگار و در سالهای پس از آن، یک برداشت مشترک بین ما و همه دوستان نزدیک حسن وجود داشت و آن اینکه وقتی به چهره اش نگاه می کردیم، مطمئن بودیم که به یک چهره بهشتی می نگریم. انرژی که حسن برای کارش می گذاشت، در سال 59 و 60 تا همین اواخر در سال 90 هیچ فرقی نداشت، با همان انرژی و روحیه کار می کرد و زمانی که کار به مراحلی میرسید که باید وقت جدی می گذاشت، این کار را می کرد.

ویژگی های خاص او تنها منحصر به عرصه نظامی نبود، او علاوه بر اینکه که انسان مومنی بود که ادعیه فراوانی را حفظ داشت، یک ورزشکار حرفه ای هم بود و برای مثال در عرصه کوهنوردی اکثر قله های مرتفع ایران را فتح کرده بود و یا اینکه بارها مسیر تهران تا شمال را از مسیر کوهستان، با یک گروهی که خودش آن را رهبری می کرد، پیاده طی کرده بود. اما در اوج کارهایش، حتی زمانی که در ارتفاعات کوهستان، یک متر برف زیر پایش بود، نماز اول وقت را ترک نکرد.

یک بار یکی از دوستان تعریف می کرد که حسن را در نزدیکای قله دماوند دیده بود درحالی که پایش شکسته و بدجوری ورم کرده بود. می گفت به حسن گفتم چرا با این وضع آمدی کوه؟ و حسن گفته بود می خوام روی این پایم را کم کنم! این طور خودش را تربیت کرده بود.

فرمانده ای که با نام کوچک صدایش می کردند

حسن در رعایت اخلاق سرآمد بود و این برخورد خوش با اطرافیان به گونه ای بود که هرکس با حسن آشنا می شد فکر می کرد بهترین و صمیمی ترین دوست اوست. اینقدر با دیگران صمیمی می شد که همه او را با نام کوچک صدا می کردند و این روحیه را از همان سالهای ابتدایی دفاع مقدس داشت.
 
باید توجه داشته باشیم که این رفتار خاکی و صمیمانه از طرف کسی بود که اگر بخواهیم به لحاظ موقعیت جایگاهی و فرماندهی، رده او را بدانیم باید بگویم حسن در سطح فرماندهان طراز اول جنگ مثل شهیدان خرازی، همت، باقری و کاظمی بود. شاید ما بواسطه مسئولیتی که داریم، سرو کارمان با موضوعات مهم، ما را نسبت به برخی مسایل دیگر غافل کند اما حسن اینطور نبود.

سربازانش را با اسم کوچک صدا می کرد و من در مراسم تشییع او بسیاری از دوستان قدیمم را دیدم که بواسطه حسن آمده بودند. یکی از این دوستان، راننده پایه یکی بود که در ایام دفاع مقدس، نیروی حسن بود و ما بعد از بیست و چهار سال او را می دیدم. یکی دیگر می گفت من در مرز افغانستان بودم که خبر شهادت حسن را شنیدم و آمدم. بسیاری از این دوستان حتی از سپاه هم رفته بودند اما علاقه به حسن، آنها را در یک نقطه جمع کرده بود.
 

اگر به یقین رسیدی، عمل کن

اگر قرار بود برای یگان یا تیپی فرمانده ای انتخاب کند، وقتی به جمع بندی می رسید، حتی اگر طرفش یک جوان بیست ساله بود، به او میدان می داد و در واقع یکی از مهمترین دستاوردهایی که حسن از خود بجا گذاشت، همین پرورش مدیران و فرماندهان توانمند بود. یکبار در اوج جنگ مشکلی برای سیستم آماده سازی موشکها بوجود آمد که دیگر نمی شد سوخت به آنها تزریق کرد.

هر کار کردیم نشد و در نهایت پیشنهادی دادیم که دارای ریسک بود. حسن ابتدا مخالفت کرد اما به او گفتیم این روش حتما جواب خواهد داد. او گفت من متقاعد نمیشم ولی اگر تو به این یقین رسیدی برو و انجام بده. این یک تصمیم بسیار سخت بود و شاید اگر من جای او بودم چنین اجازه ای نمی دادم.ما رفتیم این کار را کردیم و به شکر خدا جواب هم داد.

از سال 63 تا آخرین روز حیاتش کاری جز در عرصه موشکی نکرد

در اولین روزهای جنگ که بکارگیری تسلیحات سبک برای ما یک فناوری محسوب می شد و همه به دنبال سلاح های سبکی مثل آر.پی.جی و تیربار و کلاش بودند، حسن به همراه شهید شفیع زاده در آبادان دنبال خمپاره بود.

وقتی در سال 60، ما بواسطه توپهای غنیمتی که از عراق گرفتیم، به اوج امکانات در آن روزها رسیدیم، دیگر حسن، خمپاره را کنار گذاشت و رفت به دنبال تاسیس توپخانه تا اینکه در سال 63، موضوع موشکی مطرح شد و از همان سال تا آخرین روز حیاتش هیچ کار دیگری جز کار موشکی نکرد.
 
صیاد همیشه می گفت مراقب حسن باشید

در همان سال 61 که مسئولیت توپخانه را به همراه شفیع زاده برعهده گرفت، بیشترین ارتباط و نزدیکی را با شهید بزرگوار صیاد شیرازی داشت به گونه ای که در طول سال های دفاع مقدس، هروقت صیاد شیرازی، بنده و دیگر دوستان را می دید می گفت مراقب حسن باشید. شهید صیاد می گفت من حسن را خیلی دوست دارم چون تعصب او به نظام و تعصب ملی او، فراتر از تعصب سازمانی است.

در واقع حسن تنها به فکر سپاه و نیروهای مسلح نبود بلکه تمام نظام و بلکه اسلام را در نظر می گرفت و بارها هم به ما تاکید می کرد که اگر این تعصب را داشته باشید، تعصب سازمانی هم در درون آن هست.
 

اولین کاتیوشا را سال 63 ساختیم

وقتی توپهای عراقی را به غنیمت گرفتیم، به دلیل شرقی بودن این توپها و اینکه برادران ما در ارتش، آموزش توپهای آمریکایی را دیده بودند، ما چندان تخصص و آموزشی برای بکارگیری آنها نداشتیم اما یکی از کارهای بزرگ حسن در سال 61، تاسیس مرکز تحفیقات فنی توپخانه در خوزستان بود که 7 ماه بعد تبدیل به مرکز تعمیرات توپخانه شد و بعدها نیز آن را به تهران منتقل کردند.

