یکشنبه ها با خاطرات شهدا

یوزار سیف یگان صابرین

 شهید عبدالصمد می خواستن ازدواج کنن . لذا برنامه خواستگاری هماهنگ شد ...

لحظه آخر نمی دانم چی شد که شهید صمد نیامد و گفت نمی تونم خواستگاری بیام !
خلاصه من خیلی ناراحت شدم ! آبروم رفت !
شهید صمد بعدا بهم گفتند من دارم میرم ماموریت ، مارو حلال کن!
گفتم : برو اگر شهید شدی حلالت میکنم!
گذشت و صمد آقا شهید شد!

بعد از شهادتشون بود که توی خواب دیدم بنده و شهید صمد باهم توی یک جای خاصی مثل حرم بودیم.
خیلی جالب بود .
سفره ای بزرگ پهن بود. همه نوع طعام توی اون سفره پیدا می شد!
عدی ای هم کناری نشسته بودند و داشتند قرآن میخوندند ...

گفتم : صمد جان ، مگه تو شهید نشدی؟
گفت : چرا ، اما اومدم کارت دارم ! گفت همه بچه ها اینجا جاشون خوبه اما من گیرم !
ازم دارن سوال و جواب میکنن !
بعد ماجرای خواستگاری رو مطرح کردند و گفتند : محمد جان حلالم کن!
گفتم داداش من همون شب حلالت کردم.

بعد گفتم : صمد جان هر حقی از من به گردنت داری حلالت
تا من این حرف رو زدم دیگه صمد رو ندیدم و با صدای اذان صبح از خواب پریدم!
فردا صبحش از تهران راه افتادم رفتم گیلان سر مزار شهید . تازه نشستم که دیدم خانومی آمدند و خودشون رو معرفی نمودند و فهمیدم مادر آقا صمد هستند.
مادر شهید فرمودند من همیشه پنج شنبه ها مزار شهید میام . اما دیشب شهید صمد آمد بخوابم گفتن : ... مادر جون فردا صبح دوستم میاد گیلان بالای مزارم لطفا بروید بالای مزارم ازشون تشکر کنید!
 
درضمن صمد گفت یه امانتی پیش اون دوستم هست ازش بگیرید!!!


خیلی تعجب کردم! هرچی فکر کردم چیزی یادم نمیومد...
بعد از کلی فکر یادم اومد یک عکس یادگاری با صمد دارم توی کوه و قرار شد بهشون بدم
اون زمان با شهید قرار گذاشته بودیم که هرکی زودتر شهید شد عکس برسه به خانواده اون شهید
 معطل نکردم و تا رسیدم تهران عکس رو فرستادم برای خانواده شهید عبد الصمد امید پور


شهید صمد امید پور چهره زیبایی داشتند و توی یگان بهشون به شوخی می گفتیم یوزارسیف

روحشان شاد و راهشان که راه دفاع و تبعیت از رهبر معظم انقلاب بود همواره پر ره رو باد

شادی روح شهدای صابرین صلوات

بر گرفته شده از کتاب پرواز در سحرگاه

یکشنبه ها با خاطرات شهدا


روایت شهادت سه تکاور یگان صابرین قم در ارتفاعات پربرف شمال غرب


چهارشنبه 24 اسفند 1390
منطقه عمومی سردشت / ارتفاعات جاسوسان / نقطه صفر مرزی
شش ماه از عملیات پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه که منجر به پاکسازی منطقه شمال غرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد می گذرد و ارتفاعات جاسوسان از مناطقی است که حراست از آن به نیروهای لشگر عملیاتی 17 علی ابن ابیطالب(ع) واگذار شده است و بچه های گردان تکاور این لشگر مسئول آن هستند. و برای آن که دل به دریا زده و کاسه سر خویش را به خدا عاریت داده، کویر خشک و تف دیده قم را با قله های پوشیده از برف تفاوتی نیست که همه جا محضر خداست.
نزدیک ترین روستا به ارتفاع، آلواتان است که برف سنگین امکان تردد با ماشین را نمی دهد و اگر کاری باشد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن برسانند. بیشتر رزمندگان در دامنه ارتفاع مستقر هستند و تعدادی بر قله، که به نوبت عوض می شوند. چهارشنبه ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله می شوند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه پرفراز و نشیب را طی کنیم.
می دانم باورش برایتان سخت است. برای من هم سخت بود. هر موقع به آن فکر می کنم، یاد فیلم های سینمایی می افتم. همان فیلم هایی که کوهنوردان راهی فتح اورست هستند و گرفتار طوفان و کولاک می شوند، اما این یک فیلم سینمایی نیست. فرمانده گردان می گوید: «برف چنان سنگین است که بلدوزر مدفون شد و با مین یاب پیدایش کردیم! و تویوتا را حتی با مین یاب هم نتوانستیم پیدا کنیم! هر کس باور نمی کند، بیاید و ببیند که بلدوزر هنوز هم توی برف گیر کرده است.»
به قله که رسیدند، قرار بود حسین صباغیان و جواد دوست محمدی بمانند. روح الله شکارچی گفت من می مانم. سعید غلامی شهروز هم گفت:من هم می مانم. سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل دلش هوای بچه ها را کرده بود و با ماشین خودش راه افتاده بود و آمده بود منطقه.
چهار نفری آمدند پیش رفیعی و گفتند سلیمانی هم بماند. رستمعلی گفت :سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. فرمانده راضی شد. محمد هم ماند.
یک روز مانده به تحویل سال / قله
روی ارتفاع، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده است. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر هستند و در دو سنگر دیگر سربازان. سرما چنان است که فقط کسانی که مسئول نگهبانی هستند از سنگرها بیرون می آیند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می مانند. شکل سنگرها طوری است که مستقیم به بیرون راه ندارد و داخلشان کاملاً تاریک است. در سنگر ظلمات مطلق است و بیرون سپیدی مطلق و دیگر هیچ. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کنند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.
حسین صباغیان ماجرای آن شب را این گونه روایت می کند: فقط روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدیم اوضاع جوی خوب بود. از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. کولاک بود. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردیم کمترین مقدار غذا را مصرف کنیم تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشیم. آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردیم تا فقط ضعف نکنیم. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت. ارتباطمان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتیم. حتی می توانستیم با موبایل هم حرف بزنیم.
شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله شکارچی پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد گرفته بود و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.
پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 بود که آمد و گفت: امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم. قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند...

ادامه خاطره در ادامه مطالب

ادامه نوشته

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

23سال داشت و اهل روستای بیشه سر مازندران بود
همیشه می خواست سی و سومین شهید روستا باشد
اسمش مصطفی صفری تبار بود ولی دوست داشت «کمیل» صدایش بزنند
همسرش می گفت:
موقع خواستگاری از من پرسید:
ممکنه من یه روزی به شهادت برسم!
شما با این موضوع مخالفتی ندارین و می توانی با آن کنار بیآیی؟!
من چیزی نگفتم
فقط نگاهش کردم
دوباره پرسیدند و من گفتم:
نه مخالفتی ندارم
از همانجا فهمیدم که او از جنس زمینی ها نیست
13 شهریور 90 در درگیری با گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

آرزوی سرباز امام حسین در والفجر 8


محمدمصطفي‌پور اهل بابل بود اما امروز از اهالی آسمان است. تمام فرصتِ کوتاهش را در دنیا آن گونه صرف کرد که در نهایت ، این عاقبت نصیبش شد:

يك شب محمد همين‌طور كه دراز كشيده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدايي ملايم گفت «رضا! دوست دارم موقع شهادت، تير درست بخورد به قلبم. همين‌جايي كه اين شعر را نوشته‌ام

كنجكاو شدم، سرم را بالا گرفتم. در تاريك روشن سنگر به پيراهنش نگاه كردم، روي سينه‌اش اين بيت نوشته بود:

آن قدر غمت به جان پذيريم حسين         تا قبر تو را بغل بگيريم حسين

چند روز بعد از عملیات والفجر 8، وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌هاي امدادگر، دلم براي محمد شور مي‌زد. شب عملیات از هم جدا شده بودیم و از او بی خبر بودم. پرسيدم آيا كسي بسیجی ای به اسم محمدمصطفي‌پور  را ديده‌ يا نه؟ براي توضيح بيشتر گفتم روي سينه‌اش هم يك بيت شعر نوشته بود. تا اين را گفتم يكي جواب داد «آهان ديدمش برادر! او شهيد شده....»

منتظر جوابي غير از اين نبودم. گفتم الحمدالله  محمد هم رفت.

دوباره پرسيدم شهادت او چ‌طور بود؟

امدادگر گفت «تير خورد روي همان بيتي كه بر سينه‌اش نوشته بود.»



یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطرات شهید مرتضی آوینی
در باغ شهادت باز است
آن روزگار اتاق بچه‌های سوره تنها محفل انس كسانی بود كه «هنر دیانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجیح می‌دادند. آن روز تازه خبر شهادت سفیر فرهنگ ولایت «صادق گنجی» را در روزنامه‌ها نوشته بودند. وارد اتاق كه شدم بوی خوش عطر «تی‌رز» به مشامم رسید، فهمیدم كه سید آنجاست. مقابل پنجره ساكت و منتظر ایستاده بود. جلو رفتم. دانه های درشت اشك گونه‌هایش را نوازش می‌كرد، با صدای بلند گفتم:«خدا قوت آقا مرتضی!» یكی از بچه‌ها سریع مرا به سكوت دعوت كرد، همانجا سر جایم نشستم نمی‌دانستم حالش بد است».
ناگهان برگشت و با بغض گفت: « می بینی حسین؟ می بینی چه جوری داریم در جا می زنیم ؟
هفته پیش با او بودیم. کاش او را می شناختی. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلی!... خوش به حالش
کی فکر شو می کرد به این قشنگی اونم بعد از این همه مدت که از قطعنامه می گذره بره ؟»
دیگر چیزی نگفت. هق هق گریه امانش را برید. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر کشید.

منبع: گفتگو با آقای حسین بهزاد

در حضور غربت یاران
سید دل پرخونی داشت، همراهانش با صدای «یارب»‌های او در نیمه‌شب

آشنا بودند. پاسی از شب كه می‌گذشت، در انتظار صدای ناله‌های آوینی چشمانشان را باز می‌كردند مرتضی مرثیه‌سرا بود، دلی عاشورایی داشت قصه وصال، روح بی‌تابش را عاشق می‌ساخت. یكبار در دوكوهه به او گفتم: شهید داوود یكبار در زمین خیس پادگان به زمین افتاد و گریه كرد وقتی علت گریه‌اش را پرسیدم، پاسخ داد:«یاد عباس (ع) افتادم كه هنگام به زمین افتادن دست نداشت، حتماً‌ خیلی سخت به زمین افتاده است. با شنیدن این سخن گریه مجال صحبت را از مرتضی گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به یاد غربت عباس‌بن‌علی (ع) و داوود گریست. گوئی پرده‌های غیب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمین صبحگاه می‌دید. لب به سخن گشود، داوود باید می‌رفت. برخاست،‌ پا برجای گام‌های داوود نهاد. مرتضی مردی آسمانی بود كه پای بر خاك داشت.

منبع : كتاب هسفر خورشید.
راوی : برادر رضا برجی

مروارید گم شده یقین
در عملیات کربلای پنج،‌ سید مرتضی مسئول اکیپ بود.
از آسمان آتش می بارید. از شدت سرما بدنمان می لرزید. آوینی گفت :« باید به جاده فاطمه الزهرا (س) که زیر آتش عراقیهاست، برویم.»
مدتی بعد «مرادی نسب»، «والایی» و «عباسی» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز کردم؛ اما دوباره بی هوش افتادم.
یک ساعت بعد بیدار شدم، مرتضی بیرون سنگر نماز شب می خواند،
با خودم گفتم : « این مرد خستگی ندارد»
برای نماز صبح همه بچه ها را بیدار کرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتیم.
حاجی فقط تا رسیدن به خط خوابید. در خط مقدم شجاعانه می دوید،
اصلا لزومی نداشت کارگردان آنجا باشد، مسئولیتهایی که در شهر داشت باید مانع حضور او در جبهه می شد،
ترس و خستگی در قاموس مرتضی راه نداشت،
او در جبهه به دنبال چیز دیگری بود.
«مروارید گم شده یقین که سخت پیدا می شد.»
منبع : كتاب هسفر خورشید
راوی: آقای همایونفر

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

این هفته خاطره شهدا فقط با چند بیت شعر...

درمدرسه،که جای ِتعلیم و ادب هست

آقا ز من پرسید:بابایت چه کاره است؟؟ 

گفتم که بابا،بهـترین بابای دنـیاست

گفتاکه این هفته(پدر)موضوع انشاست 

با ناله و با گریـه و هاها نـوشتم

در گوشه ای با خون دل،انشا نوشتم 

آقا بـدان،بابای من همتـا نـدارد

بابای من،یک دست وهم یک پا ندارد 

از ضربه ی ترکش به سر موجی شد،آقا

گاهی سخن گوید شبانه با خود ،آقا 

گویـد ز فکّه،از هـویزه،از شلمچه

از شیمیایی های در خاکِ حلبچه 

از....

از.... 

آقا بگو این هفته انشا نمره ام چیست؟

از درد بابایم،خجالت میکشد بیست20

ہ

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

تصويرمنتشر نشده از عقد شهيد خرازي

مهدي جاني پور عكاس سرداران دفاع مقدس شهر اصفهان در رابطه با اين عكس مي گويد:جشن عقد شهيد خرازي خيلي ساده برگزار شد طوري كه بيشتر به يك جلسه صميمي مهماني شبيه بود تا جلسات عقد و عروسي اين روزها ،البته آن روزها بچه هاي جنگ همه همينطور بودندجشن عقد شهيد خزاري هم به همين سبك ساده از صبح تا ظهر برگزار شد و آخردست همه رفتند مسجد براي نماز جماعت.

 
 



تصوير سمت چپ متعلق به جانباز صبوري است كه خودش با ويلچر به جشن آمده بود در آنجا برايش رخت خواب پهن كردند تا راحت باشد. جاني پور مي گويد اين عكس نهيبي است به سبك زندگي فعلي ما. او مي گويد در مراسم عروسي يكي از خانواده هاي خيلي مومن، پدر داماد با ناراختي به من گفت: كاش به جاي اين همه هزينه كاذب كه اقوام كرده اند و اين دست گلها كه آورده اند كاش براي تهيه جهيزيه يك عروس و داماد جوان هزينه مي كردند.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

زودتر دشمنان را بکش و پیش ما بیا و ما را بیرون ببر

شهید محمد اصغری‌خواه، فرمانده گردان کمیل لشکر قدس گیلان بود که در نهم فروردین ماه ۱۳۶۷ در عملیات والفجر ده به شهادت رسید.

همسرش در خاطراتی که از این شهید بیان می‌کند، آورده است: توی صحبت‌های مقدماتی قبل از ازدواج، قول پنج سال زندگی رو بیشتر به من نداده بود. اواخر که به شش سال رسیده بود، به رُخ می‌کشید و می‌گفت: «خلف وعده کردم (کول دار بون آغوز پیداودی) یعنی زیر درختی بی‌ثمر، گردو پیدا کردی!»

ثمره این ازدواج دو فرزند به نام‌های «سجاد و سوده» است که یقیناً در حال حاضر به یک زن و مرد کامل تبدیل شده‌اند.

حضور پدر در صحنه‌های نبرد باعث شده بود که کودکان دلشان برای بابا بیشتر تنگ بشود و برایش نامه بنویسند. این خطوط سطرهایی از نامه “آقا سجاد” به پدرش است که با دست‌خط خود آن را نوشته است.

یکی از هم‌رزمان شهید اصغری‌خواه می‌گوید:

«برای اولین بار بود که پسرش برایش نامه نوشته بود. با افتخار نامه را می‌خواند و به ماها که مجرد بودیم، می‌گفت: «شماها چه می دونید متأهل بودن یعنی چی؟ ببینید پسرم برام چی نوشته؟!» او چندین بار نامه را خواند و گریه کرد.»

متن نامه سجاد به پدرش:

به نام خدا

خدمت پدر بزرگوارم سلام

امیدوارم که حالتان خوب باشد. بابا جان من و سوده دلمان برایت تنگ شده است. زودتر دشمنان را بکش و پیش ما بیا و ما را بیرون ببر؛ زیرا از وقتی که شما به جبهه رفتید مامان ما را هیچ جا نبرده. من همیشه به مدرسه و سوده به کودکستان می‌رود. ما همیشه سفارش شما را به یاد می‌آوریم. بابا جان من به شما قول می‌دهم که پسر خوبی و مانند شما دلیر باشم و نمرات خوب بگیرم.


خدا نگهدار شما، پسرت سجاد

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

3 خاطره از شهید حاج حسین خرازی


از کنار آشپزخانه رد می شدم. دیدم همه این طرف آن طرف می دوند ظرفها را می شویند. گونی های برنج را بالا و پایین می کنند. گفتم « چه خبره این جا ؟ » یکی کف آش پزخانه را می شست. گفت « برو. برو. الآن وقتش نیس. » گفتم «وقت چی نیس؟ » توی دژبانی، همه چیز برق می زد. از در و دیوار تا پوتین ها و لباس ها.شلوارها گتر کرده. لباس ها تمیز، مرتب. از صبح راه افتاده بود برای بازدید واحدها. همه این طرف آن طرف می دویدند.

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زنده س ؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه یه وجب دو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه. به مادرش گفتم.گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » هان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم.گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.» 

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطرات شهدای تفحص



در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم.

چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.
آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...
هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم.
خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد
. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.
شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:
«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

دزد خوش شانس

شهید ابراهیم هادی

عصر یک روز وقتی خواهر و شوهر خواهر ابراهیم به منزلشان آمده بودند هنوز دقایقی نگذ شته بود که از داخل کوچه سرو صدایی شنیده می شد.ابراهیم سریع از پنجره طبقه ی دوم نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرشان را برداشته و در حال فرار است.

ابراهیم سریع به سمت درب خانه آمد و دنبال دزد دوید و هنوز چند قدمی نرفته بود که یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و آقا دزده با موتور به زمین خورد.تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و خون هم جاری شد. ابراهیم به محض رسیدن نگاهی به چهره پراز ترس و دلهره دزد انداخت و بعد موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو!

همان لحظه دزد را به درمانگاه برد و دست دزد را پانسمان کرد.

کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کردو فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده.

ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و یه شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد.مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد و شب هم شام خورد و استراحت کردند.

صبح فردا خیلی از بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند.

ابراهیم هم جواب داده بود:مطمئن باشید اون آقا این برخورد را فراموش نمی کند و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کار سازه.

یکی دیگه از رفتارهای عجیب ابراهیم این بود که داشتیم با موتور می رفتیم که موتور سواری جلوی ما پیچید وبا اینکه مقصر بود ،هو کرد و بی احترامی .من دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی ای که داره پائین بیاید و جوابش را بدهد.ولی ابراهیم با آن لبخندی که به لب داشت در جواب عمل او گفت: سلام. خسته نباشید.

موتور سوار عصبانی یکدفعه جاخورد ... .

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

وصیت نامه شهید امیر حاج امینی

سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن.

از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛

یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟

دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .

دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین!

ای مظلوم کربلا!

ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .

بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.

اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.

همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی

اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .

خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.

تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.

ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر

هر چند نیَم لایق بخشایش تو

بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....

شنبه 65/4/7               
ساعت 5 بعدازظهر           
بنده مخلص و گنهکار، امير حاج اميني

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

لبخند خاکی/ عجب سعادتي بود

test


تو گودال گیر افتاده بودیم و دشمن پی‌درپی آتش می‌ریخت. دل رو زدیم به آتش و از دهانة گودال بیرون آمدیم. کمی که رفتیم منور‌های دشمن هوا را روشن کرد. چند لحظه گذشت.

 ما به زمین چسبیده بودیم. کم‌کم تعداد منور‌ها بیشتر و بیشتر شد. خستگی و تشنگی شب قبل از عملیات و بی‌خوابی، خواب خوشی زیر نور منور برامون تدارک دیده بود.

سه نفر بودیم. اسماعیل گفت: کارمان تمامه؛ اینها دست بردار نیستن تا صبح یه‌ریز منور می‌زنند. تا ما را نزنند دلشان خنک نمیشه. گفتم: که چی بلند بشیم زیر نور منور‌ها برقصیم، چند صد متری ما سنگر آتشبار دشمن کاملاً روی ما دید داشت. تنها راه فرار فقط تاریکی مطلق بود و بس.

از شانس خوبمان کمی فرورفتگی زمین باعث شده بود زیر نور منور دیده نشیم. دیگه کم‌کم چشممان داشت گرم می‌شد و تنمان هم وامی‌رفت که گفتم: اسماعیل، اگه اینطوری پیش بره اسیر می‌شیم. من نمی‌خوام اسیر بشم، یا شهادت یا سعادت.

اسماعیل گفت: سعادت دیگه چیه؟! گفتم: راستش خودم هم متوجه نشدم چی گفتم، می‌خواستم یه طوری تو اون خستگی زیر نور منور خوابمان نبرد. گفتم: پس بیا دونفرمان بخوابه یکی بیدار بمونه و کشیک بده، منورها که خاموش شد، دَر بریم. بعثی‌ها دست بردار نبودن. اصلاً نمی‌ذاشتن منور‌ها خاموش بشن.

منور پشت منور. اسماعیل بیدار ماند و ما خوابیدیم. آفتاب داغ جنوب...

آرام ما را رو بیدارکرد. گفتم: هیچی همونی که نمی‌خواستیم شد. عراقی‌ها را به وضوح می‌دیدیم و حتی بلغور کردنشان را مثل قورباغه تو شالیزار می‌شنیدیم... گفتم حالا باید اینجا به زمین بچسبیم تا شب بشه سرمان را بلند کنیم. مگه وقت می‌گذشت! اون هم روز‌های بلند تابستان! از طرفی دلواپس بچه‌های دستة مقداد بودیم که دنبالمان نگردن...

از یه طرف هم ترس اینکه توپخانة خودی بخواد رو سر عراقی‌ها آتش بریزه. توی دلم ریخت که اگه با گلوله‌های خودمان کشته بشیم دیگه نه میشه شهادت نه میشه سعادت. گفتم: اسماعیل می‌دانی چیه؟ گفت: بگو. گفتم: یه روز رفتم آرایشگاه پسر عموم. به او می‌گفتیم شیخ علی؛ البته شیخ نبود، همین‌طوری به اون لقب شیخ داده بودیم. آخه یه چند روزی رفته بود طلبگی دیده بود که سخته فرار کرده بود. گفتم: شیخ، بیکاری؟ گفت: خوب هیچ کس نیست که بخوام اصلاحش کنم.

گفتم: پس من چی‌ام؟ گفت: برو بابا تو هم مثل هیچ کسی. تازه از هیچ کس هم دردسرت بیشتر. گفتم: یعنی چه پسر عمو! نسیه چیه، بیا. صد تومانی را درآوردم و نشونش دادم. کرد تو جیبم و گفت: همون هیچ کس باشی بهتره.


مجید حالا این چه ربطی به ما داره؟ گفتم: می‌خوام وقتمان الکی تلف نشه... یه کاری، یه حرفی این لحظات سخت؛ هوا داشت گرم‌تر می‌شد و ما هم تشنه و گرسنه آفتاب سوخته‌تر. گفتم: بیا سینه‌خیز یه جوری دَر بریم. گفت: نه نمیشه جم بخوریم. گفتم: بیا نبض منو بگیر تا بتونیم ساعت‌ها و ثانیه‌ها رو بشمریم. البته خیلی آرام حرف می‌زدیم. شروع کردیم به شمردن ثانیه‌ها. هر ثانیه که می‌گذشت، یک یا زهرا(س) می‌گفتیم تا اینکه از گرسنگی خوابمان برد. چشم باز کردیم. دیدیم هوا تاریک شده. سعادت هم نصیب ما شد. آن هم چه سعادتی! قبل از آنکه منورها پشت سر هم روشن بشه، دررفتیم. در حال فرار کردن می‌گفتم: یا شهادت یا سعادت
.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطره ای کوتاه از حاج حسین خرازی
رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش وسپاه آمدند و کی و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »

حاج حسین حرازی

 

تو جبهه هم دیگر را می دیدیم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار باید می رفتم می دیدمش. نمی دیدمش، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم. هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش.دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیده بود. آستین خالیش را نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من، یک نگاه به دستش، می خندید.

 

می پرسم « درد داری ؟ » می گوید « نه زیاد.» - می خوای مسکن بهت بدم؟ - نه. می گیم « هرطور راحتی.» لجم گرفته. با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.»

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطرات این هفته فقط یه عکس و دو جمله...

ثامن تم:پدر چشم انتظار ...
بابای چشم انتظار:


پسرم قرار بود عصای پیریم باشی بابا...


اینجوری؟!؟!؟!؟!

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطره ای کوتاه از شهید مصطفی مبینی

این بسیجی‌های‌الله اکبری دوباره آمدند؟

کم کم به راه رفتنش مشکوک شدیم. از او خواستیم تا پایش را ببینیم و آنجا بود که فهمیدیم زخمی شده است. با هم برای تعویض پانسمان پایش به بیمارستان رفتیم و هنگامی که پرستار پانسمان پایش را از روی زخم جدا می‌کرد تا آن را ضدعفونی کند، مصطفی مدام می‌گفت: «الله‌اکبر،‌الله‌اکبر». در این حین یکی از پزشکان که صدای برادرم را می‌شنید با لحنی خاص پرسید:« این بسیجی‌های‌الله اکبری دوباره آمدند؟. مگر می‌خواهند خط بشکنند»؟

«الابذکر الله تطمئن القلوب»

مصطفی بعد از پانسمان پایش به دیدار آن پزشک رفت و از او پرسید:«اگر قسمتی از بدنتان زخمی باشد و روی آن را بدون بی‌حسی ضدعفونی کنند و حتی بخشی از آن را «بکنند»، شما احساس درد نمی‌کنی؟» پزشک جواب داد: «خب چرا». برادرم ادامه داد: «آقای دکتر ما در قرآن آیه‌ای داریم که می‌فرماید: «الابذکر الله تطمئن القلوب». من برای آنکه درد را تحمل و یا فراموش کنم،این ذکر را به زبان می‌آوردم.» دفعه بعد که برای پانسمان جراحت پایش به بیمارستان مراجعه کردیم، دیدیم که همان پزشک آن آیه را قاب کرده و بر روی دیوار و بالای سرش نصب کرده است.

متن کامل خاطرات در ادامه مطالب

ادامه نوشته

لحظه لحظه تپش قلب حسین(ع) نزدیک است ..

بسم رب العشق (علیه​السلام)

لحظه لحظه تپش قلب حسین(ع) نزدیک است ...

*هيأت عاشقان ثارالله(ع)*
محفل خادمین الشهداء

سخنرانان:
حجت الاسلام سرخه ویسی (پنج شب اول)
حجت السلام حامد تابش (پنج شب دوم)

ذکر مصیبت خوان:
کربلایی علی صفاری
کربلایی امین مسجدیان

زمان:
از شب اول محرم 25/آبان/1391 به مدت ۱۰ (ده) شب از ساعت ۲0 ( 8 شب​ )
مکان:

خیابان پیروزی، بلوار ابوذر جنوبی، بین پل پنجم و ششم، ۲۰ متری وحدت، بوستان دوم غربی

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطره ای از شهید شاهرخ ضرغام / الحق که حر و آزاد مرد بود

 

در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت باطنی متفاوت وجود داشت که او را از بسیاری هم ردیفانش جدا می ساخت.
هیچ گاه ندیدم که در محرم و صفر لب به نجاستهای کاباره بزنه. ماه رمضان را همیشه روزه می گرفت و نماز می خواند.
یکی از دوستانش می گفت: پدر و مادرش بسیار انسانهای با ایمانی بودند. پدرش به لقمه حلال بسیار اهمیت می داد. مادرش هم بسیار انسان مقیدی بود. اینها بی تأثیر در اخلاق و رفتار شاهرخ نبود.
به سادات و روحانیون احترام می گذاشت. قلبی بسیار رئوف و مهربان داشت. هرچه پول داشت خرج دیگران می کرد. هرجائی که می رفتیم، هزینه همه را او می پرداخت. هیچ فقیری را دست خالی رد نمی کرد. هیچ گاه سیگار نکشید.
فراموش نمی کنم یک بار زمستان بسیار سردی بود با هم در حال بازگشت به خانه بودیم. پیرمرد درشت اندامی مشغول گدائی بود و از سرما می لرزید. شاهرخ کاپشن گران قیمت خودش را در آورد و به مرد فقیر داد. بعد هم دسته ای اسکناس از جیبش درآورد و به آن پیرمرد داد و حرکت کرد.
پیرمرد که از خوشحالی نمی دانست چه بگوید، مرتب فریاد می زد: جوون خدا عاقبت به خیرت کنه!
صبح یکی از روزها با هم به کاباره پل کارون رفتیم. به محض ورود نگاه شاهرخ به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه، تاحالا اینجا ندیده بودمش؟!
در ظاهر زن بسیار با حیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره تابه حال ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا؟ زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم.
زن در حالی که سرش را بالا نمی گرفت گفت: میهن هستم، شوهرم چند وقته مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا!
شاهرخ که حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان هایش را به هم می فشرد، رگ گردنش زده بود بیرون، دستش را مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت داد زد: ای لعنت به این مملکت کوفتی!!
بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، شاهرخ همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود (صاحب کاباره) و گفت: زود برمی گردم.
میهن هم رفت اتاق پشتی چادرش را سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شاهرخ شد و حرکت کرد.
مدتی از این ماجرا گذشت. من هم شاهرخ را ندیدم. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. بعد از سلام و علیک، بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون میهن خانم چی شد؟!
اول درست جواب نمی داد اما وقتی که اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم.
به میهن خانم هم گفتم: تو خونه بمون و بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم.


به نقل از عباس شیرازی از دوستان قدیمی شاه

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهیدی که 4 روز قبل از شهادتش به مجله زن روز نامه نوشت

این نامه ها، در سال ۱۳۶۵ در مجله «زن روز» چاپ شده اند:
نامه اول:
« به نام خداوند بخشنده و مهربان
خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پربار زن روز:
سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو می کنم در تمام مراحل زندگیتان مؤمن و مؤید و سلامت باشید. قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر و قدردانی کنم و باور کنید بدون تعارف و تمجیدهای دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریات مؤسسه کیهان است.
اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند، مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است. جریان را برایتان بازگو می کنم:
من پسری ۱۷ ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم ، اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند و تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس که خسته و کوفته هستند، زود می روند می خوابند. اصلاً در طول روز از خود سؤال نمی کنند که: پسرمان(یعنی من) کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟
اما خوشبختانه، به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم. البته این مشکل اصلی من نیست، چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام و از اینکه آنها اصلاً به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می گردم، تعجب نمی کنم. بلکه مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد.
پدر و مادر بدلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع مادیشان هم خوب است، دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند به فرزندی که چه عرض کنم، به سرپرستی قبول کرده اند. ( البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام همسن خود من است.) از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمی کرد، تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان هم پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تر است. تنها ، کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم:
« در خواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره ! »
می دانم شما منظور من را فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور که گفتم پدر و مادرم ۱۷ ساعت از روز را در بیرون از منزل به سر می برند. یعنی از ۶ صبح تا ۱۱ شب. من هم از ۷ صبح تا بعد از ظهر، مشغول تحصیل هستم. یعنی حدود ۱۰ ساعت از روز را با دخترخاله ام در خانه تنها هستم و همانطور که گفتم دختر خاله ام یک لحظه من را تنها نمی گذارد ، دائماً در سرم فکر گناه می اندازد . بارها در طول روز از من در خواست گناه می کند . البته من پسری نیستم که تسلیم خواهش حرفهای او شوم، همیشه سعی می کنم او را از خودم دور کنم، ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می شود، او را درون قعر جهنم پرتاب می کند و برای همین است که من از او احتراز می کنم. ولی او دست از سر من بر نمی دارد.
تو را به خدا کمکم کنید! چطور جواب این حرفهای چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقتها فکر می کنم که او شیطانی است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس دوباره به آسمان برگردد.
خواهران عزیز کمکم کنید! من چطور می توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می گویم دست از سرم بردارد، گوشش بدهکار نیست. هر چه به او می گویم شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می دهی، اصلاً گوش نمی کند و می ترسم آخر عاقبت کاری دست من بدهد.
دوست ندارم تسلیم او بشوم. باور کنید حتی بعضی وقتها من را تهدید می کند. فکر می کنم همه این بدبختیها بخاطر این است که من یک مقدار زیبا هستم. فکر می کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتماً این مشکل سرم نمی آمد. روزی هزار بار از خداوند درخواست می کنم که این زیبایی را از من بگیرد.
دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و زشت ترین روی زمین بودم ولی گیر این دخترخاله شیطان صفت نمی افتادم که نمی گذارد من قبل از ازدواج پاک بمانم. البته تا حالا من تسلیم خواهش های او نشده ام ولی می ترسم که بالاخره من را وادار به تسلیم کند. چطور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم اینهمه آزار ندهد؟ چطوری او را مانند یک دختر مسلمان بکنم؟ و چطوری می توانم رفتار و عقیده اش را تغییر دهم؟ ضمناً فکر نمی کنم در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده ای داشته باشد، چون آنها نه وقت و نه حوصله فکر کردن به این مسائل را دارند. تازه اگر هم داشته باشند هیچ عکس العملی نشان نمی دهند، چون رفتار آنها در بیرون خانه هم دست کمی از رفتار دختر خاله ام در خانه ندارد.
امیدوارم که هر چه زودتر من را کمک کنید! خواهران گرامی جواب نامه ام را به آدرس، بصورت کتبی بدهید که قبلاً تشکر و سپاسگذاری می کنم.

