میلاد مسعود صاحب دلها ، آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام مبارک باد

مژده ای اهل رضا روی رضا پیدا شد

جلوه حسن الهی به فضا پیدا شد

ضعفا روی به گلزار ولایت آرید

که گل روی معین الضعفا پیدا شد

غنچه نجمه به دامان سحر گاه شکفت

بوی گل در نفس باد صبا پیدا شد

علوی طلعت او آینه حسن خداست

بر همه آینه حسن خداپیدا شد

موسی آن طلعت نادیده که در طور ندید

صبحدم در حرم موسی ما پیدا شد

جلوه باطن اسرار نهان را نگرید

به خدا آینه غیب نما پیدا شد

جان فشانید که جانان دو عالم آمد

درد آرید که ناگفته دوا پیدا شد

نجمه را نجمه نخوانید خدا می داند

این سپهریست کز او شمس ضحی پیدا شد

به دعا دست برآرید چرا خاموشید؟

قبله حاجت ارباب دعا پیدا شد

چنگ بر چنگ زن آهنگ غریبی بنواز

چه نشستی که غریب الغربا پیدا شد

کعبه جان به حرم خانه موسی آمد

یا که در مروه دل نور صفا پیدا شد

سوره فتح بخوانید علی می آید

آیت صبر بیارید رضا پیدا شد

با قضا گوی که مولای قدر می آید

با قدر گوی که سلطان قضا پیدا شد

اهل ایران همه جان از پی ایثار آرید

که ولی نعمت و مولای شما پیدا شد

کیمیایی نظری آمده کز یک نگهش

ازدرون سیه سنگ طلا شد

اختر برج ولایت چه مبارک سرزد

ماه افلاک ولایت چه بجا پیدا شد

گرچه گفتند که در خوف ورجا باید بود

خوف از خویش برانید رجا پیدا شد

آمد از راه کریمی که به باب کرمش

تاج شاهی به قدمهای گدا پیدا شد

ای زغم خسته برو غصه به دیا افکن

ای گره بسته بیا عقده گشا پیدا شد

برق رحمت زد و اوراق غضب را سوزاند

قلم عفو پی محو خطا پیدا شد

نقش شیر از نگهش شیر ژیانی گردید

بی عصا معجز موسی و عصا پیدا شد

نه به محشر نه به برزخ نه به میزان نه صراط

این چراغیست که نورش همه جا پیدا شد

لاله آرزوی آل محمد رویید

گوهر گمشده اهل ولا پیدا شد

تا چو (میثم)به درش دست گدائی نگرفت

کس ندانست در این خانه چه ها پیدا شد

                                    حاج غلامرضا سازگار

درخواست نصحیت عارفی از یک شهید

سال اول جنگ بود. به مرخصی آمده بودیم. با موتور از سمت میدان سرآسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم. ابراهیم (شهید ابراهیم هادی)عقب موتور نشسته بود.

درخواست نصحیت عارفی از یک شهید

از خیابانی رد شدیم. ابراهیم یک دفعه گفت: امیر وایسا! من هم سریع آمدم کنار خیابان. با تعجب گفتم. چی شده؟!

گفت: هیچی، اگر وقت داری بریم دیدن یه بنده خدا!‌ من هم گفتم: باشه، کار خاصی ندارم.

با ابراهیم داخل یک خانه رفتیم. چند بار یاالله گفت. وارد اتاق شدیم. چند نفری نشسته بودند. پیرمردی با عبای مشکی و کلاهی کوچک بر سر بالای مجلس بود.

به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم. صحبت حاج آقا با یکی از جوان‌ها تمام شد. ایشان رو کرد به ما و با چهره‌ای خندان گفت: آقا ابراهیم راه گم کردی، چه عجب این طرف ‌ها!

ابراهیم سر به زیر نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا، وقت نمی‌کنیم خدمت برسیم.

همین طور که صحبت می‌کردند فهمیدم ایشان، ابراهیم را خوب می‌شناسد حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد. وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت: آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن!

ابراهیم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: حاج آقا تو رو خدا ما رو شرمنده نکنید. خواهش می‌کنم این طوری حرف نزنید بعد گفت: ما آمده بودیم شما را زیارت کنیم. انشاء‌الله در جلسه هفتگی خدمت می‌رسیم.

بعد بلند شدیم، خداحافظی کردیم و به بیرون رفتیم.

بین راه گفتم: ابراهیم جون، تو هم به این بابا یه کم نصیحت می‌کردی. دیگه سرخ و زرد شدن نداره!‌

با عصبانیت پرید توی حرفم و گفت: چی می‌گی امیر جون، تو اصلاً این آقا رو شناختی!؟ گفتم: نه، راستی کی بود!؟

جواب داد: این آقا یکی از اولیای خداست. اما خیلی‌ها نمی‌دانند. ایشون حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند.

سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند. تازه با خواندن کتاب طوبی محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده.

.............آسمانی ها

 
اینجا خبری نیست جز اینکه داره یادمون میره مزار شهید باکری کجاست ؛ داره یادمون میره وصیت شهیدان خرازی و همت چی بود ؛ اسمهاتون اگه سر کوچه ها نبود و برای آدرس پستی نمیخواستیم شاید یادمون میرفت ؛ داره یادمون میره چرا بعضی ها میخواستند موقع عملیات نوشته سربندشون یا زهرا باشه؟
اینجا خبری نیست جز اینکه........................................ .....؟

اگه بخوام بنویسم حالا حالاها باید بنویسم ولی چه کنم که دیگه طاقت نوشتن این جور چیزارو ندارم /خیلی دلم میخواست نامه ای که مینویسم شاد و روحیه بخش باشه ؛ خیلی دلم میخواست بهتون بگم که امانتهایی که بهمون سپردین صحیح و سالمند ولی چه کنم که نه خیلی اهل دروغ گفتن هستم و نه میشه به شهدا دروغ گفت/
راستی اگه خواستی جواب نامه رو بدی باهاش چند ماسک هم بفرست اینجا هواش خیلی سمی و غبار آلوده.
ولی هنوز امیدواریم به اینکه : گرچه رفتند ولی قافله راهش برجاست
ولی هنوز امیدواریم به اینکه : نیست جز در گرو رفتن ما ماندن ما .

آی خاکی ها...

آی خاکی ها...

ندیدم آینه‌ای چون لباس‌خاکی‌ها

همان قبیله که بودند غرقِ ‌پاکی‌ها

به عشق زنده شدن، «عند ربِّهم» بودن

شده ست حاصل آن‌ها ز سینه چاکی‌ها

دلیل غربتشان، اهلِ خاک بودنِ ماست

نه بی ‌مزار‌ شدن‌ها، نه بی پلاکی‌ها

به آسمان که رسیدند رو به ما گفتند:

"زمین چقدر حقیر است، آی خاکی‌ها!"

 

سید محمد جواد شرافت

 

به یاد شهید جاوید الاثر احمد چراغبیکی

گناهان یک شهید 16ساله

شهدا

در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد،گناهان یک روز او این ها بود:

سجده نماز ظهر طولانی نبود

زیاد خندیدم

هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

 

راوی در سطر آخر اضافه کرده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر 16 ساله کوچکترم

ببخش که «گمنام» خطابت می‌کنیم!

اینک این ما و برادران ما که به خانه باز آمده‌اند. سرافراز و سربلند بر سر دست باز آمدند و به روی چشم نشستند تا ما دیده بگشاییم به ژرفای جنگ، به نبرد همیشه تاریخ، به جنگ خیر و شر، نیکی و پلیدی، سفیدی و سیاهی که این قصه را پایانی نیست، که این کتاب را پایانی نیست که هر روز صفحه‌ای جدید گشوده می‌شود.

شهید گمنام

بیست و یک سال از پایان ظاهری جنگ تحمیلی گذشته، ولی هنوز دسته دسته شهید می‌آورند و این یعنی آنکه جنگ هنوز ادامه دارد؛ هر چند خاکریزهایش برچیده شده است.

تا هنگامی که در گوشه‌ای از این خاک، مادر دل شکسته یا پدر پیری، چشم‌ بر در دارد تا فرزندش از سفر باز آید، نمی‌توان جنگ را پایان یافته تلقی کرد.

جنگ ادامه دارد، نبرد هنوز پایان نیافته و دفاع کامل نشده، چرا که فرزندان این ملت هنوز از مبارزه به خانه بازنگشته‌اند.

اینک این ما و برادران ما که به خانه باز آمده‌اند. سرافراز و سربلند بر سر دست باز آمدند و به روی چشم نشستند تا ما دیده بگشاییم به ژرفای جنگ، به نبرد همیشه تاریخ، به جنگ خیر و شر، نیکی و پلیدی، سفیدی و سیاهی که این قصه را پایانی نیست، که این کتاب را پایانی نیست که هر روز صفحه‌ای جدید گشوده می‌شود. برای نبرد باز آمدگان، بازماندگان و همه آنها که از پی قافله حق روانند و دل در گرو حقیقت نهاده‌اند.

اکنون می‌شود؛ اکنون می‌توان گرمای وجود شهیدان را حس کرد و به آنها که از پس بیست و یک سال انتظار به خانه باز آمده‌اند، سلام و خسته نباشید گفت.

سلام شهید، سلام شهادت.

این خانه را تو آباد کردی، آبادی این ملک از توست. نام تو بلند است، بلندتر از همه نام‌ها.

از اینکه ما گمشدگان تو را «گمنام» خطاب می‌کنیم، ما را ببخش.

نام این ملک از توست، نام این خانه از توست، نام این شهر از توست، نام این خیابان از توست، نام این کوچه از توست، نام این خانه... به خانه‌ات خوش آمدی برادر.

اکنون این ما و شما. ما گمنامیم و شما خوشنام، ما گم شده‌ایم و شما پیدا.

چه خوب است، ما را بیدار می‌کنید، که چشمان ما را دوباره باز می‌کنید، تا یادمان نرود دنیا جای تخمه شکستن نیست و دیر یا زود باید رفت، باید سبک بار رفت، باید سبکبال رفت.

حضور شما غفلت‌ها را می‌زداید، چرت‌ها را پاره می‌کند، خواب ‌ها را می‌پراکند و یادمان می‌آورد و تذکرمان می‌دهد که چه بودیم و چه می‌خواستیم و کجا باید می‌رفتیم.

حضور شما ذکر است؛ ذکر حق و اکنون هر شهری و هر ولایتی ذاکر توست و تو را در آغوش می‌گیرد و ذکر می‌گوید.

 نام تو ذکر است و در ذکر «گمنامی» معنایی ندارد، تو معنای همه نام‌هایی ای شهید.

نامت بماند تا ابد،ای جان ما روشن ز تو

برکات زیارت شهدا

برای گفتن حرفم راه دوری  نمی روم . از همین جمعه شروع می کنم ، همین جمعه که کوه می روی . یا نه! ،از طول هفته که دورن شهر عبور و مرور می کردی تا با عجله به محل کار یا دانشگاهت برسی.

در شلوغی شهر ، کنار همین ترافیک سنگین ، در حضور همین روز مرگی ها ، نزدیک خانه ات ، محل کارت و یا داخل دانشگاهت حتی اگر چشم سرت را هم باز کنی کفایت می کند تا ستاره بارانی ،از قبور شهدای گمنام جلوی دیدگانت به تلالو بنشیند .

قبور شهدای گمنام

 

خیلی از ما حتی روزانه از کنار این منابع رحمت الهی گذر می کنیم ولی یا بی توجهیم ، یا صلواتی نثار روان پاکشان می کنیم و یا با دلسوزی ، که این ها جوانیشان و آرزوهایشان را گذاشتند و اکنون دستشان از دنیا کوتاه است و ما بهره مند از نعمت های دنیا ، فاتحه ای می خوانیم.

و چه خوش گفت سید شهیدان اهل قلم "پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند".

آیا تا به حال به آثار و برکات حضور این قبور نورانی در میان روزمرگی خود اندیشیده ایم ؟

اصلا چرا باید بر سر مزار شهدا رفت ؟ فقط برای آن که به یادشان باشیم ؟

برای آنکه بگوییم ما درک می کنیم ،شما برای راحتی ما رفته اید؟ برای آزادی وطن رفته اید؟

این ها درست ، ولی زیارت قبور شهدا بیشتر از اینکه تسلی خاطر باشد فواید زیادی برای خودمان دارد . برای درک این فواید ،تمسک به مکتب اهل بیت علیهم السلام و بهره مندی از سخنان ایشان هر چند کم ،بهترین یاری دهنده ی ما خواهد بود .  

برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام

اهل بیت و زیارت قبور شهدا :

• زیارت قبر پیامبر خدا (ص) و زیارت قبر شهیدان و زیارت قبر امام حسین (ع) برابر است با یک حج مقبول همراه رسول خدا (ص) - امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعة، ج 10، ص 278

• در مورد سیره رسول خد(صلى الله علیه وآله) در زیارت قبور شهدا، طلحة بن عبدالله نقل کرده است:

«همراه پیامبرخد(صلى الله علیه وآله) از شهر خارج شدیم، وقتى که به مزار شهدا رسیدیم، آن حضرت فرمود: این قبور آرامگاه برادران ماست و بعد به زیارت شهدا مشغول شد.»  - بیهقى، سنن کبرى، ج5 ، ص249

• «حضرت فاطمه(علیها السلام) پس از وفات پیامبر، هفتاد و پنج روز بیشر زنده نبود و در این مدت، خندان و خوشحال دیده نشد. هر هفته، روزهاى شنبه، دوشنبه و پنجشنبه به زیارت قبر شهیدان اُحد مى آمد. سپس قبر عمویش حمزه را زیارت مى کرد و در آنجا نماز مى خواند و اشک می ریخت. و برایش رحمت مى طلبید و از خدا براى او آمرزش مى خواست.» -امام صادق علیه السلام / وسائل الشیعه، ج 10، ص 279 ، کافى، ج6، ص561

• هر کس که نتواند به زیارت قبر ما (امامان) بیاید، پس قبر برادران صالح و شایسته ما را زیارت کند. - امام صادق علیه السلام  / بحار الانوار، ج 74، ص .311

• برای خدا به دیدن اهل طاعت او بروید و هدایت را از اهل ولایت او بگیرید - امام علی علیه السلام  / غرر الحکم، ح 1، ص 5491

• با توجه به آنکه شهیدان جزو شیعیان صالح خداوند محسوب می شوند، حضرت امام کاظم علیه السلام می فرمایند:

کسی که نمی تواند به زیارت ما اهل بیت بیاید پس به زیارت قبور شیعیان صالح ما برود که در این صورت ثواب زیارت ما به او تعلق می گیرد. - محمد حسین الحسینی الجلالی ،مزارات اهل البیت و تاریخ ها،ص 15

• ... سوگند به آنکه جانم در دست اوست هیچ کس بر شهدا سلام نمی کند مگر اینکه شهیدان سلام آنان را پاسخ می دهند.  - حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه و آله  / مکی قاسم البغدادی، تأصیل لا استئصال،ج4،ص80

و...

در مقام زیارت شهدا ، این هایی که پیامبر اسلام برادر خود خطابشان می کند کافی است با استناد به سخن گوهربار ختم رسل بگوییم : اگر دل های خود را معطر به یاد شهدا می کنیم و سلامی روانه ی آستان آن بزرگواران کردیم ، بدانیم که این از بزرگترین عنایات شهدا است . در واقع قبل از اینکه ما به یاد آن ها باشیم ، آنان یادی از ما کرده اند که ما در جواب سلامشان می گوییم

السلام علیکم ایها الشهداء و رحمة الله و برکاتة

خاطره‌اي از شهيد مهدي باكري

هنوز دعاي بچه‌ها براي چندمين بار ادامه داشت كه ديدم آتش دشمن قطع شد. سرم را كمي بالا آوردم و نگاه كردم. ديدم تمامي نيروهاي دشمن در حال عقب نشيني هستند. آقا مهدي پشت بي‌سيم گريه‌كنان گفت:خوشا به سعادت و لياقت‌تان كه سرباز فرمانده اصلي بوديد.

داخل كانال پناه گرفته بوديم. آتش دشمن روي خط مقدم ما در "خرمشهر " فوق العاده شديد بود. هركس براي تيراندازي سرش را بالا مي برد، بلافاصله شهيد مي شد. كل نفرات زنده و مجروح ما بيست نفر بود. بقيه جام شهادت را عاشقانه سر كشيده بودند. صداي رگبار لحظه اي قطع نمي شد. مي ديدم زندگي در يك لحظه مثل پرنده اي مي سوزد. در آن لحظه نمي توانستم نام آن پرنده را كه در پايان عمر خويش مي سوزد و بعد از خاكستر خود دوباره زنده مي شود، به ياد بياورم. تنها حرف "ق " به ذهنم مي آمد.
راستش تكان نمي توانستيم بخوريم. راستي كه فرمانده بودن چقدر سخت است. وقتي فرمانده نيستي، اضطراب كمتري داري. تلاش مي كني پيش بروي يا جان سالم خويش را در ببري. اما هنگامي كه مسئوليت عده اي را به عهده گرفتي به جاي تك تك آنها دلشوره داري. به جاي هريك از آنها زخمي مي شوي و بار اندوه شهادت شان را بر دوش مي كشي.
ناگهان بي سيم چي را ديدم كه با زحمت خودش را به من رساند.
ـ "آقا مهدي يه! "
" آقا مهدي باكري " وضعيت گردان را از من پرسيد. گفتم كه بچه ها زير آتش شديد دشمن يكي بعد از ديگري دارند شهيد مي شوند. "آقا مهدي " گفت كه يك جوري تحمل كنيد تا نيروي كمكي برسد.
تماس ما قطع شد. بچه ها گاهي تفنگ هايشان را بي آن كه سرشان را بالا بياورند، روي سرشان مي بردند و شليك مي كردند. يك دفعه ديدم زمزمه اي در حال اوج گرفتن است.
" اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن.... "
لب هايم تكان خورد و من نيز به موج دعا پيوستم. هنوز دعاي بچه ها براي چندمين بار ادامه داشت كه ديدم آتش دشمن قطع شد. سرم را كمي بالا آوردم و نگاه كردم. ديدم تمامي نيروهاي دشمن در حال عقب نشيني هستند.
ـ "آقا مهدي با شما كار دارند! "
ـ "آقا مهدي! تمامي بعثي ها پا به فرار گذاشتند....! "
آقا مهدي با تعجب پرسيد: "جريان چيه!؟ "
گفتيم: بچه ها فرمانده و شفا دهنده اصلي را صدا زدند. آقا امام زمان (عج) همه ما را نجات داد...! "
شنيدم كه آقا مهدي پشت بي سيم گريه كنان گفت:
ـ "خوشا به سعادت و لياقت تان كه سرباز فرمانده اصلي بوديد! "


*منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي سايت ساجد

شهادت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد

امشب امام هفتم تنها بگريد

منصور دون بخندد، زهرا بگريد

شد پاره قلب قرآن ناطق

امام صادق ، امام صادق

استاد كل هستى با جسم خسته

رفته از اين جهان با، دل شكسته

دردا كه كشته منصور مولاى ما را

فرزند زهرا و حجت خدا را

شد پاره قلب قرآن ناطق

امام صادق ، امام صادق

يا رب من ارزوى مدينه دارم

شايد به خاك قبرش صورت گذارم

دوباره داغ شيعه گرديده تازه

دارد نگاه حسرت بر ان جنازه

شد پاره قلب قرآن ناطق

امام صادق ، امام صادق

آخر ز زهر منصور، مولا فدا شد

اعضاى او چو قرآن ، از هم جدا شد

تا بوت او به دوش اهل مدينه

زهرا زند از اين غم بر سر و سينه

شد پاره قلب قرآن ناطق

امام صادق ، امام صادق

توصیه رهبر انقلاب به خواندن این چهار آیه بعد از نماز صبح

چهار تا آیه در تعقیب نماز صبح ذکر شده - که در کتاب مفاتیح الجنان هم هست - می توانید مراجعه کنید و آنها را بخوانید . هر کدام از این آیات هم که ذکر شده ، یک نتیجه ای دنبالش آمده است : « و اُفَوضُ امری الی الله . ان الله بصیرٌ بالعباد ، فَوَقاه الله سیِئات ما مکروا » ؛ « لا اله الا انت . سبحانک انّی کنتُ من الظالمین فاستجبنا له و نَجیناهُ من الغم و کذالک نُنجی المؤمنین» که آیه جناب یونس است ؛ آیه دیگر : « حسبُنا الله و نعم الوکیل فانقلبوا بنعمَةٍ من الله و فضل ٍ لَم یَمسَسهم سوء » و آیه چهارم هم : « ما شاء الله لا قوة الا بالله » است که مال آن قضیه دو برادر است .

اینها برای ما درس است ؛ وقتی انسان احساس می کند که کار ، بزرگ است ؛ کار ، با ارزش است ؛ کار دارای تأثیر اجتماعی ِ کلان است ، انگیزه اش بیشتر می شود .

 

از : آیت الله سید علی خامنه ای ، در دیدار اعضای دفتر رهبری و سپاه حفاظت ولی امر

١٣٨٩/۵/١


زدم... زدم

وسط‌ عمليات‌ خيبر، احمدي‌ خودش‌ را آماده‌ كرد تا هليكوپتري‌ را كه‌ ازروبه‌رو مي‌آمد، بگيرد. هليكوپتر كه‌ به‌ خاكريز نزديك‌ شد، احمدي‌ موشك‌را روي‌ دوش‌ گرفت‌ و پس‌ از نشانه‌گيري‌ آن‌ را شليك‌ كرد. موشك‌ از كنارهليكوپتر رد شد. خوب‌ كه‌ نگاه‌ كردم‌ ديدم‌ هليكوپتر شروع‌ كرد به‌ شليك‌موشك‌. احمدي‌ كه‌ دود حاصل‌ از شليك‌ موشكها را ديد، به‌ خيال‌ اينكه‌موشك‌ خودش‌ به‌ هليكوپتر اصابت‌ كرده‌، كف‌ دستهايش‌ را به‌ هم‌ مي‌كوبيد وتوي‌ خاكريز بالا و پايين‌ مي‌پريد و با خوشحالي‌ مي‌گفت‌:


وسط‌ عمليات‌ خيبر، احمدي‌ خودش‌ را آماده‌ كرد تا هليكوپتري‌ را كه‌ ازروبه‌رو مي‌آمد، بگيرد. هليكوپتر كه‌ به‌ خاكريز نزديك‌ شد، احمدي‌ موشك‌را روي‌ دوش‌ گرفت‌ و پس‌ از نشانه‌گيري‌ آن‌ را شليك‌ كرد. موشك‌ از كنارهليكوپتر رد شد. خوب‌ كه‌ نگاه‌ كردم‌ ديدم‌ هليكوپتر شروع‌ كرد به‌ شليك‌موشك‌. احمدي‌ كه‌ دود حاصل‌ از شليك‌ موشكها را ديد، به‌ خيال‌ اينكه‌موشك‌ خودش‌ به‌ هليكوپتر اصابت‌ كرده‌، كف‌ دستهايش‌ را به‌ هم‌ مي‌كوبيد وتوي‌ خاكريز بالا و پايين‌ مي‌پريد و با خوشحالي‌ مي‌گفت‌:
ـ زدم‌ زدم‌... زدم‌ زدم‌...
ولي‌ تا موشكهاي‌ هليكوپتر روي‌ خاكريز خورد و منفجر شد، احمدي‌ كه‌ديد بدجوري‌ خراب‌ كرده‌، براي‌ اينكه‌ ضايع‌ نشود و خودش‌ را كنترل‌ كند، باهمان‌ حال‌ شادي‌ و خنده‌ و در حالي‌ كه‌ دست‌ مي‌زد ادامه‌ داد:
ـ زدم‌ زدم‌... نزدم‌ نزدم‌... نزدم‌ نزدم‌...
 

 مصطفي‌ عبدالرضا

گر نگهدار من ان است که من می دانم...

زمستان‌ سال‌ 67، هنگامه‌ عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌ بود و ما با نيروهاي‌ گردان‌در سه‌ راه‌ مرگ‌ مستقر بوديم‌ خمپاره‌هاي‌ 60 ميليمتري‌ مثل‌ باران‌ بر زمين‌مي‌نشستند و هر از چند گاه‌ نيرويي‌ شهيد يا مجروح‌ مي‌شد.در آن‌ ميان‌چشمم‌ افتاد به‌ «حاجي‌ ليايي‌» معاون‌ گردان‌ كه‌ خونسرد و راحت‌ روي‌ خاكريزايستاده‌ بود و بدون‌ توجه‌ به‌ گلوله‌هاي‌ خمپاره‌ و تيرهاي‌ تك‌ تيراندازان‌عراقي‌، با دوربين‌ چشمي‌ خاكريز دشمن‌ را مي‌پائيد.

زمستان‌ سال‌ 67، هنگامه‌ عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌ بود و ما با نيروهاي‌ گردان‌در سه‌ راه‌ مرگ‌ مستقر بوديم‌ خمپاره‌هاي‌ 60 ميليمتري‌ مثل‌ باران‌ بر زمين‌مي‌نشستند و هر از چند گاه‌ نيرويي‌ شهيد يا مجروح‌ مي‌شد.در آن‌ ميان‌چشمم‌ افتاد به‌ «حاجي‌ ليايي‌» معاون‌ گردان‌ كه‌ خونسرد و راحت‌ روي‌ خاكريزايستاده‌ بود و بدون‌ توجه‌ به‌ گلوله‌هاي‌ خمپاره‌ و تيرهاي‌ تك‌ تيراندازان‌عراقي‌، با دوربين‌ چشمي‌ خاكريز دشمن‌ را مي‌پائيد.
خودم‌ بد جوري‌ كپ‌ كرده‌ بودم‌ و ديدن‌ حاجي‌ در آن‌ حالت‌ كه‌ انگار درچهارراه‌هاي‌ تهران‌ ايستاده‌ است‌، برايم‌ خيلي‌ جالب‌ و عجيب‌ بود. درسينه‌كش‌ خاكريز ايستادم‌ و رو به‌ او گفتم‌:
حاجي‌ مواظب‌ باش‌ بد جوري‌ دارن‌ آتيش‌ مي‌ريزن‌...
با همان‌ نگاه‌هاي‌ سنگينش‌، برگشت‌ و نظري‌ انداخت‌ و خونسرد گفت‌:
گر نگهدار من‌ آن‌ است‌ كه‌ من‌ مي‌دانم‌ شيشه‌ را در بغل‌ سنگ‌ نگه‌ مي‌دارد
ساعتي‌ بعد وقتي‌ آمدم‌ كه‌ از خاكريز رد شوم‌، حاجي‌ ليايي‌ را ديدم‌ كه‌دست‌ مجروح‌ و خونينش‌ را در بغل‌ گرفته‌ و دنبال‌ امدادگر مي‌گردد. باخنده‌گفتم‌:
ـ چي‌ شد حاجي‌؟ آخرش‌ ديدي‌ شيشه‌ شكست‌؟
و همچنان‌ خونسرد خنديد و رفت‌ تا بازويش‌ را پانسمان‌ كنند.

مسعود ده‌نمكي‌

خشم شب بیادماندنی

 

با سر و صداى محمود از خواب پريدم. محمود در حالى كه مى خنديد رو به عباس گفت: عباس پاشو كه دخلت درآمده.
فك و فاميلات آمده اند ديدنت! عباس چشمانش را ماليد و گفت: سر به سرم نگذار.

لرستان كجا، اين جا كجا؟ محمود گفت: خودت بيا ببين. چه خوش تيپ هم هستند. واست كادو هم آورده اند. همگى از چادر زديم بيرون. سه پيرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و كلاه نمدى به سر در حالى كه يكى از آنها بره سفيدى زير بغل زده بود،
مى آمدند. عباس دو دستى زد به سرش و ناليد: «خانه خراب شدم!» به زور جلوى خنده مان را گرفتيم. پيرمردها رسيده نرسيده شروع كردند به قربان صدقه رفتن آورديمشان تو چادر. محمود و دو سه نفر ديگر رفتند سراغ دم كردن چايى. عباس آن سه را معرفى كرد. پدر، آقابزرگ و خان دايى پدرزن آينده اش. پيرمردها با لهجه شيرين لرى حرف مى زدند و چپق مى كشيدند و ما سرفه مى كرديم. خان دايى يا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بيا خالو جان پروارش كن و با دوستانت بخور.» اول كار بره نازنازى لباس عباس آقا را معطر كرد و ما دوباره زديم بيرون. ولخرجى كرديم و چند بار به چادر تداركات پاتك زديم و با كمپوت سيب و گيلاس از مهمان هاى ناخوانده پذيرايى كرديم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بيرون داد و گفت: «وضعتان كه خيلى خوبه. پس چى هى مى گويند به جبهه ها كمك كنيد و رزمنده ها محتاج غذا و لباس و پتويند؟» عباس سرخ شد و گفت:
«نه كربلايى، شما مهمانيد و بچه ها سنگ تمام گذاشته اند.» اما اين بار پدر و آقابزرگ هم ياور خان دايى شدند و متفق القول شدند كه ما بخور بخواب كارمان است و الله نگهدارمان. كم كم داشتيم كم مى آورديم و به بهانه هاى الكى كركر مى كرديم و آسمان و صحرا را نشان مى داديم كه مثلا به ابرى سه گوش در آسمان مى خنديديم! شب هم پتوهايمان را انداختيم زيرشان و آنها تخت خوابيدند. از شانس بد آن شب فرمانده گردان براى اين كه آمادگى ما را بسنجد يك خشم شب جانانه راه انداخت.
با اولين شليك، خان دايى و آقابزرگ و پدر يا مش بابا مثل عقرب زده ها پريدند و شروع به داد و هوار كشيدن و ياحسين و ياابوالفضل به دادمان برس كردن، لابه لاى بچه ها ضجه مى زدند و سينه خيز مى رفتند و امام حسين را به كمك مى طلبيدند. اين وسط بره نازنازى يكى از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش مى دويد و بع بع مى كرد. ديگر مرده بوديم از خنده. فرمانده فرياد زد:
«از جلو نظام!» سه پيرمرد بلند فرياد زدند: حاضر! و بره گفت: بع !بع! گردان تركيد. فرمانده! كه از دست بره مستاصل شده بود دق دلش را سر ما خالى كرد: بشين، پاشو، بخيز! با هزار مكافات به پيرمرد حالى كرديم كه اين تمرين است و نبايد حرف بزنند تا تنبيه نشويم. اما مگر مى شد به بره نازنازى حرف حالى كرد. كم كم فرمانده هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص كرد. بره داشت با فرمانده به چادر مسئولين گردان مى رفت، كه عباس با خجالت و ناراحتى بغلش كرد و آورد. پيرمردها ترسيده و رميده شروع كردند به! حرف زدن كه: «بابا شما چقدر بدبختيد. نه خواب داريد و نه آسايش. اين وسط ما چه كاره ايم خودمان نمى دانيم.» صبح وقتى از مراسم صبحگاه برگشتيم، ديديم كه عباس بره اش را بغل كرده و نگاه مان مى كند. فهميديم كه سه پيرمرد فلنگ را بسته اند و بره را گذاشته اند براى عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دايى پيرمرد خوبى است. حتما دخترش را بهت مى دهد» عباس تا آمد حرف بزند، بره صدايى كرد و لباس معطر شد.

جنگ دوست داشتنی

در حالی که مردمان ، حتی نا مرددان دم از صلح می زنند در حالی که همگان ، ولو جنگ آوران ، بد جنگ را می گویند ، در حالی که آرامش و ثبات ، نه فقط نزد ملت ایران ، که نزد جهانیان در ردیف اولین مطالبات قرار گرفته ، در حالی که شکوفه ها از صدقه سر جنگ ، وا نشده ، پر پر می شوند در حالی که جنگ ، فرزندان را بی پدر ، مادران را بی همسر ، و زندگی ها را پر از غم و غصه و دردسر می کند ، ... و در حالی که گل و بلبل در اسارت جنگ به غل و زنجیر کشیده می شوند ، گرامی داشت ، جنگ انصافا خیلی رو می خواهد ؛ آبرو باید گرو گذاشت .« جنگ »را نباید برداشت و « دفاع مقدس » جایش گذاشت و بعد خیال کرد که همه چیز حل شده است . حداقل در اینجا دفاع ، مقدس و غیر مقدس نمی شناسد ؛ جنگ ، جنگ است ، بی رحم ، وحشی ، پر از کشتار . از کشته ، پشته می سازد . از قصه ، غصه . از عشق ، نفرت . از محبت ، کدورت . از زندگی ، مرگ ،.... و فرقی نمی کند ؛ مدافع باشی یا مهاجم . مظلوم باشی یا ظالم . مقدس باشی یا غیر مقدس . ایرانی باشی یا عراقی . عراقی باشی یا آمریکایی . اصلا می دانی ! این تیتر را زدم ، نه برای اینکه فکر کنی برای من جنگ ، دوستداشتنی باشد ، قافیه برایم تنگ بود ؛ جنگ ، قشنگ نبود ! در دلم گفتم ؛ نمی شود موضوع جنگ باشد و تو تیتر بزنی : « جنگ لعنتی » ! اینکه نمی شود . پس تیتر را« جنگ دوستداشتنی» بر گزیدم تا در متن ، دستم برای نکوهش جنگ باز باشد . تیتر را جنگ دوستداشتنی بر گزیدم تا حضرات ، مطمئن باشد که متن ، حاشیه ای مطول بر مدح جنگ است . خیال شان راحت باشد ؛ به خود زحمت خواندن متن را هم ندادند ، ندادند ،                                                                                       
تو اما فریب این تیتر را نخوردی . گویی می دانستی که من از این جنگ ، از این جنگ دوست داشتنی تا چقدر بدم می آید . تاچقدر از این گلوله متنفرم . تا چقدر آرزو دارم که با همین قلم ، قدم بردارم و پای هر آنچه جنگ و خون ریزی است را قلم کنم . آخر من گرچه جنگ را ندیده ام ، ولی سال هاست که مزه زخم را چشیده ام ، ولی سالهاست که بند بند وجودم با زجر کشیدن آشناست . آری ، من روزگار « جنگ » را ندیده ام که برایش خون دهم ، اما در جنگ روزگار خون دل خوردن های من و هم نسلانم ما را مبدل به شهیدانی بی تابوت کرده است ؛ نه گمنامیم در خاک ، نه نام آوریم در افلاک . نه مزار داریم ، نه بی مزاریم ؛ آخر ما را نه چون لاله ها روی دست ، که چونان آلاله ها زیر پا تشیع می کنند . زین رو نه نسل سوحته ، که دلسوخته ایم . زخم هایی دارد این دل ما . زخم هایی که بخیه دار نیست . سوز عجیبی دارد . نمی کشاند ، زجر می دهد ذره ذره آب می کند ؛ چرا ؟ ما مگر مرتکب کدامین گناه شده ایم که تقدیر چنین سرنوشتی را برایمان تدبیر کرده است ؟ ما تا کی باید از گناهانی توبه کنیم که عاشقانم جنگ دوست داشتنی مرتکب شده اند ؟ اصلا مگر این ما بوده ایم که از جنگ، دکان ساخته ایم ؟ ...
پس بگذار این جنگ ربای همان ها دوست داشتنی باشد . برای همان ها که از جنگ غنیمت برده اند و شهرت گرفته اند . برای همان ها که به اسم تکریم شهدا ، خود را مکرم کرده اند . برای همان ها که نان جنگ را خورده اند و برای خودشان ، برای ننگ کار کرده اند جنگ البته که باید برای اینها دوست داشتنی باشد . ما اما از این جنگ ، از این جنگ دوست داشتنی متنفریم ..... ما از آن جنگ ، از آن جنگ « لعنتی » خوشمان می آید که قهرمانانش خود را فدای جنگ کردند ؛ جنگ اینان را نیافرید . ایشان جنگ را آفریدند . از آن جنگ که سربازانش نه اهل ادعا ونمایش که مرد دعا بودند و نیایش . از آن جنگ که داستانش را یکبار « سعید تاجیک » برایمان نوشت . از آن جنگ که روایتش را «آوینی» برای همیشه مفتوح گذاشت .... از آن جنگ ، از آن جنگ که ستاره هایش در قهقهه مستانه شان عندربهم یرزقون بودند ؛ صیاد ، بروجردی ، متوسلیان ، باقری ، همت ، باکری ..... از آن جنگ که دستواره را « دستواره » نکرد ، که این دستواره ها بودند که جنگ را جنگ کردند . از آن جنگ که تمام وجودش را مدیون بسیجیان بود ، نه از این جنگ که شیفتگانش تمام وجودشان را بودشان را ، مقامشان را ، شهرتشان را مدیون اویند ؛ آری ، ما دل به آن جنگ سپرده ایم ؛ به آن جنگ لعنتی ، که دوست داشتنی ترین یاران ما را از ما گرفت . که دوست داشتنی ترین یاران ما را از ما می گیرد .... که ما را تک و تنها و خاموش ، معتکف گلزاری فراموش کرده است.