بواسطه اقدامات او بود که در اواخر سال 62 و اوایل 63 امکان ساخت کاتیوشا را پیدا کردیم و اولین سامانه نیز با مدیریت خود او ساخته و به صنعت حدید وزارت سپاه که تحت مسئولیت سردار مصطفی‌نجار بود تحویل گردید.

ادامه خاطرات شهید در هفته آینده


نوشته شده در تاریخ یکشنبه نهم بهمن 1390 توسط سید میثم

حضرت نوح (ع) که نام شریفشان در قرآن کریم 43 بار تکرار شده است ، یکی از پیامبران اولوالعزم خداوند هستند که آشنایی با جنبه های دیگری از زندگی ایشان همچون روش های تبلیغی ایشان بسیار جالب است .

در ادامه مطلب ، به طور اجمالی در باب زندگی حضرت نوح (ع) ، روش های تبلیغی ایشان و جبهه گیری ها در برابر کافران بحث شده است .


برچسب‌ها: حضرت نوح, پیامبر, اولوالعزم

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط مهدی خیرخواه مرقی

ولادت و القاب

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در یازده ذیقعده 148 ق در شهر مدینه به دنیا آمد. پدر بزگوار آن حضرت، امام موسی کاظم علیه السلام نام مبارک او را «علی» گذاشت.

کینه آن حضرت «ابوالحسن» و مشهورترین لقبش «رضا» است. دیگر القاب آن امام همام عبارتند از: «صابر»، «فاضل»، «رضیّ»، «وفّی»، «صدّیق»، «زکی»، «سراج اللّه» و «نورالهدی».

لقب رضا

نام اصلی امام هشتم علی بن موسی علیه السلام است لقب یا نام مشهور آن حضرت رضا علیه السلام می باشد. درباره علت نام گذاری آن حضرت به رضا علیه السلام چنین گفته اند: «او را رضا ملقب گردانیده اند برای آن که پسندیده خدا بود در آسمان و پسندیده رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیه السلام بود در زمین برای امامت». وجه دیگری که برای آن بیان داشته اند این است که «آن حضرت به رضای پروردگار راضی بود و این خصلت ارزشمند را که مقامی بالاتر از مقام صبر است، به طور کامل داشت».

دستیار علمی و فرهنگی پدر

امام رضا علیه السلام نقش به سزایی در توسعه حوزه معارف اسلامی و تربیت شاگردان برجسته داشت. آن حضرت با انجام دادن و پی گیری کارهای پدر، پشتوانه علمی استواری برای پیش برد آرمان های فرهنگی خاندان رسالت بود. امام موسی کاظم علیه السلام آن حضرت را حتی در زمان حیات خودشان در بسیاری از امور به عنوان وکیل و نماینده خود معرفی می کرد، و از نوع توجه امام موسی بن جعفر علیه السلام به حضرت رضا علیه السلام همه شیعیان می فهمیدند که آن حضرت یگانه دستیار امین و مورد اعتماد پدر است که در همه امور محول شده به صورت شایسته وظیفه خویش را به انجام می رساند.

سرپرستی امور هنگام زندانی بودن پدر

در تمام مدتی که امام موسی کاظم علیه السلام در زندان خلفای عباسی بود، امام رضا علیه السلام بودند که در غیاب پدر به رسیدگی امور می پرداخت. گرچه هنوز به مقام امامت نرسیده بودند، ولی کارهای امام را به نمایندگی از پدر انجام می دادند و نقش بسیار مهمی در نگهبانی از فرهنگ و فقه تشیّع و حفظ شاگردان و هدایت شیعیان داشتند. در چنین وضعیتی امام رضا علیه السلام به امور فرهنگی، اجتماعی و مذهبی شیعیان رسیدگی می کردند، به سؤالات فکری و اعتقادی آنها پاسخ می داد و خلأ غیبت پدر را پر می کرد و مایه دل گرمی و تسلّی خاطر مراجعین بود، و در عین حال اهداف پدر را دنبال نموده، به افشاگری بر ضد طاغوتیان می پرداختند.

امامت امام رضا علیه السلام

در سال 183 ق با شهادت امام موسی کاظم علیه السلام ، امامت امام رضا علیه السلام شروع شد. آن حضرت 35 سال بیشتر سن نداشت که زمام امور امامت را به دست گرفت و هدایت و راهنمایی فکری و اعتقادی جامعه اسلامی را عهده دار شدند. امام موسی کاظم علیه السلام در فرصت های مختلف به معرفی امام رضا علیه السلام به عنوان امام و وصی بعد از خود می پرداخت و از یاران و شاگردان خود بر این امر مهم گواهی می گرفت. مدت امامت آن حضرت بیست سال طول کشید که هفده سال آن در مدینه و سه سال آخر آن در خراسان سپری شد.

امام رضا علیه السلام و هارون

ده سالِ اول امامت امام رضا علیه السلام مقارن با خلافت هارون عباسی بود. موضع گیری امام رضا علیه السلام در برابر هارون، مانند موضع گیری پدر بزرگوارش امام کاظم علیه السلام بود، و از این موضع، حتی یک قدم عقب نشینی نکرد. در همین عصر، امامت خود را آشکار نمود و این کار به منزله اعلان مخالفت با حکومت غاصبانه هارون الرشید عباسی بود. شهادت امام موسی کاظم علیه السلام در زندان برای هارون بسیار گران تمام شد. گرچه هارون در مورد کتمان شهادت امام کاظم علیه السلام بسیار کوشید ولی حقیقت برای بسیاری کشف شد. از این رو هارون از مخالفت و قیام احتمالی مردم علیه خود نگران بود. در نتیجه از تعرّض به امام رضا علیه السلام تا آن جا که ممکن بود، خودداری می کرد و از سخت گیری هایی که در دوره امام کاظم علیه السلام انجام می داد، در زمان امام رضا علیه السلام خبری نبود.

امام رضا علیه السلام در عصر خلافت امین

پنج سال از دوره امامت امام رضا علیه السلام در زمان خلافت امین سپری شد، امین فرزند ارشد هارون و ولی عهد او بود. پس از مرگ هارون،مردم در بغداد که مرکز خلافت عباسی بود، با امین بیعت کردند و بر این اساس در سرتاسر بلاد اسلامی امین به عنوان خلیفه معرفی شد. امین که مردی عیّاش و هوس باز بود اغلب وقتِ خود را به عیش ونوش و خوش گذرانی می گذراند و بخشی از دوره حکومتش را به جنگ و درگیری با برادر خود عبداللّه مأمون سپری کرد. به همین خاطر امام رضا علیه السلام در دوره حکومت او از آزادی نسبی برخوردار بودند و از این فرصت برای تربیت شاگرد و رسیدگی به امور دینی مردم و تهذیب و تکمیل احادیث خاندان نبوت و مناظره و مباحثه علمی با اندیشمندان کمال استفاده را کردند.