با تشکر مجدد، برادرتان امین
۲۰/۷/۶۵

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهید احمدرضا احدی

(این پست رو تقریبا چند ماه پیش گذاشته بودم ولی خیلی برام جالب بود به خاطر همین دوباره گذاشتم)

دست نوشته ی رتبه اول کنکور سال ۶۴ (شهید احمدرضا احدی)،ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،به هر جا که اینجا نباشد ،

یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند
و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟
کشته شده و د آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:
"نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟
چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،
حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟
کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟
وکدام کدام...؟ توانستید؟؟

اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،
ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرار می دهد،
اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد ؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم .
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟

کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی ؟
کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال ، از کتاب ، از لقب شامخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد ؟
کدام اضطراب جانت را می خورد ؟ دیر رسیدن به اتوبوس ، دیر رسیدن سر کلاس ، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
"صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن"

آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است ؟
جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند؟
و آنان را زنده به گور کردند ؟هیچ می دانستی؟ حتما نه!...
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می ورد ، به دنبال آب گشته ای
تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی

با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی ، اگرعلی اکبر نیستی ، اگر جعفر و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله مباش !
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد ....

ملتمس دعا

یاعلی 

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

دلم برای حضرت زهراء تنگ شده

هوالشهید...
شهید روحانی: مسلم خسروی
رسته: تخریبچی
متولد: 1345  شهادت: دی ماه شصت و پنج/ شلمچه

آخرین مرتبه اش بود که راهی جبهه می شد، تخریبیچی گردان بود و هر بار که حرف جنگ می شد، از شلمچه که می گفت، بغض و بیقراری اش فضای خانه را تنگ می کرد. می نشست روضه فاطمه الزهراء(س) را چنان با سوز گداز می خواند، نفس اهل خانه را بند می انداخت. کاسه آب را که برداشتم، عبایش را زمین گذاشت، کاسه را از دستم گرفت، دستم را بوسید و گفت: مادرم هر بار که آمدم، وقت اعزام که می شد، کوله ام را که بر می داشتم، چفیه را به دور گردنم می انداختی و انتظارت مرا می کشت، مانده بودم که با خدا چگونه کنار بیام، دل مادرم را بشکنم یا قید شهادت را بزنم، مادر به گردنم حق داری،  اما دیگر آب پشت پایم نریز، چفیه ام را به دور گردنم محکم نکن، کوله ام را تا سر کوچه نیار، به نیاز دل من نگاه کن مادر، پر شده ام از در خوست های مکرر، نمی خواهم دلت را بشکنم، «مادر دلم برای حضرت زهراء(س) تنگ شده» مادر دعا نکن که برگردم، کاسه آب را پشت پایم نپاش،  دعا کن که دعای مادر زود مستجاب می شود.

بگو پسرم را سپردم به سیدالشهداء...

بعد سرش را جلو آورد، سرش را محکم و استوار بوسیدم.

توی دلم گفتم برو مادر سپردمت به فاطمه الزهراء(س)....

خندید رفت...

رادیو مارش جنگ می زد، توی دلم گفت یا فاطمه الزهراء جانم به قربانت، دلم لرزید. مهمان داری...

دور حوض چرخی زدم، انگار مثل کسی که دل انتظار باشد. زنگ حیاط صدا کرد، آرام و بیقرار در را که باز کردم، دلم هوری ریخت، دو تا پاسدار تکیه کرده بودند به دیوار...

سلام کردم و گفتم: بیاید داخل شما هم عین مسلم من هستید.

یکی از پاسدارها دستش تا کتف قطع بود. اون یکی هم یک جورائی، دلم ویران شد، زل زده بودم به دست هاشون، که هردوشون یواشکی دست شان را قایم کردند.

وسط نوحه آهنگران رادیو شروع کرد به حرف زدن، من که خیلی حالیم نمی شد. وسط حیاط  کنار حوض، آون برادری پاسدار که دستش تا کتف چوبی بود گفت: مادر مسلم بچه ها عملیات کردند. کربلای پنج...

گفتم: کربلا...  دیدند من اصلا بیتابی نمی کنم، قرص و محکم، مثل زینب کربلا...

گفتم مسلم شلمچه را خیلی دوست داشت. اون پاسدار یکی دیگه شان گفت: مهمانی بچه ها تو کربلای پنج شلمچه  است.

گفتم: مسلم خیلی دلتنگ حضرت زهراء بود...

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

فرمانده شهیدی که مست و قمار باز را آدم حسابی می کرد

test

 
فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء: شهید حمید رجبی مقدم
روزهای سرد و سخت زمستان«پنجاه و هفت» امواج  طوفانی اعتراضات مردمی در شهرستان بندرانزلی، برای حمید رجبی مقدم، یک جور دیگر است، پدرش نفت فروشی داشـت، حمید از دیگر برادرها، همیشه خدا بیشتر کنار دست پدرش می ایستاد.
روزهای سرد زمستانی، مردمی را که برای گرفتن سوخت در صف می ایستادند، حمید آنان را یاری می کرد، بیست لیتری های نفت را به در خانه نیازمندان می برد، حسابی برای انقلاب سنگ تمام می گذاشت.
آنقدر که مورد غضب ساواک قرار گرفته، چندین مرتبه، ساواک به پدرش اخطار کرد،

*مراقب این حمید باش...
حمید شب تا صبح در خیابان ها کشیک می کشید، مراقب اعلامیه های از امام بود، که مخفیانه روی دیوارهای شهر، بادست های خودش آنها را چسبانده بود.
به همین خاطر منظم سر کلاس درس دبیرستان حاضر نمی شد. هر وقت هم که می رفت، کلی اعلامیه «امام خمینی» در محوطه دبیرستان پیدا می شد.  
یک روز از طرف مدرسه، مادر حمید را وادار کردند، که حمید را وادار کند، دیگر دست از این کارهای ضد شاهی اش بردارد، غیبت نکند، وگرنه دیگر حق ادامه تحصیل را در دبیرستان ندارد.
اصرار مادر، حمید را برای دادن تعهد، به دفتر مدرسه کشاند، جلوی دفتر ایستاد، چند تا از خانم معلم ها، بدون روسری، بزک کرده، داخل دفتر نشسته بودند.
از همان جلوی در دفتر، با صدای بلندی گفت: تا این ها، روسری نگذارند روی سرشان، من اصلا تعهد نمی دهم.
ناظم مدرسه با لبخندی تلخ، به معلم ها اشاره کرد، حجاب شان را رعایت کنند، بلند شد و ایستاد، حمید آمد داخل دفتر، نگاهی به حمید انداخت. توی دلش از جسارت و جرات حمید خوشش آمده بود. برگه را آورد، حمید نوشت: من تعهد میدهم که دست از امام خودم برندارم. ناظم وقتی تعهد نامه حمید را خواند. رنگ از رخسارش پرید. بی رمق نشست. اشاره کرد. برو بیرون....   
 حمید بیشتر روزها روزه می گرفت، می گفت برای کسی که مبارزه می کند، روزه یک تزکیه نفس است. و اینطوری هیچ گاه از راهی که رفته توبه کار نمی شود. هر وقت ایمان انسان ضعیف شد. جای آن غرور می نشیند، انسان را به بیراهه می برد.
 پس از پیروزی انقلاب، حمید وارد سپاه پاسداران شد و به عنوان فرمانده عملیات، سپاه بندر انزلی، منصوب گردید.
بصیرت وآگاهی حمید، در اداره امنیت شهر، در بر خورد او با مردم، باعث شده بود، حتی آنها که، اعتقادی به انقلاب و اسلام نداشتند، به حمید و اعتقادش علاقه مند بشوند.
در همان روزهای نخست انقلاب، چند نفری، خودسرانه، کلیسای ارامنه را مصادره می کنند. چند تن از ارامنه شهر، برای بازگشائی کلیسا، وقتی از دوندگی، نا امید می شوند، پرسان پرسان، حمید را پیدا می کنند.
حمید با خوش روئی آنها را می پذیرد، و خیلی زود کلیسا را تحویل آنها می دهد. به همین خاطر ارامنه این شهر، عاشق رفتار و خصلت های دینی حمید می شوند.

حمید شبی با مستی، در کوچه های شهر روبرو می شود، آن مست  را به خانه اش می رساند، در حضور همسرش، جوراب های او را بیرون می آورد، او را در بستر می خواباند، صبح که آن مرد، مستی از سرش می پرد و از خواب بیدار می شود، همسرش ماجرا را به مردش می گوید.
مرد با ترس می گوید:« وای خدای من، او «حمید رجبی» فرمانده عملیات سپاه بود»، فوری سراغ حمید می رود. شیفته اخلاق  و صفات حمید شده و می گوید: به خدا قسم، دیگر لب به این نجاست نخواهم زد.
همان جا توبه کرده به کلی دگرگونه، و مقید به احکام شرعیه می شود.
حمید همه روزهای زندگی اش را وقف مردم و انقلاب کرد، هر مشکلی که در شهر پیش می آمد، حمید که پا می گذاشت، فیصله پیدا می کرد، طر فین دعوا، هر دو طرف، به او اعتقاد کامل داشتند.
افسری که در زمان طاغوت زمین های کشاورزی مردم بیگناه را با شیادی تصاحب کرده بودو  با شکایت مردم در زندان بسر می برد، با نصیحت حمید، افسر طاغوتی، همه زمین ها را، به صاحبانشان رد می کند.
 رباخواری که با شکایت مردم در زندان افتاده بود، به واسطه این که حمید با آن مرد رباخوار حرف زد، تمام وجه حاصله از ربا را، آن مرد ربا کار، به صاحبان وجه پس داد، توبه کرد و آدم حسابی شد.
مردی قمار باز و عیاشی را دستگیر کرده بودند، حمید برای آن مرد ماشینی تهیه کرد، تا از راه حلال زندگی اش را اداره کند، دیگر دنبال کارهای ناشایست نباشد، مردعیاش، چنان تحولی در او پدید آمد که مردم انگشت به دهن ماندند.

هر کسی که با حمید ر ابطه ائی پیدا میکرد، می گفت: نوفس حمید حق است.
پس از مدتی حمید، از مادرش«خانم صدیقه معیری» درخواست کرد، تا از دختر مورد علاقه اش، خواستگاری کند. وقتی به خواستگاری دختر«خانم سکینه سهراب نیا» رفتند.

اولین شرط حمید این بود، مراسم ازدواج آنها در مسجد باشد. 
دختر که خود از خانواده مومن و همسان حمید بود، پذیرفت.
پس از ازدواج، حمید خانه ائی برای خود ساخت. جنگ که آغاز شد، حمید به جبهه رفت، مدتی بعد که از جبهه برگشت، جانبازی را دید که با وضع جسمی سختی که ناشی از دردهای جنگ داشت، دربدر سرپناهی برای زن و فرزندانش هم بود.
به همسرش گفت: خانم، این خانه بزرگ، به چه درد ما می خورد، وقتی یک جانباز دردمند دردهای جنگ است و دربدر یک سرپناه، ما خانه به این بزرگی داشته باشیم. و حمید قسمتی از منزلش را به آن جانباز دربدر و دردمند بخشید.
درعید فطر سال«1359» خدا دختری نصیب حمید کرد، نامش را «سمانه» گذاشتند. حمید همیشه جبهه بود، درعملیات رمضان زخمی شد، هنوز بهبودی نسبی نیافته بود، باز عازم جبهه شد، فرماندهی گردان حمزه سیدالشهداء را در عملیات محرم به عهده داشت.
رادیو مارش جنگ می زند، سکینه، سمانه را به آغوش گرفته، اما حال دیگری دارد، هر خانواده ائی که دلبندی در جبهه دارند، حال و روزشان، کمتر از پریشانی «سمانه»  مادرش که دائم بیتابی می کنند، نسیت.
سمانه بیتاب، سکینه دلواپس و نگران، هر چه می کند، سمانه میلی به شیر مادر ندارد، بی تابی سمانه، مادر را بی تاب تر می کند.
حالا مادر و دختر هر دو، آرام نمی گیرند، صبح عاشوراست، سکینه؛ همسر حمید، سمانه را در پتو می پیچد، هوا سرد و بارانی است، شهر حال دیگری دارد، عزاداری مردم، عملیات محرم، غوغائی است در دل مادر و دختر چند ماهه حمید، با هم به دنبال دسته زنچیر زنان عاشورائی می روند، شاید سمانه آرام بگیرد.
صدای طبل و مارش عملیات و بیتابی سمانه، آشوب توی دل مادر انداخته است.
شب از راه می رسد، مادر بغض کرده، آتشفشانی شده بود که بیرون نمی ریخت. بیقراری سمانه تمام شدنی نیسـت، صبح روز بعد، یازدهم محرم شصت و یک، وقتی در خانه به صدا در آمد. دل ها بود که یک جا فرو ریخت. خبر آوردند که «حمید رجبی مقدم» فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء در روز عاشورا، به شهادت رسید. روزی که سمانه چندماهه میلی به شیر مادر نداشت!« روز شهادت بابا بود»

*نامه عرفانی شهید حمید رجبی مقدم به تنها دختر نازدانه اش؛ سمانه
در آغاز عملیات محرم، حمید فراقتی یافت، برای دختر نازدانه اش، نامه ائی عرفانی نوشت، نامه ائی که «سمانه» باید برای خواندش، خواندن و نوشتن را آموخته باشد، اکنون محرم سال «1361» است، سمانه هنوز دوسالش تمام نشده، حمید دقیقآ بیست و چهارساله است و در آن شب سرد زمستانی، حمید برای سمانه، این گونه نوشته است: فرزندم! دارم به عرفات و منا نزدیک می شوم. به قربانگاه گناهانم را می شویم و از خدا، خدا می جویم. با خدا معامله مي كنم كه مرا از عذاب دردناك نجات بخشد. دارم به امام حسين (ع) مي گويم: اي حسين مظلوم و اي امام غريب و اي قهرمان حق، كه نتوانستند حقانيت را درك كنند، اگر چه در روز عاشورا نبودم تا به افتخار ياوريت نايل آيم، ولي امروز براي اسلام و احياي سنتت حاضر مي شوم.

تو اي دختر كوچكم! اگر به شهادت نايل گشتم و نتوانستي به من بابا بگويي، مي تواني بعد از گشودن زبان، اين ندا را سردهي «جنگ جنگ تا پيروزي»  پيروزي لشكريان حق تعالي، بر تمامي مظاهر كفر و شرك و فساد و تباهي، كه اين رسالتي بود بر دوش پيامبران.
سمانه جانم! تو بزرگ مي شوي و به عنوان دختر من «سكينه وار» راهم را ادامه مي دهي.
اسلام را ياري مي كني و پيام مرا به «شام ها به كوفه ها» و به همه جا مي بري.
دخترم!
1- لحظات پرارزش و نوراني لحظاتي است كه انسان به ياد خدا باشد.
2- هميشه پيرو ولايت باشيد و تمام صحبتهاي امام را در زندگيتان به كار ببريد و به دنبال روحانيت مبارز و انقلابي و پيرو خط ولايت فقيه حركت كنيد كه جدايي از روحانيت، جدايي از اسلام است و جدايي از اسلام بار ديگر بردگي و استعمار
3- قرآن و نهج البلاغه را بخوانيد و به مجالس مذهبي دعا برويد.
4- نماز را در اول وقت و به جماعت اقامه كنيد و بعد از نماز دعا بخوانيد كه پاك كننده قلبهاي آلوده و بيدار كننده دلهاي خفته مي باشد . به فرموده امام عزيزمان "مسجدها را خالي نگذاريد
5- شهدا را فراموش نكنيد و از خانواده هاي آنان دلجويي كنيد كه آنها يادگار عاشقان الله هستند
6- به تمام دوستان و آشنايان بگوييد كه از اين حقير راضي باشند ، بنده نيز از كسي گله و شكايت ندارم
7- پيرو خاندان ولايت و ائمه معصومين (ع) باشيد و قرآن و سنت را خوب رعايت كنيد ؛
8- شما را به جان امام زمان براي امام عزيزمان اين اميد مستضعفان جهان دعا كنيد.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

آرزوی شهادت کار دست صاحبش داد!

test

 

 شب جمعه زمستانی، دعای کمیل منزل شهیدان موسی و رضارمضانپور دعوت بودیم، مداح جانباز حاج حمید میرشکار که صوت مناجاتی اش، دل را می برد. 

آن شب توی ساری، همراه بچه های جبهه ائی گردان مسلم دور هم، یک حلقه شیدائی داشتیم. من  «علیرضا علیپور بودم بعد رضا رنجبری بود و مهرداد بابائی و دیگر بچه ها...

در پایان مراسم، حاج حمید اینگونه دعا کرد: «اللهم ارزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک...»

همه بچه ها، دست ها را به طرف آسمان بالا برده و «آمین» گفتند.

اما در آن جمع شیدائی، رضا رنجبری ، آمین را از همه بلندتر گفت، دست های رضا، از همه دست های دیگر، به سوی آسمان، بالاتر رفت. 

دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند.

آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت دارد، و چقدر حسودی شان شد.

این ماجرا گذشت و رفتیم جبهه، همه آن بچه های دور هم در گردان مسلم ابن عقیل، عملیات کربلای پنج توی کانال ماهی، خوردیم به پست هم.

گردان مسلم خط شکن بود، خط را شکستیم و از پل کانال ماهی گذشتیم.

در آن سوی کانال ماهی، یک جان پناه بود، روی دپوئی که عراقی ها ساخته بودند، مستقر شدیم. آن سمت کانال ماهی، نبرد بشدت سنگین شده بود، آتش دشمن شدید، در سه راهی نیز آقا مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا، برادر اکبرنژاد به همراه تعدادی از فرماندهان  در حال هدایت نیروها بودند.

از طرف جبهه دشمن، گارد ریاست جمهوری عراق، به فرماندهی عدنان خیرالله، معاونت عملیاتی صدام، مقابل ما بشدت ایستادگی می کردند، و آن چنان، جنگی تمام قد جان گرفته بود.

 دشمن تمام قوای جنگی اش را به سمت ما هدایت کرده و از شدت آتش نمی توانیم سربلند کنیم. کانال دو تقسیم می شد، یک طرف  دست دشمن بود، یک طرف هم گردان مسلم، بچه ها روبروی هم نشسته اند، تکیه کرده ام به کانال و آسمان پرهیاهوی جنگی را تماشا می کنم.

ناگهان دیدم یک تکه نور به سمت ما می آید. در همین لحظه بحرانی و آتشفشانی، یکی از بچه ها از کنارم بلند شد.

گفتم: چکار می کنی، بشین!

 یک جوری پیچیده و پراضطراب گفت: دستشوئی دارم، دستشوئی، دارم میمیرم، میرم پشت کانال!

گفتم: نه پسر، مگر دیوانه شدی، نمی بینی آن پشت چه خبره؟

گفت: چکار کنم، بی طاقت شدم.

گفتم: اینجا، همین کنار من، من چشمهام رو می بندم، رو کردم به بقیه و گفتم: بچه ها چشم های تان را ببندید.

گفت: نه، مگه میشه اینجا من....

پرید پشت کانال.

پشت کانال دریاچه ماهی است و حاشیه آن نیزار بود.

چهل ثانیه نشده بود که آن جسم نورانی پشت کانال منفجر شد، چند ثانیه پس از انفجار، این بسیجی با دست خونی و خرد شده و آویزان برگشت.

دست اش از بالای آرنج قطع شده بود و با دست دیگرش، دست قطع شده را چسبیده بود که پائین نیفتد. عصب های دست، مثل قلب می تپید و عضلات پاره شده را می لرزاند، از رگ های بریده اش خون فوراه می زد.
سریع دست اش را باندپیچی کردیم، گذاشتیم روی سینه اش، به پشت، کف کانال دراز کشید تا امدادگر بیاید او را به عقبه جبهه منتقل کند. 

تکیه دادم به کانال، روبروی من رحیم جباری هم تکیه داده بود به دیواره کانال، پای مان را روبروی هم دراز کرده بودیم.

«رحیم جباری بچه بهشر مازندران، حدود شانزده ساله، با یک سیمای نورانی، چهره خاصی داشت.»
به حال خودم بودم که دیدم! وای من خدایا!  یک شی نورانی بصورت دورانی به سمت ما می آید. داد زدم، رحیم، یا زهراء، این چیه داره میاد سمت ما!!؟

در چشم بهم زدنی کنار گوشم «بمب» زمین منفجر شد.

فکر کردم ترکیدیم.

دود و غبار غلیظ و بوی داغ گوگرد، فضای غریبی ایجاد شد، در دم حس کردم شهید شدم و جنازه ما پودر شده است.

چند لحظه ائی گذشت، غبار و دود که نشست، دستی به سر و صورتم کشیدم، زنده ام، و یک ذره خونی نیستم، سرم را چرخاندم، سمت چپ، دیدم هیچ خبری نیست، به راست، دیدم نه، هیچ یک از بچه ها یک ذره خونی نشده اند. همه سالم از جا بلند شدند و نشستند، خیالم راحت شد، نه موجی نه ترکشی، تکیه دادم به کانال، نگاه کردم، به روبروم، به پای رحیم جباری، دیدم سالم است، سرم را یک ذره بلند کردم، شوکه شدم، از پوتین تا فنسقه اش سالم، فنسقه بسته به کمرش، بقیه پیکره اش خرد شده، دست ها نیست، سر ندارد.
تازه متوجه شدیم که چرا اصلا ما هیچ یک زخمی برنداشتیم.

«آرپیچی یازده» مسقیم خورده توی شکم رحیم جباری، نیم تنه رحیم، همه آن انفجار را در آغو ش گرفته است و ما همه سالم ماندیم.

آرپیچی یازده یک سلاح ضد زره است، ضد نفر نیست، انتظار این بود که سی چهل نفر که همه کنار هم نشسته بودیم، شهید بشوند، ولی یک گوشه چشم ما، بدن ما، جائی از هیچ کدام از ما، یک زخم کوچک برنداشته بود.

گشتیم، پلاک اش را پیدا کردیم، گذاشتم توی جیب شلوارش، روی شلوارش نوشتیم «شهید رحیم جباری» تا بچه های تعاون گردان، رحیم را شناسائی کنند.

 عراقی ها داشتند می آمدند، امتداد کانال هنوز دست عراقی ها بود، پاتک سنگین، سه راه از چهارسو، زیر آتش شدید دشمن قرار داشت.

در آن زمستان سرد، شدت آن همه انفجار زمین را داغ کرده بود، دشمن تمام توانش را گرفته بود که سه راهی را تصرف کند، ما مقاومت می کردیم.

بچه های گردان مسلم در آن حجم شدید آتش دشمن، یکی پس از دیگری روی زمین می افتادند. خمپاره جای خمپاره، گلوله پشت گلوله، فضای سنگین جنگ، روحیه بچه ها را تضعیف کرده بود.

در آن صداهای غریب و روحیه های شکسته، ناگهان از ته ستون، فریادی رسا بلند شد!

آن صدای آشنا، صدای؛ مهرداد بابائی بود! داشت یک نفر را صدا می زد: آقارضا آقا رضا...

نگاه کردیم و گفتیم: چی میگی؟

رضا ته ستون، مهرداد وسط های ستون، داشت «رضا رنجبری » را صدا می زد!  

حالا همه وسط معرکه جنگ، داریم گوش می کنیم، توی این آتش سنگین و هجوم وحشیانه تانک ها، صدا زدن آقارضا چه معنائی دارد؟

این چه کار مهمی است  که مهرداد داره حنجره اش را پاره می کند، اصلا رضا رنجبری را چکار دارد؟

بلند شدیم ببینم چه خبره، رضا که در اثر حجم شدید آتش سنگین، سکته وار به حالت سجده در جان پناهش به زمین چنگ می زد، بچه ها بهش فهماندند، که مهرداد کارت داره؟

رضا از ترس صورتش چسبیده بود به زمین، نیم تنه صورتش را برگرداند، دست اش را بغل گوشش چرخاند، اشاره کرد به مهرداد؛ چکار داری! چیه؟

مهرداد، تمام قد ایستاد، یک لبخندی به سمت رضا زد و دوتا دستاش را شپوری جلوی لبش برد، تا صدا واضع به رضا برسد، آتش خیلی سنگین بود.

مهرداد گفت: آقارضا یادته؟

رضا بصورت مبهم و عصبانی، چسبیده به زمین، جواب داد: چی میگی تو، چی یادمه؟

مهرداد گفت: منزل شهیدان رمضانپور

رضا این بار عصبانی تر داد زد: کی، منزل شهید رمضانپور چی؟

«مهرداد با زبان ساروی، گفت: تره یاد دَرهِ، رمضان پورهِ سرهِ، دَسه تهَ بُردی بالا، گفتی آمین، حالا اِسا بَه فرماین، این گوی این میدان»

آن شب یادته، وقتی حاج حمید دعای شهادت می کرد، با صدای بلند «آمین» می گفتی، دست هات و خیلی به آسمان بلند می کردی؟

بفرما آقا رضا؛ این گوی و این میدان...

تازه یادمان آمد که قصه چی هست، « آمین آرزوی شهادت» بچه ها با دیدن این صحنه یک مرتبه زدند زیر خنده، حالا نخند کی بخند، برای مدتی همه آن سنگینی جنگ فراموش شد، می خندیدیم و حسابی روحیه گرفتیم. تا نیم ساعتی بازار خنده توی آن باران گلوله براه بود. خندیدیم و گفتیم: مرحبا مهراد، توی این هول و ولا چطوری یادت به آن شب افتاد که به فکر یقه گیری رضا بیفتی.

رضا تازه فهمید که «آمین بلند آروزی شهادت» بدجوری یقه اش کرده، افتاده توی تله، حالا از ترس مرگ، خزیده بود توی خاک، به زمین قفل شده بود.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

دوازده روز پوتين‌ها پايمان بود


هم از نظر سياسي و هم نظامي، تمام دنيا از عراق حمايت مي‌كرد. به قدري امكانات نظامي در اختيار آن‌ها گذاشته بودند كه حتي برخي از تيپ و لشكرهاي سپاه، خصوصاً پس از عمليات بزرگ ثامن‌الائمه(ع) در سال 61، با غنائم جنگي آن‌ها شكل گرفتند. حتي پيش حضرت امام رفته بودند كه ما مي‌رويم عمليات، ولي اسلحه نداريم. ايشان لبخندي زده بودند و فرمودند: «از دشمن بگيريد.»

پس از آن بود كه دشمن متوجه شد نمي‌تواند جلوي ايران را سد كند و به مسلح كردن زمين و ايجاد موانع روي آورد. دليل ديگر هم اين بود كه دشمن مي‌دانست چون ما تجهيزات زرهي نداريم، امكان حمله در روز برايمان ميسر نيست و بايد در شب حمله كنيم، بنابراين بايد موانع ايجاد مي‌كرد. اين روند كم‌كم سخت‌تر هم شد؛ يادم هست كه پس از فتح خرمشهر، ميدان مين و سيم‌خاردار با عرض صد متر ايجاد مي‌كردند، ولي در زمان عمليات كربلاي 5، اين مقدار به يك كيلومتر رسيده بود. ايران همه مناطقي را كه امكان عمليات در آن‌جا بود، بررسي كرده بود. در غرب منطقة استراتژيك و مهمي وجود نداشت و در نهايت به اين نتيجه رسيده بودند كه بايد راهي را در جنوب پيدا كنند. از طرفي بايد جايي انتخاب مي‌شد كه دشمن تصور عمليات را در آن‌جا نمي‌كرد.

در ادامه مطلب بخوانید:

ادامه نوشته

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

 هر هفته عراقي‌ها يک جورهايي جشن بزرگي راه مي‌انداختند و به بهانه‌هاي واهي، کتک‌كاري مي‌كردند. نماز خواندن در آسايشگاه، مقابل چشم عراقي‌ها جرم داشت؛ بايد کنج خلوت پنجره‌ها نماز مي‌خوانديم که عراقي‌ها نبينند. سجود، رکوع و نيايش ممنوع بود. کسي حق نداشت دست‌هايش را به نشانة تسليم در برابر خداوند بالا ببرد. انسان بودن را از ما گرفته بودند. اصلاً همه چي ممنوع بود.

شب بود. شعبان ناهيجي، از بچه‌هاي گردان «يارسول(ص)»، اهل شهر هزارسنگر آمل، رفيق سامبکس شهيد نبي‌پور داشت نماز مي‌خواند. نماز شعبان يک جورهايي خيلي خاص بود، هول‌هولکي نبود. از ترس سربازان عراقي هيچ‌وقت خدا مخفي نماز نمي‌خواند، شده بود دائم‌التذکر. چپ و راست، عراقي‌ها مي‌کوبيدند تو کله‌اش و تهديد مي‌کردند: مي‌کشيمت آخر. اگر ما اين دست‌هاي تو را نشکستيم...

وقتي که مي‌ايستاد در مقابل خدا، حضور جسماني‌اش را از دست مي‌داد، جسميت نداشت. لج‌بازي‌اش با عراقي‌ها به‌خاطر نمازش زبان‌زد عام و خاص بود. نماز عشا بود. وسط‌هاي نماز، يک‌مرتبه يک سرباز پشت پنجره پيدايش شد، از آن سرباز‌هاي بي‌پدر‌ومادر. مي‌گفتند، کارش تير خلاص بوده، بي‌رحم و قسي‌القلب. انگار بچة هند جگرخوار، معشوقة قطامة خون‌خوار بوده. قيافه‌اش عجق‌وجق بود. چشم‌هايش يکي بالا مي‌زد و يکي پايين. بگويي نگويي شکل گرازها بود؛ کله‌اش، قد بلندش. هيکلش عين گاوميش بود. نگاهش که مي‌کردي، همة وجودت از نفرت پر مي‌شد، نامش فرهان بود.

فرهان وحشي از پشت پنجرة فولادي، از پشت نرده‌ها داد کشيد: مهلا! كسر شعبان! ايراني نمازت را بشکن!

با عربي و فارسي دست‌و‌پا شکسته بهمان فهماند. شعبان هيچ توجهي به فرهان نکرد. فرهان هميشة خدا يک نبشي نيم‌متري آهني توي دستانش بود. وقتي با آن روي شانة بچه‌ها مي‌زد، تا مدتي ردش مي‌ماند. نبشي را تندتند کوبيد به نرده و نعره کشيد: نمازت را بشکن، انه ايراني.

صداي برخورد نبشي با نرده و پنجره تا هفت آسايشگاه پيچيده بود. دو تا از بچه‌ها رفتند نزديک شعبان و گفتند: تو رو خدا يک کاري کن شعبان. الآن وحشي‌ها را مي‌ريزد اين‌جا.

شعبان توجهي نكرد. اصلاً شعبان وجود نداشت، حضور نداشت که بفهمد. با آن اطمينان قلبي و آن آرامشي كه در حقيقت از درونش بود، فرهان گندة بعثي را اصلاً نمي‌ديد. من نزديکش نشسته و نظاره‌گر اين صلابت و ايمان بودم. هرچه فرهان فرمان داد نمازت را بشکن، داد زد، به نرده‌ها کوبيد، تهديد کرد و فحاشي کرد، شعبان با همان ارادت قلبي‌اش، با اقتدار و آرامش نمازش را خواند. دعا و ذکر و نيايش که تمام شد، نگاهي کرد. فرهان را ديد. فرهان فرياد که کشيد تعال، شعبان انگشت روي سينه‌اش گذاشت و با من بودي؟

فرهان داد کشيد: تعال! تعال لنا شعبان.

شعبان بلند شد، آرام و با اطمينان رفت و گفت: چي مي‌گويي فرهان؟

فرهان اشاره کرد به دست‌هاي شعبان. هر دو دستش را چسبيد و کشيد. از آن‌ سوي پنجره، مچ دست‌ها را گرفت. آن‌قدر دست‌هاي شعبان را به نرده‌هاي فلزي فشار داد که هر دو دست شعبان شکست. هيچ‌کس حق اعتراض نداشت. حرف مي‌زدي، همه را مي‌کشيدند و مي‌بردند کتک‌خوري. بعد يک تکه طناب از جيبش درآورد. دست‌هاي شعبان را که از مچ ترک برداشته و شکسته بود، پشت نرده‌ها بست و رفت. فرهان، دست‌هاي شعبان ناهيجي را به‌خاطر اين‌كه نمازش را نشکست، شکست.

دوباره برگشتند. با چند سرباز ديگر.

بعد دست‌هاي شکسته را پشت پنجرة آهني محکم با سيم به نرده‌ها بستند. شعبان تا صبح با دست‌هاي شکسته، سر پا پشت نرده‌ها، رنجور و دردمند، مقاومت کرد؛ اما فرمان شيطان را اطاعت نکرد. آن شب خواب به چشممان نرفت. شعبان همان‌طور با دست شکسته تا صبح ايستاد و يک کلمه هم آخ نگفت. ناله نکرد، زاري نکرد، اشك نريخت. آن‌قدر ساکت و آرام بود که شک مي‌انداخت توي دل بچه‌ها، که مگر مي‌شود دست آدم را بشکنند، به نرده‌ها ببندند، سر پا تا صبح بايستد و يك ذره ناله و زاري نکند؟

فردا صبح، فرهان و چند سرباز برگشتند. دست‌هاي شعبان را باز کردند و رفتند. بچه‌ها دست‌هاي شکستة شعبان را بستند. نيم ساعت بعد، شعبان ايستاد به نماز. داشت نماز مي‌خواند كه فرهان برگشت. لج کرده بود. وقتي اين صحنه را ديد، صلابت شعبان را ديد، تند راهش را کشيد و رفت.

فرهان چند دقيقة بعد با هفت سرباز برگشت. دستور داد که با همان وضع، دست‌هايش را ببندند. يک‌بار ديگر شعبان ناهيجي را بردند پشت پنجره و دست‌هاي شکسته‌اش را بستند. با دست بسته و شکسته حسابي کتکش زدند. با کابل، باتوم و پوتين به پهلوهايش کوبيدند. وقتي از فرط مشت و لگد زدن به بدن او خسته شدند، دست‌هايش را باز كردند. او را روي زمين كشيدند و با مشت، لگد، و پوتين به سرش کوبيدند. او را به سمت استخر فاضلاب، همان استخر گنداب توالت بردند و با همان حال، با دست شکسته و بسته پرتش كردند توي فاضلاب.

آن تازيانه‌ها، تازيانه‌هاي سلوک بود و شعبان را از هر مرحله به مرحلة ديگري رهنمون مي‌ساخت. هر مرحله‌اش سخت‌تر و طاقت‌فرساتر از قبل بود. هميشه و براي همة بچه‌هاي آرماني، بسيجي و ارزشي اين‌گونه است. هربار که از يک آزمون سخت مي‌گذرند، باز فردايي ديگر و آزموني سخت‌تر وجود دارد. ما با اين آزمون‌ها استوارتر و آرماني‌تر مي‌شديم، خدايي‌تر مي‌شديم و هرچه بيش‌تر رنج مي‌کشيديم، عاشق‌تر مي‌شديم.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

وصیت نامه شهید مهدی مکتبدار

بسمه تعالی

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان ان تنصرالله ینصرکم ویثبت اقدامکم. من طلبی وجدنی ومن وجدنی عرفنی ومن عرفنی احبنی عشقنی ومن عشقنی وعشقته و من عشقته قتلته ومن فعلی دیت ومن علی دیته فانا دیته. آنکس که مرا طلب کند می‌یابد، آنکس که مرا یافت مي‌شناسد، آنکس که مرا شناخت دوستم میدارد،آنکس که دوستم داشت به من عشق می‌ورزد،آنکس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می‌ورزم ،آنکس که به او عشق می‌ورزم می‌کشم او را، آنکس که من او را بکشم خونبهایش برمن واجب است، آنکس که خونبهایش برمن واجب است پس من خونبهایش هستم. هرکس که تو را شناخت جان را چه کند؟ فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟ دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند اگر دستهایم را از بدن جدا کنند، که در راه خدا سلاح بردست نگیرم و اگر پاهایم را قطع کنند تا در راه خدا قدم برندارم و اگر زبانم را قطع کنند که حرف حق نزنم و اگر چشمانم را کور کنند تا حق را نبینم و اگر گوشهایم را کرکنند تا حق را نشنوم و لیکن حق را می‌جویم و در راه آن جان می‌دهم.

وصیت من به شما وصیت تمام شهدا است و آن این است که منتظریم تا کسی دیگر پرچمی که در دست ما بود برگیرد و راه ما را بی رهرو نگذارند . دوستان عزیز بدانید شهادت برای من سعادت بزرگی است و با کمال آگاهی قدم در این راه گذاشتم و با تمام قدرتم سعیی کرده ام رضای خدا را در این راه جلب کنم و تمام اینها را مدیون امامم. این پیرنستوه، این قلب تپنده رزمندگان هستم. این روحانیت بود که از صدر اسلام تا به حال اسلام را برپا داشته‌اند. مردم و ای دوستان عزیز، شما را به حرمت خون تمام شهداء از انقلاب حسینی تا انقلاب خمینی قسم می‌دهم که با تمام سعی و کوشش خود از این روحانیت حمایت نمایید و دوستان عزیز، مبادا این روحانیت را تنها بگذارید که تمام تلاش ابرقدرت‌ها بر سراین است که روحانیت را از صحنه اسلام خارج کنند، و ای کسانی که این وصیت نامه را، یا بگویند این شهادت نامه را می‌خوانید بدانید که در این راه بر من اجباری نبود، خدایا با شهادت قلب و روحم را طاهر گرداندي.

وصیت دیگری که به شما دارم این است که این دعاهای شما هست که پیروزی می‌آفریند. سعی کنید دعا و مناجات را از خودتان دور نکنید و عاجزانه تقاضا دارم که دعای توسل که روحی دیگر در من می‌دمد برپا دارید"الدعا سلاح المومن"و همین طور نماز شب و مخصوصا نماز جمعه را فراموش نکنید.

یادتان نرود که امام را در نمازهایتان دعا کنید و همینطور فرج ولیعصر حضرت مهدی (عج) را از خدا بخواهید. ای امام دلم می‌خواست در لحظه جان دادن بربالینم بودی و سرم را در آغوش می‌گرفتی.

وصیت دیگرم به مادرم، پدرم، و تمام دوستان و آشنایان این است که مبادا در غم فقدان من گریه کنند و ناراحتی و حزن واندوه به خود راه دهند، در غیر این صورت مرا رنجیده خاطر نموده‌اند.

پدرجان از سر تقصيرات من بگذر که خطا کردم. تمام آگاهی، ایمان و غیره را مدیون شما هستم. مادرجان خودت می‌دانی که از عطر یاس بسیار خوشم می‌آید. من یک شیشه عطر درساکم هست از شما می‌خواهم آن را به پدر بدهيد که بر روی جنازه من بریزید تا بوی تعفن از گناه، کسی را عذاب ندهد.

مادرجان اگر نتوانستم پاس خدمات ترا دهم مرا ببخش و از من بگذر."ان الله مع الصابرین"به درستی که خداوند باصبرکنندگان است"و یادت نرود که بگوئی خداوندا رضایم به رضایت و تسلیم به امرت. اگر توانستید جنازه مرا نزدیک مقبره شهید مظلوم دکتر بهشتی دفن کنید تا بلکه در آن دنیا در جوار ایشان باشم.

از تمام دوستان و آشنایان می‌خواهم که یادشان نرود با شهادت ما مسئولیت آنها سنگین‌تر می‌شود و این مسئولیت خطیر را سعی کنیدبه نحو احسن به انجام رسانید و در تمام امورتان توکل برخدا کنید."ان الله یحب المتوکلین"به درستی که خداوند توکل کنندگان را دوست می‌دارد."

در آخر از همه می‌خواهم که اگر از من خطایی سرزده به حساب مکتبم نگذارند و مرا حلال کنند.

"والسلام" والعصر، ان الانسان لفی خسر، الا الذین آمنوا و عملو الصالحات و تواصوا بالحق وتواصوا باالصبر. آنان که رفتند کاری حسینی کردند و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند "استاد محترم دکتر علی شریعتی"

مهدی مکتبدار 1361/10/27ساعت 1:35 دقیقه نیمه شب.

در ادامه مطالب مصاحبه با پدر شهید

ادامه نوشته

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

مادر حسابی او را بوئیده بود

test



همیشه دلش می خواست باعث سر فرازی، سربلندی مادر باشد، باعث خوشحالی او بشود، با اینکه سن و سال زیادی نداشت، ولی همیشه خدا کمک حال مادرش بود، تا مادر جای خالی پدر را زیاد احساس نکند.
حالا بهترین فرصت بود که خودش را نشان بدهد، که به مادرش بگوید، پسرت بزرگ شده، برای خودش مردی شده، می خواهد به جنگ دشمن برود.
وقتی موضوع را به مادر گفت، مادر به سختی مخالفت کرد.
گفت: پسرم تو را به سختی، به مشقت به این سن رساندم.
با تمام نداری، دلش نمی خواست پسرک یتیم اش، احساس کمبود بکند، هم برایش پدر بود هم مادر.
اما پسر سرسخت تر از این حرف ها بود، آنقدر التماس کرد، نشست زیر پای مادر، او را به خاک پدرش قسم داد، تا مادرش رضایت داد برود به جبهه.
روز رفتن فرا رسید.
مادر با چشمان اشک بار پسر را راهی کرد، لای درگاه، یک سینی توی دستش، دل تو دلش نبود. آب و قران، پسرش را از زیر قران ‌رد کرد، احساس غریبی بهش دست داد، خیلی غریب، با خود کلنجار رفت، دلشوره را از خودش دور نمود، عاقبت بر احساس اش غلبه کرد.
عصر بود، جلوی سپاه، مردم همه جمع شده بودند.
اعزام بود.
 پسر راهی جبهه شد.
مادر با دلی نگران به خانه بر گشت.
پسر دل تو دلش نبود، احساس عجیبی داشت، لحظه می شمرد، با خودش عهد کرد که نباید بترسد، زیارت عاشورا می خواند، بار اولش بود، هنوز تفنگ و جنگ را ندیده، صدای صوت خمپاره را از نزدیک نشنیده بود.
 نمی دانست، خاکریز چه شکلی هست.
صبح بود، پایش را که به خاک جبهه گذشت، همرزمانش را که دید، دلش قرص شد.
چندین ماه گذشت و به دیدار مادرش آمد احساس کرد که مادرش شکسته تر شده است.
بعد از پایان مرخصی دوباره عازم جبهه شد.
قرار بود عملیات بشود، آنقدر اصرار کرد، تا او هم در این عملیات شرکت کند. آنقدر واسطه پیش فرمانده فرستاد که فرمانده راضی شد با آنها همراه شود.
برای مادرش نامه ائی نوشت که شاید این آخرین نامه ام باشد که اگر لیاقت داشته باشم به درجه رفیع شهادت برسم. مرا حلال کنید مادر.
غافل از اینکه مادر قبل از آخرین بار خداحافظی با پسرش، خواب همسرش را دیده که به او گفته بود: منتظر پسر رشیدم هستم که بزودی پیش من خواهد آمدم
و مادر چه صبورانه خودش را نگه داشته بود که فرزندش پی به بیقرارای اش نبرد.
در هنگام بوسیدن پیشانی فرزندش، او را حسابی بوئیده بود، در دل او را حلال کرده بود و از او با تمام وجود راضی بود. 

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

حكايت شگفت شهيد ملاح، از ديدار حضرت زهرا(س)

 

test

 

از رؤياي صادقانه ديدار با نخستين شهيدة ولايت حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌عليها)...
 

صبح يک روز گرم تابستاني، زير سايه چادري در هفت تپه، مآمن «لشکر خط شکن 25 کربلا» لابه‌لاي تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را ديدم که از دور، در طراز نرم و ملايم نور، با لبخندي از جنس سرور، به طرفم مي‌آمد، سرش را از ته تراشيده بود. مهربان کنارم نشست.

گفتم: پسر قشنگ شدي‌ها! عجبا چرا اين روزها، بعضي از بچه‌ها موهاشون رو از ته مي‌تراشند! نکنه خبرايي هست ما بي‌خبريم، عين حاجي واقعي‌ها شدي‌ها!... تقصير که ميگن همينه ديگه، نه؟

شهيد ملاح دستش را روي شانه‌هايم چفت کرد و با لبخندي غريبانه گفت: سيد، بذار برات از خواب ديشب بگم. تو هم از اصحاب خواب ديشب من هستي...

گفتم: من! اين يعني چي؟ خواب! حالا چه خوابي ديدي؟ پسر نکنه جرعة شهادت را تو خواب نوشيدي!

گفت: برو بالاتر سيد، اصلا يادت هست من هميشه بهت مي‌گم که به شکل غريبانه‌اي شهيد مي‌شم، تو هي به من بخند، ولي ديشب به ظهور رسيدم. بشارتش را گرفتم.

خنديم و گفتم: آره، تو از همين حالا سوت شهادتت رو بزن!

گفت: خواب ديدم همين اطرافم، بعد يکي به‌ اسم صدام زد، نگاهي به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسينة گردان مي‌آمد، اما صدا يک جورايي غريبانه و خاص بود، حيرت کردم!؟ مثل اون صدا تابه‌حال هيچ کجا نشنيده بودم. آرام و بي‌تاب و بي‌قرار، گوشة چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ريختم. ناگهان انديشه‌اي مثل يک وحي ريخت توي دلم. مقابل تکه‌اي از نور زانو زدم. مثل وقتي که مقابل ضريح آقا علي‌بن موسي‌الرضا(ع) مي‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بي‌قراري گفتم: السلام عليک يا فاطمه زهراء...

حال غريبي پيدا کردم، من و حضرت زهرا(س)...

حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسين(ع) دو طرفش نشسته بودند.

آن‌قدر مبهوت و متحير بودم که کلامي براي گفتن نيافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، به اصحاب عاشورايي، به مولا علي(ع).

حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسين، سلام خدا بر شما باد، ايشان (نورالله) چند روز ديگر مهمان ما خواهد بود.

بعد، آقا امام حسين(ع) دست روي سرم کشيدند و من ناگهان از خواب پريدم،

اين بشارت بود. سيد جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعيت اينه که تا منتظر نباشي، خونده نخواهي شد. بايد آرزو کني، تا آرزوهات سراغت بيان. بيدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز ديگه... اصلاً خبر که داري داريم ميريم مهران؟ ميدوني، انشالله من شهيد مي‌شم، بشارتش رو گرفتم، مي‌دونم که به غريبانگي حضرت زهرا(س) به شکل غريبانه‌اي هم شهيد خواهم شد... ان‌شالله.

بغض گلويم را گرفت، تو حيرت ماندم. آره ما بر حقيم و اين‌ها نشانة آن ظهور حقيقت مطلق است. بلند شدم، شهيد ملاح را بغل کردم.

گفت: تو شک داري؟ گفتم: بيا يک شرطي ببنديم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.

عصر روز پنجم از اين واقعه، شانزدهم تيرماه شصت‌وپنج، سربندها که روي پيشاني رفت، به‌ياد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون مي‌ايستاد. رفتم نزديکش و گفتم: هي مرد، قول و قرار ما رو که يادت هست؟

لبخندي زد و گفت: سيد، از همين حالا تو سوتت را بزن.

طولي نکشيد که با رمز يا اباعبدالله الحسين(ع)، وارد عمليات شديم و چند روز بعد در حين آزادسازي مهران، نورالله ملاح، بر بلنداي قلاويزان، با اصابت مستقيم راکت هواپيماي دشمن، به شکل غريبانه‌اي، مظلومانه شهيد شد، و چنان پودر شد که چيزي از جنازه‌اش باقي نماند.

 در سحرگاه هفدهم تيرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

وداع عاشورائی حاج حسین بصیر با بردارش شهید اصغر بصير

test


عمليات کربلاي يک
حاج حسين، چند روز قبل از عمليات كربلاي يك به حاج كميل گفت: «ديشب خواب ديدم به من يك ميوه سياه و شيريني دادند و گفتند: «حاج حسين ! اين ميوه را بخور. من هم با كمال ميل آن را خوردم، آقا کميل، جايت خالي، آنقدر اين سيب شيرين بود كه خدا وكيلي الان كه دارم با شما صحبت مي‌كنم. شيريني آن در كام من هست.»

آن روز حاج بصير از اين ميوه سياه و شيرين، شهادت خودش را تعبير كرد و گفت: «خدا كند اين ميوه سياه و شيرين خبر شهادت باشد و اميدوارم در همين عمليات كه به دستور مستقيم امام انجام مي‌شود به شهادت برسم.»

عمليات «كربلاي يك» در ساعت «22,30» دقيقه مورخ «1365,4,1 » با رمز «ياابوالفضل العباس (ع )» آغاز شد. حاجي گردان را فرماندهي کرد، وارد عمليات شديم.

خط اول را که بچه‌ها شکستند، در قلاويزان مستقر شديم. دو روز گذشته بود که عراق پاتک سنگيني زد. خمپاره پشت خمپاره، حدود سي متري ما، چند تا از بچه ها، توي يک سنگربودند. خمپاره خورد و سنگر آتش گرفت.

هادي بصير فرمانده گردان عاشورا که نيروهاش با گردان حاج حسين در شب اول عمليات دست داده بودند، با چند تا از بچه ها، دويد سمت سنگري که آتش گرفته است، سنگر رزمنده‌هاي گردان عاشوراست.

چون به ما نزديک تر بود، به همراه حاج بصير دويديم به طرف سنگر، يکي آتش گرفته بود و مي‌سوخت، در همين لحظه چند تا از بچه‌هاي ديگر به سمت سنگر دويدند، شروع کردند به داد و فرياد، من و حاجي مي‌دويديم، دنبال يک چيزي که بتوانيم آتش را خاموش کنيم.

هادي بصير هم رسيد.

تيرماه بود هوا بشدت گرم شده است، آفتاب عمود مي‌تابد. حاج بصير يک فلاکس آبي را ديد، خوشحال شد، دويد به طرف فلاکس، تند و با عجله برداشت، آمد به طرف آتشي که داشت آن رزمنده را ذوب مي‌کرد. فلاکس را سروته کرد، ديد خاليه، يک پتو گرفتم، آوردم دادم به حاج حسين، پتو را انداخت روي آن رزمنده و آتش خاموش شد.

هنوز نه من، نه حاجي نمي‌دانستيم که اين رزمنده نامش چيه، آتش که خاموش شد، يک مرتبه حاج بصير يک حالت غريبي پيدا کرد، در همين لحظه هادي بصير به حاج حسين بصير برادرش تبريک گفت، همديگر را بغل گرفتند، تا آن لحظه هنوز حاج حسين بصير متوجه نشد که اين‌كه سوخته چه کسي است.

هادي بصير به حاج حسين تبريک گفت، اصغر و هادي بصير دو برادر کوچکتر حاج حسين بصير هستند. تازه متوجه شديم که بردار خودشان علي اصغر بصير است که سوخته و شهيد شده است.


حاج بصير به من گفت: علي برو تويتا را بيار، تند پريدم ماشين را آوردم. پيکر رشيد اصغر بصير را گذاشتيم عقب تويتا، يک راننده نشست جلو، حاج بصير عقب تويتا کنار بردارش نشست، من هم نشستم کنار حاج بصير، تويتا به طرف «معراج الشهداء» مهران حرکت کرد.

توي راه حاج حسين، علي اصغر را مي‌بوسيد. حرف مي‌زد، گلايه مي‌کرد، آرام گريه مي‌کرد، بغض سنگيني راه گلوي من را بسته بود. حاج حسين به  علي اصغر مي‌گفت: اصغرجان اين بي معرفتي تو را نشان مي‌دهد. مگر من برادر بزرگ شما نبودم.



مگر تو بردار کوچک من نبودي؟

حقي اگر باشه.

شهادت حق من بود.

من بزرگتر از تو بودم.

اين رسم معرفت داري نيست.

حاج حسين شروع کرد به نوحه خواندن؛ من گريه مي‌کردم، حاجي گريه مي‌کرد. حال غريبانه‌اي بود.

علي‌اصغر اولين شهيد خانواده حاج حسين بود. حاجي از اين ناراحت بود که چرا اصغر که کوچک‌تر بود، زودتر شهيد شده و تعبير ميوه سياه و شيرين، جسم سوخته برادره، پيکر شهيد اصغر را که به فريدونکنار بردند، حاجي هم رفت، تشيع جنازه اصغر، حاجي يک سخنراني خوبي هم کرد و مدتي کوتاه ماند و برگشتيم جبهه، من ديگر بيمه حاج بصيرم، هرکجا که هست، پا به پاي حاج حسين هستم.

زمان را از دست داده ام. تاريخ براي من اهميتي ندارد. حاجي محور مي‌گرفت، پدافند مي‌کرديم.

مي‌رفتيم ستاد لشکر25 کربلا، تهران و شمال، تمام زندگي ام خلاصه شده است همپاي حاج بصير، فرصتي دست نمي‌داد که بروم سري به شهر و خانواده ام بزنم، آنقدر نرفتم که به من خبر دادند که پدر و مادرت آمدند اهواز تو را ببينند. عمليات والفجر مقدماتي تازه تمام شده بود،

حاج بصير تمام مرخصي‌ها و ملاقات‌ها را ممنوع کرده، وسط اين ماجرا حالا پدر و مادرم آمدند اهواز، حاجي هم دستور داده است که تمام ملاقات‌ها ممنوع، من وقتي ديدم حاجي چنين دستوري را صادر کرده، سفارش کردم که از پدر و مادرم عذرخواهي کنيد از طرف من، بگوئيد وضعيت حساس است، بروند، من خودم چند وقت ديگر مرخصي مي‌روم. وقتي حاجي متوجه شد، خيلي از دستم ناراحت شد، گفت برو خبرشان را بگير، من نرفتم، يعني نمي‌شد که بروم.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

مرده و مرده شور

(نخونی از دستت رفته)

test

اكبر از تو گرد و غبار انفجار خمپاره‏ها دوان دوان طرفم آمد. ترس برم داشت. فهميدم كه اتفاق ناگواري افتاده. اكبر رسيده و نرسيده نفس نفس‏زنان گفت: مجتبي مژده‏گاني بده!

با تعجب نگاهش كردم. دو تا خمپاره كمي آن طرف‏تر منفجر شدند. داد و فرياد فرمانده از پشت بي‏سيم مي‏آمد. گوشي را به گوش چسباندم و گفتم: حاجي امرتان انجام شد. از عقب گفتند كه ماشين تو راهه.

بعد، از اكبر پرسيدم: مژدگاني چي؟

اكبر كه نفسش‏ چاق شده بود، نيشش تا بناگوش باز شد و گفت: بادمجان بم، چهار چرخش رفت هوا!

قلبم هري پايين ريخت. پس رحيم مجروح شده؟!

اكبر گفت: بچه‏ها دارند مي‏آورندش. تو راه‌اند. دم دستت آمبولانس هست كه ببرش عقب؟

ـ يك ماشين پر از مهمات دارد مي‏آيد. جان من راست راستي رحيم مجروح شده؟

ـ دروغم چيه؟ الان مي‏آورندش و مي‏بيني. چه خوني هم ازش مي‏رود!

رحيم از نيروهاي قديمي گردان بود. در عمليات‏هاي زيادي شركت كرده بود، اما تا آن لحظه حتي يك تركش نخودي هم قسمتش نشده بود و اين شده بود باعث كنجكاوي همه. در عمليات كربلاي پنج كه دشمن نيم متر به نيم متر منطقه را با توپ و خمپاره شخم مي‏زد و حتي پرندگان بي‏گناه هم تو آن سوز و بريز مجروح و كشته مي‏شدند، رحيم تا آخرين لحظه ساق و سلامت تو منطقه چرخيد و آخ هم نگفت. از آن به بعد پُز مي‏داد كه من نظر كرده هستم و چشم‏تان كور كه چشم نداريد يك معجزه زنده را با آن چشم‏هاي باباقوري‏تان ببينيد!

و ما چه قدر حرص مي‏خورديم. همه لحظه‌شماري مي‏كرديم بلايي سرش بيايد تا كمي دلمان بابت نيش و كنايه‏اش خنك بشود و حالا آن حادثه اتفاق افتاده بود. لحظه‏اي بعد چهار تا از بچه‏ها در حالي‌ كه يك برانكارد را حمل مي‏كردند از راه رسيدند.

رحيم خوني و نيمه‌جان تو برانكارد دراز به دراز افتاده بود. همه مي‏خنديدند!

رحيم گفت: حيف از من كه معجزه بودم و شماها قدرم را ندانستيد.

اكبر گفت: بايد آن تركش به زبانت مي‏خورد معجزه!

اكبر و بچه‏ها رحيم را كنار خاكريز گذاشتند و هروكركنان رفتند طرف خط‌مقدم. من ماندم و رحيم. داشت ناله مي‏كرد. با چفيه زخم‏هايش را پانسمان كردم تا خونريزي نكند. داشت زيرچشمي نگاهم مي‏كرد. دلم گرفته بود. از شانس خوبش يك آمبولانس از راه رسيد. پر از مهمات. راننده‏اش كه يك جوان ديلاق و لاغرمردني بود پريد پايين و با هراس گفت: آقا تو را به خدا بياييد كمك. اگر يك تير و تركش به اينها بخورد واويلا مي‏شود.

تا چشمش به رحيم افتاد، ناله‏اي كرد و به آمبولانس تكيه داد. رحيم گفت: منو با اين ابوطياره مي‏خواهيد ببريد؟

رفتم طرف آمبولانس و گفتم: پس توقع داشتي بنز سلطنتي برايت بفرستند؟

رو به راننده گفتم: بيا كمك تا زودتر مهمات‏ها را خالي كنيم.

با حالي زار كمكم كرد و با مصيبت و بدبختي جعبه‏هاي مهمات را پاي خاكريز برديم. داشتيم آخرين جعبه را مي‏برديم كه ناغافل يك خمپاره در نزديكي‏مان منفجر شد و چند تا تركش به كمر و پاهايم خورد. راننده مي‏خواست فرار كند كه جيغ زدم: كجا؟ من خودم يك طوري سوار مي‏شوم. به اين بنده خدا كمك كن سوار شود.

رفتم و جلو نشستم. با پايين پيراهنم زخم‏هايم را بستم. راننده سوار شد. گفتم: پس رحيم كو؟

با چشمان گرد شده از وحشت گفت: عقب گذاشتمش. برويم!

و گاز داد. از ترس جانش چنان پدال گاز را فشار مي‏داد كه آمبولانس درب و داغان مثل ماشين مسابقه از روي چاله‌چوله‏ها پرواز مي‏كرد. بس كه سرم به سقف خورده بود، داشتم از حال مي‏رفتم. فرياد زدم: بابا كمي آهسته‏تر. چه خبرته؟

بنده خدا كه گريه‏اش گرفته بود گفت: من اصلاً اين كاره نيستم. راننده قبلي مجروح شد و مرا فرستادند. من بهيارم.

و حسابي گاز داد. خمپاره و توپ در دور و بر جاده منفجر مي‏شد و تركش بود كه به بدنه آمبولانس مي‏خورد. گفتم: فكر رحيم بيچاره باش كه عقب افتاده. سرعتش را كم كرد و از دريچه به عقب نگاه كرد و جيغ كشيد: پس دوستت چي شد؟

و ترمز كرد. پريدم پايين و رفتم عقب. دو تا در آمبولانس باز و بسته مي‏شد و خبري از رحيم نبود! راننده ضعف كرد و نشست روي زمين. با ناراحتي گفتم: چنان با سرعت آمدي و از چاله چوله‏ها پريدي كه حتماً پرت شده بيرون. بايد برگرديم!

تا آمد حرفي بزند به‏اش چشم غره رفتم. ترسيد و پريد پشت فرمان. راه آمده را دوباره برگشتيم. دو سه كيلومتر جلوتر ديدم يكي وسط جاده افتاده. خودش بود. آقاي معجزه! از آمبولانس با زحمت پياده شدم. راننده هم پشت سرم آمد. رحيم بيهوش وسط جاده دراز شده بود. هر چي صداش كردم و به صورتش سيلي زدم به هوش نيامد. رو به راننده گفتم. مگر بهيار نيستي؟ بيا ببين چه‏اش شده، همه‏اش تقصير توهه!

بهيار روي رحيم خم شد و رحيم ناگهان چنان نعره‏اي كشيد كه من يكي بند دلم پاره شد، چه برسد به آن بيچاره. بهيار مادر مرده هم جيغي كشيد و غش كرد. رحيم نشست و شروع كرد به خنديدن. با ناراحتي گفتم: تو كي مي‏خواهي آدم بشوي؟ اين چه كاري بود؟ حالا چطوري به اورژانس صحرايي برويم؟

رحيم كه هنوز مي‏خنديد گفت: خب با آمبولانس!

ـ من كه رانندگي بلد نيستم. اينم كه غش كرده. خودت بايد زحمتش را بكشي!

ـ اما من كه پاهام...

ـ به جهنم. تا تو باشي مردم را نترساني.

زير بغل رحيم را گرفتم. درد خودم كم بود حالا بايد او را هم تا پشت فرمان مي‏رساندم. بعد از رحيم سراغ بهيار غش كرده رفتم. با مصيبت انداختمش عقب آمبولانس و رو به رحيم گفتم: فقط تو را به جدّت آهسته برو. من هم عقب مي‏نشينم. پرتمان نكني بيرون‏ها!

رحيم خنديد و گفت: يك مثل قديمي مي‏گويد: مرده بلند شده مرده شور را مي‏شويد. اين شده وضعيت حال ما سه نفر!

و آمبولانس را گاز داد!

حتي پرندگان بي‏گناه هم تو آن سوز و بريز، مجروح و كشته مي‏شدند، رحيم تا آخرين لحظه ساق و سلامت تو منطقه چرخيد و آخ هم نگفت. از آن به بعد پُز مي‏داد كه من نظر كرده هستم و چشمتان كور كه چشم نداريد يك معجزه زنده را با آن چشم‏هاي باباقوري‏تان ببينيد!

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

تیر خلاص

test

عملیات رمضان بود.نیرو ها خط بصره را شکسته بودند. زخمی و خونین افتاده بودم و شهدا نیز در کنارم و چند زخمی دیگر تشنگی را فریاد میکردند.غربتی بود سنگین، نه از ترس و هراس اینکه باز بار دیگر زخمی یا کشته شویم. شهدا که شهید شده بودند و ما چند نفر هم زخمی پس از گلوله و خمپاره هراسی نبود. افتاب سوزان پشت بصره ، دلم را به کرببلا میکشاند و یاد شهدای کربلا که در عمق تشنگی جان باختند و شهید شدن ، هر لحظه انتظار داشتم . شهید بشوم ولی گلوله ای که خورده بودم انتظارم را به نا امیدی مبدل کرده بود .گلوله کاری نبود .خیلی تشنه بودم دوستان زخمی من هم تشنه بودن. گرسنه و خسته از عملیات شب گذشته ،نیرو های رزمنده با عراقی ها در در وازه های بصره در گیر بودن .جائی که ما افتاده بودیم . گمانمان نبود که عراقی ها  گذرشان به ما بیفتد . هوا داشت رو به تاریکی میرفت و ما هنوزمنتظر امدادگرانی که وعده اش را داده بودن.نا گهان شیهه تانک ها ما را به زمین میخ کوب کرد. ولی ازینکه گمانمان به خودی ها بود امید داشتیم که از این وضع  رها میشویم و شهدا را نیز خواهیم برد. اصلا راضی نبودم خودم بروم و شهدا انجا بمانند . دلم میخواست یکی یکی  کولشان کنم و با خود ببرم به یک جای امن . اما  تانک ها رسیدن و دل ها تپیدن گرفت . تانک های عراقی مردانی خبیث با کلا ه های قرمز رنگ، چهره های چندش اور ، زخمی ها را گفتم خودتان را بکشید زیر شهدا جوری که نفهمند زنده هستیم .فقط شکم و سرتان بیرون نباشد باقی مهم نیست . ولی ناگهان دلم ریخت نکند با تانک روی ما دور بزنند و برقصند چون از عراقی های بعثی اصلا دور از انتظار نبود. خودم را زیر یک شهید  پنهان کردم .کلاه قرمزی ها ی بعثی با تانک و چند  سرباز درجه دار دوری زدن و پیاده شدن. نفس ها در سینه ها حبس شده بود کوچکترین صدا  همه چیز را بهم میریخت . منتظر شدیم تا  تیر خلاص را بزنند  رسم  پلید عراقی ها بود . وقتی بچه های بسیجی شهید که میشدن این قصاب های وحشی به شهدا تیر خلاص میزدن و این چنین نیز شد . یکی یکی شروع کردن به زدن تیر خلاص زخمی ها را  هم زدن  نوبت به من رسید یک لگدی زدن  چون سرم زیر شکم یک شهید بود توجه ای نکرد و سه تیر خلاص به باسن و شکم و پا هام زد و یه لگدی دیگر محکم وسوار تانک شدن و از منظقه گریختن. با سختی از جام خزیدم ولی افتادم نتوانستم روی پام بیام  زخمی ها رو صدا زدم  معلوم  شد که نامرد ها به سر بچه ها زدن و به شهادت رسیدن تنهائی همه وجودم را پر کرده بود.چاره ای نبود باید کاری میکردم . چفیه ها را بریدم و زخم ها را بستم  و سینه خیز شروع به رفتن کردم  پیش خودم  گفتم لا اقل جائی خواهم رسید حتی اگر شده  تا فردا صبح بروم البته تا جائی که توان داشتم . هر جا هم خدا نخواست افتادم که افتادم و  شهید شدم که خودافتخاریست بلند مرتبه که لایق شوم .  سینه خیز به سمت نیرو های رزمند ه رفتم حدو دو کیلومتر راه را رفتم هوا تاریک شده بود و من تمام  بدنم خونین و خسته و تشنه ، متو.جه شدم که تا خدا نخواهد هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . سرنوشت من کجا برای شهادت رقم خواهد خورد تنها خدا میداند و بس  ناگهان دو مرد با لباس های  شبه نظامی عراقی جلوی من ایستادن  ابتدا با عربی گفتم تمام اسیر شدم  ولی متوجه شدم که از نیرو های رزمنده عراقی  و مجاهدین شیعه بودن  مرا  کول کردندو  به منظقه امنی بردند و بعد بیمارستان  حدود دوماهی بستری بودم . شش ماه  بعد دیگر توان ماندن در شهر را نداشتم  و عازم جبهه شدم .
غلام رضا پس از اعزام مجددو بهبودی نسبی در منطقه عملیاتی  شلمچه  بار دیگر  به شهادت رسید.  یادش گرامی راهش  پایدار 

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

رجزخوانی شهید دستواره

test

 گلوله از همه طرف مى باريد. مجال تكان خوردن نداشتيم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كيسه هاى گونى تهيه شده بود، پناه گرفته بوديم. بقيه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ...
نيروهاى ضد انقلاب، مقر سپاه مريوان را محاصره كرده بودند. براى اين كه فرصت مقابله به ما ندهند، براى يك لحظه هم آتش اسلحه هاى شان خاموش نمى شد. همان طور كه گوشه سنگر پناه گرفته بوديم و لبه كيسه گونى ها بر اثر اصابت گلوله پاره پاره مى شد، سيد محمدرضا دستواره با تبسم هميشگى گفت:
- بچه ها! مى خواهيد حال همه ضد انقلاب ها رو بگيرم؟
با تعجب پرسيديم: «چطورى؟ آن هم زير اين باران تير و آر پى جى؟!»
سيد خنديد و گفت: «الان نشان مى دهم چه جورى»
و به يكباره بلند شد. لبه سنگر تا كمر او بود و از كمر به بالايش از سنگر بيرون. در حالى كه خنده از لبانش دور نمى شد، فرياد زد:
- اين منم سيد رضا دستواره فرزند سيد تقى ...
و سريع نشست. رگبار تيربارها شدت گرفت. لبخند روى لب ما هم جان گرفت. سيدرضا قهقهه مى زد و مى گفت:
- ديدى چه جورى شاكيشون كردم ... حالا بدتر حالشون رو مى گيرم.
هرچه اصرار كرديم كه دست از اين شوخى خطرناك بردارد، ثمرى نبخشيد، دوباره برخاست و فرياد زد:
- اين سيد رضا دستواره است كه با شما حرف مى زند... شما ضد انقلاب هاى احمق هم هيچ غلطى نمى توانيد بكنيد...
و نشست. رگبار گلوله شديدتر شد و خنده سيدرضا هم.
با شادى گفت: «مى خواهيد دوباره بلند شوم؟

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهرداری که با کله شیرجه رفت توی دیگ دوغ

test

(این قصه واقعیت دارد)

آفتاب عمود می تابید، هوا گرم و شرجی، شهردار بخت برگشته، پشت خاکریز، با پای برهنه، لخت، با چفیه ائی بر شانه، شلوار گشاد کردی، عرق چکان، با یک پارچ و لیوان، کنار دیگ دوغ، با ژستی بخور و نمیر، پارچ و کله اش را تا نصفه و نیمه فرو می کرد، توی دیگ دوغ.

کله اش را همیشه خدا توی آن ظل گرما، تیغ می زد، واسه همین مشهور بود، به «محمود کله»، محمود کله که عرق از گوش های بلندش، همین طور فر فر می چکید، پارج را از دوغ لبریز می کرد، با فیس و افاده، می ریخت داخل پیمانه لیوان،

بچه های را که توی صف ایستاده بودند،

صدا می زد.

تقی چغندر بیاد جلو!!

واسه هر کدام، از ما یک اسم گذاشته بود، رمضان جبار، معروف به جبار سینگ، اکبر ریش، ممد پتکی، با خودش کلی حال می کرد.

یک نی هم کاشته بود، مقابل یکی دو متری، ستون بچه ها، دستور داده بود، که بچه ها حق ندارند،تا صداشون نکرده، از سایه نوک نی، یک سانت جلو تر بیان،...

ساعت حدود دو سه بعد از ظهر، چهل پنجاه نفر را از سنگر و پشت خاکریز، کشیده بود بیرون...

آهای دوغ دارم، دوغ داغ تگری، نه، بخدا راست راستکی، تگری تگری تگریه،...ترکش نخور بیا دوغ بخور، القصه؛ جان بچه ها را به لب شان می رساند، تا لبی از دوغ تر کنند، هنوز کاسه هفت هشت نفر را بیشتر از دوغ لبریز نکرده بود، که خمپاره لعنتی، شد خرمگس معرکه، بساط عیش نوش ما را دوخت بهم....

وقتی صدای صوت خمپاره ویززززز کنان داشت نزدیک می شد، بچه ها هر کدام کاسه ها را یک طرف پرت و پلا کردند و خیز رفتند، حالا نخیز، کی بخیر، نفس ها در سینه حبس حبس شده بود،

یک دو سه،

خمپاره نترکیده بود، مثل چغندر، سیخکی فرو رفته بود، تو خاک، کنار دیگ دوغ، گرد و غبارش همه جا را محور کرده بود، محمود کله را هم...

تقی چغندر که سر ستون بود، بوی سوختن تن خاک، با تن داغ و سرخ خمپاره، مثل فلفل فرو رفته بود، تو سوراخ دماغش، پشت به پشت، های عطسه می کرد، داد می زد.. آهای هوار....

بابا خمپاره که نترکیده این تقی چغندر چرا هوار هوار میکنه، همه مات و حیران، از جا بلند شده بودیم، یک ور انداز کردیم، همه، حی و حاضر بودیم، جز یک نفر، شهردار بخت برگشته، گور به گور شده، محمود کله غیب اش زده بود، ....

یکی می گفت: ناقلا در رفت تو سنگر، ترسیده در نمیاد، یکی می گفت رفته تو چاله خمپاره چند متری آن طرف تر یک چاله گنده بود، از بس خاک بر سر عراقی ها خمپاره یک جا ترکونده بودند، شده بود، ببخشید بی ادبی نشه، مستراح بچه ها، دورش گونی پیچ کرده بودند، تقی چغندر دوید آنجا سرک کشید، محمود کله آنجا هم نبود. واقعا مانده بودیم که شهردار ما اصلا کجا در رفته، که یک مرتبه، مثل مرده ائی که با کفن، از تو قبر بیرون بیاد، سرتا پا دوغ چکان از توی دیگ زد بیرون، ایستاد. چشماش زنگ زنگ می کرد. پقی زدم زیر خنده، بعد یک حیرت نسبتآ کوتاه، همه زدیم زیر خنده، حالا نخند کی بخند، بچه ها مثل ساقه پیچک، به خودشان می پیچیدند، قی می کشیدند و می رفتند هوا، ......

محمود کله، غیض کرده بود؛ داد می زد؛ هرکی در بره و سهم دوغ اش را نخوره، تا یک هفته به طرز هولناکی از چای و شام و آب یخ، هیچ خبری نیست.

هر کی در بره، باباش و میارم جلو چشم اش، بعد محکم و فین کرد، دوغ های که از تو سوراع دماغش بیرون زده بود مشت کرد و پاشید رو سر بچه ها، کله و صورتش را دست کشید، مثل لودر دوغهای که از سرو کله اش شره کرده بود جمع کرد، هورت، بالا کشید، یک آخیش گفت، هق همه را بالا آورد.

وسط دیگ، دوغ چکان، با همان پای برهنه، پارچ و می زد، سه تا سه تا، صدا صدا می کرد، کاسه ها را پر دوغ می کرد، دستور داده بود؛ باید جلوی جشم اش، دوغ را سر بکشیم، هق می زدیم و دوغ را سر می کشیدیم. حسابی حال می کردیم،خنده بازاری بود بخدا.... هق می زدیم و می خندیدم، گور بابای صدام، های خوش بودیم. خوش....

*نویسنده: غلام علی نسائی*

گلوله ای که سهم پیشانی علی اصغر شد 

test

از سنگر زدم بیرون، از شیار خاکریز وارد کانال شدم. همیشه موقع رفت و برگشت، قدم هایم را می شمردم. هر ده قدم یک گلوله، یک خمپاره، یک تکان شدید، نقشه خیالم را بهم می ریخت.

تا می رفتم دوباره ذهنم را جمع کنم. فکر کنم. دوباره زمین زیرپایم می لرزید.

من دوباره فکرم را از نو، سر می گرفتم. فکر می کنم و می روم، نه خمپاره ای، نه گلوله ای، می رسم خط کمین. «شعبان صالحی» فرمانده گروهان یک، «رسول کریم آبادی» آچار فرانسه گروهان، «علی اصغرنبی پور سید کلائی»، بردار مصلحی، من همشهری علی اصغر نبی پورهستم. آمل...

بچه ها تکیه داده اند به دیواره سنگر کمین، لمیده اند. رسول کلاه آهنی اش را گذاشته نوک اسلحه کلاشینکف، دارد به قناسه چی های عراقی نشانه می دهد، می خنده و میگه. نوچ. خبری نیست. یا کور شدند. یا دور شدند. یا یک خبرهای هست. می گویم:

من برای همین آمدم. آقا یحیی، سفارش کرده که بیام اوضاع را ببینم چه خبره، احساس درونی من می گه، فردا عراق تک می کنه.
 
اصغر، رسول، شعبان، برادرمصلحی می خندند.رسول می گوید:

کشفیات کردی. نه اینکه ما از سر شب منتظریم.گفتیم تو بیای. نه اینکه تو نماینده گردان یارسولی. یک لحظه بروی همین چهل پنجاه متری، تو سنگر کمین عراقی ها، سوال کنید که چه وقت قراره تک کنند. خاطر جمع بشیم.

شعبان صالحی گفت: نه، خارج از شوخی، امشب خیلی ساکت شده و من دلواپسم. برویم یک گشتی بزنیم، ببینیم چه خبره، تا نزدیک صبح عراق حتی یک گلوله هم شلیک نکرد.
 
نزدیک نماز صبح بود، بلند شدم، رفتم یک گشتی توی کمین ها بزنم، کمی آن سو تر، یک کمین دیگر بود، رفتم داخل سنگر کمین؛ شعبان نائیجی و جواد سعادت و حسین برومند و علی فتحی و بردار حبیب نشسته بودند.سلام کردم و نشستم، حبیب بلند شد، با یک تمنای خاص گفت: سعید جان من را ببر عقب، یک مرتبه بچه ها زدند زیر خنده و حبیب دستم را گرفت برد بیرون سنگر کمین توی کانال.

گفتم: چی شده حبیب؟

گفت: سعید من به دلم افتاده صبح عراق تک می کنه، باید من را با موتورت ببری عقب، یک کاری دارم انجام بدم، برمی گردیم.

گفتم: گیر دادی ها، نمیشه، عراق کجا بود حمله کند، حالا بگو اصلا خط اول چه خبره. نگفتم پیاده ام.

گفت: من را ببر، من باید برم عقب و برگردم. فردا سعید عراق تک می کنه، بخاطرش شاید من شهید نشم، شهید نشم حال تو می گیرم، من را ببر، تازه متوجه منظورش شدم.

گفتم: بیخیال، تو شهید بشو نیستی. از حبیب اصرار، از من انکار، حبیب ناراحت شد و من رفتم کمین رسول شان، نماز را خواندیم، دیگه صبح شده بود، نگاهی کردم به ساعت، بیاد مریم افتادم، هر بار که به ساعت نگاه می کردم، یاد مریم می ریخت توی دلم. عقربه ساعت داشت می رفت روی هفت صبح.

شعبان صالحی گفت: ساعت چنده؟
 
گفتم: هفت.

یک مرتبه آتشبار دشمن آغاز شد، صد تانک، صد تیربار، هزارکلاشینکف، صدخمپاره، یک جا شروع کردند به آتش، وجب به وجب خمپاره و گلوله، آنقدر آتش دشمن سنگین شد، قدرت و تعادل ما بهم ریخت...مثل وقتی که صبح از خانه زدی بیرون، هوا بهاری، ناگهان رعد و برق و یک باران نیستانی و تو نمی دانی به کجا پناه ببری.

متحیر شدیم.

نبردی سخت شروع شد.

با تمام توان مواضع ما را می کوبند. از طرفی ما بین خط اول خودمان، روبروی دشمن، یک سد آهنین هستیم، تا نتوانند به راحتی خودشان را به خط اول ما که گردان یا رسول موضع گرفته برسانند. جنگی سخت، که در تمام سال های حضورم در جبهه، چنین آتش سنگینی را هرگز من ندیده ام. زمان را از دست داده ایم.

هوا گرم و سوزان، شرجی هوا، بوی گوگرد، نفس گیر می شود. شب قبل گردان به بچه ها هر کدام یک آب میوه می دهد، من و اصغر نبی پور سهم خودمان را نخوردیم، چون قدری گرم بود، گذاشته بودیم، توی کلمن یخ، توی اوج گرما، فردایش تگری و سرد نوش جان کنیم. نزدیک های ساعت ده صبح بود. توی سنگر درگیری.

همراه رسول و شعبان صالحی و اصغر نبی پور، سخت با عراقی ها درگیریم، نوبت به نوبت آرپیچی می زنیم، تیربار، کلاشینکف...

می خواهیم مانع عبور دشمن بشویم، در وسط آن درگیری و آتش سنگین دشمن، زیر آن گلوله باران، به شوخی به اصغر نبی پور گفتم: اصغر جان، با این وضع که عراق دارد می کوبد، درگیریم.

دو طرف ما را هم که قیچی کردند، دارند میان، ما این میانه مانده ایم، اگر عراقی ها منطقه را بگیرند، آب میوه ها می افته دست شان. ما هم اسیر می شویم.

نامردها جلوی چشم ما می خورند. گفتم: بیا، این آب میوه ها را بخوریم، دست این لعنتی ها نیفته. این را گفتم و بلند شدم رفتم سراغ کلمن یخ، آب میوه را بیارم که چهارنفری با هم بخوریم، داشتم در کلمن یخ را باز می کردم، اصغر نبی پور ایستاده بود روی سرم، کلاشینکف را عمود گرفته روی دهنه کلمن.

گفت: سعید مفتاح، من نمی گذارم این آب میوه ها خورده بشه.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: همین که گفتم. حق نداری دست بزنی.

گفتم: اصغرجان همه بچه ها آب ميوه سهم خودشان را خوردن، دیدی که این سهم خودماست، من و تو، مگه قرار ما این نبود بزاریم سرد بشه، امروز که هوا گرم شد بخوریم.

دستم را بردم داخل کلمن، یک قوطی را بیرون آوردم. گفتم: بیا این سهم تو. با دست دیگر همین طور که نگاهش می کردم، قوطی دیگر را بیرون آوردم.

گفتم: این هم سهم خودم. حق کسی را که ضایع نکردیم. مال خودماست. من سهم خودم را می خوام بخورم. شما همین. حالا یک قوطي توی دست راستم، یکی دیگر توی دست چپ ام، کلاشینکف توی بغلم.

منتظر پاسخ قطعی اصغرنبی پور هستم.

گفتم: ببین حق کسی نیست. ما داریم سهم خودمان را می خوریم. حق دیگری را که نمی خوام بخورم. اصغرنبی پور گفت: سعید، امروز روز عاشوراست.

امروز روزی است که امام حسین(ع) در صحرای کربلا تشنه شهید شد. تو چطور می خوای آب میوه سرد بخوری. در صورتی که امام حسین آب نداشت. سعید بیا از این آب میوه بگذر؛ در اوج تشنگی، حرف اصغرنبی پور مثل پتک خورد توی سرم.

قوطي ها از دستم افتاد، کلاشینکف را برداشتم، دنبالش راه افتادم توی سنگر درگیری. هنوز بیست دقیقه نگذشته بود. اصغر نبی پور، بین من و رسول، سه نفری، داریم سخت می جنگیم، من و رسول، کلاه آهنی نداریم، سرمان تا نیمه از سنگر بیرون است، سخت تیر اندازی می کنیم.

اصغر نبی پور وسط ما سه نفر، کلاه آهنی دارد. سرش هم از سنگر پائین تره، قسمت اعظم سرش را کلاه آهنی پوشانده است. جوری که لبه سنگر با لبه پائین کلاه آهنی برابر است.

کور سوئی دارد و از زیر لبه کلاه آهنی می بیند و می جنگد. تک تیراندازها، تک تک می زنند، گلوله قناسه و سیمینوف، ازکنار گوش مان، ویزززز، می گذرند. تیری که قسمت پیشانی هر کسی که باشه، خدا آن پیشانی آن شخص را نشانه بکند، که باید شهید بشود، گلوله سهم پیشانی همان شخص می شود.

برای پروانه شدن و پریدن به آسمان. سخت می جنگیم، ناگهان صدای برخورد گلوله با پیشانی اصغر نبی پور، نگاه می کنیم.

اصغر نبی پور با شدت برخورد گلوله به سرش، به پشت می افتد. تیر درست می خورد وسط دو ابروی اصغر، زیر لبه کلاه آهنی، حفره ای که خون از آن می جوشد، روی گونه هایش شره می کند، دهانش کف می کند، دست می گذارم روی صورتش، خون داغ و جوشان است.

بدنش نرم نرم می لرزد. به همراه رسول بلندش می کنیم. اشک حلقه حلقه از چشم های ما می ریزد، گریه امان از ما می گیرد، من زیر سر و شانه اش را محکم می گیرم، رسول هم نیم تنه اصغر را، کمی آن سوتر توی کانال، صدا زدیم، یک سری از بچه های امدادگر را که اصغر نبی پور شهید شد.

می گذاریم اش، روی زمین، می بوسیم اش، وداع می کنیم.  با بغض و بیقراری می رویم توی سنگر. اصغر نبی پور پروانه شد. پرید، اوج گرفت به آسمان....

(علی اصغر نبی پور سیدکلائی، متولد: 1347 از سال 62  آمده بود جبهه، دو بار هم از ناحیه گردن، دست و پا زخمی می شود. هر بار که مجروح می شد، هنوز دوران نقاهت اش تمام نشده، برمی گشت به جبهه. نوحه خوانی و مداحی علی اصغر تو جمع بچه های گردان بنام بود.)

....*نویسنده: غلامعلی نسائی*....

NBE-TY-BAB-AM.jpg
شهید تیموری از بابل و شهید علی اصغر نبی پور از آمل


شهیدی که تابوتش باعث شد مادر به زیارت امام رضا(ع)برود

test

رنگین کمان سهم کسی است که تا آخر زیر باران می ایستد. 

*شهید محمد تیموریان؛ فرمانده گردان یارسول(ص) از شهرستان آمل، «لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا» عاشق و دلداه آقا علی ابن موسی الرضا(ع) بود.

محمد قبل از هر عملیات، برای نیروهای گردان یا رسول (ص)، گوسفندی قربانی می کند، عملیات هم که تمام می شد، از خود جبهه، یک راست به پابوسی آقا امام رضا(ع) مشرف می شد. زیارتی می کرد و بر می گشت آمل، مدتی می ماند و دوباره عازم جبهه می شد.

زمستان سال1362 برای محمد اتفاقی افتاد و دیگر نتوانست، به پابوسی آقا امام رضا(ع) برود. این مرخصی دست خالی به خانه می رود.

هنوز چند روزی از مرخصی اش در آمل نگذشته بود، که حاج حسین بصیر می رود خبری از او بگیرد و حال و احوالی هم از پدر و مادر محمد بپرسد. این رسم حاج بصیر بود، از جبهه که مرخصی می آمد، به همه شهرهای مازندران سر می زد و خبری از نیروهایش می گرفت.

سردار حاج بصیر خودش اهل فریدونکنار است، این بار هم در آمل، مهمان محمد تیموریان است. مهمانی که تمام می شود، حاج بصیر به محمد می گوید: دارم راهی جبهه می شوم، انشاءاله، عملیاتی هم در پیش است.

محمد که دلش تمام وقت توی جبهه و صفای بچه های گردان یا رسول(ص) است، دست حاج بصیر را گرفت و او را بوسید و گفت: تنهائی، شرط رفاقت نیست. با هم می رویم.

مادر محمد دلخور شد، گفت: محمدجان تو که تازه از جبهه آمدی، یک چند روزی بمان، بعد برو. محمد که عاشق پدر و مادرش هست، مادر را بوسید، گونه هایش را کاشت، تا مادرش هم او را ببوسد. و هم این که رضایت قلبی مادرش را جلوی حاج بصیر گرفته و راهی بشود.

چند بار که مادر را بوسید، گفت: مادر اجازه بده، این بار را در جوار حاج حسین بروم به جبهه، انشاءاله برگشتم، می برمت به پا بوسی«آقاعلی ابن موسی الرضا(ع)» این حاج بصیر هم ضامن، حاجی لبخندی می زند، محمد دل مادر را تسخیر می کند. مادر می گوید: قول؟ محمد، دست مادر را می بوسد و می گوید: سرم برود، قولی که می دهم نمی رود مادر.

مادر راضی شد و محمد، همراه حاج حسین بصیر عازم جبهه شدند. گذشت و مدتی بعد عملیات بدر آغاز گردید و محمد نتوانست که مرخصی برود، تا قولی که به مادرش داده، برای پابوسی امام رضا(ع) عملی کند.

محمد تیموریان در بیست و سوم اسفند 1362 در عملیات بدر شهید می شود. پیکر محمد در معراج الشهداء اهواز، به طرز عجیبی یک راست به مشهد مقدس می رود، از طرفی هم، خبر شهادت محمد تائید شده، اما پیکر محمد کجاست؟ هیچ کسی نمی داند چه اتفاقی افتاده و مفقود اعلام می شود.

 شهدا را در حرم آقا علی ابن موسی الرضا(ع) طواف می دهند. محمد تیموریان هم توی تابوت، مهمان آقا امام رضا(ع) می شود، تابوش در حرم آقا امام رضا طواف می شود. بعد از طواف و تشیع جنازه، تابوت محمد سرگردان به معراج الشهداء مشهد می رود.

وقتی پیکر محمد در حرم روی دست مردم طواف داده می شود، یک روحانی اهل آمل بنام حاج آقا ابراهیمی که در دستگاه قضائی مشهد مشغول بکار بود و از بستگان محمد بود بود، آنروز نام «محمد تیموریان» را روی تابوت می بیند، اما باورش نمی شد که این محمد تیموریان، همان همشهری و فامیل خودش هست، حتی یک ذره هم شک نمی کند.

 بعد از این اتفاق، چند روی می گذرد و حاج آقا ابراهیمی، ناخواسته دلش هوای شمال را می کند، وقتی آقای ابراهیمی به آمل می آید، متوجه می شود که محمد در عملیات بدر شهید شده و مفقود گردیده است.

فوری به منزل شهید می رود و قصه طواف تابوتی را بنام محمد تیموریان تعریف می کند.

 مادر محمد و خانواده، همراه حاج ابراهیمی یک راست، به مشهد مقدس می روند، همان طور که محمد به مادرش قول داده بود، مادر نیز به پابوس آقا علی ابن موسی الرضا(ع) می آید. سپس برای شناسائی، شهید محمد تیموریان به معراج الشهداء مشهد می روند، مادر وقتی تابوت فرزندش را می بیند، می گوید: این محمد من است، خودش هست، آمده است مشهد تا آن عهدی که با مادرش بسته را وفا کند.

مادر و خانواده همراه پیکر محمد به آمل بر می گردند. دوازده فروردین سال  1363 ، شهید محمد تیموریان؛ فرمانده گردان یا رسول(ص) ، در شهر آمل تشییع باشکوهی می شود .....
 
نویسنده؛ غلامعلی نسائی
منبع: نشریه امتداد

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

کارت دعوت عروسی شهید اطلاعات عملیات

test

طیبه کلاگر همسر شهید ابوالقاسم کلاگر و خواهر شهید علی رضا کلاگر، طیبه توی طایفه اش، هفت شهید دیده، روی هفت تابوت شیون کشیده، هفت بار، هر خبری که رسیده، هر بار، هفتاد مرتبه، دلش لرزیده، طیبه خیلی سن نداشت، خیلی با شوهرش زندگی نکرده که شهید شده، طیبه خودش می گوید: بار اول که ابوالقاسم آمد خواستگاری ام، سرش را پائین انداخت و گفت: دختر عمو، من مرد جنگ و تفنگ و جبهه ام، من یک مسافرم، زیر چشمی نگاهی کردم و توی دلم گفتم: مسافر بهشت. من دلم بهشت می خواهد. انگار حرف های دلم را شنید! زیر چشمی نگاهی انداخت و گفت: چیزی گفتی دختر عمو.

همان لحظه دلم برایش تنگ شد، همان لحظه به دلم گفتم: با من مدارا کن....

بله را که گفتم، رفت و با یک بسته کارت عروسی برگشت،

گفت: دختر عمو دوست داری کارت عروسی، کارت دعوت مهمان های ما چه شکلی باشد؟

گفتم: معلوم است دیگر، مهمان های ما یا شهدای آینده هستند، یا الان خانواده هاشون یک شهید داده اند، یا جانبازند، تازه مگر شوهر من مسافر بهشت نیست، کارت عروسی ما هم باید در حد خودمان باشد.

مگه میشه خدا را دعوت کرد، کارت دعوت خدا، خدائی نباشد.

خندید و کارتی که چاپ کرده بود، نشانم داد. (تصویر کارت در ضمیمه مطلب)

بعد یک کارتی هم سوای از کارت ما، سپاه گرگان برای ما هدیه آورد، آن هم خیلی قشنگ بود.

عروسی کردیم، هفت روزه عروس بودم که ابوالقاسم رفت جبهه، دیگه ماندگار شد، هر چند وقتی یک مرخصی می آمد و چند روزی بود و میرفت.

سه سال با هم زندگی کردیم، زندگی ما در برهه شلیک گلوله و خمپاره و اطلاعیه های جنگ بود.

هر عملیات که می شد، دل ام فرو می ر یخت، هی به دلم تشر میزدم، با من مدارا کن. مدارا کن.

یک روز  که دلم خیلی دلتنگ ابوالقاسم شده بود، خبر دادند؛ مسافر بهشت، پر کشید و رفت.

ابوالقاسم شهید شد، و من تمام سال های که با هم بودیم، فقط سه سال بود.

گاهی یک روز، خاطره ائی برای آدم می سازد که یک تاریخ را به دوش می کشد.

 چه رسد به سه سال.

ما سه سال زندگی کردیم، ابوالقاسم شهید شد....

حالا در تمام این سال ها، دارم با خاطرات آن روزها زندگی می کنم.

 *بمیرم برایت ای دلم با من مدارا کن...



یکشنبه ها با خاطرات شهدا

آهنگری که در قواره یک فرمانده
دوم اردیبهشت سالروز شهادت سردار شهید حاج حسین بصیر است، حاج حسین بصیر را با نام گردان یارسول بهتر می شناسند تا قائم مقام «لشکر 25 کربلا»؛ کتاب: (فانوس کمین)، که به تازگی به قلم: غلامعلی نسائی، توسط انتشارات عماد فردا؛ در چهارده فصل منتشر شده، در فصل نخست کتاب، نحوه شکل گیری گردان یا رسول و چگونگی نام گذاری این گردان را توسط شهید بصیر، اینگونه می نویسد:

غلامعلی نسائی در فانوس کمین آورده است: اتوبوس‌ها در اردوگاه شهيد رجائي رامسر صف کشيده‌اند، رزمندگان پس از يک دوره تکميلي آموزشي از شهرهاي شمالي، اين جا جمع شده‌اند. هربار از يکي از شهرهاي مازندارن، ميزبان رزمندگان شمالي است.

از گنبد و گرگان، تا ساري و آمل، فريدونکنار و محمودآباد، چالوس، تا خود رامسر، از همه شهرهاي شمالي، رزمنده‌ها آمده‌اند. پائيز سال«1361» است، مه غليظي از سمت کوهستان روي اردوگاه نشسته، و نسيمي ملايم، از سمت دريا مي‌وزد، اردوگاه رامسر با وسعتي زياد، بين دريا و جنگل، در زمان طاغوت، براي سفرهاي شاه خائن و خوش گذراني‌هاي خاندان ملعون  پهلوي، به شمال بنا شده است.
با آغاز جنگ تحميلي، سپاه منطقه سه مازندارن آن را تطهير کرده براي آموزش نظامي رزمندگان «لشکر ويژه خط شکن 25 کربلا»، بچه‌ها با نظمي آراسته، ايستاده‌اند، نرم نرم دانه‌هاي مه، روي صورت بچه‌ها مي‌نشيند و فضائي دلنشين، بر دل‌ها طنين افکنده است.
هر شش ستون پنجاه نفري، يک گردان نيرو، يک مسئول دارد، مسئول ما شهيد «قربانعلي گنجي» و معاوني هم دارد، «بنام حميد شافي» مراسم صبحگاه با بر افراشتن پرچم جمهوري اسلامي ايران آغاز گشته و فرمانده، سپاه ناحيه سه مازنداران، روي جايگاه ايستاده، آرام و دل نشين براي ما حرف مي‌زند. ما گوش به فرمان، منتظريم که زير آن هواي لطيف و پر مهر شمالي، صبگاه تمام بشود، و هجوم ببريم به سمت اتوبوس‌هاي که منتظر ما، در محوطه اردوگاه صف کشيده‌اند.
پس از سخنراني فرماندهي سپاه، نوبت توجيهات، براي دريافت کارت جنگي مي‌رسد، بچه‌ها به نوبت کارت‌هاي خود را مي‌گيرند، هرکدام که کارش تمام مي‌شود، به سرعت، براي سوار شدن با شعار «يا علي مولا» به طرف اتوبوس‌ها مي‌دود. نوبتم رسيده بود، کارت جنگي را که گرفتم، مشتاقانه دويدم، يکي دو تا اتوبوس سرک کشيدم، ديدم که پر شده، رسم بر اين بود که، بچه‌هاي هر شهر و محله، گروهي مي‌پريدند.
من هنوز خوب با بچه‌ها آشنا نشده‌ام، به همين خاطر، تک مانده‌ام، سوار يکي ديگر از اتوبوس‌ها شدم، خلوت بود. نگاه کردم، تا ته اتوبوس، دو سه نفر، بيشتر نبودند. رديف چهارم، يک بسيجي با يک کلاه پشمي، اورکت کره ائي، با لباس فرم خاص، نه لباس فرم سپاه بود، نه بسيجي، قدي بلند، کشيده و خوش اندام. متين و جا افتاده، حدود 32 ساله، تنها نشسته بود. با يک نگاه، در دم، به دلم نشست، تصميم گرفتم کنارش بنشينم. اما نيروئي دروني مرا از نشستن کنار او منع مي‌کرد. همه اين اين هياهوي دروني‌ام، در چند ثانيه، بيشتر به طول نکشيد.
با خودم حدس زدم، مردي اين چنين متين، من در قواره‌اش نمي‌گنجم، جواني بودم پر شور و شعف، او عاقله مردي گرم و سرد چشيده، از کنارش که رد شدم، دستم را گرفت و گفت: پسر بيا پيش من.
ناگهان طوفاني در من برپاشد. داغ شدم و نشستم کنارش، احساس غريبي پيدا کردم، انگار سالهاست که او را مي‌شناسم. دستش را گذاشت روي شانه‌ام.
گفت: اسمت چيه پسرجان، چند سال داري؟
گفتم: علي اماني، پانزده سالمه از آمل.
گفت: از خود شهر آمل هستي؟
گفتم: نه حاجي، از روستاي «هندو کلاه آمل» دوم راهنمائي را که قبول شدم، رفتم آموزش نظامي«45»روزه گهرباران ساري، تابستان «1360» هم شش ماه کردستان بودم. يک ماه برگشتم خانه، دوباره رفتم جبهه، باز هم قسمت من، کردستان شد. يک مرتبه ساکت شدم. فکر کردم، چقدر پر حرف شدم، خجالت کشيديم.
اتوبوس داشت پر مي‌شد و جذبه او ظرف وجودم را لبريز کرده بود. براي مدتي زمان و مکان را از ياد بردم. با صلوات يکي از رزمنده‌هاي داخل ماشين، بخودم آمدم. هنوز دست‌هاي مهربانشريال، روي شانه نحيف من بود.
گفتم: حاج آقا، اسم شما چيه؟
گفت: حسين بصير از فريدونکنار 
گفتم: فرمانده هستي؟
گفت: مثل تو هستم، يک بسيجي از فريدونکنار، ببينم علي آقا، بار چندم که مياي جبهه؟
گفتم: سومين بار حاجي.
گفت: مرحبا، مرحبا، دستي از مهر و عطوفت و انس به سرم کشيد، نوازشم کرد. با خودم فکر کردم و توي دلم گفتم: مي‌گويد که من حاجي نيستم، فرمانده نيستم، بخدا اين حاجي فرمانده است، اصلا من که باورم نمي‌شود!
پرسيدم: حاجي، شما چندمين باره که جبهه مي‌رويد؟
گفت: اولين بارم است.
خنديدم و گفتم: اولين بارتان که نيست حاجي، از لباس‌تان معلومه، که خيلي فرمانده هستي؟
نرم و ملايم خنديد، به فکر فرو رفت، اتوبوس زوزه مي‌کشيد، نرم نرم قطرات باران روي شيشه اتوبوس مي‌غلطيد، حاجي سرش را تکيه داد به شيشه، به امواج خيال فرو رفت، هواي داخل اتوبوس گرم و دلنشين، براي لحظاتي، همه چيز ساکن است، نه من حرفي مي‌زنم، نه حاجي، با خودم فکر مي‌کنم و توي دلم مي‌گويم: به من گفت من حاجي نيستم، ولي اصلا به دهنم نمي‌آمد، بگويم «حسين بصير»
ثانيه‌ها مي‌گذشت و من منتظر حرف‌هاي شيرين حاج بصيرم، اتوبوس که سبقت گرفت، تکاني شديد همه بچه‌ها را به حرف آورد. کم مانده بود که اتوبوس کله پا بشود. وضعيت که عادي شد، حاجي هم خودش را رها کرد و سکوت را شکست.
گفت: خوب علي آقا حصر آبادان بودم. 
گفتم: حاجي، قبل از اينکه جبهه بيائي، چکاره بودي، چند سالته، اهل خود فريدونکناري؟
گفت: من آهنگر بودم، تا شش‌ام نظام قديم هم درس خواندم، شام غريبان امام حسين سال«1322» بدنيا آدم، قبلا عضو گروه فدائيان اسلام بودم. روزهاي نخست تجاوز صدام ديوانه به کشور به عشق امام رفتم جبهه.
گفتم: از خاطرات جبهه براي‌ام تعريف مي‌کني؟
خنديد و ادامه داد: بله عشق امام خميني، وقتي امام دستور داد، حصر آبادان بايد شکسته بشود.280 نيرو را آموزش داديم، برديم به آبادان، آن‌جا رفتيم سپاه گفتيم: ما آمديم «280» نفريم، سپاه آن‌جا ما را با خوش روئي پذيرفت، خيلي زود براي حصر آبادان سازماندهي شديم. ما اصلا اسلحه و تجهيزيات نداشتيم، هيچ سلاحي در اختيار ما نبود، امام هم گفته بود که بايد حصر آبادان شکسته بشود.
وقتي رفتيم دنبال سلاح، گفتند: دستوره که به گروه «فدائيان اسلام» اسلحه ندهيم.
گفت: خود بني صدر کتبا دستور داده به «فدائيان اسلام» تحت هيچ شرايطي سلاح و تجهيزات در اختيارشان نزاريد.
گريه افتاديم، تا يک مقدار به ما فشنگ و مهمات و اسلحه دادند، هر بار با گريه و التماس مهمات و تجهيزات مي‌گرفتيم، مي‌داني علي آقا؛ ما با چنگ و دندان حصر آبادن را شکستيم. ما توي حصر آبادان، خيلي سختي کشيديم. اشک ريختيم براي مظلوميت امام، خيلي، خيلي سختي کشيديم.  
گفتم: امام مگر دستور نداده بود که بايد حصر آبادان شکسته بشود، پس بني صدر خيلي خيانت کرد حاجي؟
گفت: بله، بني صدر خيلي خائن بود. خيلي دستش توي دست منافقين لعين بود.
در کنار حاج حسين، اصلا متوجه سختي راه نشدم. تا رسيديم تهران، از آن‌جا يک راست به طرف جبهه رقابيه رفتيم. توي رقابيه که از اتوبوس پياده شديم، حاج حسين با من خدا حافظي کرد. دست داديم و سرم را بوسيد.
گفتم: حاجي باز  من تو را مي‌بينم، کجا هستي؟ انشالله گفت و رفت.
اتوبوس‌ها همه يکي پس از ديگري مي‌رسيدند. شش تا اتوبوس حدود «280» رزمنده شمالي را با خود به رقابيه آورده است. بقيه هم به محورهاي ديگر از جبهه جنوب رفتند، قسمت ما رقابيه شد.
شهيد گنجي گفت: بچه‌ها هر سه نفر به يک ستون منظم بشويد، تا بتوانيم شما را سازماندهي کنيم. خيلي زود، به ترتيب قد، از کوچکتر به بزرگتر، به ستون، روي زمين نشستيم. خيلي طول نکشيد که يک موتور تيلر همه بچه‌ها را از جا بلند کرد. گفتند: «علي فرودس» فرمانده «تيپ يک کربلا»، آمده، بعضي از بچه‌ها موتوري را مي‌شناختند. يک چشم‌اش هم ترکش خورده، جانباز بود. از موتور پياده شد، «شهيد گنجي» را بغل کرد. دست همديگر را گرفتند و آمدند پيش ما، همه به احترام «علي فرودس» صلوات فرستاديم. دستور داد بنشينيد. نشستيم روي زمين، هوا خيلي سرد بود. همه خودمان را جمع کرده بوديم و منتظر اين‌كه تکليف ما معلوم بشود.
ايستاد مقابل ما و گفت: سلام عليکم. ما هم دست جمعي با صدائي بلند داد زديم: عليکم السلام برادر فردوس.
بسم الله گفت و شروع کرد به صحبت، از وضع جنگ و منطقه، از محورهاي عملياتي، از استعداد دشمن، چند دقيقه ائي حرف زد، يک مرتبه وسط صحبت، بدون مقدمه صدا زد: حسين آقا بصير بياد. من رديف سوم نشسته بودم، جا خوردم، اين فرمانده «تيپ يک کربلا» با حسين آقا بصير چکار داره، هنوز «لشکر 25 کربلا» پا نگرفته بود. فکر کردم و توي دلم گفتم: اي دل غافل! اين حاجي گفت: من فرمانده نيستم. بابا اين يک کاره هست. دل توي دلم نبود. تا حاج بصير آمد، همه صلوات فرستاديم، متين و آرام ايستاد. سلام کرد، علي فردوس دستش را گذاشت روي شانه حاج بصير و گفت: اين حسين آقا بصير را که مي‌بينيد، از رزمندگان شجاع شمالي، هم محلي شما، با تقوا و ايمان، مخلص، حاج بصير نشست روي زمين، سرش را انداخت پائين. از تعريف او دلخور شد. 
علي فردوس؛ ادامه داد که، خوب حاج حسين آقابصير از دستم دلخور هم مي‌شه، اما از امروز قراره فرمانده شما باشه، اين فرمانده شما، قبل از اين‌كه جنگ بشه، در افغانستان همپاي مجاهدين مسلمان آن‌جا چند سالي جنگيده، حصر آبادان بوده، فتح المبين بوده، بيت المقدس بوده، رمضان بوده. از روز اول جنگ؛ جبهه بوده. يک ماهي  هم که مرخصي رفته و حالا با خود شما برگشته، دستش را گذاشت روي شانه حاج بصير که نشسته بود روي زمين، پرسيد: حسين آقا، مي‌خواي اسم گردان را چي بگذاري؟
حاج بصير از جا بلند شد و ايستاد. علي فرودس خداحافظي کرد، ما را سپرد به حاج حسين و رفت، ما مانديم با حاج بصير، نگاهي به جمع ما انداخت. شروع کرد صحبت کردن، شمرده و شمالي حرف زد.
گفت: بچه‌ها ما انتخاب شده ائيم که براي هدف و اعتقاد مان جان بازي کنيم. انشالله ما با هم پدر صدام را در مي‌آوريم. اول بايد يک اسم براي گردان انتخاب کنيم. اشاره کرد به پيرمردي که رديف دوم، جلوتر از من نشسته بود.
گفت: حاجي. پدرجان شما بلند بشويد.
پيرمرد دو زانو نشسته بود. دست هايش را گذاشت روي زمين، با صداي بلند گفت: «يا رسوالله(ص)» تا نام حضرت رسول را برد، همه صلوات بلندي فرستاديم.
حاج حسين گفت: يارسول الله، «گردان يارسول الله» بنشين پدرجان، گفتي تمام شد.
پيرمرد حيران ايستاده بود که چه چيزي را گفته، اصلا براي چي بلند شده، سري چرخاند، بهت زده همه بچه‌ها را نگاه کرد و آرام روي زمين نشست.
حاج حسين گفت: پدرجان من مي‌خواستم، شما بلند بشيد، نام گردان را انتخاب کنيد. بزرگتر از همه ما اين‌جا شمائيد، الحمدالله به لطف خدا، شما نام گردان را انتخاب کرديد. «گردان يا رسول‌الله(ص)» همه صلوات بلندي فرستاديم .
حاج بصير ادامه داد:  بچه ها، ما انشالله، به لطف خدا اين‌جا جمع شده ائيم، تا به تکليف خودمان عمل کنيم. هر کسي که مي‌تواند توي اين گردان پياده خدمت کند، ما در خدمت‌اش هستيم. هر کسي هم که نمي‌تواند، همين حالا بگويد، ما ماموريت‌هاي سختي در پيش داريم. هر يک از شما فکر کنيد، اگر توان سختي‌ها را نداريد، من براي شما جائي که مايل هستيد مثلا؛ چادرداري. تدارکات. آشپزخانه. بستگي به توانائي شما دارد. هر جور راحتيد انتخاب کنيد. اجباري در کار نيست. بچه‌ها هر يک به توان خودشان انتخاب کردند. يکي گفت: من آرپيجي زن هستم. يکي ديگر تيربارچي. يکي امدادگر، يکي هم سقائي، پيرمرد را گذاشت تدارکات و گردان سازماندهي شد.
نگاهي به جمع بچه‌ها انداخت. اشاره کرد سمت من و گفت: علي آقا تو دوست داري کجا باشي؟
گفتم: هر کجا شما دستور بدهيد، تابع دستورم، من مطيع امر شما هستم.
حاج حسين گفت: علي آقا«بي‌سيمچي» مي‌تواني باشي؟
گفتم: هر چي شما امر کنيد، بله مي‌توانم.
حاج حسين اعلام کرد؛ بچه‌ها اين «علي آقا» مخابرات گردان يا رسول، بيسيمچي گردان است.
پس از سازماندهي، شب را آن‌جا ماندگار شديم و صبح  خيلي زود جلوي تدارکات ستاد صف کشيديم. هر يک از بچه‌ها به تناسب رسته انتخابي خود مسلح شد، من بيسيم و کلاشينکفي گرفتم، شديم پادوي «حاج حسين بصير» هر کجا که بود، هر جا که مي‌رفت، پا به پاي اش، دويدم.
عصر بود که حرکت کرديم به سمت جفير، محور پدافندي بود،و تجربه خوبي براي روزهاي سخت و پر تحرک جبهه، مدت سه ماه تمام در آن‌جا پدافند کرديم. موقع تسويه حساب شد، رزمنده‌ها کوله هاشون را بستند و به خانه رفتند. من بيمه حاج بصير و خانه من پشت پايش؛ شش ماه گذشت، هر چند وقتي يک نامه مي‌فرستادم براي خانواده، تا اينکه گردان به طرف مهران حرکت کرد. مدتي را آن‌جا مانديم، حاجي رفت مکه، وقتي برگشت، من مرخصي بودم که سفارش کرد بيا، رفتم، گفتم: ديگر حاجي حاجي شدي حاجي، خنديد، سرم را بوسيد. چندين عمليات را پشت سر گذاشتيم، هر بار که مجروع مي‌شديم، مدتي دوران نقاهت را مي‌گذرانديم و دوباره مي‌رفتم جبهه، حاج بصير هم چندين بار شيميائي شد، هر کجا که بود، من بودم، هر بار که زخمي مي‌شد، اين فيض من را هم بي نصيب نمي‌گذاشت.



شهید حاج حسین بصیر

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهید سیزده ساله ائی که برای رفتن جبهه، دست به اعتصاب غذا زد

test

شهید شمالی لشکر 25 کربلا
مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» مهر ماه سال شصت، می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند.

وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود.

گفتم: این چه وَضعشعه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟ بخدا از دست میری، میرمجتبی!

بیا مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی کنی؟ 

یک شب که پدرش از قنادی برگشت، گفت: مادر میرمجتبی، من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست.

میرمجتبی، سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.

گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟

میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدولوزیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد.  
پدرش خیلی ناراحت شد. گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟  
من سرش را دست کشیدم، بوئیدمش، بوسیدمش.

میرمجتبی زانو زد و پیشانی من را بوسید. بعد رفت پدرش را بوسید. تا از دلش در بیاورد که ناراحت نشود.
بدون هیچ حرفی رفت خوابید.

صبح بدون صبحانه رفت مدرسه، پدرش گفت: گرسنه اش بشود، غذا می خوره، ناراحت نباش، حالا یک حرفی زد.

مجتبی ظهر که از مدرسه آمد، غذا نخورد. یک راست رفت خوابید.

غروب بیدار شد، نمازش را خواند، باز هم غذا نخورد.

رفت خوابید.

نصفه های شب، با ناراحتی و گریه من بیدار شد.

گفتم: اگه غذا نخوری، من هم مثل خودت اعتصاب غذا می کنم.
 
بخاطر این که دل من را نشکند، خندید و رفت یک لقمه غذا خورد و خوابید.

یک ماه آزگار شبانه روز گرسنه می خوابید و بیدار می شد.

نه این که هیج غذائی نخورد، خیلی کم، دیدم اوضاع اش خیلی نا به سامان شده، دارد همینطور لاغر می شود، جسم و جان هم که نداشت، بخاطر این که از دست نرود، به پدرش گفتم: من طاقت ندارم میرمجتبی مریض بشود، باید کاری کنیم، بدون این که خودش بداند چه کردیم، از رفتن به جبهه منصرف بشود.
رفتم بسیج، مسئول شان را دیدم، قصه میرمجتبی را عنوان کردم.

وقتی فهمیدند که سیزده سالش هست.

گفتند: شما بهش رضایت نامه بدهید، چون خیلی کم سن و سال است و هنوز پانزده سالش هم نشده، قانونی نمی تواند به جبهه برود.

خوشحال شدم، آمدم به پدرش گفتم: چون کم سن و ساله، رضایت نامه هم که بهش بدهیم، بسیج نمی گذارد که به جبهه برود.

باید وانمود کنیم که ما برای رفتنش به جبهه راضی هستیم.

وقتی به میرمجتبی گفتم: مثل پروانه پرید، فوری رضایت نامه را آورد، از هردوی ما امضاء گرفت.

گفتم: مگر نگفتی پدر یا مادر، هرکدام رضایت بدهند، تمامه. پدرت که امضاء کرد.

گفت: مادر، رضایت نامه من باید دو قبضه باشه که باز بسیج گیر دو پیچ نده...

آنشب حسابی غذا خورد، از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد.

دیگر مدرسه هم نمی رفت، دنبال کارای جبهه رفتن بود، شب و روز دعا می کرد که یک وقت دوباره پشیمیان نشویم، ما هم خیال مان راحت، مسئول بسیج، بهمان قول داده بود.

چند روزی که گذشت، موقع اعزام شد، کیف اش را بست، به خاطر این که شک نکند، همراهش رفتیم بسیج، بچه ها همه آمده بودن، داخل محوطه سپاه گرگان جمع شده بودند.

باخانواده هاشون خداحافظی می کردند و یکی یکی، به نوبت می رفتند داخل اتوبوس، نوبت میرمجتبی که شد، مسئول اعزام گفت: شما فعلا نمی توانید بروید، سن تان قانونی نیست. مجتبی زد زیر گریه، زار زار گریه و التماس می کرد، هر چه گریه کرد، قبول نکردند. آنقدر گریه و التماس کرد که من داشتم پشیمیان می شدم. آخر من چرا این کار را کردم. بگذار برود.

اما دلم نمی گذاشت... 

 یک مرتبه، توی جمعیت میرمجتبی غیب اش زد، هر چه بین مردم نگاه کردم، نبود، ناگهان دیدم سرو صدای مردم بلند شد، نگاه کردم، سرم سیاهی رفت، دلم هوری فرو ریخت.

میرمجتبی، نمی دانم از کجا رفته بود، روی دیوار چهارمتری بین سپاه گرگان و زندان شهربانی، ولوله ائی بر پا شد. من گریه افتادم....

میرمجبتی از بالای آن دیوار بلند، شروع کرد به فریاد کشیدن...

فریاد کشید: آهای مردم! چه کسی می تواند در مقابل دشمن باایستد.!؟

اگر سپاه امروز نگذارد من بروم به جبهه، خودم را از همین بالا، پرت می کنم پائین.

مردم که انگشت به دهن، مجسمه شده بودن، متحیر نگاه می کردن، مسئول بسیج، هاج و واج مانده بود چه بکند، رفت در گوشی، انگار به مسئول اعزام گفت: بفرستش جبهه.

مسئول اعزام که آرزوی رفتن به جبهه توی دلش مانده بود، توی آن هوای سرد، خیس عرق، سرخ و کبود، به میرمجتبی حسودی اش شد انگار،  یا خجالت کشید...

داد زد: آهای پسر، بیا مرد، بیا...

مجتبی داد زد: مرد باش، سر حرفت بمان، من را می فرستی جبهه...

مسئول اعزام گفت: آره پسر بیا، مردانه قول میدم، همین الان برو جبهه. تو که رضایت نامه دادی، چرا  نروی جبهه، بیا برو جبهه... اصلا تو سنت هم قانونی است. بیا...

خیلی از کسانی که آن روز، سن شان به جبهه قد می داد و عقل ودل شان، قد نمی داد، سرشان را از شرم، انداختند پائین، تا توی چشم های میرمجتبی نیفتد....

حتی مسئول اعزام....
حتی...

میرمجتبی توی حیرت حاضرین، من را بوسید و پرید توی اتوبوس....

رفت و دل من را با خودش برد....

در سی ام، آذرماه سال شصت، «میرمجتبی اکبری» در سن سیزده سالگی، حوالی جبهه خونین شهر شهید شد...

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

روضه مادرم زهراء را بخوانید و اشک هایتان را داخل قبرم بریزید...

شهید سید مجتبی علمدار
سید مجتبی علمدار، به سال چهل پنج، در هنگامه سحر بدنیا آمد، آقا سید مجتبی اولین صدائی را که در این جهانی هستی، پس از اولین لحظه تولدش شنید، اذان صبح بود.

«شهید سید مجتبی علمدار، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل، لشکر 25 کربلا بود.» 

من و مجتبی ساروی هستیم. «مازندرانی» من هر کجا که مجتبی بود، حاضر بودم، مجتبی همیشه می گفت: علیرضاخیلی دوست دارم، مانند مادرم«حضرت زهراء(س)» شهید بشوم. 

آن شب «عملیات والفجر 10»، به سمت سه راهی دجیله پیش می رفتیم، آتش دشمن لحظه ائی قطع نمی شد، و آرزوهائی مجتبی شنیدنی تر شده بود، تیربارها مانند، بلبل می خواندند، مجتبی تیر خورد، گلوله گرینف بود. گرینف گلوله عجیبی دارد، تیرخورد به بازوی مجتبی، بالای آرنج، دست مجتبی را خرد کرد و گلوله عمود فرو رفت به پهلوی مجتبی، بازوی مجتبی شکست، پهلویش را شکافت.
مجبتی می گفت: فدای مادرم بشوم، مادرم زهراء(س) که آن نانجیبان، پهلویش را شکستند و بازویش را، هوا تاریک بود، وقتی گلوله خوردم، حس غریبی از همه یازهراء های که گفته بودم ریخت توی دلم. تیرخورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه بودم.
حس کردم دستم قطع شده، پهلویم را درد شدیدی پیچیده بود، شدت گلوله استخوان را خرد کرده، دستم را پیدا نمی کردم کجاست، چرخیده بود بالای سرم. آرام بر گرداندم و یاد مادرم بودم که چه کشید در آن غربت و تنهائی.
مجتبی که در عملیات والفجر10 زخمی سختی شده بود، در بیمارستان بوعلی سینا ساری بستری بود.
من هم چند تائی تیر خورده بودم، از بیمارستان که به خانه برگشتم، عصا زنان سراغ آقاسیدمجتبی رفتم. شده بودم یک پا پرستار مجتبی، دو سه ماهی مجبتی بستری بود، دیگر از آن هیکل ورزشکاری و قامت برافراشته و رشید، شده بود پوست و استخوان، مثل یک گنجشک زخمی زیر باران، افتاده بود روی تخت. بچه های جبهه ائی می آمدند و میرفتند، سید مجتبی چون پهلویش را تیر شکافته بود، کلسترومی شده بود، یک وضعیت بسیار سخت برای یک مجروع جنگی، به همین خاطر بوی نابه هنجاری فضای اتاق را گرفته بود. بعضی از بچه ها مجبور بودند، جلوی بینی و دهان شان را بگیرند.
مجتبی می گفت: بچه ها این بوی ظاهر من است که شما را این همه بی طاقت کرده و مجبورید جلوی دهان و بینی تان را محکم بپوشانید، وای به روزی که بوی باطن ما را خدا آزاد کند، آن وقت است که معلوم می شود چه بلائی سرتان می آورد. «آقاسید مجتبی البته این ها را از روی اخلاصی که داشت می گفت، وگرنه مجتبی یک جوری دیگر بود. خیلی خاص.»
روزگار گذشت، جنگ گذشت و مجتبی احوالی دیگر داشت، فرق داشت با خیلی از جنگ برگشتگان، همان حالات عرفانی را حفظ کرده بود و یک ذره از آن روحیات جبهه ائی اش تنزل نکرده بود.
یک روز بهم گفت: علی رضا، آروزی مهمی دارم!
گفتم: چه آرزوئی؟
گفت: د لم میخواهد خانه خدا نصیبم بشود.
مجتبی که آرزو می کند، ناگهان به لطف مادرش خانم فاطمه الزهراء(س) خیلی زود بر آورده می شود.
آقاسید مجتبی، مداح اهلبیت بود و یک جائی روضه غریبی از مادرش فاطمه الزهراء(س) می خواند.
آقارحیم یوسفی، اهل گرگان، توی آن مجلس وقتی ضجه های آقا مجتبی را برای رفتن به حج می شنود، بعد جلسه غروب زنگ میزند به خانه آقا سید مجتبی و می گوید: آقا سید مجتبی، آرزوئی که داشتی بر آورده شده، می روی حج، چون آقا مجتبی عضو رسمی سپاه بود، باید مجوز خروج هم می گرفت.
می رود ستاد مرکزی سپاه تهران، آن روز کلی دوندگی میکند، موفق نمی شود، دیگر داشت، تعطیل می شد، مجتبی می رود توی محوطه، بین درختان، می نشیند، آنجا گریه می کند، می گوید: یازهراء من گیر افتادم، اگر امروز اینجا کارم درست نشود، همچی بهم می خورد، بلند می شود، می رود، می بیند، کارش خدائی درست شده است. صدا می کنند: بیا این نامه ات برو.
رفت مکه و مدتی بعد برگشت، رفتیم پیشوازش، بغلش کردم، بوئیدمش، بوسیدمش. رفتیم جای خلوتی، مجتبی گریه کرد، من گریه کردم، گفت: علیرضا، عرفات بوی شلمچه میداد.
یک روز توی عرفات، جای خلوتی یافتم، جائی که من بودم و دلم بود، دست بردم خاک عرفات را بوئیدم،
ـ گفتم: عرفات، بی معرفت، بوی شلمچه می دهی!
و من دلم را آنجا حسابی خالی کردم، سبک شدم.
سید مجتبی علمدار بعد از بازگشت عمره مفرده، دیگر با قبل فرق داشت، یک جورائی دیگه، پرستو شده بود و سکوی پرواز می خواست.
سال هفتاد پنج، بر اثر جراحت ناشی از جنگ، این آخری بیمارستان امام ساری بستری شد.
روز آخری، آقایحیی کافوئی بالای سرش، غروب بود، می گفت: همین که اذان مغرب شد، مجتبی چشم اش را باز کرد، بین اذان بود،
گفت: «تو که آخر گره را باز می کنی، پس چرا امروز و فردا می کنی؟»
هنوز اذان تمام نشده بود که سید مجتبی چشم هایش را بروی دنیا بست و پرستو شد و پرید.
تشیع جنازه مجتبی یک حال هوائی غریبانه ائی داشت، شلوغ بود، اشک و بود، روضه بی بی دو عالم، فاطمه زهراء(س)
مجتبی به من گفته بود: روز شهادتش، بعد از تشیع، توی قبر که گذاشتن اش، اذان بگویم، وقتی مجتبی را گذاشتیم توی قبر، صدای اذان ظهر بلندگو، بلند شد، آن وقت من ایستادم، رو به قبله، کنار قبری که مجتبی را گذاشته اند.
اذان گفتم....
اذان که تمام شد، مجتبی توی قبر آرام خوابیده است، هنوز سنگ لحد را نگذاشته ائیم.
حاج آقا دیانی از دوستان آقا مجتبی ایستاد به قبله، مجتبی جلوی پیش نماز، نماز ظهر و عصر را خواندیم.
نماز که تمام شد، آقا مجتبی به من تاکید کرده بود که روضه مادرش حضرت زهرا(س) را سر قبرش بخوانیم .
سید مجتبی وصیت کرده بود، آن شال سبزی که در هنگام روضه خوانی اشک هایش را پاک می کرد و کمرش را می بست، داخل قبرش بگذاریم.
مجتبی گفته بود، روضه که می خوانید، هنگام گریه صورت های تان را داخل قبر بگیرید، جوری گریه کنید که اشک های تان بریزد توی قبرم...
ـ روضه مادرش فاطمه زهراء(س) بود.
آقارضا کافی، مداح اهلبیت ساروی، ایشان روضه می خواند، گریه می کردیم و اشک های مان می چکید داخل قبر، روضه حضرت زهراء(س) روی قبر خوانده شد، سنگ لحد را گذاشتیم و خاک ریختیم و سید مجتبی رفته بود بهشت...
ما برگشتیم به زندگانی...
«آقا سید مجتبی، روز یازدهم دی ماه 1345 هنگام اذان صبح بدنیا آمد و یازدهم دی ماه هفتاد و پنج، هنگام اذان مغرب شهید شد و درست هنگام اذان ظهر به خاک سپرده شد.
«شهید سید مجتبی علمدار مداح اهلبیت و روضه خوان فاطمه الزاء(س) رفت بهشت مهمان مادرش شد.»

نویسنده: غلامعلی نسائی

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهیدی که کفش و غذایش را با فقرا قسمت می کرد

test

روایتی از فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء
سردار شهید حمید کارگر، فرزند: رضا و لیلا به سال«1339» در محمود آباد مازندران متولد شد. بابای حمید کارگر شرکت نفت بود و خیلی وضع مالی مناسبی هم نداشتند.

حمید شش ساله که شد، پدر، زندگی را به تهران برد، دوران ابتدائی را، در دبستان، رضا پهلوی معدوم،«حافظ کنونی» پشت سر گذاشت.

حمید، تابستان ها، در یک خیاطی شاگردی می کرد، تا کمک خرج، پدر باشد، پدری که خود، کارگر بود.
حمید در حین کار در خیاطی، به کلاس آموزش قرآن هم می رفت، بیشتر توجه اش، به بچه های بود که وضع مالی مناسبی نداشتند.

مادر حمید می گوید: یک روز متوجه شدم، حمید وقتی ناهار می خورد، در حین غذا خوردن، یک لقمه از غذایش را داخل دهانش می گذارد، یک لقمه را  هم می گذارد، توی کیف مدرسه اش. 

یک روز، مدیر مدرسه من را خواست!

گفت: مادر حمید! چرا پسرتان نهارش را به مدرسه می آورد؟چند بار کیف حمید را وارسی کردیم، غذای لقمه لقمه، داخل کاغذی، بسته بندی دیدیم.

مگر پسرتان در خانه غدا نمی خورد؟

مادر حمید: شما در خانه مشکلی دارید که حمید، غذایش را توی مدرسه می خورد. 