نقش حضرت امام خميني (ره) در تربيت نسل عاشق شهادت

سلسله جنبان انقلاب اسلامي حضرت‌ امام خميني (ره) در شرايطي كه انديشه‌ زوال نظام ستمشاهي به ذهن كسي خطور نمي‌كرد به صراحت علت‌العلل مشكلات عديده و ديرپاي ملت ايران را حاكميت رژيم طاغوت دانستند و ضمن كشيدن قلم رد بر انديشه جدايي دين از سياست،انديشه متعالي ولايت‌فقيه و تاسيس حكومت مردم سالاري ديني را در امتداد نگاه‌ها قرار دادند.
بيژن شهرامي در ادامه مقاله خود با عنوان «نقش امام خميني (ره) در تربيت نسل عاشق شهادت» آورده است: با فراهم آمدن زمينه مبارزه با حكومت اسلام‌ستيز پهلوي، فرهنگ شهادت ديگر بار مجال زنده شدن يافت و عرصه را بر دشمنان دين و ملت تنگ كرد و اين امر كه به خوبي مؤيد ريشه‌دار بودن و مواجه شدن انقلاب اسلامي‌ با اقبال عمومي‌ بود هر روز ابعاد گسترده‌تري پيدا كرد تا آن جا كه افق روشن پيروزي رخ نمود.
رهبر كبير انقلاب اسلامي‌ با اقتداء به سالار شهيدان فرهنگ شهادت في‌سبيل‌الله را احياء فرمود و عملا در راه تربيت نسلي عاشق و عارف به شهادت گام برداشت و آن پيشواي بزرگ،خاطر شريف ملت مسلمان ايران را بدين حقيقت مهم جلب فرمود كه پيروزي انقلاب اسلامي‌ و حاكميت دين خدا در گرو شهادت‌طلبي است.
شهادت هنر مردان خداست؛ هنري كه رويكرد عاشقانه و از سر آگاهي نسل آينده‌ساز ايران سده چهاردهم هجري،بدان طرحي نو در انداخت و نه تنها موجبات سرنگوني حكومت مستبد پهلوي و استقرار نظام مقدس جمهوري اسلامي‌ايران را فراهم آورد بلكه هجمه نظامي‌ همه جانبه مخالفان حاكميت اسلام ناب محمدي (ص) را نيز كه در قالب تجاوز رژيم بعث عراق به ايران اسلامي‌ رخ نمود ناكام گذاشت.
همچنين حقيقت مسلم اين است كه شهادت زيباست و اگر اين زيبايي به آدمي‌ نمايانده شود و حقيقت آن تبيين شود و راهواري آن در مسير الي‌الله مدنظر آيد او را شيفته و دلداده خويش مي‌كند چراكه وي فطرتا دوست‌دار زيبايي است.
ارتباط موثر آن حضرت با نسل جوان كه يكي از مشخصه‌هاي اصلي نهضت اسلامي‌ حضرتش تلقي مي‌شود خيلي زود موثر واقع شد و نسلي را كه در سايه‌سار شوم حاكميت نظام ستمشاهي رشد كرده بود و در معرض ابتلا به انواع معاصي و مناهي كه طاغوت فراهم آورده بود قرار داشت ميدان‌دار مبارزه جهت حاكميت نظام حقه‌ جمهوري اسلامي‌ايران ساخت.
در شرايطي كه برخورد انفعالي حكومت‌هاي اسلامي‌ با توطئه‌هاي اسلام ستيزان مي‌رفت تا از يك سو عرصه را براي تهاجم گسترده‌تر آن‌ها فراهم آورد و از ديگر سو نيز بر عمق ياس، نوميدي و سرخوردگي توده‌هاي دين مدار ملت اسلامي‌ بيش از پيش بيفزايد، انگيزه و اراده به سستي گراييده مسلمانان، رهبران مذهبي و حتي دولتمردان ممالك اسلامي‌ در جهت ايستادگي در برابر فرآيند شوم و هزار توي اسلام ستيزي با حضور عاشورايي حضرت امام خميني (ره) در عرصه مبارزه جاني تازه يافت.
شجاعت و هوشمندي حضرت امام (ره) در برخورد با توطئه‌هاي گوناگون جبهه‌ كفر علاوه بر خنثي‌سازي وسايل شيطاني اسلام ستيزان، موجبات تربيت نسل عاشق جانفشاني در راه حضرت دوست را نيز بيش از پيش فراهم آورد. در اين زمينه مي‌توان به تعيين روز جهاني قدس و هفته وحدت و احياي مراسم ابراهيمي‌ برائت از مشركان اشاره كرد.
امام امت با طرد موانع تاريخي و استعماري موجود بر سر راه همگرايي مذاهب اسلامي، تشكيل جبهه متحد اسلامي‌ در برابر اسلام ستيزان را فراهم آورد و با بيان اين مطلب كه مي‌بايست به تكاليف الهي عمل كرد از اين كه به پيروزي منتهي شود يا خير طرحي نو در عرصه مبارزاتي امت اسلامي‌ در افكند.
امام خميني (ره) به واسطه بر عهده داشتن رهبري حكيمانه انقلاب اسلامي، بهره‌مندي از روحيه والاي شهادت طلبي، اهتمام به امر تبيين حقيقت والاي شهادت، ايستادگي در برابر فرآيند شوم اسلام ستيزي و توجه ويژه به جوانان طرحي نو در انداخت و توفيق الهي تربيت نسلي دل داده جان فشاني در راه خدا را به نيكوترين شكل ممكن نصيب خود كرد

حدیث سینه‌های گلگون

  یاران مردانه رفتند؛ اما هنوز تکبیر وفاداری‌شان از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. یاران عاشقانه رفتند؛ اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.

یاران غریبانه رفتند؛ اما هنوز بوی عطر جانمازشان شعر سپید یاس را می‌سراید. یاران رفتند و هنوز نام و یادشان زینت‌بخش کوچه‌های شهر است.

... و، من و تو،!

در این ساحل باشکوه و امن آنان ایستاده‌ایم و در این حضور عطرآگین و آسمانی‌شان در آرامشیم و از سرخی آنان دشت‌های‌مان سرخ و لاله‌گون است.