امام رضا علیه السلام و مأمون

امام رضا علیه السلام پنج سال آخر امامت خویش را در دوران خلافت مأمون عباسی سپری کرد. مأمون عباسی که پس از قتل برادر خود، امین به عنوان هفتمین خلیفه عباسی بر مسند خلافت نشسته بود، از چند جهت ارکان حکومت خود را در خطر می دید. نخست، از طرف علویان و طرف دارانشان که از حکومت عباسیان دلی پرخون داشتند و در هر فرصتی پرچم مخالفت برمی افراشتند؛ دوم از سوی عباسیان؛ زیرا مأمون برادر خود امین را کشته و سر بریده او را بر نیزه زده بود که این کار موجب رنجش بسیار عباسیان شده بود. گفتنی است عباسیّان امین را خلیفه رسمی و مشروع پس از هارون می دانستند؛ سوم از سوی ایرانیان و خراسانیان که به صورت فطری و باور اعتقادی طرف دار و دوستدار خاندان رسالت بودند.

دعوت مأمون از امام رضا علیه السلام برای رفتن به خراسان

مأمون عباسی که خلافت خود را از چند طریق مورد تهدید می دید، تصمیم به آوردن امام رضا علیه السلام از مدینه به مَرْو گرفت تا با پیشنهاد خلافت یا ولایت عهدی به امام رضا علیه السلام ، مقداری از فشارها و تهدیدهای احتمالی از سوی علویان و ایرانیان را فرو نشاند و مردم با دیدن حضور امام رضا علیه السلام در دستگاه خلافت مأمون، از شورش و مخالفت منصرف شوند. مأمون در اجرای این تصمیم، چندین نامه و پیام دعوت به امام فرستاد. امام علیه السلام این دعوت ها را رد می کرد، ولی مأمون با اصرار و پافشاری بسیار، امام علیه السلام را ناگزیر کرد که به سوی خراسان حرکت کند. مأمون گروهی را به فرماندهی «رَجاء بن ابی ضحّاک» مأمور آوردن امام رضا علیه السلام و همراهانشان از راه بصره و اهواز و فارس کرد.

ناخشنودی امام رضا علیه السلام از سفر به خراسان

شواهد بسیاری در دست است که امام رضا علیه السلام از سفر به خراسان ناخشنود بود و پیوسته ناخشنودی خود را برای مردم آشکار می فرمود و با این روش، حجّت را بر مردم تمام می کرد، تا فریب ترفند مأمون را نخورند و بدانند که او فریب مأمون را نخورده؛ بلکه برای مصلحت اسلام و مسلمین این سفر را پذیرفته است. ردّ دعوت مأمون در چندین نوبت، وداع امام با افراد خانواده و بستگانش و دعوت آنان برای گریه بر حضرت هنگام خروج از مدینه نشانه ناخشنودی حضرت از سفر به خراسان است.

ولایت عهدی اجباری

امام رضا علیه السلام با قبول ولایت عهدی اجباری هم چون امام حسن علیه السلام که صلح تحمیلی معاویه را پذیرفتند به مردم فهماندند که سیاستش از سیاست مأمون کاملاً جداست و در گفت وگو با مأمون درباره خلافت، با کمال صراحت به مأمون فرمود: «تو چکاره ای که خلافت را به من واگذاری؟ اگر خلافت را خدا به تو داده، تو نمی توانی آن را به دیگری واگذاری، و اگر خدا به تو نداده، چه حقّی داری که درباره آن تصمیم بگیری».

یوسفی در دستگاه فرعونیان

یاسر خادم امام رضا علیه السلام می گوید: پس از آن که ولایت عهدی امام رضا علیه السلام استقرار یافت، دیدم که امام علیه السلام دست هایش را به سوی آسمان بلند کرده، به خدا چنین عرض کرد: «خدایا، تو می دانی که من در مورد قبول ولایت عهدی ناگزیر شدم. پس مرا مورد بازخواست قرار نده، چنان که بنده و پیامبرت یوسف علیه السلام را هنگامی که حکومت مصر را به دست گرفت، بازخواست نکردی».

اقامه نماز عید فطر از سوی امام رضا علیه السلام

پس از پایان مجلسی که به مناسبت ولایت عهدی امام رضا علیه السلام در پنجم رمضان سال 203 ق تشکیل شده بود، مأمون از امام خواست که نماز عید فطر را اقامه کند. ولی آن حضرت این کار را نمی پذیرفت. سرانجام امام رضا علیه السلام به مأمون پیغام داد که «اگر بناست من نماز بخوانم، من مانند روش پیامبر و امیر مؤمنان علی علیه السلام نماز می خوانم». مأمون در پاسخ گفت: «شما مختارید هرگونه که دوست دارید نماز را به جای آورید».

امام رضا علیه السلام هم چون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم با پای برهنه و عصا در دست از منزل بیرون آمد. هنگامی که روسا و لشکریان دیدند که امام رضا علیه السلام با کمال تواضع و با پای برهنه از خانه بیرون آمده، از مرکب هایشان پیاده شدند و کفش ها را از پا درآوردند. و با پای برهنه همراه امام حرکت کردند. حضرت در هر ده قدم می ایستاد و سه تکبیر می گفت. زمین و زمان با تکبیر آن حضرت همنوا شده بود. مأمون از هیبت و شکوه نماز امام به وحشت افتاد و به امام پیام فرستاد که «ضرورتی ندارد نماز بخوانید. بهتر است که برگردید». لذا حضرت رضا علیه السلام مجبور شدند که از اقامه نماز خودداری کنند. بدین ترتیب مأمون از اقامه نماز امام جلوگیری کرد.

شهادت جان سوز امام

مأمون که برای حفظ حکومت خود امام رضا علیه السلام را از مدینه به مرو آورده بود و با ترفندهای خود و اطرافیان به اهداف خود نرسیده بود، وقتی که رفتار و قاطعیت آن حضرت را دید، دریافت که گفتار و رفتار آن حضرت در نهایت موجب ضعف و تزلزل حکومت او می شود و از سوی دیگر عباسیّان همواره در مورد ولایت عهدی امام رضا علیه السلام مأمون را تهدید می کردند و به او هشدار می دادند. در نتیجه وی تصمیم گرفت که آن حضرت را به گونه ای از میان ببرد. ولی کاملاً مراقب بود که این عمل به طور کاملاً محرمانه انجام گیرد تا مسئله جدیدی برای حکومتش پیش نیاید. لذا با مسموم کردن آن حضرت به هدف خود رسید. امام علیه السلام در روز آخر صفر بر اثر زهر مسموم و دعوت حق را لبیک گفت و به اجداد پاکش پیوست.

