تبليغاتX
هرچه داریم همه از کرم عباس است...

 

هرچه داریم همه از کرم عباس است...

هر که با خامنه ای شد بدگمان--- حق ندارد پانهد دراین مکان

شهادت امام موسی کاظم بر همگان تسلیت باد ...

شهادت امام موسی کاظم تسلیت باد ::: یا عباس 

موسي شدي كه معجزه اي دست وپا كني

راهي براي رد شدن قوم ، وا كني

زنجير هاي زير گلويت مزاحم اند

فرصت نمي دهند خودت را دعا كني

در يك بدن بجاي همه درد مي كشي

مي خواستي تمام خودت را فدا كني

وقت اذان مغرب اين تازيانه هاست

وقتش رسيده است كه افطار وا كني

مثل علي عروج نمازت امان نداد

فكري به حال فاصله ي ساق پا كني

عيسي مسيح من به صليبت كشيده‌اند

اينگونه بهتر است خدا را صدا كني

حالا ميان قحطي تابوت هاي شهر

بايد به تخته هاي دري اكتفا كني

شهادت امام هفتم شیعیان تسلیت باد ::: یا عباس

دانلود مداحی : شهادت امام موسی کاظم - حاج مهدی سلحشور - بارون غم تو نگاش


به بهانه میلاد پرمنت آن یگانه رهبر فرزانه انقلاب و مولایمان سید علی ...

چشم بد دور ٬ عمرتان بسیار - کس نبیند ملالتان آقا

ما نمردیم ٬ خون دل بخوری - تخت باشد خیالتان آقا

جسمتان کامل است ٬ ناقص نیست - میدهد عطر یک بغل گل یاس

دستتان اما حکایتی دارد - رحم الله عمّی العباس

====================================================

رهبر فرزانه انقلاب سید علی خامنه ای ::: یا عباس

====================================================

طعنه و خنده به اشعار و شعارم بزنید

تیر غم بر دل دیوانه و تارم بزنید

در حفاظت ز امیرم حضرت خامنه ای

میشوم میثم تمار ، به دارم بزنید


ادامه مطلب
چشم ها را باید شست ...

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد:


من کور هستم. لطفا کمک کنيد .


روزنامه نگار خلّاقي از کنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت، فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.


روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.


عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است ، مرد کور از صداي قدم هاي روزنامه نگار او را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد که بر روي آن چه نوشته است!


روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود ،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:


امروز بهار است ، ولي من نمي توانم آن را ببينم !!!!!


 یا عباس


حرف دل:


خدايا کمکم کن. من نميتونم بهار را ببينم. من خودم با دستاي خودمممم، خودمو کور کردم.

منبع وبلاگ پیاده تا عرش