حمید را همان لحظه صدا زد و آمد. تا من را دید، به گریه افتاد.

گفتم: پسرم، چرا این کار را می کنی؟ مدیر از دست تو، خیلی ناراحت است.

چرا این کار را می کنی پسرم؟

این را که گفتم، حمید به گریه افتاد. دست من را گرفت و کشید، از جلوی مدیر کمی آن طرفتر برد.

گفت: نه مادر، من این غذا را برای دوستم که در منزل غذا نمی خورد، می آورم، آخر دوستم، خیلی فقیر هستند.من نمی خواستم شما بدانید، نمی خواهم که آقای مدیر بفهمد. رفیقم خجالت می کشد، مادر، آبروی دوستم می رود.

این ماجرا همچنان ادامه داشت.

یک روز حمید گفت: مادر مقداری پول بده کفش بخرم. کفش های من خیلی پاره است، توی مدرسه بچه ها یک جوری نگاهم می کنند. من خجالت می کشم.

پدر حمید گفت: حمید جان باشه، پس بیا با هم برویم تا برایت یک کفش خوبی بخرم.

حمید گفت: نه، شما بهم پول بدهید، با دوستم قرار گذاشتم که با هم برویم کفش بخریم. آخر او هم از باباش پول گرفته، تا با هم برویم کفش بخریم. خاطرت جمع باشد بابا، کفش محکم و خوبی خواهیم خرید.

پدر حمید گفت: باشد، حالا که قرار گذاشتی، با دوست خودت بروی و کفش بخری، خب برو.

پدر پول را داد و حمید، با خوشحالی رفت.

آن شب حمید دیر به منزل آمد. توی خواب و بیداری بودم، که داشت، پایش را که شسته بود، خشک می کرد.

صبح بیاد کفش حمید افتادم، رفتم دیدم همان کفش قبلی اش را داخل روزنامه گذاشته، دیگر حرفی نزدم.

به روی حمید نیاوردم.

 چند روزی گذشت، دوباره حمید آمد نزد من و گفت: مادرجان، شرمنده مقداری پول می خوام.

گفتم می خواهی کفش بخری، خندید، آقا رضا بابای حمید، دست کرد توی جیب اش، مقداری پول به من داد، دادم به حمید، رفت. شب دوباره دیر به خانه آمد، پایش را شست و خوابید.

صبح رفتم، دیدم همان کفش است. توی همان روزنامه، کفش کهنه خودش، لای روزنامه پیچیده بود که ما متوجه نشویم که کفش نخریده، یواشکی وقتی داشت بیرون می رفت، کفش کهنه را که از لای روزنامه بیرون آورد، گفتم: حمید جان مادر، پول ها را چکار کردی؟

گفت: پول را دادم به همان دوستم که وضع مالی شان اصلا خوب نیست، پدرش فلج هست.

پدر حمید که حرف های ما را شنید، آمد و گفت: بیا با هم برویم ببینیم، شاید کاری از من بر بیاد.

حمید گفت: نه، شاید خجالت بکشند.

_ شهید حمید کارگر «فرمانده گردان حمزه سیدالشهداء» از لشکر ویژه خط شکن 25 کربلا، در حین آزاد سازی مهران، در عملیات کربلای یک، به کربلا رسید.
 
پیکر معطر حمید، پس از تشیع، با همان لباس بسیجی و خونین، بی غسل و کفن، در«گلزار سیاه کلایا موحیدن» شهرستان قائمشهر؛ به خاک سپرده شد؛ و شد، زیارتگاه عاشقان.


BEHESTDKDF3124.jpg

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

                  شهیدی که به امر حضرت زهراجبهه رفت
 
بغض گلویم را فشرد.شب جمعه بود با ناراحتی به خواب رفتم .در عالم خواب بانوی مجلله ای،به سویم آمد،باورم نمی شد ،به نظرم آمد حضرت زهراسلام الله علیها را زیارت می کنم .خودش بود،جذبه معنوی اش چنان بود که با سنگینی خاصی لفظ مادر بر زبانم جاری شد.وقتی گفتم :مادر.در جواب شنیدم:من مادرت خواهم بود به یک شرط!عرض کردم:چه شرطی؟ فرمود:به شرط آن که پیمان ببندی جنگ و جهاد در راه خدا را هیچگاه ترک نکنی. خواستم چیزی بگویم که آ ن بزرگوار از نظرم ناپدید شد.

گذری بر  زندگی فرمانده گردان یازهرا تیپ۴۴قمربنی هاشم

سید کمال سوم تیر ماه سال ۱۳۴۲در«شهرکرد» چشم به جهان گشود. پرورش در خانواده ای مذهبی دلیلی بود بر ابراز علاقه اش به خاندان عصمت و طهارت (ع)  به ویژه صدیقه طاهره، حضرت زهرا (س) .

دوران انقلاب و علاقه به امام خمینی (ره)  او را برآن داشت تا کلاس‌های درس را به کلاس مبارزه با طا‌غوت تبدیل کرد و در راه مبارزه با طاغوت، از خود شجاعت بی نظیری نشان داد .

با شروع جنگ تحمیلی پرواز دیگری به سوی آسمان کمال آغاز کرد و همراه سه برادر خود مشتاقانه به سوی جبهه‌های حق علیه با طل شتافت به خاطر شجاعت و لیاقتی که از خود نشان داد .در عملیات محرم به عنوان فر‌مانده گروهان انتخاب گردید.در همین عملیات به شدت مجروح شد . طوری که پزشکان معالج از بهبودش نا‌امید شدند. از آنجا که تقدیر خداوند بر زنده‌ ماندنش بود؛ در عالم خواب مادر بزرگوارش حضرت زهرا (س) او را شفا داد و خطاب به او فرمود: پسرم تو شفا پیدا کردی. بر خیز! ولی باید قول بدهی که جبهه را ترک نکنی. این رخداد به عنوان خاطره‌ای فراموش نشدنی، همیشه در وجودش می‌جوشید و تاب و قرار را از او می‌گرفت. پس از آن بلافاصله در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد و دوباره مجروح شد. پس از مدتی استراحت دوباره به جبهه برگشت و در عملیات والفجر۴ باایمان و اخلاص عجیبی که داشت حماسه‌ها آفرید و قسمت های زیادی از مواضع دشمن را به همراه ۱۵ نفر از یاران با وفایش، بدون آب و غذا و مهمات ؛ به قول خودش تنها با استعانت از امام زمان (عج) و بعد از چندین ساعت در‌گیری فتح نمود و حفظ کرد که مورد تشویق فرماندهان به ویژه سردار سید رحیم صفوی قرار گرفت. از آن به بعد بود که به عنوان فرمانده گردان انتخاب شد.

او آنقدر والا و بزرگ‌ منش بود که دوستان در پی سلوک و طرز رفتارش قدم بر‌می‌داشتند. به عنوان نمونه برخی از بسیجیانی که در جبهه نبرد گاهی سیگار می کشیدند یا با هم شوخی خارج از عرف می‌کردند؛‌ با برخورد منطقی شهید فاضل، که در میان عرفا می‌توان نمونه آن را دید،رفتارشان را تغییر می‌دادند.

همواره دعایش این بود که خدایا مرا به پیشگاه خود فرا خوان او سرانجام در ۲۳بهمن ماه ۱۳۶۵ که مصادف با دهه فاطمیه بود در عملیات پیروزمندانه والفجر ۸ از ناحیه پیشانی و پهلو  همچون مادرش فاطمه زهراء (س) مورد اصابت ترکش قرارگرفت و به دیدار حق شتافت .

در عملیات خیبر فرماندهی گردان حضرت علی اکبر (ع) را به عهده گرفت. مدتی بعد و با توجه به شدت علاقه اش به حضرت زهرا نام گردان را یا زهرا (س) گذاشت .در همین زمان بود که ازدواج کرد و چند روزی از جبهه نبرد دور بود؛ ولی طولی نکشید که دوباره به جبهه باز گشت در عملیات بدر پس از یکی دو ساعت درگیری و نبرد با عراقی‌ها به همراه برادرش سید احمد فاضل، خط دشمن را شکست. در این عملیات بود که سید احمد به درجه رفیع شهادت رسید و برادر دیگرش نیز که در عملیات حضور داشت، مجروح شد. پس از این عملیات بود که به توصیه‌های برخی از برادران از جمله سردار زاهدی فرمانده فعلی نیروی زمینی سپاه سید کمال به حج رفت .پس از بازگشت از سفر حج به جذب نیروهای بسیجی پرداخت و با توجه به جاذ به‌ ی عجیبی که داشت؛ کار چندان سختی نبود. او الگوی اخلاق بود. ایمان واقعی در رفتار و نوع برخوردش کاملاً نمایان بود.

حاج کمال بی‌تابی زیادی برای شهادت می‌کرد. وی در نمازهایش بخصوص در نماز شب که در آن بسیار زبانزد بود، همواره دعایش این بود که خدایا مرا به پیشگاه خود فرا خوان او سرانجام در ۲۳بهمن ماه ۱۳۶۵ که مصادف با دهه فاطمیه بود در عملیات پیروزمندانه والفجر ۸ از ناحیه پیشانی و پهلو  همچون مادرش فاطمه زهراء (س) مورد اصابت ترکش قرارگرفت و به دیدار حق شتافت .

آنچه می خوانید شرح عنایت حضرت صدیقه طاهره (س) به شهید فاضل دهکردی است از زبان خودشان که البته این موضوع را تا لحظه شهادتشان کسی نمی دانست و پس از آن شهید ایرج آقابزرگی آن را بازگو کرد.

در عملیات محرم مجروح شدم.مرا به بیمارستان پشت جبهه انتقال دادند.چند روزی که گذشت حالم بهتر شد.دلم هوای جبهه کرد؛بسیجیان ،پاسداران و آن خلوص بی ریایشان،همیشه در نظرم مجسم بود .درست نبود که من پشت جبهه باشم و دوستانم در میدان کارزار.اینها را به دکتر معالجم گفتم اما او هنوز معالجاتم را کافی نمی دید. هرچه اصرار کردم او نپذیرفت و گفت:باید تا چند روز دیگر هم بستری باشم و استراحت کنم .راستش دلم گرفت،بغض گلویم را فشرد.شب جمعه بود با ناراحتی به خواب رفتم .در عالم خواب بانوی مجلله ای،به سویم آمد،باورم نمی شد ،به نظرم آمد حضرت زهرا سلام الله علیها را زیارت می کنم .خودش بود،جذبه معنوی اش چنان بود که با سنگینی خاصی لفظ مادر بر زبانم جاری شد.وقتی گفتم :مادر.در جواب شنیدم: من مادرت خواهم بود به یک شرط!عرض کردم:چه شرطی؟ فرمود:به شرط آن که پیمان ببندی جنگ و جهاد درراه خدا را هیچگاه ترک نکنی. خواستم چیزی بگویم که آ ن بزرگوار از نظرم ناپدید شد.

از آن پس شهید فاضل تصمیم می گیرد لحظه ای جبهه و جنگ را ترک نکند.حتی زمانی که سردار زاهدی فرمانده نیروی زمینی سپاه که آن موقع فرمانده تیپ ۴۴قمربنی هاشم بود و علاقه زیادی به سردار فاضل داشت؛از او می خواهد که به مکه معظمه مشرف شود ،قبول نمی کند و اصرار می کند در جبهه بماند و می گوید:هنوز فرصت زیاد است، زمانش که شد ، میروم . چند وقت بعد با پافشاری و اصرار دوستان به خصوص سردار زاهدی، شهید فاضل به مکه مشرف می شود.

از مکه معظمه بلافاصله عازم منطقه عملیاتی شد به طوری که مراسم دید و باز‌دید ایشان در جبهه صورت گرفت .سردار شهید شاهمرادی در این زمینه با او شوخی می‌کرد و می گفت من در تعجبم که حاج کمال طاقت آورد یکماه در مکه بماند.

به راستی که او مرد عمل بود نه حرف و سخن . به شهید آقابزرگی گفته بود:تابه شهادت نرسم از قول و عهدی که با حضرت زهرا (س) بسته ام سرباز نخواهم زد.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

آری این پسر من است

«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعیت كم بود، ولى آنچه بیشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پیچیده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند.

هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گریستند، ولى صدایشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسیمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خویش را مى جستند.

خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهید هم بودند. تابوت را كه در ردیف بالایى، رو به سقف بود، پایین آوردند. همه بى تاب بودند. بخصوص مادر. تابوت كه بر زمین نشست، صلواتى فرستاده شد و پس از پرچم، درِ چوبى كنده شد. گریه ها شدت گرفت. صداها بلندتر شد. هق هق ها به ناله تبدیل شدند. ولى مادر، آرام و ساكت بندهاى كفن كوچك را كه به جثه اى درهم پیچیده و كوچك مى ماند، همچون كودكى در قنداقه اى سفید، باز كرد. چیزى نبود جز چند تكه استخوان زرد شده، زردى به رنگ خاك. جمجمه اى نیز در كنار پیكر بود. با چشمانى كه هنوز مى نگریستند.

مادر مبهوت بود. برادرها، او را «برادر» خطاب مى كند و مى گریستند; پدر نیز او را به نام پسرش صدا مى زد، ولى مادر همچنان، با چشمانش، میان استخوان ها را مى كاوید، لحظه اى سر بلند كرد و رو به مسئولین معراج شهدا كه در كنارش بودند، گفت: «این پسر من نیست!» چرا؟ مگر پلاك ندارد؟ چگونه مى گویى پسرت نیست. سر پایین انداخت و شروع كرد به جستن میان استخوان ها; تكه پاره اى از شلوار بسیجى به دستش آمد. او را كه در دست گرفت، خطاب به بقیه گفت: «این تكه لباس، جیب سمت راست شلوار پسر من است كه میان استخوان هایش بوده، و این راز پسر من است. هنگامى كه عازم جبهه بود، تكه اى كش سفید و پهن داخل جیب سمت راست شلوار او دوختم. ناخواسته این كار را كردم، شاید دلم مى گفت كه سال ها باید به دنبال او بگردم. حالا این تكه پارچه خونین، جیب شلوار است. اگر همان گونه كه خود مى دانم، كش مورد نظر داخل آن باشد، پسرم است، و گرنه، كه هیچ!»

همه نگاه ها مضطرب بود. نگران به دستان مادر مى نگریستند. مادر صلواتى فرستاد و جیب شلوار را به داخل برگرداند. تكه اى قهوه اى رنگ شده خودنماى كرد، خودش بود. مادر ذوق زده شد. چشمان پاكش از اشك لبریز بودند، برگشت رو به پدر و گفت: «خودشه... پسرم... این همان كشى است كه با همین دست هاى خودم دوختم.»

دستانش مى لرزیدند. به دستانش نگاه مى كرد و به استخوان هاى پسر، دست هایى كه سال ها پیش از این، ظاهراً ناخواسته، كارى انجام دادند كه پس از 10 سال فرزند به دامان مادر باز مى گشت.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطرات رهبری از شهید کاوه  

 

  خدا را سپاسگذاریم كه توفیق دست داد تا شما عزیزان لشگر ویژه ی شهدا را در مقرتان زیارت كردم آرزویی بود و یاد نیكی از شماها در دل ما ،‌در زمان اوایل تشكیل این تیپ و لشگر .‌هر چه ما شنیده بودیم تعریف و تمجید و ستایش قهرمانی ها و شجاعتهای این لشگر بود . البته حقیقتاً با همه دل عرض می كنم جای این شهید عزیزمان خالی است. شهید محمود كاوه و همه ی شهدا ، چه سرداران و چه بقیه ی برادرانی كه به شهادت رسیده اند؛ اما خوب بعضی ها را انسان از نزدیك می شناسد، فضایل آنها را می داند ،‌ارزشهائی را كه گاهی در یك انسان ، در یك جوان جمع شده از نزدیك لمس می كند و ای عزیزان محمود كاوه از این قبیل بود . در او ارزشهایی بود كه برای یك جوان مسلمان ایده آل بود . . . فراموش نمیكنم همین شهید محمود كاوه بچه ای بود ، پدرش دستش را می گرفت ، او را  به مسجدی كه من آن جا صحبت می كردم و تفسیر می گفتم می آورد، ،‌جوانها پرواز كردند و ما ماندیم ( گریه رهبر و حضار ) بچه ها بزرگ شده اند. قدر آنها را بدانیم .‌كم سعادتی ماست ، ‌ما كه به اصطلاح پیشكسوت آنها بودیم ماندیم، همچنان در لجن و در عالم ماده .

***

من در خود سپاه عناصر بسیار خوبی را سراغ دارم كه آمادگی خودسازی و دیگر سازی داشته و دارند. خوب است من از برادر، شهید عزیزمان محمود كاوه یاد كنم كه من او را از بچگی اش می شناختم . پدر این شهید جزو اصحاب و ملازمین همیشگی مسجد امام حسن(ع) بود كه بنده آنجا نماز می خواندم و سخنرانی می كردم؛ دست این بچه را هم می گرفت و با خودش می آورد .من می دانستم كه همین یك پسر را دارد. پدرش را هم قاعدتا برادرهای مشهدی می شناسند، از همان وقتها همین جوری بود پرشور و بی محابا در برخورد ، گاهی حرفهای تندی هم می زد كه در دوران اختناق، آنجور حرفی را كسی نمی زد. این بچه آن جوری توی این محیط خانوادگی پرشور و پرهیجان تربیت شد .خوراك فكری او از دوران نوجوانی اش ـكه شاید آن سالهائی كه من می گویم ، ایشان مثلا دوزاده و سیزده سال شاید هم چهارده سال بیشتر نداشت ـ عرابت بود. از مطالب مسجد امام حسن (ع) كه اگر از شما ها برادرهای آنوقت بودند می دانند كه چه سنخ مطالبی بود و می شود فهمید دیگر از نوارها و از آثار آن مسجد كه چه جور مطالبی بود . در یك چنین محیط فكری این جوان تربیت شد و جزو عناصر كم نظیری بود كه من او را در صدد خودسازی یافتم . حقیقتاً اهل خودسازی بود . هم خود سازی معنوی ،اخلاقی و تقوائی و هم خود سازی رزمی. در یكی از عملیاتهای اخیر دستش مجروح شده بود كه آمد مشهد؛ مدتی هم که اینجا در بیمارستان بود، مدت كوتاهی است، ظاهرا بعد برگشت مجددا جبهه. تهران ،‌آمد سراغ من ، من دیدم دستش متورم شده است؛ بنده نسبت به كسانی كه دستشان آسیب دیده حساسیت دارم ، فوری پرسیدم دستت درد می كند؟ گفتش كه نه . بعد من اطلاع پیدا كردم كه برادرهای مشهدی كه آنجا هستند، گفتند كه دستش شدید درد می كند؛ او حتی درد را كتمان می كرد و نمی گفت . این مستحب است كه انسان حتی المقدور درد را كتمان كند و به دیگران نگوید. یك چنین حالت خودسازی ایشان داشت . یك فرمانده بسیار خوب بود از لحاظ اداره ی واحد خودش كه تیپ ویژه ی شهداـ فكر می كنم حالا لشكر شده ، آن وقت تیپ بود یك واحد خوب بودـ جزو واحدهای كار آمد محسوب می شد و به این عنوان ازش نام برده می شد. خود او هم در عملیاتهای گوناگونی شركت داشت و كار آزموده ی میدان جنگ شده بود. از لحاظ نظم اداره ی واحد ، مدیریت قوی ،‌دوستی و رفاقت با عناصر لشكر و از لحاظ معنوی ، اخلاقی ، ادب ،‌تربیت و توجه یك انسان جوان ولی برجسته بود . این هم یكی از خصوصیات دوران ماست كه برجستگان همیشه از پیران نیستند؛ آدم، جوانها و بچه ها را می بیند كه جزء چهره های برجسته می شوند . رهبان الیل و استون النهار غالبا تو همین بچه ها وتوی همین جوانهاست . ما نشسته ایم از دور داریم نگاه می كنیم، حسرت می خوریم و آرزو می كنیم . كاش برویم توی محیط آنها ،‌ كمتر وقتی است كه بنده همین حالا ها دلم پرواز نكند به سمت محفل سنگر نشینان ، آنجا انسان ساخته می شود و این جوانها خوب ساخته شده اند  و شهید كاوه حقیقتاً خوب ساخته شد . البته من در مشهد و در كل سپاه، عناصر برجسته زیاد سراغ دارم، حقا و انصافا چهره هایی را من سراغ دارم كه  اخلاقیات و خصوصیات اینها را كه مشاهده می كند، از نزدیك حالات عرفا و سالك بزرگ برایش تداعی می شود، نه حالت نظامیان بزرگ ، از نظامی گری فراترند اگر چه در نظامیگری هم انصافا چیره دست و نیرومندند .

***

یك لشگر را یك جوان بیست و چهارـ پنج ساله اداره می كند در حالی كه در هیچ جای دنیا افسری به این جوانی پیدا نمی شود كه یك لشگر را اداره كند . چند صد نفر یا چند هزار تا انسان را این رهبری می كند ، در كجا؟ نه در مسافرت به سوی فلان زیارتگاه یا فلان ییلاق ،‌در میدان جنگ ، زیر آتش ،‌در مقابله با تانكهای دشمن با وجود آن همه مانع یك جوان بیست و چند ساله، چند هزار آدم را شما می بینید دارد هدایت می كند؛ با سازماندهی می برد جلو ،‌خط را می شكند ، دشمن را تار و مار می كنند ، اسیر هم می گیرند ، منطقه هم اشغال می كنند و مستقر می شوند. پس نظامیگری هم در معجزه گری انقلاب و سازندگی انقلاب وجود دارد، نه فقط معنویت. ‌اما بالاتر از نظامی گری این معنویت و تقوای جوانان است ،كه آنرا هم دارند .

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

ادامه خاطرات شهید محمود کاوه

قربان سركاوه (محمود سليم تيموري- پيشمرگ كرد مسلمان)

درگيري كه تمام شد وارد روستا(1) شديم. بين مجروحين يك نفر بود كه اسلحه و تجهيزات نداشت، سر و وضع خاصي داشت، صحبت هم نمي توانست بكند، يك روستايي را آورديم شناسايي اش كند، تا او را ديد گفت: اين ديوانه است. هر كارش كرده بودند تا با بقيه به كوه برود نرفته بود، بچه هاي بهداري با آمبولانس به بيمارستان مهاباد فرستادنش. عمليات كه تمام شد، برگشتيم مهاباد. زن و بچه ام مهاباد بودند، آمدم از كاوه خداحافظي كنم، گفت: كاك سليم! قبل از اين كه بري خانه، يك كاري براي من انجام بده، خيلي خوشحال شدم با خودم گفتم: كاوه چه كاري داره كه از من مي خواد براش انجام بدم، گفت: برو بيمارستان از آن مجروح سري بزن، سلام منو بهش برسون. منظورش همان ديوانه بود. ادامه داد: خبرش را پادگان كه آمدي بهم بده. يك كيسه برنج آورد، چند كيلوگرم روغن هم داد تا ببرم براي پدرش.

(1- روستاي زيراندول از حوالي مهاباد.)


 مسکّن آسماني (حسن عماالاسلامي)

از وقتي بچه ها فهميده بودند كه من برادر خانم كاوه هستم، مهرباني شان نسبت به من بيشتر شده بود. يك روز تصادفي محمود را تو گوشه ی دنجي از پادگان ديدم. با كلي شك و ترديد جلو رفتم، سلام و احوالپرسي كردم، شك و ترديدم از اين بود كه شايد بازهم تحويل نگيرد و سرد برخورد كند، ولي برعكس روزهاي قبل ديدم گرم گرفت، گفت: حسن، تا مي توني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه! آهي كشيد و انگار كه بخواهد حرف دلش را بگويد، ادامه داد: از اينها گذشته، وقتي تو هي بيايي پيش من، مي ترسم نتونم از پس فرماندهي و مسئوليتي كه خدا و اهل بيت (ع) از من خواستند بر بيام و در نهايت، بين تو و بقيه تبعيض قائل بشم و خداي ناكرده، بكنم اون كاري رو كه نبايد، حرفهايش عين يك مسكّن آسماني آرامم كرد. آن روز، وقتی خواستيم از هم جدا بشيم گفت: مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه ی نيروها دارن، چه بسا كه تو رو هم بيشتر دوست داشته باشم، من هر كسي رو به واحد اطلاعات و گردانهاي رزمي معرفي نمي كنم...روزهاي بعد فهميدم كه چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود تو تيپ خدمت مي كنند، با كمي تحقيق دريافتم كه محل خدمت هر كدام از آنها هم بدون استثناء، در گردانهاي رزمي است.



جنگ رواني (علي صلاحي)

مي گفت: همان روزهاي اول كه به عنوان فرمانده سپاه سقز معرفي شدم، يك اعلاميه نوشتم و دادم بچه ها از رويش تكثير كردند؛ بعد هم گفتم كه توي شهر پخشش كنند. در آن اعلاميه يك جمله از حضرت امام نوشته بودم كه :«ما با كفر مي جنگيم، نه با كرد»، و از مردم خواسته بودم تا براي ايجاد آرامش و امنيت، با ضد انقلاب همكاري نكنند. بعد هم به ضد انقلاب توصيه كرده بودم كه بيانيه ی خودشان را تسليم كنند و امان نامه بگيرند، و گرنه با آنها مي جنگيم و جواب تيركلاش را با آرپي جي و 106 مي دهيم. اين در واقع يك جنگ رواني بود كه باعث شد مردم بدانند ما صف آنها را از ضد انقلاب جدا مي دانيم، چند روزي نگذشت كه ضد انقلاب با يك تاكتيك حساب شده، چند درگيري در جاهاي مختلف شهر بوجود آورد. قصدشان اين بود که ما را تا جايي كه خودشان مي خواهند بكشانند و بعد از آن، از همه طرف به ما حمله كنند؛ اما هر بار باسازماني كه از قبل طراحي كرده بوديم، سراغشان مي رفتيم. طوري كه يكبار هم در محاصره آنها نيفتاديم و واقعاً جواب تيرهاي كلاش را با موشك آرپي جي مي داديم. كومله و دمكرات وقتي ديدند جز دادن تلفات، چيز ديگري عايد شان نمي شود، حساب كارشان را كردند و دور سقز خط كشيدند.


افسري كاركشته (محمد بهشتي خواه)

خاطرم هست يك روز تو پادگان جلسه داشتيم، آن روزهر كدام از مسئولين و فرماندهان، شروع كردند به دادن گزارش از وضعيت نيروهاي تحت امرشان، بعضي از بي انضباطي نيرو گله مي كردند و مي خواستند كه دفتر قضايي با آنها برخورد بكند، من ساكت نشسته بودم و چيزي نمي گفتم، كاوه رو كرد به من و با خنده پرسيد: شما چرا ساكت نشستي؟ لابد آدم بي انضباط توي ادوات پيدا نمي شه! گفتم: تو ادوات كسي بي نظمي نمي كنه، چون مي دانند روز آخر به حسابشون رسيدگي مي كنیم، چند وقتي هست اين برنامه را اجرا مي كنيم، خوب هم جواب مي ده، كاوه يكدفعه عصباني شد و با تشر گفت: تو خيلي اشتباه مي كني اين كار را مي كني، تو با اين كارت حق پدرو مادر و بچه هايشان را غصب مي كني، و بعد با لحن جدي تری گفت: آخرين باري باشه كه اين كار را مي كني.


 عكس العمل حساب شده (سيد محمد)

راننده كاميونها مي گفتند: اگه ما رو اعدام هم بكنين، با اين همه مهمات به خط مقدم نمي رويم! وقتي صحبتها و اعتراضات آنها تمام شد، كاوه شروع كرد به صحبت، گفت: ما اينجا هيچ كس را با زور به خط نمي بريم، خيلي از اين بچه ها كه الان مي بينيدشون، براي رفتن به خط گريه مي كنن، سعي شون اينه كه از هم سبقت بگيرند. بعد هم بدون اينكه يك كلمه درخواست ماندن از آنها بكند، گفت: انشاا... سعي مي كنيم بار كاميونها تون رو همين جا خالي كنيم. كاوه وقتي ازدهام بچه ها را ديد، گفت: بهتره بريم دفتر ما، بقيه حرفها را آنجا مي زنيم. نيم ساعت نگذشته بود كه جلسه كاوه با آنها تمام شد و همه شان آمدند بيرون، بعضي هایشان داشتند گريه مي كردند. نمي دانم آن روز كاوه به آنها چه گفته بود كه از اين رو به آنرو شدند. همان روز كاميون ها همه ی مهمات را رساندند منطقه. 


راز آن دستور (علي ايماني)

نيروهاي دشمن و نيروهاي ضد انقلاب دست، به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شديدي مي ريختند. از طرفي هم بالگردهاي توپ دارشان ما را از بالا گرفته بودند زير آتش. كاوه گاهي با وسواس خاصي دوربين مي كشيد روي مواضع دشمن، گاهي هم از طريق بي سيم با علي قمي صحبت مي كرد و وضع دقيق نيروها را جويا مي شد. بعد از نماز ظهر تصميمي گرفت كه هيچ كدام از ما دليلش را نفهميديم. مسئول قبضه ميني كاتيوشا را صدا زد. نقشه اي را پهن كرد روي زمين و نقطه اي را به او نشان داد. گفت: اين سه راهي را بكوب، كاوه ايستاده بود نزديك او و هر چند لحظه فرياد مي زد: رحم نكن، مهات بده، بزن، بزن! طولي نكشيد كه علي قمي تماس گرفت، صدايش هيجان و شادي خاصي داشت، گفت: محمود جان! ما رسيديم روی ارتفاعات، تمام هدفها را گرفتيم. گل از گل محمود شكفت و به سجده افتاد، يادم هست همان روز مطلع شديم حدود 300 نفر از عراقيها و ضد انقلاب، در سه راهي پشت سياه كوه، به درك واصل شده اند و اين براي همه عجيب بود. راز آن دستور كاوه پس از سالها هنوز برايم كشف نشده باقي مانده است.


مجروحيت ويژه (علي شمقدري)

دست راستش مجروح شده بود. آمده بود ملاقات آيت ا... خامنه اي كه آن موقع رئيس جمهور بودند، حدود نيم ساعت با هم بودند. شب پيش من ماند، تا ساعت يك نيمه شب مرتب اين طرف و آن طرف تلفن مي زد و كارهايش را دنبال مي كرد، در ضمن دستوراتي هم مي داد، ديدم اينطوري نمي شود خوابيد، ناچار تو اتاق ديگري بردمش ، يك تلفن هم گذاشتم جلويش، تا خود سحر هر وقت از خواب بلند مي شدم، بيدار بود و به جاهاي مختلف زنگ مي زد، آن شب اصلا نخوابيد. بعدها آقا راجع به ملاقات آن روزشان با محمود مي گفتند: من به آنهايي كه دستشان مجروح است حساسيت دارم، ازش پرسيدم دستت درد مي كند و او گفت: نه ، مي گفتند: اينكه انسان دردش را كتمان كند مستحب است.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطرات کوتاه شهید محمود کاوه

بيت المال (ماه نساء شيخي)

يك روز آقاي خرمي، راننده اش را فرستاده بود سپاه؛ چند تا كار بهش گفته بود كه بايد انجام مي داد، موقع برگشت آمد در خانه و گفت: من دارم مي رم بيمارستان پيش آقا محمود، شما هم بياييد بريم. وقتي ديدم ماشين آماده است، قبول كردم و همراهش رفتم بيمارستان. بعد از سلام و احوالپرسي محمود گفت: تنها آمدي مادر؟! گفتم: نه مادر جان، با آقاي خرمي آمدم، يك هو اخم هايش رفت توی هم، مي دانستم كه محمود در استفاده از بيت المال، خصوصاً در ماشين هاي سپاه خيلي سخت گير است، با ناراحتي گفت: اشتباه كردين، مگه من قبلا بهتون نگفته بودم كه مواضب باشين. آقاي خرمي رو كرد به محمود و گفت: آقا محمود! من ديدم حالا كه مي یام اين جا بهتره ايشون رو هم بيارم تا شما را ببيند، گفت: اشتباه كردي، آقاي خرمي كوتاه نيامد، گفت: آخه مسيرمان بود، فقط به خاطر حاج خانم كه نرفته بودم، محمود باز هم قانع نشد. رو به من كرد و گفت: به هر حال حواستون باشه كه موقع رفتن با تاكسي برين خونه.