دفن شبانه و مظلومانه امام رضا علیه السلام

مردم و دوستداران آن امام وقتی که خبر شهادت حضرت را شنیدند ازدحام کردند و گفتند که مأمون با نیرنگ امام علیه السلام را کشته است. مأمون شخصی را نزد مردم فرستاد و گفت تشییع جنازه به فرصتی دیگر موکول شده است. مأمون از ترس این که آشوبی برپا شود مردم را با این ترفند متفرق کرد و دستور داد جنازه آن حضرت را شبانه غسل دادند و به خاک سپردند.

عبادت امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام هم چون اجداد پاکش، قبل از هر چیز، بنده خالص خدا بود و همه چیز را در خط بندگی خدا دنبال می کرد. زهد و عبادت و راز نیاز و مناجات و سجده های طولانی او، نشان می داد که دلداده خداست. رجاء بن ضحاک سرپرست مأموران مأمون که مسئولیت آوردن امام را از مدینه به خراسان برعهده داشت، در این باره می گوید: «سوگند به خدا، مردی را ندیدم که با تقواتر از امام رضا علیه السلام باشد و در همه ساعات زندگی یاد خدا کند و به اندازه او خوف از عقاب خدا را در دل داشته باشد».

تلاوت قرآن

رجاء بن ضحاک سرپرست مأموران مأمون که مسئولیت آوردن امام رضا علیه السلام را از مدینه به خراسان برعهده داشت می گوید «امام رضا علیه السلام شب ها بسیار قرآن تلاوت می کرد. هنگامی که به آیه ای می رسید که در آن سخن از بهشت و دوزخ به میان آمده بود، گریه می کرد و از درگاه خدا تقاضای بهشت می فرمود و می گفت: «پناه می برم به خدا از آتش دوزخ».

انتظار امام از شیعیان

محدث قمی رحمه الله از حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام روایت می کند که، امام هشتم علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمود: «ای عبدالعظیم، سلام مرا به دوستانم برسان و به آنان بگو وسوسه های شیطانی را به خود راه ندهند و در زندگی راستگو و امانت دار باشند. راجع به چیزهایی که برایشان فایده ای ندارد سکوت کنند و جدال نکنند. با یکدیگر رفت و آمد نمایند؛ زیرا این عمل موجب تقرب به من می شود. حیثیت و آبروی خود را از بین نبرند که هرکس آبروی کسی را بریزد و از این راه یکی از دوستان مرا به غضب آورد، دعا می کنم که خدا او را در دنیا و آخرت به عذاب دچار سازد و در آخرت از زیان کاران به شمار آید».

زندگی گوار

علی بن شعیب می گوید: روزی خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم. امام فرمودند: «ای پسر شعیب به نظر تو زندگی چه کسی از همه مردم گواراتر است؟» گفتم: یابن رسول اللّه، شما در این باره از همه داناترید. آن گاه امام فرمودند: «کسی که مردم از زندگی او بهره مند گردند و خیرش به دیگران برسد». سپس فرمودند: «چه کسی زندگی اش از همه نکبت بارتر است؟ گفتم: باز هم در این مورد شما از همه عالم ترید. حضرت فرمودند: «کسی که مردم از زندگی او خیری نبینند».

شاگردان برجسته امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام در مدینه و در حوزه درسی خود شاگردان بسیاری را جمع کرده، به تربیت آنها مشغول بودند؛ شاگردانی که به گرد شمع وجود آن بزرگوار اجتماع می کردند و از علوم آن حضرت بهره مند می شدند. یکی از شاگردان آن حضرت «زکریّا بن آدم» است که نمایندگی امام علیه السلام را در قم عهده دار بود. امام رضا علیه السلام در نامه ای به او می نویسند: خداوند به سبب وجود تو بلا را از شهر قم دور می سازد، چنان که بلا را به علت وجود امام کاظم علیه السلام از مردم بغداد برطرف می گرداند». از دیگر شاگردان برجسته آن حضرت می توان از یونس بن عبدالرحمن، صفوان بن یحیی، حسن بن محبوب و علی بن میثم نام برد.


نوشته شده در تاریخ دوشنبه سوم بهمن 1390 توسط سید میثم

شهيدي كه بعد از مراسم ختمش زنده شد

یكي از رزمندگان در خاطراتش گفت: عمليات خيبر كه تمام شد چند روزي برگشتم تهران. شنيده بودم مرتضي شهيد شده است ولي نتوانسته‌اند جنازه‌اش را برگردانند. مادرم با اصرار زياد از من مي‌خواست به منطقه برگردم و از چگونگي شهادت و دليل مفقود شدن او اطلاع پيدا كنم.