آنان مردان همیشه جاویدان این دیار دلیرانند. آنان آینه‌های تمام‌نمای راه عزت و شرف من و تواند. ... نگاه کن! نور از پیشانی‌های به خاک افتاده آنان می‌طرواد. برخیز! دست در دست هم دهیم و در امتداد مهر بمانیم!

شهیدی که امام زمان(عج) را دید

 در اینجا متن وصیت نامه شهیدی را خواهید خواند که در وصیت نامه خود اعلام می نماید که موفق به دیدار حضرت صاحب الزمان (عج) شده است .این شهید که در قطعه 24 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) دفن است، روزانه توجه زائران بسیاری را از اقصی نقاط کشور و حتی دنیا به زیارت مزارش جلب می نماید .

بسم الله الرحمن الرحیم

استغفرالله

من مصطفی ابراهیمی مجد دعای فوق را که در زیارت حضرت صاحب الامر آمده تا به انتها جزو اعتقاد خود دانسته و این زیارت را به این جهت بیشتر متذکر شدم چون در انتهای دعا امام عصر(عج) را شاهد و گواه بر شهادتین خود میگیرم و از شما میخواهم که دعای فوق را خوانده و در آنجا من شهادتین را به طور کامل پذیرفته ام و علت ذکر نکردن فقط به خاطر طولانی شدن وصیت نامه است.

اشهدک یا مولای انی اشهدان لااله الاالله وحده لا شریک له وان محمد عبده و رسوله لا حبیب الا هو واهله واشهدک یا مولای ان علیا امیرالمومنین حجته والحسن حجته والحسین حجته وعلی بن الحسین حجته و محمد بن علی حجته وجعفر بن محمد حجته وموسی بن جعفر حجته ومحمد بن علی حجته والحسن بن علی حجته فاشهد انک حجته الله انتم الاول والاخر.الی آخر... و سپس سلام بر نائب الامام الخمینی بزرگ وسلام بر شما همه بندگان پاکباز خدا و سلام بر شما شهیدان راستین اسلام.

برادران و خواهران دراین زمان ، رحمت خدا به تمامی بر ما نازل گشته و در این روزها خداوند بزرگترین لطف را برملت ما کرده است و اسباب و مرگ لقاء خود را برای ما فراهم ساخته است ومبادا که غافل باشید .

خدایا تو را شکر میکنم که عشق حضرت مهدی (عج) را در دل من جای دادی و خدایا تو را شکر میکنم که مرا به زیور ایمان آراستی و قبل از هر چیز لازم است از آنان که واسطه کسب معارف الهی من بوده اند از خدا برای این بزرگوران طلب اجر و علو مقام کنم و اینان بودند که قلب مرا روشن ساختند تا توانستم کلام پاک و گوهر بار امام امت،خمینی بزرگ را با تمام وجود دریابم که چه بسا دیگران را در درک کلام او عاجز میدانم خدایا این بزرگوار را برای مردم شیعه نگهدار باش.

بگذارید بعد از مرگم بدانند که همانطور که اساتید بزرگمان میگفتند:نوکر محال است صاحبش را نبیند من نیز صاحبم را، محبوبم را دیدار کردم اما افسوس که تا این لحظه که این وصیت را مینویسم دیدار مجدد او نصیبم نگشت.بدانید که امام زمانمان حی و حاضر است و او پشتیبان همه شیعیان میباشد از یاد او غافل نگردید دیگر در این مورد گریه مجالم نمیدهد بیشتر بنویسم و تا این زمان دیدار او را برای هیچکس نگفته ام مبادا که ریا شود و فقط که دیگر میگویم که از آن دیدار به بعد چون دیگر تا این لحظه او را ندیده ام تمام جگرم سوخته است ، واکنون به جبهه میروم تا پیروزی اسلام را نزدیک سازم و راه را جهت ظهور آن حضرتش بازسازم و امیدوارم که آن حضرت حکومتش را در زمان حیاتم ببینم (و ان حال بینی وبینه الموت) و خدایا اگر مرگ بین من و او حائل شد مرا از قبر خارج ساز هنگامیکه ظهور آن حضرت انجام گرفت در حالیکه کفن بر تن دارم و...(دعا را در ابتدا نوشته ام ).

بر روی سنگ مزار شهید نوشته شده است

اینجاخانه شهیدی است که به انتظار قیام مولایش آرام گرفته است

باری برادران میروم برای پیروزی و اگر در این راه شهادت بالهایش را گشود و مرا همراه خود به پرواز در آورد چه خوب و نیکوست. و مادر با تو میگویم مادر: از اینکه فرزندی را به پیشگاه خدا تقدیم داشتی رنجور و غمین مباش بلکه شاد و سراپا سرور باش مادر تو بر گردن من حقهایی داشتی و نیز تو پدر متاسفم از اینکه حقوق شما را آن چنانکه خدا بر من قرار داده بود نتوانستم انجام دهم مرا ببخشید و از خدا بر من طلب عفو کنید و نیز بخواهید که هر کس که بر گردن من حقی داشته که نتوانستم ادا کنم مرا ببخشد واما مادر بر گردن تو حقی را میگذارم و آن این است که اگر من شهید شدم که خود را لایق شهادت نمیدانم بلکه باید بگویم مرگ یا اجلی به سراغ من آمد مادر چون تو روزی آرزو داشتی که من ازدواج کنم و امر خدایی را انجام دهم ولی تا کنون اینطور نشده بعد از مرگم به جای آنکه گریه و زاری کنی کارت عروسی تهیه کن در یک طرف اسم و در یک طرف دیگر نام شهادت را بنویس و مانند دیگر کارتهای عروسی و کاملا شبیه به آنها با کلمات سرور و شادی زینت بده و برای آشنایان و دوستان بفرست و آنها در جشن این موهبت الهی که نصیب من و تو شده دعوت کن و با شیرینی و شربت از آنها پذیرایی کن.

مادر اشک را بر چشم تو هیچ کس نباید ببیند زیرا هر قطره اشک ما چون دشمن اسلام شادان میکند پس گریستن دراین مورد امری است ناشایست.مادرم از اینکه شیر پاکت را حلالم کردی متشکرم و از اینکه چنین فرزندی داشتی سر افراز باش و لباس سرور به تن کن.

شما برادران و خواهرانم: فرزندانتان را به عشق مهدی (عج) آشنا سازید و آنان را برای جهاد در راه آن حضرت همیشه آماده نگهدارید. والسلام