آخرين ديدار (طاهره كاوه)

يك روز تو خانه نشسته بودم، ديدم در مي زنند؛ در را كه باز كردم در جا خشكم زد . انتظار ديدن هر كس را داشتم غير از محمود، آن هم با سر تراشيده و پانسمان كرده . بي اختيار گريه ام گرفت . گفتم : تو با اين سرو وضعت چطور آمدي ؟ بايد چند روز ديگر در بيمارستان مي ماندي و استراحت مي كردي . گفت: دنيا جاي استراحت نيست . بايد بروم لشكر، كار زمين مانده زياد دارم . پيدا بود براي رفتن عجله دارد . گفت: اين چند روز خيلي به تو زحمت دادم، وظيفه ام بود كه بيايم و تشكر كنم . فهميدم براي رفتن جدي است . او زير بار اعزام به خارج و معالجه در آن جا نرفته بود . گفتم: داداش! فكر مي كني كار درستي مي كني ؟ گفت انسان در هر شرايطي بايد بيبند وظيفه اش چيست . گفتم تو اصلاً به فكر خودت نيستي . تو با اين همه تركشي که توي سرت داري به خودت ظلم مي كني . گفت: من بايد به وظيفه ام عمل كنم . پرسيدم خوب حالا چرا نمي خواي بري خارج ؟ گفت: اولاً اعزام به خارج خرج روي دست دولت مي گذارد و من هيچ وقت حاضر نيستم براي جمهموري اسلامي خرج بتراشم . در ثاني گفتم كه، بايد ديد وظيفه چيست ؟ وقتي گريه ام را ديد گفت : نمي خواهد اين قدر ناراحت باشي . اين تركش ها چاره دارد .يك آهنربا مي ذاريم روش، خودش مي ياد بيرون . آن روز وقت خداحافظي حال غريبي داشتم . نمي دانم چرا دلم نمي خواست از او جدا شوم .


يك وضعيت بحراني (حجت الاسلام علي اصغر موحدي)

چشمان محمود خيس اشك بود و داشت آهسته گريه مي كرد . با تعجب پرسيدم چرا گريه مي كني آقا محمود گفت: حاج آقا! چطور راضي باشم كه من فرمانده باشم آن وقت نيروهايم بروند جلوی تيرو گلوله، و من تو مشهد استراحت كنم. بي اختيار اشك تو چشمانم جمع شد . طبق نظر قطعي دكتر ها او بايد تا مدت زيادي استراحت مي كرد . همه شان سفارش مي كردند كه بايد مواضبش باشيم . تحرك و فعاليتي نداشته باشد . اما احساس كردم كه اگر باز مانع رفتنش بشوم، شايد مرتكب گناهي نابخشودني شده باشم. حالا اين من بودم كه بايد قيد ماندن او را مي زدم. بهش گفتم من ديگه مخالفتي ندارم كه شما بري، اما به شرطي كه قول بدي مواظب خودت باشي . اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آهسته به برادرم احمد گفتم: تا مي تواني يواش بران كه محمود به پرواز نرسد .احمد نیم ساعات بعد نارحت و دمق گفت محمود رفتش . با تعجب گفتم مگر يواش نرفتي؟ گفت: يك ريز مي گفت تند تر برو، تند تر برو . وقتي جلو منزلش رسيديم . سريع ساكش رو آورد و با تحكم گفت، بشين اون طرف خودم مي خواهم رانندگي كنم . گفتم، ولي آقا محمود شما به حاج آقا گفتيد رانندگي نمي كنيد ؟ گفت، اعتبار اين حرف از خانه حاج آقا تا اين جا بود، حالا بشين اون طرف . محمود با آخرين سرعت خودش را رساند به پاي پرواز بالاخره او هم رفتني شد؛ رفتني كه بي بازگشت بود .


بعد از آرزوي اول (علي صلاحي)

يك روز عصر نشسته بوديم برنامه هاي تلويزيون را نگاه مي كرديم، اخبار، راهپيمائي روز قدس را نشان مي داد، تصاويري هم از راهپيمائي مردم سقز را پخش كرد؛ زن و مرد به خيابان ها آمده بودند و شعارهاي داغ انقلابي مي دادند. محمود دراز كشيده بود، يكدفعه ديدم پا شد نشست زل زدم به صورتش، داشت اشك مي ريخت. خواستم علت گريه اش را بپرسم که ديدم محو تماشاي تظاهرات سقز است. صبر كردم تا آن لحظه ها تمام شد. بعد پرسيدم، مثل اين كه راهپيمائي سقز گرفته بودت؟ ياد خاطراتت افتادي؟ گفت: ياد روزهاي مظلوميت انقلاب تو كردستان افتادم.گفتم خوب حالا چرا ناراحت شدی؟با گریه گفت: آرزو داشتم زنده بمونم و اين روز رو ببينم. با تعجب پرسيدم: كدام روز را؟ گفت: اين كه كردها فهميده اند انقلاب مال آن ها است و حامي شان هست. الان دارم مي بينم كه مردم سقزو شهرها طرفدار امام و انقلابند. رو به آسمان كرد و ادامه داد، خدايا! صد هزار مرتبه شكر، حالا به غير از شهادت آرزو و خواسته ی ديگري ندارم.


عقب تر از بسيجي ها (محمود همت آبادي)

گفت: سه روز مرخصي مي خوام ! كلي مشكلات خانوادگي دارم ، تازه، دو ماهي مي شه كه بچه ام به دنيا آمده، نه از اون خبري دارم و نه از همسرم كه تو بيمارستان بوده، بايد حتماً قبل از عمليات يك سري بهشان بزنم، گفتم: مگه خبر نداري آماده باشه و مرخصي ها لغوه گفت: چرا مي دونم، براي همين هست كه تا حالا مونده ام و صبر كردم تا شايد عمليات بشه و بعد از عمليات برم. رفتم پيش كاوه تا همه چيز را به او بگويم كه اگر صلاح دانست چند روز بفرستيمش مرخصي، كاوه حرف هايم را كه شنيد با تعجب پرسيد: چطور با داشتن اين مشكلات باز تو منطقه موندي، بعد از كمي تامل گفت: ترخيصي اش را بنويس تا بره به زندگي اش برسه، ضمناً دستور داد تا خودم با ماشين برسانمش اروميه، حتي گفت: خودت بليط اتوبوس برايش بگير و وقتي از رفتنش مطمئن شدي برگرد.


 ديدگاه (مهدي الهي)

هر روز سر ساعت مشخص مي رفتيم ديدگاه، هر چه مي ديديم ثبت مي كرديم و آنها را با روزهاي قبل مقايسه مي كرديم. يك روز همين طور كه شش دانگ حواسم به كار بود، كسي پرده سنگر را كنار زد و آمد تو: سلام كرد، برگشتم نگاهش كردم، ديدم كاوه است او هر چند روز يك بار مي آمد مي نشست پشت دوربين و راه كارها را نگاه مي كرد. كنارش ايستادم، شروع كرد به دوربين كشيدن روي مواضع دشمن. كمي كه گذشت يك دفعه ديدم دوربين را روي يك نقطه ثابت نگه داشت، دقت كه كردم، ديدم صورتش سرخ شده، چشمش به جنازه شهدايي افتاده بود كه بالاي ارتفاع 2519 جا مانده بودند، دشمن آن ها را كنار هم رديف كرده بود تا روحيه ما را ضعيف كند، چند لحظه گذشت، كاوه چشمش را از چشمي هاي دوربين برداشت، خيس اشك بود، گفت: یكي پاشه بريم اين شهدا را بياريم، اينا رو مي بينم از زندگي بي زار مي شم. اين حرف ها همين طوري تو ذهنم بود تا شب دوم عمليات« كربلاي 2 » كه از قرارگاه حركت كرد و رفت خط، هنوز يادم هست، آخرين تماسی که با بي سيم داشت، گفت: از بين لاله ها صحبت مي كنم.

یکشنبه اینده خاطرات رهبری از شهید کاوه  

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

ادامه خاطرات خواندنی از شهید طهرانی مقدم

مسابقات فوتبال رزمندگان در کوران جنگ

در آن سالها تکیه اصلی ما بر نیروهای بسیج بود که این عزیزان در مقاطعی که عملیات نبود، به مرخصی می رفتند درحالی که می بایست یگانهای تخصصی را هم بر عهده همانها بگذاریم.

برای مثال، اوج کار توپخانه، در عملیات بود ولی با اتمام عملیات که بسیجی ها کاری نداشتند و به مرخصی می رفتند، کار توپخانه تمام نمیشد و باید پدافند خط را انجام می داد. حسن برای حل این مشکل، مسابقات فوتبالی را ترتیب داد میان آتشبارها و گردانها و با این کار، عملا از پایان این عملیات تا شروع عملیات بعدی که محدوده زمانی پدافندی ما بود، همه بچه‌ها را با اشتیاق و علاقه و نه با زور، حفظ می‌کرد و جالب این جا بود که بچه‌های دور و بر ایشان هم همه از این جنس بودند.

سه "حسن" در سال 90 بهم ملحق شدند

حالا که نام حسن شفیع زاده را بردیم، بد نیست به یکی دیگر از شهدای گمنام سپاه هم اشاره شود که شهید حسن قاضی بود. این شهید قاضی، در حقیقت از گلهای سپاه و از شاگردان حسن بود که در عملیات خیبر در عین گمنامی به شهادت رسید و با شهادت شهید تهرانی مقدم، بالاخره این سه "حسن" (حسن شفیع زاده، حسن قاضی و حسن تهرانی مقدم) در سال 90 به هم ملحق شدند.

تصمیمی که خرازی فقط بخاطر حسن گرفت

از آنجایی که بنیان توپخانه سپاه براساس توپ‌های غنیمتی گذاشته شده بود، این توپها در یگانای مختلف پخش شده اما زمانی که تصمیم گرفتند یگان مستقل توپخانه ای تشکیل شود، حسن برای جمع آوری این سامانه که با موانع زیادی هم روبرو بود، زحمات زیادی کشید.

به هرحال جمع کردن اینها سخت بود چون خود یگان‌ها می‌خواستند از آنها استفاده کنند اما تصمیم بر این بود تا توپخانه های با برد زیاد، در غالب گروه‌های توپخانه بکارگیری شوند. به همین خاطر خیلی‌ها موافقت نمی‌کردند اما بسیاری از یگان‌ها، با اخلاق و نوع رفتاری که حسن داشت، متقاعد شده و توپها را منتقل کردند.

یادم هست وقتی برای گرفتن توپخانه‌های یکی از یگانها رفته بودیم، شهید خرازی می‌گفت فقط چون حسن گفته من قبول می‌کنم ولی می‌دانم نمی‌توانید این توپها را به کار بگیرید و اینها غیرعملیاتی می‌شود که همان روز با ایشان توافق کردیم که نیروهایی برای کار این توپها منتقل بشود که یکی از این نیروها همین شهید حسن قاضی بود که به مجموعه منتقل و بعدها فرمانده گروه شد و در عملیات خیبر هم به شهادت رسید.

همان روزها، حسن عده ای را برای تشکیل دانشکده و مرکز آموزش توپخانه با کمک دیگر دوستان مانند شهید ذوالانوار جدا کرد در حالی که بخاطر کمبود نیرو، این کار، کار سختی بود اما حسن این مرکز را در اصفهان تشکیل داد.

جانشینی که فرمانده شد

هیچ وقت با دید کوتاه مدت به کارها نگاه نمی کرد. درحالیکه در آن زمان خیلی‌ها تصور می‌کردند جنگ ۶ ماه دیگر تمام است و این عملیات، عملیات آخر خواهد بود، اما شهید تهرانی مقدم اینطور فکر نمی‌کرد و در عین حال که علاقه داشت این اتفاق بیفتد، ولی برنامه‌ریزی درازمدت هم سرجایش بود. اما یک نکته مهمی که باید به آن توجه کنیم، این است که در رفتار و خصوصیات فردی فرماندهان شهید و زنده، بحث جایگاه‌ و فرماندهی و جانشینی اصلا مطرح نبود.

برای مثال در آبادان، شهید شفیع زاده، مسئولیت ادوات را برعهده داشت در حالی که حسن یک جوان تحت امر ایشان بود. بعد از مقطعی، شهید مقدم ارتقاء پیدا می‌کند و شفیع‌زاده مجروح می‌شود و می‌آید عقب و حسن مقدم می‌شود مسئول و شفیع‌زاده وقتی برمی‌گردد، حانشین حسن می شود درتوپخانه و به همین منوال کار ادامه پیدا می‌کند.

سردار مقدم تا سال ۶۳ مسئولیت توپخانه سپاه را به عهده داشت و وقتی وظیفه تشکیل یگان موشکی را به عهده گرفت، این دو از هم جدا شدند و شفیع زاده مسئول توپهانه شد.

ابداع، ناشی از نبوغ فرماندهان است و اینکه چطور از امکانات موجود، بهترین بهره‌برداری صورت بگیرد. در زمان فرماندهی شهید مقدم از امکانات، استفاده‌های مضاعفی چه در بخش کاهش آسیب‌پذیری و چه در افزایش توانمندیها شد درحالی که ما اصلا دروس کلاسیک ندیده بودیم. در سال ۶۳، زمانی که سردار مقدم مسئولیت پادگان‌های موشکی را عهده‌دار شد، از همان ابتدا با همین روحیه، مثل بقیه کارها برخورد کرد.

دو موشکی که حسن اجازه شلیک آنها را نداد

در اوج جنگ که ما نیاز مبرمی به موشک داشتیم، اولین محموله موشکی اسکاد B، شامل 8 فروند موشک به دستمان رسید اما حسن 2 فروند از این 8 فروند را جدا کرد و برای مهندسی معکوس برد.

خب این مسئله برای ما جا نیفتاد که چرا الان که ما به این موشک ها نیاز داریم و مردم در نمازجمعه شعار "موشک جواب موشک" می دادند، او این کار را کرد اما در جلسه ای که خدمت آقا (که آن زمان رییس جمهور بودند) رفتیم، ایشان هم بر موضوع خودکفایی تاکید کرده و حتی به وزیر سپاه ایراد گرفتند که چرا ساخت این موشک ها را شروع نکردید. انجا بود که ما به حکمت آن تصمیم پی بردیم. این تصمیم، تصمیم بسیار مهمی بود و با راه انداختن گروه‌های مختلف در وزارت سپاه، تا روز آخر راهبری آن‌ها را خودش به عهده گرفت که نتیجه آن را امروز در بومی شدن صنعت موشکی در انواع بردها از 300 کیلومتر تا 2هزار کیلومتر می بینیم.

در اواخر سال ۱۳۶۳ یا اوایل ۶۴ بود که تعدادی از متخصصین وزارت سپاه آ‌مدند در غرب کشور در حضور شهید مقدم راهبرد صنعت موشکی را از ایشان سؤال می‌کردند که ما چه مسیری را باید برویم و چه چیزی را مبنا قرار دهیم و یا از چه سوختی استفاده کنیم و چه بردی را هدف‌گزاری کنیم؟ من بارها و بارها از متخصصین صنعت پرسیدم و شنیدم که آن راهنمایی که سردار مقدم آن روز در سمت فرماندهی موشکی داد و مسیری که برایشان ترسیم کرد، خیلی راهگشا بوده است.

حسن برای اوقات فراغت بچه ها، آنها را به خط مقدم می فرستاد

سردار مقدم در کنار سازماندهی موشکی، همان هسته اولیه را طوری سازماندهی کردند تا در یک زمان کوتاه بتوانیم جوابگوی نیازهای جنگ باشیم. با توجه به اینکه نفرات بسیار کم بود طوری که گاهی نفرات تا ۳ شب نمی‌توانستند بخوابند و محدودیت‌های زیادی وجود داشت.

همه افرادی که در کار موشکی بودند چون به نوعی از یگان‌های رزمی آمده  بودند و بیشتر علاقه داشتند به جنگ بروند تا در یگان‌های توپخانه بمانند، سردار مقدم اگر فرصتی ایجاد می‌شد و اوقات فراغتی بود، اجازه می‌داد آنها در غالب یگان‌های رزمی به جبهه بروند و برگردند.

در آن زمان ما با تهاجمات هوایی رژیم بعث روبرو بودیم زیرا به دنبال هدف قرار دادن مجموعه موشکی ایران بودند و سردار مقدم با تاکتیک‌ها و استتار و رعایت پدافند غیرعامل عمل می‌کرد و کوچکترین آسیبی در طول جنگ از سوی هواپیماهای دشمن ندیدیم و به هسته اصلی نیروها و امکانات آسیبی نرسید که ما حتی ۲ ساعت کارمان به عقب بیافتد.

فکری که حسن در اولین سفر به سوریه داشت

وقتی در موضوعی به نتیجه می رسید، بعد از توکل به خدا، با قدرت عمل می کرد و من ندیدم هیچگاه در مسئله ای موقف شود. در مقطعی از جنگ ما تصمیم به ساخت سلاح گرفتیم ولی بعد از بررسی معلوم شد که به خاطر ضعف زیرساختها در کشور، توان ساخت توپ را نداریم چون حتی برای ساخت لوله توپ هم مشکل داشتیم و حسن گفت فعلا همین ساخت قطعات توپ کافیه و بلافاصله سوییچ کرد روی ساخت کاتیوشا.

در موضوع موشکی هم او به شدت دنبال این بود که ما به موشک نیاز داریم و باید از این مسیر سخت عبور کنیم. یک بار برای من گفت اولین باری که او با تعدادی از مسئولین سیاسی و نظامی به سوریه رفته بودند، آنجا موشکهای فراگ و اسکاد B را آورده و در میدان عملیاتی به آنها نشان دادند. حسن می گفت من فقط تو این فکر بودم که چطور می شود اینها را به دست آورد. این تفکر حسن در زمانی بود که کشورهای دیگر هیچ چیزی به ما نمی دادند.

می گفت زمین محل جمع کردن ثواب است

خیلی سخت است که انسان بخواهد در مورد کسی اینطور با قطعیت صحبت کند مگر اینکه مدت زیادی را با او زندگی کرده باشد. بنده حدود سی سال با حسن بودم و حتی یکبار ندیدم او برای نمازش وضو بگیرد چون دائم الوضو بود و می گفت نباید بدون وضو بر روی زمین خدا راه رفت. می گفت زمین جای جمع کرده ثواب است.

ثواب کارت را به حضرت زهرا(س) هدیه کن

یک مرتبه بنده برای انجام یک کار بزرگ و سختی انتخاب شدم که در فناوری آن هم مشکل داشتیم. حسن من را دید و گفت می خواهی در این کار موفق باشی؟ گفتم بله. گفت برو بچه های گروهت را جمع کن، دستانتون رو بهم بدید و هم قسم بشید و بگویید خدایا ما برای رضای تو این کار را می کنیم و هرچه ثوب هم دارد خودمان نمی خواهیم، تمام ثواب آن برسد به حضرت زهرا(س) و همین طور هم شد. البته بچه های هم خالصانه به حرف او عمل کردند و این کار در کوتاهترین زمان ممکن که کسی هم فکرش را نمی کرد، انجام شد.

اینکه آقا به او لقب "دانشمند برجسته" دادند، تعارف نبود

اولین قرارداد موشکی را که با صنعت بست، به لحاظ عملیاتی به در ما نمی خورد و من و چند نفر دیگه از دوستان به او ایراد گرفتیم که این چه قراردادیه بستید؟ اما حسن گفت توان صنعت ما همین است و باید کار در کشور از یکجا شروع شود.

کم کم صنعت را رشد داد و روزهای آخر، وقتی برای تست پای سیستم می رفت تا آن را تحویل بگیرد، خودش می رفت و محل اصابت را بررسی می کرد با دقت موشک را بسنجد. احساس او در سالهای اخیر این بود که در حوزه عملیات به جایی رسیدیم که بقیه می توانند راه را ادامه بدهند و خودش می رفت جایی که احساس نیاز می کرد.

در حوزه عملیات در دروانی که مسئول بود، تلاش های زیادی کرد تا امروز یگانهای ما به حدی باشند که اگر دشمن تعر ض کند، بی شمار یگان جواب او را خواهند داد ولی هنوز در برخی حوزه های فنی و پژوهشی و خودکفایی احساس نیاز می کرد و این که حضرت اقا به ایشان لقب "دانشمند برجسته" را دادند، این یک تعارف نبود.

بارها تا مرز اسارت و شهادت رفت

در ایام دفاع مقدس، روزها و شبهای زیادی را با حسن گذراندم و اینکه می گویم وقتی به چهره اش نگاه می کردی، صورت یک انسان بهشتی را می دیدی، اینطور نیست که بخواهم درباره اش غلو کنم.

زیر آتش دشمن نمی توان فیلم بازی کرد و انسان در اینگونه مواقع، همانی را به زبان می آورد که در دل دارد. بارها شد که ما به همراه حسن به دلیل اینکه در تاریکی شب، خط خودی را گم کردیم، در آستانه اسارت قرار گرفتیم اما به او که نگاه می کردیم، با قلبی مطمئن به کارش ادامه می داد.

دوره آموزش دوساله موشکی را ظرف سه ماه تمام کرد

در سالهای جنگ، طبق توافقی که با یکی از کشورهای عربی کرده بودیم، قرار شد تا به ما موشک بدهند اما گرفتن آموزش از آن کشور ممکن نبود و قرار شد این آموزش در سوریه باشد. وقتی اولین هسته موشکی برای دوره آموزش به سوریه رفتند، مدت زمان آموزش موشک های زمین به زمین، حدود دوسال است اما حسن و دوستانش بخاطر ضرورت جنگ، این دوره را شبانه روزی سه ماهه گذراندند ولی تازه بعد از این آموزش، کار موشکی ما آغاز می شد.

حسن، همان موقع تعدادی از بچه ها را فرستاد دانشگاه و برخی از دانشجویان با رشته های مرتبط را جذب کرد و اگر می شد این آموزش ها را از دیگر کشورها هم می گرفت و این گلوله برفی که حسن در سال 63 درست کرد، امروز تبدیل به بهمن شده.

اگر امروز ما از تنوع موشکی بالایی با سوخت جامد و مایع و با انواع هدایت و کنترل ها برخورداریم و یا اینکه از این پایه برای تولید موشک‌های حامل ماهواره نیز استفاده می شود، اینها عمدتا مدیون فکر حسن مقدم بود.

مذاکره جالب پدر موشکی ایران با یک هیات خارجی

در یکی از سفرها، طرف مذاکره ما یک پروفسور خارجی بود اما در طول این مذاکرات به مشکل خوردیم به طوری که نه آنها حرف ما را قبول می کرد و نه ما حرف آنها را. یک دفعه حسن یک پیشنهاد عجیب داد و گفت بهتر است یک مسابقه فوتبال بدهیم و هرکیس پیروز شد، به حرف او عمل کنیم.

این پیشنهاد اول برای طرف ما که پیرمردهای تحصیل کرده بودند، عجیب بود و فکر نمی کردند در چنین فضای تخصصی این پیشنهاد داده شود اما بعد قبول کردند. البته اینها یک شوخی بود تا بواسطه‌ آن فضای خشک مذاکرات تلطیف شده و بحث از بن بست خارج شود. وقتی رفیتم دیدیم آنها یک تیم حرفه ای آوردند و ما به حسن گفتیم این چه پیشنهادی بود دادی؟

اما حسن گفت چاره ای نیست و باید غیرتی عمل کنیم تا آبرویمان نرود. ما در آن بازی پیروز شدیم و حسن همیشه می گفت فلانی آن روز غیرتی بازی کرد و بهترین بازی عمرش بود. هرچند بنده اصلا نه بازی بلد بودم و نه علاقه ای داشتنم برای بازی کردن.

چند نفر "آدم" داری؟

یکی روز  در قرارگاه کربلا بعد نماز مغرب در یک حسینیه حصیری، شهید بزرگوار حسن باقری به حسن گفت چند تا آدم داری؟ حسن جواب داد: حدود چهار پنج نفر! ما تعجب کردیم و به او گفتیم تعدا بچه ها که بیش از اینهاست اما حسن گفت: وقتی می گویند "آدم" یعنی کسانی که بتوانند یک لشکر یا یگان را مدیریت کنند و منظورشان نفرات عادی نیست.

به حسن گفتم شما باید فرمانده نیرو شوی. بنده از همان سال 61 که با حسن آشنا شدم، نیروی او بودم و در موشکی هم جانشینش شدم. وقتی هم که پیشنهاد فرماندهی نیرو به بنده داده شد، رفتم خدمت حسن و گفتم شما همیشه فرمانده ما بودی و اینجا هم حق اینست که شما فرمانده شوی. اما او من را تشویق کرد تا مسئولیت را بپذیرم و این، همان روحیه حسن بود که به جایگاه و مقام برای خدمت توجه نداشت.

دوستان شهیدش از دوستان زنده اش بیشتر بود

روز حادثه سه دقیقه بعد از انفجار به ما خبر رسید و حدود ده دقیقه بعد فهمیدیم که حسن شهید شده اما در مسیر به خودمان تلقین می کردیم که شاید شهید نشده باشد اما دقایقی بعد به این یقین رسیدیم. بنده الان هم باور نمی کنم حسن شهید شده باشد. او هنوز هم برای ما زنده است. ما انتظار نداشتیم که حسن به این زودی ها شهید شود و فکر می کردیم حالا حالاها از خدمات او بهره مند می شویم. این برای ما بسیار سخت است که بنشینیم و از او صحبت کنیم. راجع به کسی که دوستان شهیدش از دوستان زنده اش بیشتر بودند.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطرات خواندنی از شهید طهرانی مقدم

در یکی از سفرها، طرف مذاکره ما یک پروفسور خارجی بود اما در طول این مذاکرات به مشکل خوردیم به طوری که نه آنها حرف ما را قبول می‌کردند و نه ما حرف آنها را.

 وقتی سرداری در گمنامی شهید بشود، سخن گفتن از او سخت خواهد بود و شاید بهترین کسانی که می‌توانند در مورد او صحبت کنند، دوستان و همرزمان بسیار نزدیکش باشند.

سردار شهید حاج حسن طهرانی‌مقدم، یکی از همان‌هایی است که دوستانش، اولین ویژگی او را در "گمنامی‌" و "اخلاص" خلاصه می کنند و همین گمنامی است که موجب می‌شود تا برای شناخت بیشتر او سراغ یکی از نزدیک‌ترین‌هایش برویم.

سردار امیرعلی حاجی‌زاده فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران که بیش از سه دهه از نزدیکترین دوستان سردار طهرانی‌مقدم بود، در گفت‌وگویی به برخی خاطرات و خصوصیات همرزم شهیدش می پردازد که امید است در آستانه چهلمین روز شهادت این سردار سرافراز سپاه اسلام، مقبول دوستداران راه شهدا بیفتد.

سردار حاجی زاده در ابتدای این گفتگو به این نکته اشاره می کند که دوست دارد همچون ایام دفاع مقدس، همرزم شهیدش را با نام کوچک صدا کند چرا که این نشانه ای از آن روزهاست که هیچ لقب و عنوانی جز اسم کوچک در میان رزمندگان رایج نبود.

متن کامل این گفتگو یه شرح زیر است.

تنها خواص سپاه او را می شناختند

روحیه حسن اینطور بود که خودش می خواست گمنام باشد و همین، کار دوستانش را سخت می کرد. البته ما شهدای زیادی داشتیم که مردم آنها را می شناختند و دوستان و نزدیکان آنها، فقط قدری اطلاعات بیشتر از آنها می دادند اما حسن از اول دوست داشت گمنام باشد و این گمنامی هم به گونه ای بود که غیر از خواص سپاه، کسی او را نمی شناخت. ما در سی سالی که با حسن بودیم، چیزهای زیادی از او یاد گرفتیم  و اولین موضوع  که برای ما از همان سالهای اول جنگ، مشهود بود اینست که هر کار او تنها برای رضای خدا بود و دیگران را هم به این کار توصیه می کرد. اینکه می گویم "هر کاری" یعنی حتی ورزش کردن، غذاخوردن و دعا کردنش هم تنها برای رضای خدا بود و این را در عمل نشان می داد.

پایی که در کوهستان شکست

در همان روزگار و در سالهای پس از آن، یک برداشت مشترک بین ما و همه دوستان نزدیک حسن وجود داشت و آن اینکه وقتی به چهره اش نگاه می کردیم، مطمئن بودیم که به یک چهره بهشتی می نگریم. انرژی که حسن برای کارش می گذاشت، در سال 59 و 60 تا همین اواخر در سال 90 هیچ فرقی نداشت، با همان انرژی و روحیه کار می کرد و زمانی که کار به مراحلی میرسید که باید وقت جدی می گذاشت، این کار را می کرد.

ویژگی های خاص او تنها منحصر به عرصه نظامی نبود، او علاوه بر اینکه که انسان مومنی بود که ادعیه فراوانی را حفظ داشت، یک ورزشکار حرفه ای هم بود و برای مثال در عرصه کوهنوردی اکثر قله های مرتفع ایران را فتح کرده بود و یا اینکه بارها مسیر تهران تا شمال را از مسیر کوهستان، با یک گروهی که خودش آن را رهبری می کرد، پیاده طی کرده بود. اما در اوج کارهایش، حتی زمانی که در ارتفاعات کوهستان، یک متر برف زیر پایش بود، نماز اول وقت را ترک نکرد.

یک بار یکی از دوستان تعریف می کرد که حسن را در نزدیکای قله دماوند دیده بود درحالی که پایش شکسته و بدجوری ورم کرده بود. می گفت به حسن گفتم چرا با این وضع آمدی کوه؟ و حسن گفته بود می خوام روی این پایم را کم کنم! این طور خودش را تربیت کرده بود.

فرمانده ای که با نام کوچک صدایش می کردند

حسن در رعایت اخلاق سرآمد بود و این برخورد خوش با اطرافیان به گونه ای بود که هرکس با حسن آشنا می شد فکر می کرد بهترین و صمیمی ترین دوست اوست. اینقدر با دیگران صمیمی می شد که همه او را با نام کوچک صدا می کردند و این روحیه را از همان سالهای ابتدایی دفاع مقدس داشت.
 
باید توجه داشته باشیم که این رفتار خاکی و صمیمانه از طرف کسی بود که اگر بخواهیم به لحاظ موقعیت جایگاهی و فرماندهی، رده او را بدانیم باید بگویم حسن در سطح فرماندهان طراز اول جنگ مثل شهیدان خرازی، همت، باقری و کاظمی بود. شاید ما بواسطه مسئولیتی که داریم، سرو کارمان با موضوعات مهم، ما را نسبت به برخی مسایل دیگر غافل کند اما حسن اینطور نبود.

سربازانش را با اسم کوچک صدا می کرد و من در مراسم تشییع او بسیاری از دوستان قدیمم را دیدم که بواسطه حسن آمده بودند. یکی از این دوستان، راننده پایه یکی بود که در ایام دفاع مقدس، نیروی حسن بود و ما بعد از بیست و چهار سال او را می دیدم. یکی دیگر می گفت من در مرز افغانستان بودم که خبر شهادت حسن را شنیدم و آمدم. بسیاری از این دوستان حتی از سپاه هم رفته بودند اما علاقه به حسن، آنها را در یک نقطه جمع کرده بود.
 

اگر به یقین رسیدی، عمل کن

اگر قرار بود برای یگان یا تیپی فرمانده ای انتخاب کند، وقتی به جمع بندی می رسید، حتی اگر طرفش یک جوان بیست ساله بود، به او میدان می داد و در واقع یکی از مهمترین دستاوردهایی که حسن از خود بجا گذاشت، همین پرورش مدیران و فرماندهان توانمند بود. یکبار در اوج جنگ مشکلی برای سیستم آماده سازی موشکها بوجود آمد که دیگر نمی شد سوخت به آنها تزریق کرد.