خبر شهادت برادرم مرتضي، سال ها پيش از آزاديش از زندان هاي عراق به تهران رسيده بود و خانواده و اقوام را در ماتم و عزا فرو برده بود. آن زمان، يعني حوالي سال 63 من مدتي به قرارگاه كربلا رفته بودم براي همكاري در عمليات خبير. مرتضي آن وقت حدود چهارده - پانزده سال داشت و به دليل سن و سال كمش با هزار زحمت توانسته بود خودش را به جبهه برساند و در لشگر حضرت رسول (ص) وارد گردان علي اكبر شود.
عمليات خيبر كه تمام شد من مرخصي گرفتم و چند روزي برگشتم تهران. شنيده بودم مرتضي شهيد شده است ولي نتوانسته‌اند جنازه‌اش را برگردانند. مادرم با اصرار زياد از من مي‌خواست به منطقه برگردم و از چگونگي شهادت و دليل مفقود شدن او اطلاع پيدا كنم. من هم به ناچار همراه دايي و برادر ديگرم راهي دو كوهه شديم.
فرمانده گران «علي اكبر» كه آشنايي مختصري هم با ما داشت ماجراي شهادت مرتضي را به اين شكل برايمان تعريف كرد:
يكي از گروهان هاي گردانمان در جزيره مجنون نزديك جاده ‌العماره در محاصره قرار گرفته بودند و سلاح و مهماتشان هم تمام شده بود. ما از بچه‌هاي گروهان ديگري درخواست كرديم برايشان سلاح و مهمات ببرند. شرايط جاده به گونه‌اي بود كه براي رساندن مهمات بايد از بچه‌هاي ريزنقش و تيز و فرز استفاده مي‌شد. آنها هم يكي دو نفر، از جمله مرتضي صادقي را فرستادند براي بردن مهمات. ديده‌بان ما مرتضي را تا آن طرف جاده دنبال كرده بود و ديده بود كه هنوز پايش به طرف ديگر جاده نرسيده گلوله‌اي به سرش خورده و افتاده است پشت چاده!
ما از فرمانده گردان علي اكبر پرسيديم: از كجا مطئن هستيد كه حتماً شهيد شده است؟
ايشان گفت: "همه بچه‌هايي كه آن طرف جاده در محاصره افتاده بودند شهيد شده‌اند چون بعد از كامل شدن محاصره عراقي‌ها داخل تمام سنگرها نارنجك انداختند و بعد هم با تانك هايشان از روي سنگرهايي كه بچه‌ها داخل آنها بودند گذشتند و همه را به شهادت رساندند. "
اين اتفاق را تعدادي ديگر از بچه‌هاي گردان هم كه دورادور شاهد ماجرا بودند تأييد كردند. ما هم با خيال اين كه مرتضي قطعاً به شهادت رسيده‌ است و به تهران برگشتيم. كار حتي به گرفتن مراسم ختم و برنامه‌هاي ديگر هم كشيد، اما هنوز زمان زيادي نگذشته بود كه در ميان اسراي ايراني متوجه نام مرتضي شديم! حسابي شوكه شده بوديم، طوري كه نمي‌توانستيم موضوع را باور كنيم. خبر شهادت مرتضي آنقدر محكم و قطعي به ما داد شده بود كه جاي هيچ شكي باقي نمي‌گذاشت. مدتي در ترديد و بلاتكليفي گذشت تا آن كه نامه مرتضي از عراق آمد؛ نامه‌اي كه خبر از سلامتي او مي‌داد. مرتضي نه در آن نامه و نه در هيچ يك از نامه‌هاي بعديش نتوانسته بود موضوع تير خوردنش و پرتاب نارنجك به سنگرها و رد شدن تانك هاي عراقي از روي مواضعشان را توضيح بدهد. و بنويسد چطور از اين همه اتفاق جان سالم به در برده است. اين توضيحات ماند تا زماني كه او همراه آزادگان ديگر به ايران برگشت.
مرتضي ماجراي اسارتش را به اين شكل تعريف كرد: بعد از درخواست فرمانده گردان براي رساندن مهمات به جزيره، قرار شد من و يكي ديگر از بچه‌‌ها اين كار را انجام بدهيم. رسيدن به جزيره بايد از روي جاده العماره مي‌گذشتيم؛ جاده‌اي كه بيشتر حجم آتش‌ عراق روي آن متمركز شده بود. همين كه جاده را رد كرديم و خواستيم از پشت آن سرازير شديم، ضربه محكمي به كلاه كاسكتم خورد و صدايش در سرم پيچيد! ضربه به اندازه‌اي شديد بود كه براي لحظه‌اي تعادلم را از دست دادم و پشت جاده به زمين افتادم.
لحظاتي در همان حال ماندم. گيج شده بودم. نمي‌دانستم مجروح شده‌ام يا موج انفجار به زمينم زده است. دوست همراهم آمد و كلاه را از سرم برداشت. تيري آمده بود، خورده بود به كلاه و كمانه كرده بود و رفته بود.
همانطور سينه‌خيز رفتيم سمت بچه‌ها. سلاح و مهمات را كه رسانديم دوستم گفت: برگرديم. گفتم: فعلاً آتش‌ شديد است. همين جا مي‌مانيم تا هوا تاريك شود. درگيري آن قدر شديد بود كه هنوز زماني نگذشته مهمات تمام شد. عراقي ها هم دست ‌بردار نبودند؛ همين طور آتش مي‌كردند و پيش مي‌آمدند چاره‌اي نداشتيم جز آن كه داخل سنگرها پناه بگيريم تا ببينيم چه مي‌شود.
لحظات سخني بود. صداي تانك ها را مي‌شنديم كه مدام نزديك و نزديك تر مي‌شدند اما كاري از ما برنمي‌آمد. سنگري كه من و دوستم در آن پناه گرفته بوديم سنگر كوچكي بود داخل زمين كه اطراف آن را با گوني شن محكم كرده بودند.
پيش از رسيدن تانك ها، صداي عراقي‌ها را شنيديم كه به اين سو و آن سو مي‌دويدند و به عربي فرياد مي‌‌كردند. دوستم گفت: مثل اين كه دارند داخل سنگرها نارنجك مي‌اندازند. ما فوراً خوابيدم كف سنگر. پاهاي من درست كنار در سنگر بود. او هم سرش را گذاشته بود كنار پاهاي من.
چند سرباز عراقي درست از كنار در سنگر گذشتند. فكر كرديم ما را نديده‌اند. اما در همين لحظه صداي افتادن جسم سنگين و كوچكي را درون سنگر شنيديم. دوستم يك لحظه فرياد زد: "نارنجك! " و تا آمديم به خودمان بجنبيم صداي انفجاري داخل سنگر پيچيد و براي لحظاتي دود و خاك همه سنگر را پر كرد.
چند لحظه‌اي همانطور گيج و منگ ماندم. توان هرگونه حركتي از من گرفته شده بود. دوستم را صدا كردم. او هم هيچ حركتي نمي‌كرد. روي مچ و ساق پايم درد خفيفي احساس مي‌كردم احتمال مي‌دادم تركش نارنجك پايم را مجروح كرده است. سروسينه‌ام را به سختي از زمين بلند كردم تا از وضعيت پايم مطلع شوم اما از منظره‌اي كه ديدم تمام تنم لرزيد! نارنجك درست كنار سر دوستم شده بود و سروگردن او را متلاشي كرده بود. خون تمام سرو لباس او و من را پر كرده بود. طاقت نياوردم و همان‌جا كف سنگر رها شدم.
عراقي ها مي‌آمدند. نگاهي مي‌‌كردند و با تصور اينكه هر دو شهيد شده‌ايم مي‌گذشتند در آن لحظات سخت آرزو مي‌كردم كاش من هم همراه دوستم شهيد مي‌شدم. چون نمي‌دانستم چه اتفاقي برايم خواهد افتاد!
تانك ها كه از راه رسيدند و شروع كردند از روي سنگرها حركت كردن، اشهدم را گفتم و منتظر فرو ريختن سنگر شدم. تانكي با صدايي گوشخراش آمد و درست از روي سنگر گذشت. سايه‌اش براي لحظاتي داخل سنگر را تاريك كرد. اما سنگر كوچك بود و به آن آسيبي نرسيد.
از شهادت نااميد شده بودم. درد پايم هم زيادتر شده بود اما بيشتر از هرچيز بلاتكليفي عذابم مي‌داد. دلم مي‌خواست فرياد بزنم اما جرأت نداشتم. همانطور خودم را رها كرده بودم. ميان سنگر تا ببينيم چه پيش خواهد آمد. تانك ها كه دور شدند بار ديگر عراقي ها آمدند و شروع كردند به بيرون كشيدن جنازه‌ها. بعد از بيرون جنازه دوستم، پاهاي مرا گرفتند و از سنگر بيرونم كشيدند. يكي از سربازان عراقي با دو دست محكم چسبيده بود به پاي مجروحم و مرا روي زمين محكم چسبيده بود به پاي مجروحم و مرا روي زمين مي‌كشيد. طاقتم طاق شده و از درد فريادم زدم! عراقي ها همين كه فهيمدند زنده‌ام رهايم كردند روي زمين و دورم را گرفتند. يكي از عراقي ها فوراً گلن‌گدن اسلحه‌اش را كشيد و نشانه رفت روي صورتم. اما همين كه خواست شليك كند، سرباز ديگري با دست اسلحه‌اش را گرفت و او را كشيد سمت خودش. بعد به من اشاره كرد و به عراقي چيزهايي گفت. مثل اين كه سن و سال كم من و حال و روزم او را به رحم آورده بود.
همان سرباز اشاره كرد كه برخيزم. توان حركت نداشتم. سرباز عراقي دستم را گرفت بلندم كرد و مرا برد سمت يك نفربر. ترسيدم! فكر كردم مرا از دست آن سرباز نجات داده است كه بياندازد زير چرخ هاي نفربر. دستش را كشيدم و ايستادم. سرباز عراقي كه فهميده بود ترسيده‌ام، دستم را كشيد و گفت:‌لاتخف، لاتخف (نترس، نترس). بعد هم زيربغلم را گرفت و با همان حال جراحت من را سوار نفربر كرد.
داخل ماشين چند اسير ديگر هم بودند كه حال و روزشان دست كمي از من نداشت. نفربر كه پر شد همراه اسراي ديگر راهي عراقي شديم.
در ميان راه به آنچه برايم پيش آمده بود فكر مي‌كردم. مي‌دانستم با اتفاقاتي كه براي من و بچه‌هاي محاصره شده افتاده است هيچ كس گمان نمي‌كند زنده مانده باشيم. فكر مي‌كردم خبر شهادتم، چند روز ديگر محله را پرمي‌كند. بايد در اولين فرصت خانواده و دوستانم را از نگراني بيرون مي‌آوردم.

