تبليغاتX
هرچه داریم همه از کرم عباس است...

 

هرچه داریم همه از کرم عباس است...

هر که با خامنه ای شد بدگمان--- حق ندارد پانهد دراین مکان

چشم ها را باید شست ...

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده مي شد:


من کور هستم. لطفا کمک کنيد .


روزنامه نگار خلّاقي از کنار او مي گذشت نگاهي به او انداخت، فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.


روزنامه نگار چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.


عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است ، مرد کور از صداي قدم هاي روزنامه نگار او را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد که بر روي آن چه نوشته است!


روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود ،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:


امروز بهار است ، ولي من نمي توانم آن را ببينم !!!!!


 یا عباس


حرف دل:


خدايا کمکم کن. من نميتونم بهار را ببينم. من خودم با دستاي خودمممم، خودمو کور کردم.

منبع وبلاگ پیاده تا عرش 


خشوع ...

گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :

" این کاسه گندم من هستم " ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :

" و این دانه گندم هم فلان عالم است " و شروع کرد به تعریف از خود .

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :

" آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم . "