با بيست نفر از دوستان جيرفتي در بُستان همكار بودم. هر جا كه مي رفتيم، با هم بوديم . بين ما دوستي و صميميت زيادي پديد آمده بود .
يك روز كه از رقابيه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم، فرمانده آمد داخل اتاق و گفت :

« آقاي بلوچ اكبري ! جانمازت را جمع كن، اول برو گروهان ارتش؛ بلدوزري گرفته ام؛ بارش كن بياور، بعد برگرد نماز بخوان »

گفتم:«نمازم را مي خوانم، بعد مي روم »

اما فرمانده اصرار كرد و گفت : « اول برو جايي كه گفتم، بعد برگرد نماز بخوان »

ديدم اصرار فايده اي ندارد؛ همين طور جانماز را پهن شده گذاشتم و رفتم .

فاصله تا گروهان ارتش حدود 5/1 كيلومتر بود . به گروهان كه رسيدم ، هواپيماهاي عراقي شروع به بمباران كردند . من سريع رفتم داخل سنگر ارتش . يك ربع بعد كه اوضاع آرام شد، ديدم بستان در هاله اي از دود غليظ و سياه گم شده است .

وقتي برگشتم ، ديدم تعدادي از دوستان شهيد شده اند . بچه هايي كه داشتند براي دوستانشان گريه مي كردند، با ديدن من به طرفم آمدند و با تعجب پرسيدند :« تو زنده اي، شهيد نشدي ؟! »

گفتم: « شهادت لياقت مي خواهد، من حالا حالاها كنار شما هستم .»

با بچه ها رفتيم داخل اتاقي كه جانماز پهن بود . ديديم يك بمب خوشه اي درست در نقطه اي كه من مي خواستم نماز بخوانم، فرود آمده و جانمازم را كاملاً سوزانده و از بين برده است .

بچه ها گفتند :« شانس آوردي! اگر فرمانده اصرار نكرده بود ، تو حالا اينجا نبودي، توي آسمان ها بودي!»

حرف آنها واقعيت داشت . اصرار فرمانده براي رفتن من خواست خدا بود . اگر خداوند مقدر نكرده بود، من با جانمازم مي سوختم، اما تقدير الهي چيز ديگري بود .