به نقل از: حسين صادقي


نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 توسط سید میثم

شهیدی که شهادت خود را خبر داد

حسین بهرامی به سال 1336 در روستای ولشکلا ، از توابع شهرستان ساری متولد شد. حسین به سال 1355 برای تحصیل در رشته ی ریاضی وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد. یک سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی ٰ این دانشجوی شمالی،  به عضویت سپاه پاسداران مشهد درآمد  و در همان سال به سپاه خوزستان مامور گردید و تا زمان سقوط خرمشهر در کنار مدافعان شهر به نبرد با متجاوزان بعثی پرداخت.
حسین بهرامی سرانجام به جمع پاسداران سوسنگرد ملحق شد و در کنار آنان به جهاد اصغر خود ادامه داد و سرانجام با رسیدن به مدارج بالای جهاد اکبر ، پنجه بر ایوان عرش گرفت و در ملکوتِ شهادن سکنی گزید.
آن چه خواهید خواند ، متن اولین وصیت نامه ی به جا مانده از شهید حسین بهرامی است. این وصیت نامه که با قلمی شیوا و منطقی استوار نگارش شده است ، در حقیقت گزارشی از حیات این شهید به روایت خود او و نمایی از مسیرِ سلوکِ آن سرباز نهضت روح الله است. این وصیت نامه از همان مصادیقی است که امام امت ، صاحبانِ ده ها سال عبادت و ریاضت را به خواندن آن ها دعوت کرده است.


روحمان با یادش شاد


«اولین وصیت نامه سردار شهید حسین بهرامی»

بسم الله الرحمن الرحیم

بل الانسان علی نفسه بصیره

اینجانب حسین بهرامی فرزند محمد تقی ساکن در ارض الهی (ساری قریه ی ولشکلا) به سرمایه ی عمری 23 سال (حدوداً) مسئولیت رسمی اگر لیاقت باشد عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشهد.
هر که بنده را شناخت و هر که نشناخت پس بشناسد مرا. این نوشته حاکی از چگونگی بهره برداری از سرمایه ی عمری دارد (زیستن) از دوران طفولیت بصیرت ندارم جز حرکات کودکانه و بازی گوشی در محدوده ی یک خانواده ی روستایی شمال ایران. تا کلاس پنجم ابتدایی در روستا درس می خواندم و از این اوان نیز نکته ی قابل ذکری نیست (12 سال عمری= ؟) از کلاس ششم ابتدایی به شهرستان ساری به منظور ادامه ی تحصیل روانه گردیدم که بایستی قبل از هر چیز بگویم از آن هنگامه شیطان در این بنده ضعیف و بدون پشتوانه نفوذ کرد و افسارم را بدست گرفت.
او اراده می کرد، بنده عمل می کردم. او طرح می ریخت بنده اجرا می نمودم،‌ مستعمره تحت فرماندهی و حکومت او بودم، آنچنان مطیع که نپرس. او کارهای بنیادی و اساسی خویش را در بنده آغاز نموده بود.

1ـ‌ زینت دادن دنیا
2ـ امر به فحشا و منکرات و ایجاد زمینه تمایل و کشش نسبت به آن
 3ـ ایجاد غرور و تکبر
4ـ پایه ریزی جهل از معارف الهی
5ـ برحذر بودن و فراری بودن از فریضه الهی.
6ـ‌ عصیان در برابر حق.
و آنگاه گردیدم طاغوتچه، شاید هم طاغوت بنده ایی شدم با کوله باری از گناه و قلبی سیاه و خویی شیطانی همواره عصیانگر و سرکش البته لازم به تذکر نخواهد بود که وسایل مورد استفاده ی شیطان چه ها بودند ولی سینما، مجلات، رادیو، دوست ناباب، محیط زندگی (بردگی) موقعیت سنی و … از عوامل مؤثر بودند.
در این دوران بنده سخت ترین ضربات را از طریق شیطان خوردم و توسط آن ضربات کاری شهید گشتم (شاهد راه شیطان، نمونه و سمبل سبیل الطاغوت) خدایا اینان اعترافات و اقرارات این بنده ی سرکش و عصیانگر (از روی جهل و جنایت انجام دادم) است.

اثرات مهم و اساسی این دوران:

1ـ‌ جاهل بودن از معارف الهی
 2ـ‌ کسب خوی شیطانی (دروغ، کبر، ریا و … )
 3ـ سیاه گردیدن قلب بر اثر اعمال خلاف حق.

خدایا ! تو خود دانی که من کیستم و تقدیر بر من چه خواهد بود ولی در کلاس دهم (‌اول متوسطه بودم) که ناگاه ضربه ی شدید بر بنده وارد گردید. ضربه ای که تحمل آن مشکل بود روح ضعیف و زیر صفر اما جسمی قوی ولی به یکبار جسم تسلیم گردید.
 حسین بهرامی که شهید شد، بچه های مسجد پارچه ای بر محراب مسجد نصب کردند که این جمله نوشته شده بود؛ «حسین»! شهید غریب نام آشنا!
دیگر آن حسین رفت، حسین جدیدی آمد روی کار، حسینِ در صفِ سینما، در مسجد جامع ساری در حال سجده و رکوع و قیام،
خدایا ! رحمت فرست بر محمد و آل او و بر دوستانی که مرا راهنمایی نمودند و رحمت بر برادران مان،‌ حاج شیخ عبدالله نظری،‌ تصمیم گرفتم در تابستان درس طلبگی بخوانم (حتی قرار بود وسط سال کلاس درس را ترک کنم و بروم به حوزه ی علمیه مشغول گردم.) حدود شاید یک ماهی درس خواندم ولی از آنجایی که انگیزه ی این حرکت نو بدون راهنمایی آگاه و رهبری صحیح نبوده لذا از تصمیم و قصدم برگشتم. در سال یازدهم جهالت و سیاهی قلب و اخلاقیات شیطانی کار و اثر خویش را مصراً ادامه می داد و حتی گاهی آن روح جدید تسلیم می گردید (خدایا تو خود همه ی اعمال بنده را در پنهان و آشکار و آنچه در وهم و خیال بوده است می دانی و در لوح مکتوب ثبت و ضبط داری)
اما با توجه به جو شهرستان ساری و برخورد با دوستان به حمد الله فضل الهی شامل بوده است، پس از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه مشهد گردیدم (56ـ 1355) خدایا اگر نبود فضل تو و اگر نبود کرم و رحمت تو، اگر نبود بخشش تو و اگر نبود ثبات ثبوتیه ی غفور و رحمان و رحیم بودن تو و اگر نبود صفات توبه پذیری تو و … بنده به کدامین سو رونده بودم چرا که با وجود این صفات بنده ای هستم ذلیل و شکست خورده و کارنامه ی اعمالم سیاه و چسبیده به زمین. خدایا تو خود دانی که اینها تعارف نیست همه اش واقعیت است، ولی خدایا همه ی این اعمالم از روی جهالت بوده است. خدایا آگاهانه عصیان نکرده ام، ای خدا تو خودت در سوره ی جمعه و علق صحبت از تعلیم و علم آورده ای به حق حقانیت و نور قدس خودت معلم های این بنده ی ضعیف را جزو عباد مخلص و متقی و ذاکر و متوکل و صالح … قرار بده یادم نمی رود آن استاد بزرگوارم آن شب، خدا از تو و کتاب تو صحبت می کرد و اولین رابط ما آیه ی یا ایها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه … بوده است. خدایا آن معلم و دیگر معلمانم (که اگر لیاقت شاگردیشان را داشته باشم) را رحمت و درود فرست و برای آنان در لغزش ها تکیه گاه باش.
آشنایی بنده با آن معلم و دیگر دوستان (که خدایا تو می دانی چقدر دوستشان داشتم و دارم) صفحه ی جدیدی را می گشاید. اگر چه جهالت و سیاهی قلب و خوی شیطانی موانعی هستند در راه کسب فیض از محضرشان.
خلاصه ،ای رب عالمیان و ای ملک الناس و ای معبود مخلوقات این سرمایه ی عمری 23 سال را آنچه که تو خود می خواستی صرف ننمودم،‌ تنبلی و سستی و اهمال و غرور و منیت شیطانی آنچه مرا درهم پیچید مشمول (والعصر ان الانسان لفی خسر) شدم،. خدایا می دانی که اگر پیروزی در جهاد اکبر داشته پشت سر آن شکست و عقب نشینی بود،‌ غرور و منیت شیطانی، خدایا می دانم که بنده ی خوبی برای تو نبودم، ولی بخودت قسم دلم تو را می خواست،‌ می خواستم که با تو انس و الفت گیرم و لذت ببرم می خواستم با تو دوست و رفیق گردم می خواستم فقط در آغوش تو باشم و تو را ببوسم می خواستم فقط و فقط تو بر من ترحم کنی و دست نوازش بر سرم بکشی،‌ می خواستم همیشه بیاد تو باشم،‌ ترا ناظر بدانم، ای خدا تو خود می دانی که فقط بر تو اتکا کنم. خلاصه تو تویی و من منم. تو همانی که همیشه بر من ترحم نمودی و فضل و بخشش نمودی ولی من که دنیا جلوه اش را به نمایش در آورد و بنده گول آنرا خوردم، خدایا بر تو سپاس و حمد که امام خمینی را بر ما ارزانی داشتی، خدایا با قیامت این نعمت تو و ولی تو انقلاب اسلامی به بلوغ رسید و ادامه خواهد داشت تا پیروزی نهایی قیام مهدی (عج) خدایا می دانی در قلبم چه می گذرد و می دانی چه می خواهم با تو در میان بگذارم و برای چه مقدمه چینی نمودم.
خدایا گاهی فکر می کنم مگر پیغمبر (ص) و یا علی (ع) و یا فاطمه (س) در جبهه ی جنگ شهید گردیدند اما و صد اما. خدایا،‌ تو برادرم و دوست عزیزم سعید را به مشهد آوردی و از همان ابتدا بین قلوبمان الفت بخشیدی، خدا توسط این برادرم به اهواز آمدم و با برادرهای مسجد جزایری اهواز آشنا گردیدم، جمع جوانمردی صفا و جمع نور و عصمت و جمع هدایت و رهبری و جمع عبودیت و امامت و جمع خلوص و تقوا و آگاهی و معرفت و جمع جهاد و فتح و نصر و شهادت و جمع انقلاب مظلومیت و جمع مصیبت و عزت خدایا فضیلت و رحمت را بر این جمع هر چه بیشتر و بهتر بگردان و آنچه که برای تو می خواهند عطا فرما و آنچه را که نمی دانند و نمی خواهند ولی تو آگاهی به آنها ارزانی دار. خدایا، همچنان که آنان با صدق به اسلام ابتدا نمودند،‌ خدایا انتهایش نسبت به اسلام صدق گردان و آنها را در جهاد اکبر و اصغر پیروز و موفق گردان. خدایا آنچه به ذهنم نمی رسد تا دعا برایشان نمایم و تو می دانی به آنها عنایت فرما. خدایا این جمع بارقه ی امید را نسبت به آرزویی که داشتم شهادت. آخر تو خود توسط معصومین قطره ی اول شوینده ی گناهان و رسیدن و مشاهده وجه الله خدایا شهادت مقام مشاهده و فنا الی الله، خدایا مقام شهادت نعره ی شیطان شکن، ستون فقرات شیطان و تباه ساختن و درهم پیچیدن بناهای شیطان، خدایا شهادت الحاق به رضوان تو، خدایا شهادت کوتاه ترین و سریع ترین راه رسیدن به تو،‌ خدایا گفتمت بعضی از معصومین در جنگ شهید نگردیدند! ولی آیا شهید نشدند؟! ولی خدایا! ذلیل و فقیر و مسکین و متکین و متضرع و شکست خورده ام چه کنم اگر شهید نشوم به نهایت می دانم شهادت خود وسیله است برای رسیدن به تو و برای اجرا و برقراری حکومت و قانون تو در زمین خدایا لطفی فرما و کرمی کن خونم را زیر درخت اسلام بریز، اگر لیاقت باشد. خدایا «رضاً به رضائک و تسلیماً به امرک.» تقدیر چه باشد تو خود دانی بر من هست، تکلیف است «اللهم ارنا مناسکنا و تکالیفنا و فرائضنا و بک علینا و انک انت التواب الرحیم.» «اللهم هییء لنا من امرنا رشدا.» خدایا این جمع بارقه امید را در روح من شعله ور ساخت. نزد یکی به اخبار شهادت،‌ نزد یکی به اسامی شهادت،‌ نزد یکی به عکس های شهادت، نزد یکی به زیستن شهادت این جمع نزدیکی به قبل از شهادت (اصغر و رضا). لمس و درک و تماس شهادت (جمال)‌. جمالِ من!، تو برای بنده، جمالی غیر از دیگر جمال ها یا برای دیگران بودی تو می دانی؟ انشاء الله می دانی بعد از شهادتت بر من چه می گذشت،‌ خدایا این حسین تو چه کند؟

حسینی که شجاعت ندارد، حسینی که ایثار ندارد؟ حسینی که خضوع ندارد؟‌حسینی که چیزی نمی داند، حسینی که خلوص ندارد،‌ حسینی که در بند است، زندانی است،‌… حسود است، خدایا حسینی که محرم راز تو نیست، حسینی که حلم و ظرفیت ندارد،‌ تو خودت بگو به هر وسیله که می دانی بگو چه کنم. آری ،‌آری نمی دانم چه بگویم یک عمر گناه یک عمر ذلت یک عمر نکبت یک عمر دربدری و پوچی و سرگردانی خدایا خدایا چه کنم. اما یک چیز می گویم. «الحمد الله نعمت الشهاده» شهادت، خدایا، منّتی است بر من، شهادت شربتی است که قبل از نوشیدن، ریختنِ خون مقدمه اش است. شهادت، نوشیدنی است که قبل از نوشیدن، ریختنِ روح های پلید لازم است، شهادت نوشیدنی است که قبل از نوشیدن، ریختن زهر مهلک شیطانی لازم است. بلی! شهادت، ریختنِ طرح و فتحِ مکان های اشغال شده شیطان است،‌ شهادت وفای بعهد است. شهادت یکی از طرق رسانیدن پیام شهیدان است شهادت اظهاراتی و رسوا و افشا نمودن باطل است. شهادت شهد است، شهادت مشاهده است،‌ شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت، مقدمه ی فتح در این دنیا است و خود فتحی بزرگتر در آخرت است. شهادت خوشنود کننده ی «محمود» است،‌ شهادت دشمن را در سیلاب خون غرق می سازد و دوست را به ساحل نجات هدایت می نماید. هان ای قلم،‌ دیگر نوشتن بس است جایت را به قدم بده و جوهرت را با خون سرخ معامله کن و آنگاه با این تعویض و جابجایی خویش می نویسد. «مداد العلما افضل من دماء الشهدا» و اما تو ای قدم و خونِ پیکر! خجالت نمی کشی که بعد از انجام تکلیف به پیش عزیزان دنیا برگردی و با سم ستوران تانک های دشمن دیدار نداشته باشی و اینها را با وجودی که بی حرکت هستی از کار بیندازی و نمی خواهی که دیده ی دشمن غدار و مغضوب و ضال به تو بیفتد و اگر شد او را هدایت و در غیر این صورت بر او اتمام حجت کرده باشی. ای پیکر! آیا دوست نداری واقعه ی کربلا و هویزه تکرار گردد؟! چرا، می دانم که دوست داری و مشتاق آن هستی. اما خدایا به خودت قسم! راضیم به رضا و قضای تو و مطیع امر و فرمان تو. «اللهم الحقنی بالصالحین و الا و ایائک والشهدا و رضوانک.» «اللهم جعلنا من الشهدا و الصدیقین والمتقین والذاکرین والمتوکلین والمخلصین. اللهم جعلنا من السابقون و السابقون فی الآخره و اولئک المقربون.»
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته والسلام علی من اتبع الهدی




نوشته شده در تاریخ یکشنبه هجدهم دی 1390 توسط سید میثم

به مدد ارباب و همت خادمین هیئت عاشقان ثارالله،افتتاح حسینیه بیت الحیدر مقارن با اربعین حسینی واقع در بیت شهید جباری.

بیت الحیدر

 


برچسب‌ها: افتتاح حسینیه بیت الحیدر
نوشته شده در تاریخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 توسط علی صفاری


.: Weblog Themes By Blog Skin :.