هر کار کردیم نشد و در نهایت پیشنهادی دادیم که دارای ریسک بود. حسن ابتدا مخالفت کرد اما به او گفتیم این روش حتما جواب خواهد داد. او گفت من متقاعد نمیشم ولی اگر تو به این یقین رسیدی برو و انجام بده. این یک تصمیم بسیار سخت بود و شاید اگر من جای او بودم چنین اجازه ای نمی دادم.ما رفتیم این کار را کردیم و به شکر خدا جواب هم داد.

از سال 63 تا آخرین روز حیاتش کاری جز در عرصه موشکی نکرد

در اولین روزهای جنگ که بکارگیری تسلیحات سبک برای ما یک فناوری محسوب می شد و همه به دنبال سلاح های سبکی مثل آر.پی.جی و تیربار و کلاش بودند، حسن به همراه شهید شفیع زاده در آبادان دنبال خمپاره بود.

وقتی در سال 60، ما بواسطه توپهای غنیمتی که از عراق گرفتیم، به اوج امکانات در آن روزها رسیدیم، دیگر حسن، خمپاره را کنار گذاشت و رفت به دنبال تاسیس توپخانه تا اینکه در سال 63، موضوع موشکی مطرح شد و از همان سال تا آخرین روز حیاتش هیچ کار دیگری جز کار موشکی نکرد.
 
صیاد همیشه می گفت مراقب حسن باشید

در همان سال 61 که مسئولیت توپخانه را به همراه شفیع زاده برعهده گرفت، بیشترین ارتباط و نزدیکی را با شهید بزرگوار صیاد شیرازی داشت به گونه ای که در طول سال های دفاع مقدس، هروقت صیاد شیرازی، بنده و دیگر دوستان را می دید می گفت مراقب حسن باشید. شهید صیاد می گفت من حسن را خیلی دوست دارم چون تعصب او به نظام و تعصب ملی او، فراتر از تعصب سازمانی است.

در واقع حسن تنها به فکر سپاه و نیروهای مسلح نبود بلکه تمام نظام و بلکه اسلام را در نظر می گرفت و بارها هم به ما تاکید می کرد که اگر این تعصب را داشته باشید، تعصب سازمانی هم در درون آن هست.
 

اولین کاتیوشا را سال 63 ساختیم

وقتی توپهای عراقی را به غنیمت گرفتیم، به دلیل شرقی بودن این توپها و اینکه برادران ما در ارتش، آموزش توپهای آمریکایی را دیده بودند، ما چندان تخصص و آموزشی برای بکارگیری آنها نداشتیم اما یکی از کارهای بزرگ حسن در سال 61، تاسیس مرکز تحفیقات فنی توپخانه در خوزستان بود که 7 ماه بعد تبدیل به مرکز تعمیرات توپخانه شد و بعدها نیز آن را به تهران منتقل کردند.

بواسطه اقدامات او بود که در اواخر سال 62 و اوایل 63 امکان ساخت کاتیوشا را پیدا کردیم و اولین سامانه نیز با مدیریت خود او ساخته و به صنعت حدید وزارت سپاه که تحت مسئولیت سردار مصطفی‌نجار بود تحویل گردید.

ادامه خاطرات شهید در هفته آینده

السلام عیلک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام

ولادت و القاب

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در یازده ذیقعده 148 ق در شهر مدینه به دنیا آمد. پدر بزگوار آن حضرت، امام موسی کاظم علیه السلام نام مبارک او را «علی» گذاشت.

کینه آن حضرت «ابوالحسن» و مشهورترین لقبش «رضا» است. دیگر القاب آن امام همام عبارتند از: «صابر»، «فاضل»، «رضیّ»، «وفّی»، «صدّیق»، «زکی»، «سراج اللّه» و «نورالهدی».

لقب رضا

نام اصلی امام هشتم علی بن موسی علیه السلام است لقب یا نام مشهور آن حضرت رضا علیه السلام می باشد. درباره علت نام گذاری آن حضرت به رضا علیه السلام چنین گفته اند: «او را رضا ملقب گردانیده اند برای آن که پسندیده خدا بود در آسمان و پسندیده رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ائمه علیه السلام بود در زمین برای امامت». وجه دیگری که برای آن بیان داشته اند این است که «آن حضرت به رضای پروردگار راضی بود و این خصلت ارزشمند را که مقامی بالاتر از مقام صبر است، به طور کامل داشت».

دستیار علمی و فرهنگی پدر

امام رضا علیه السلام نقش به سزایی در توسعه حوزه معارف اسلامی و تربیت شاگردان برجسته داشت. آن حضرت با انجام دادن و پی گیری کارهای پدر، پشتوانه علمی استواری برای پیش برد آرمان های فرهنگی خاندان رسالت بود. امام موسی کاظم علیه السلام آن حضرت را حتی در زمان حیات خودشان در بسیاری از امور به عنوان وکیل و نماینده خود معرفی می کرد، و از نوع توجه امام موسی بن جعفر علیه السلام به حضرت رضا علیه السلام همه شیعیان می فهمیدند که آن حضرت یگانه دستیار امین و مورد اعتماد پدر است که در همه امور محول شده به صورت شایسته وظیفه خویش را به انجام می رساند.

سرپرستی امور هنگام زندانی بودن پدر

در تمام مدتی که امام موسی کاظم علیه السلام در زندان خلفای عباسی بود، امام رضا علیه السلام بودند که در غیاب پدر به رسیدگی امور می پرداخت. گرچه هنوز به مقام امامت نرسیده بودند، ولی کارهای امام را به نمایندگی از پدر انجام می دادند و نقش بسیار مهمی در نگهبانی از فرهنگ و فقه تشیّع و حفظ شاگردان و هدایت شیعیان داشتند. در چنین وضعیتی امام رضا علیه السلام به امور فرهنگی، اجتماعی و مذهبی شیعیان رسیدگی می کردند، به سؤالات فکری و اعتقادی آنها پاسخ می داد و خلأ غیبت پدر را پر می کرد و مایه دل گرمی و تسلّی خاطر مراجعین بود، و در عین حال اهداف پدر را دنبال نموده، به افشاگری بر ضد طاغوتیان می پرداختند.

امامت امام رضا علیه السلام

در سال 183 ق با شهادت امام موسی کاظم علیه السلام ، امامت امام رضا علیه السلام شروع شد. آن حضرت 35 سال بیشتر سن نداشت که زمام امور امامت را به دست گرفت و هدایت و راهنمایی فکری و اعتقادی جامعه اسلامی را عهده دار شدند. امام موسی کاظم علیه السلام در فرصت های مختلف به معرفی امام رضا علیه السلام به عنوان امام و وصی بعد از خود می پرداخت و از یاران و شاگردان خود بر این امر مهم گواهی می گرفت. مدت امامت آن حضرت بیست سال طول کشید که هفده سال آن در مدینه و سه سال آخر آن در خراسان سپری شد.

امام رضا علیه السلام و هارون

ده سالِ اول امامت امام رضا علیه السلام مقارن با خلافت هارون عباسی بود. موضع گیری امام رضا علیه السلام در برابر هارون، مانند موضع گیری پدر بزرگوارش امام کاظم علیه السلام بود، و از این موضع، حتی یک قدم عقب نشینی نکرد. در همین عصر، امامت خود را آشکار نمود و این کار به منزله اعلان مخالفت با حکومت غاصبانه هارون الرشید عباسی بود. شهادت امام موسی کاظم علیه السلام در زندان برای هارون بسیار گران تمام شد. گرچه هارون در مورد کتمان شهادت امام کاظم علیه السلام بسیار کوشید ولی حقیقت برای بسیاری کشف شد. از این رو هارون از مخالفت و قیام احتمالی مردم علیه خود نگران بود. در نتیجه از تعرّض به امام رضا علیه السلام تا آن جا که ممکن بود، خودداری می کرد و از سخت گیری هایی که در دوره امام کاظم علیه السلام انجام می داد، در زمان امام رضا علیه السلام خبری نبود.

امام رضا علیه السلام در عصر خلافت امین

پنج سال از دوره امامت امام رضا علیه السلام در زمان خلافت امین سپری شد، امین فرزند ارشد هارون و ولی عهد او بود. پس از مرگ هارون،مردم در بغداد که مرکز خلافت عباسی بود، با امین بیعت کردند و بر این اساس در سرتاسر بلاد اسلامی امین به عنوان خلیفه معرفی شد. امین که مردی عیّاش و هوس باز بود اغلب وقتِ خود را به عیش ونوش و خوش گذرانی می گذراند و بخشی از دوره حکومتش را به جنگ و درگیری با برادر خود عبداللّه مأمون سپری کرد. به همین خاطر امام رضا علیه السلام در دوره حکومت او از آزادی نسبی برخوردار بودند و از این فرصت برای تربیت شاگرد و رسیدگی به امور دینی مردم و تهذیب و تکمیل احادیث خاندان نبوت و مناظره و مباحثه علمی با اندیشمندان کمال استفاده را کردند.

امام رضا علیه السلام و مأمون

امام رضا علیه السلام پنج سال آخر امامت خویش را در دوران خلافت مأمون عباسی سپری کرد. مأمون عباسی که پس از قتل برادر خود، امین به عنوان هفتمین خلیفه عباسی بر مسند خلافت نشسته بود، از چند جهت ارکان حکومت خود را در خطر می دید. نخست، از طرف علویان و طرف دارانشان که از حکومت عباسیان دلی پرخون داشتند و در هر فرصتی پرچم مخالفت برمی افراشتند؛ دوم از سوی عباسیان؛ زیرا مأمون برادر خود امین را کشته و سر بریده او را بر نیزه زده بود که این کار موجب رنجش بسیار عباسیان شده بود. گفتنی است عباسیّان امین را خلیفه رسمی و مشروع پس از هارون می دانستند؛ سوم از سوی ایرانیان و خراسانیان که به صورت فطری و باور اعتقادی طرف دار و دوستدار خاندان رسالت بودند.

دعوت مأمون از امام رضا علیه السلام برای رفتن به خراسان

مأمون عباسی که خلافت خود را از چند طریق مورد تهدید می دید، تصمیم به آوردن امام رضا علیه السلام از مدینه به مَرْو گرفت تا با پیشنهاد خلافت یا ولایت عهدی به امام رضا علیه السلام ، مقداری از فشارها و تهدیدهای احتمالی از سوی علویان و ایرانیان را فرو نشاند و مردم با دیدن حضور امام رضا علیه السلام در دستگاه خلافت مأمون، از شورش و مخالفت منصرف شوند. مأمون در اجرای این تصمیم، چندین نامه و پیام دعوت به امام فرستاد. امام علیه السلام این دعوت ها را رد می کرد، ولی مأمون با اصرار و پافشاری بسیار، امام علیه السلام را ناگزیر کرد که به سوی خراسان حرکت کند. مأمون گروهی را به فرماندهی «رَجاء بن ابی ضحّاک» مأمور آوردن امام رضا علیه السلام و همراهانشان از راه بصره و اهواز و فارس کرد.

ناخشنودی امام رضا علیه السلام از سفر به خراسان

شواهد بسیاری در دست است که امام رضا علیه السلام از سفر به خراسان ناخشنود بود و پیوسته ناخشنودی خود را برای مردم آشکار می فرمود و با این روش، حجّت را بر مردم تمام می کرد، تا فریب ترفند مأمون را نخورند و بدانند که او فریب مأمون را نخورده؛ بلکه برای مصلحت اسلام و مسلمین این سفر را پذیرفته است. ردّ دعوت مأمون در چندین نوبت، وداع امام با افراد خانواده و بستگانش و دعوت آنان برای گریه بر حضرت هنگام خروج از مدینه نشانه ناخشنودی حضرت از سفر به خراسان است.

ولایت عهدی اجباری

امام رضا علیه السلام با قبول ولایت عهدی اجباری هم چون امام حسن علیه السلام که صلح تحمیلی معاویه را پذیرفتند به مردم فهماندند که سیاستش از سیاست مأمون کاملاً جداست و در گفت وگو با مأمون درباره خلافت، با کمال صراحت به مأمون فرمود: «تو چکاره ای که خلافت را به من واگذاری؟ اگر خلافت را خدا به تو داده، تو نمی توانی آن را به دیگری واگذاری، و اگر خدا به تو نداده، چه حقّی داری که درباره آن تصمیم بگیری».

یوسفی در دستگاه فرعونیان

یاسر خادم امام رضا علیه السلام می گوید: پس از آن که ولایت عهدی امام رضا علیه السلام استقرار یافت، دیدم که امام علیه السلام دست هایش را به سوی آسمان بلند کرده، به خدا چنین عرض کرد: «خدایا، تو می دانی که من در مورد قبول ولایت عهدی ناگزیر شدم. پس مرا مورد بازخواست قرار نده، چنان که بنده و پیامبرت یوسف علیه السلام را هنگامی که حکومت مصر را به دست گرفت، بازخواست نکردی».

اقامه نماز عید فطر از سوی امام رضا علیه السلام

پس از پایان مجلسی که به مناسبت ولایت عهدی امام رضا علیه السلام در پنجم رمضان سال 203 ق تشکیل شده بود، مأمون از امام خواست که نماز عید فطر را اقامه کند. ولی آن حضرت این کار را نمی پذیرفت. سرانجام امام رضا علیه السلام به مأمون پیغام داد که «اگر بناست من نماز بخوانم، من مانند روش پیامبر و امیر مؤمنان علی علیه السلام نماز می خوانم». مأمون در پاسخ گفت: «شما مختارید هرگونه که دوست دارید نماز را به جای آورید».

امام رضا علیه السلام هم چون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم با پای برهنه و عصا در دست از منزل بیرون آمد. هنگامی که روسا و لشکریان دیدند که امام رضا علیه السلام با کمال تواضع و با پای برهنه از خانه بیرون آمده، از مرکب هایشان پیاده شدند و کفش ها را از پا درآوردند. و با پای برهنه همراه امام حرکت کردند. حضرت در هر ده قدم می ایستاد و سه تکبیر می گفت. زمین و زمان با تکبیر آن حضرت همنوا شده بود. مأمون از هیبت و شکوه نماز امام به وحشت افتاد و به امام پیام فرستاد که «ضرورتی ندارد نماز بخوانید. بهتر است که برگردید». لذا حضرت رضا علیه السلام مجبور شدند که از اقامه نماز خودداری کنند. بدین ترتیب مأمون از اقامه نماز امام جلوگیری کرد.

شهادت جان سوز امام

مأمون که برای حفظ حکومت خود امام رضا علیه السلام را از مدینه به مرو آورده بود و با ترفندهای خود و اطرافیان به اهداف خود نرسیده بود، وقتی که رفتار و قاطعیت آن حضرت را دید، دریافت که گفتار و رفتار آن حضرت در نهایت موجب ضعف و تزلزل حکومت او می شود و از سوی دیگر عباسیّان همواره در مورد ولایت عهدی امام رضا علیه السلام مأمون را تهدید می کردند و به او هشدار می دادند. در نتیجه وی تصمیم گرفت که آن حضرت را به گونه ای از میان ببرد. ولی کاملاً مراقب بود که این عمل به طور کاملاً محرمانه انجام گیرد تا مسئله جدیدی برای حکومتش پیش نیاید. لذا با مسموم کردن آن حضرت به هدف خود رسید. امام علیه السلام در روز آخر صفر بر اثر زهر مسموم و دعوت حق را لبیک گفت و به اجداد پاکش پیوست.

دفن شبانه و مظلومانه امام رضا علیه السلام

مردم و دوستداران آن امام وقتی که خبر شهادت حضرت را شنیدند ازدحام کردند و گفتند که مأمون با نیرنگ امام علیه السلام را کشته است. مأمون شخصی را نزد مردم فرستاد و گفت تشییع جنازه به فرصتی دیگر موکول شده است. مأمون از ترس این که آشوبی برپا شود مردم را با این ترفند متفرق کرد و دستور داد جنازه آن حضرت را شبانه غسل دادند و به خاک سپردند.

عبادت امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام هم چون اجداد پاکش، قبل از هر چیز، بنده خالص خدا بود و همه چیز را در خط بندگی خدا دنبال می کرد. زهد و عبادت و راز نیاز و مناجات و سجده های طولانی او، نشان می داد که دلداده خداست. رجاء بن ضحاک سرپرست مأموران مأمون که مسئولیت آوردن امام را از مدینه به خراسان برعهده داشت، در این باره می گوید: «سوگند به خدا، مردی را ندیدم که با تقواتر از امام رضا علیه السلام باشد و در همه ساعات زندگی یاد خدا کند و به اندازه او خوف از عقاب خدا را در دل داشته باشد».

تلاوت قرآن

رجاء بن ضحاک سرپرست مأموران مأمون که مسئولیت آوردن امام رضا علیه السلام را از مدینه به خراسان برعهده داشت می گوید «امام رضا علیه السلام شب ها بسیار قرآن تلاوت می کرد. هنگامی که به آیه ای می رسید که در آن سخن از بهشت و دوزخ به میان آمده بود، گریه می کرد و از درگاه خدا تقاضای بهشت می فرمود و می گفت: «پناه می برم به خدا از آتش دوزخ».

انتظار امام از شیعیان

محدث قمی رحمه الله از حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام روایت می کند که، امام هشتم علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمود: «ای عبدالعظیم، سلام مرا به دوستانم برسان و به آنان بگو وسوسه های شیطانی را به خود راه ندهند و در زندگی راستگو و امانت دار باشند. راجع به چیزهایی که برایشان فایده ای ندارد سکوت کنند و جدال نکنند. با یکدیگر رفت و آمد نمایند؛ زیرا این عمل موجب تقرب به من می شود. حیثیت و آبروی خود را از بین نبرند که هرکس آبروی کسی را بریزد و از این راه یکی از دوستان مرا به غضب آورد، دعا می کنم که خدا او را در دنیا و آخرت به عذاب دچار سازد و در آخرت از زیان کاران به شمار آید».

زندگی گوار

علی بن شعیب می گوید: روزی خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم. امام فرمودند: «ای پسر شعیب به نظر تو زندگی چه کسی از همه مردم گواراتر است؟» گفتم: یابن رسول اللّه، شما در این باره از همه داناترید. آن گاه امام فرمودند: «کسی که مردم از زندگی او بهره مند گردند و خیرش به دیگران برسد». سپس فرمودند: «چه کسی زندگی اش از همه نکبت بارتر است؟ گفتم: باز هم در این مورد شما از همه عالم ترید. حضرت فرمودند: «کسی که مردم از زندگی او خیری نبینند».

شاگردان برجسته امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام در مدینه و در حوزه درسی خود شاگردان بسیاری را جمع کرده، به تربیت آنها مشغول بودند؛ شاگردانی که به گرد شمع وجود آن بزرگوار اجتماع می کردند و از علوم آن حضرت بهره مند می شدند. یکی از شاگردان آن حضرت «زکریّا بن آدم» است که نمایندگی امام علیه السلام را در قم عهده دار بود. امام رضا علیه السلام در نامه ای به او می نویسند: خداوند به سبب وجود تو بلا را از شهر قم دور می سازد، چنان که بلا را به علت وجود امام کاظم علیه السلام از مردم بغداد برطرف می گرداند». از دیگر شاگردان برجسته آن حضرت می توان از یونس بن عبدالرحمن، صفوان بن یحیی، حسن بن محبوب و علی بن میثم نام برد.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهيدي كه بعد از مراسم ختمش زنده شد

یكي از رزمندگان در خاطراتش گفت: عمليات خيبر كه تمام شد چند روزي برگشتم تهران. شنيده بودم مرتضي شهيد شده است ولي نتوانسته‌اند جنازه‌اش را برگردانند. مادرم با اصرار زياد از من مي‌خواست به منطقه برگردم و از چگونگي شهادت و دليل مفقود شدن او اطلاع پيدا كنم.

خبر شهادت برادرم مرتضي، سال ها پيش از آزاديش از زندان هاي عراق به تهران رسيده بود و خانواده و اقوام را در ماتم و عزا فرو برده بود. آن زمان، يعني حوالي سال 63 من مدتي به قرارگاه كربلا رفته بودم براي همكاري در عمليات خبير. مرتضي آن وقت حدود چهارده - پانزده سال داشت و به دليل سن و سال كمش با هزار زحمت توانسته بود خودش را به جبهه برساند و در لشگر حضرت رسول (ص) وارد گردان علي اكبر شود.
عمليات خيبر كه تمام شد من مرخصي گرفتم و چند روزي برگشتم تهران. شنيده بودم مرتضي شهيد شده است ولي نتوانسته‌اند جنازه‌اش را برگردانند. مادرم با اصرار زياد از من مي‌خواست به منطقه برگردم و از چگونگي شهادت و دليل مفقود شدن او اطلاع پيدا كنم. من هم به ناچار همراه دايي و برادر ديگرم راهي دو كوهه شديم.
فرمانده گران «علي اكبر» كه آشنايي مختصري هم با ما داشت ماجراي شهادت مرتضي را به اين شكل برايمان تعريف كرد:
يكي از گروهان هاي گردانمان در جزيره مجنون نزديك جاده ‌العماره در محاصره قرار گرفته بودند و سلاح و مهماتشان هم تمام شده بود. ما از بچه‌هاي گروهان ديگري درخواست كرديم برايشان سلاح و مهمات ببرند. شرايط جاده به گونه‌اي بود كه براي رساندن مهمات بايد از بچه‌هاي ريزنقش و تيز و فرز استفاده مي‌شد. آنها هم يكي دو نفر، از جمله مرتضي صادقي را فرستادند براي بردن مهمات. ديده‌بان ما مرتضي را تا آن طرف جاده دنبال كرده بود و ديده بود كه هنوز پايش به طرف ديگر جاده نرسيده گلوله‌اي به سرش خورده و افتاده است پشت چاده!
ما از فرمانده گردان علي اكبر پرسيديم: از كجا مطئن هستيد كه حتماً شهيد شده است؟
ايشان گفت: "همه بچه‌هايي كه آن طرف جاده در محاصره افتاده بودند شهيد شده‌اند چون بعد از كامل شدن محاصره عراقي‌ها داخل تمام سنگرها نارنجك انداختند و بعد هم با تانك هايشان از روي سنگرهايي كه بچه‌ها داخل آنها بودند گذشتند و همه را به شهادت رساندند. "
اين اتفاق را تعدادي ديگر از بچه‌هاي گردان هم كه دورادور شاهد ماجرا بودند تأييد كردند. ما هم با خيال اين كه مرتضي قطعاً به شهادت رسيده‌ است و به تهران برگشتيم. كار حتي به گرفتن مراسم ختم و برنامه‌هاي ديگر هم كشيد، اما هنوز زمان زيادي نگذشته بود كه در ميان اسراي ايراني متوجه نام مرتضي شديم! حسابي شوكه شده بوديم، طوري كه نمي‌توانستيم موضوع را باور كنيم. خبر شهادت مرتضي آنقدر محكم و قطعي به ما داد شده بود كه جاي هيچ شكي باقي نمي‌گذاشت. مدتي در ترديد و بلاتكليفي گذشت تا آن كه نامه مرتضي از عراق آمد؛ نامه‌اي كه خبر از سلامتي او مي‌داد. مرتضي نه در آن نامه و نه در هيچ يك از نامه‌هاي بعديش نتوانسته بود موضوع تير خوردنش و پرتاب نارنجك به سنگرها و رد شدن تانك هاي عراقي از روي مواضعشان را توضيح بدهد. و بنويسد چطور از اين همه اتفاق جان سالم به در برده است. اين توضيحات ماند تا زماني كه او همراه آزادگان ديگر به ايران برگشت.
مرتضي ماجراي اسارتش را به اين شكل تعريف كرد: بعد از درخواست فرمانده گردان براي رساندن مهمات به جزيره، قرار شد من و يكي ديگر از بچه‌‌ها اين كار را انجام بدهيم. رسيدن به جزيره بايد از روي جاده العماره مي‌گذشتيم؛ جاده‌اي كه بيشتر حجم آتش‌ عراق روي آن متمركز شده بود. همين كه جاده را رد كرديم و خواستيم از پشت آن سرازير شديم، ضربه محكمي به كلاه كاسكتم خورد و صدايش در سرم پيچيد! ضربه به اندازه‌اي شديد بود كه براي لحظه‌اي تعادلم را از دست دادم و پشت جاده به زمين افتادم.
لحظاتي در همان حال ماندم. گيج شده بودم. نمي‌دانستم مجروح شده‌ام يا موج انفجار به زمينم زده است. دوست همراهم آمد و كلاه را از سرم برداشت. تيري آمده بود، خورده بود به كلاه و كمانه كرده بود و رفته بود.
همانطور سينه‌خيز رفتيم سمت بچه‌ها. سلاح و مهمات را كه رسانديم دوستم گفت: برگرديم. گفتم: فعلاً آتش‌ شديد است. همين جا مي‌مانيم تا هوا تاريك شود. درگيري آن قدر شديد بود كه هنوز زماني نگذشته مهمات تمام شد. عراقي ها هم دست ‌بردار نبودند؛ همين طور آتش مي‌كردند و پيش مي‌آمدند چاره‌اي نداشتيم جز آن كه داخل سنگرها پناه بگيريم تا ببينيم چه مي‌شود.
لحظات سخني بود. صداي تانك ها را مي‌شنديم كه مدام نزديك و نزديك تر مي‌شدند اما كاري از ما برنمي‌آمد. سنگري كه من و دوستم در آن پناه گرفته بوديم سنگر كوچكي بود داخل زمين كه اطراف آن را با گوني شن محكم كرده بودند.
پيش از رسيدن تانك ها، صداي عراقي‌ها را شنيديم كه به اين سو و آن سو مي‌دويدند و به عربي فرياد مي‌‌كردند. دوستم گفت: مثل اين كه دارند داخل سنگرها نارنجك مي‌اندازند. ما فوراً خوابيدم كف سنگر. پاهاي من درست كنار در سنگر بود. او هم سرش را گذاشته بود كنار پاهاي من.
چند سرباز عراقي درست از كنار در سنگر گذشتند. فكر كرديم ما را نديده‌اند. اما در همين لحظه صداي افتادن جسم سنگين و كوچكي را درون سنگر شنيديم. دوستم يك لحظه فرياد زد: "نارنجك! " و تا آمديم به خودمان بجنبيم صداي انفجاري داخل سنگر پيچيد و براي لحظاتي دود و خاك همه سنگر را پر كرد.
چند لحظه‌اي همانطور گيج و منگ ماندم. توان هرگونه حركتي از من گرفته شده بود. دوستم را صدا كردم. او هم هيچ حركتي نمي‌كرد. روي مچ و ساق پايم درد خفيفي احساس مي‌كردم احتمال مي‌دادم تركش نارنجك پايم را مجروح كرده است. سروسينه‌ام را به سختي از زمين بلند كردم تا از وضعيت پايم مطلع شوم اما از منظره‌اي كه ديدم تمام تنم لرزيد! نارنجك درست كنار سر دوستم شده بود و سروگردن او را متلاشي كرده بود. خون تمام سرو لباس او و من را پر كرده بود. طاقت نياوردم و همان‌جا كف سنگر رها شدم.
عراقي ها مي‌آمدند. نگاهي مي‌‌كردند و با تصور اينكه هر دو شهيد شده‌ايم مي‌گذشتند در آن لحظات سخت آرزو مي‌كردم كاش من هم همراه دوستم شهيد مي‌شدم. چون نمي‌دانستم چه اتفاقي برايم خواهد افتاد!
تانك ها كه از راه رسيدند و شروع كردند از روي سنگرها حركت كردن، اشهدم را گفتم و منتظر فرو ريختن سنگر شدم. تانكي با صدايي گوشخراش آمد و درست از روي سنگر گذشت. سايه‌اش براي لحظاتي داخل سنگر را تاريك كرد. اما سنگر كوچك بود و به آن آسيبي نرسيد.
از شهادت نااميد شده بودم. درد پايم هم زيادتر شده بود اما بيشتر از هرچيز بلاتكليفي عذابم مي‌داد. دلم مي‌خواست فرياد بزنم اما جرأت نداشتم. همانطور خودم را رها كرده بودم. ميان سنگر تا ببينيم چه پيش خواهد آمد. تانك ها كه دور شدند بار ديگر عراقي ها آمدند و شروع كردند به بيرون كشيدن جنازه‌ها. بعد از بيرون جنازه دوستم، پاهاي مرا گرفتند و از سنگر بيرونم كشيدند. يكي از سربازان عراقي با دو دست محكم چسبيده بود به پاي مجروحم و مرا روي زمين محكم چسبيده بود به پاي مجروحم و مرا روي زمين مي‌كشيد. طاقتم طاق شده و از درد فريادم زدم! عراقي ها همين كه فهيمدند زنده‌ام رهايم كردند روي زمين و دورم را گرفتند. يكي از عراقي ها فوراً گلن‌گدن اسلحه‌اش را كشيد و نشانه رفت روي صورتم. اما همين كه خواست شليك كند، سرباز ديگري با دست اسلحه‌اش را گرفت و او را كشيد سمت خودش. بعد به من اشاره كرد و به عراقي چيزهايي گفت. مثل اين كه سن و سال كم من و حال و روزم او را به رحم آورده بود.
همان سرباز اشاره كرد كه برخيزم. توان حركت نداشتم. سرباز عراقي دستم را گرفت بلندم كرد و مرا برد سمت يك نفربر. ترسيدم! فكر كردم مرا از دست آن سرباز نجات داده است كه بياندازد زير چرخ هاي نفربر. دستش را كشيدم و ايستادم. سرباز عراقي كه فهميده بود ترسيده‌ام، دستم را كشيد و گفت:‌لاتخف، لاتخف (نترس، نترس). بعد هم زيربغلم را گرفت و با همان حال جراحت من را سوار نفربر كرد.
داخل ماشين چند اسير ديگر هم بودند كه حال و روزشان دست كمي از من نداشت. نفربر كه پر شد همراه اسراي ديگر راهي عراقي شديم.
در ميان راه به آنچه برايم پيش آمده بود فكر مي‌كردم. مي‌دانستم با اتفاقاتي كه براي من و بچه‌هاي محاصره شده افتاده است هيچ كس گمان نمي‌كند زنده مانده باشيم. فكر مي‌كردم خبر شهادتم، چند روز ديگر محله را پرمي‌كند. بايد در اولين فرصت خانواده و دوستانم را از نگراني بيرون مي‌آوردم.

به نقل از: حسين صادقي

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهیدی که شهادت خود را خبر داد

حسین بهرامی به سال 1336 در روستای ولشکلا ، از توابع شهرستان ساری متولد شد. حسین به سال 1355 برای تحصیل در رشته ی ریاضی وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد. یک سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی ٰ این دانشجوی شمالی،  به عضویت سپاه پاسداران مشهد درآمد  و در همان سال به سپاه خوزستان مامور گردید و تا زمان سقوط خرمشهر در کنار مدافعان شهر به نبرد با متجاوزان بعثی پرداخت.
حسین بهرامی سرانجام به جمع پاسداران سوسنگرد ملحق شد و در کنار آنان به جهاد اصغر خود ادامه داد و سرانجام با رسیدن به مدارج بالای جهاد اکبر ، پنجه بر ایوان عرش گرفت و در ملکوتِ شهادن سکنی گزید.
آن چه خواهید خواند ، متن اولین وصیت نامه ی به جا مانده از شهید حسین بهرامی است. این وصیت نامه که با قلمی شیوا و منطقی استوار نگارش شده است ، در حقیقت گزارشی از حیات این شهید به روایت خود او و نمایی از مسیرِ سلوکِ آن سرباز نهضت روح الله است. این وصیت نامه از همان مصادیقی است که امام امت ، صاحبانِ ده ها سال عبادت و ریاضت را به خواندن آن ها دعوت کرده است.


روحمان با یادش شاد


«اولین وصیت نامه سردار شهید حسین بهرامی»

بسم الله الرحمن الرحیم

بل الانسان علی نفسه بصیره

اینجانب حسین بهرامی فرزند محمد تقی ساکن در ارض الهی (ساری قریه ی ولشکلا) به سرمایه ی عمری 23 سال (حدوداً) مسئولیت رسمی اگر لیاقت باشد عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشهد.
هر که بنده را شناخت و هر که نشناخت پس بشناسد مرا. این نوشته حاکی از چگونگی بهره برداری از سرمایه ی عمری دارد (زیستن) از دوران طفولیت بصیرت ندارم جز حرکات کودکانه و بازی گوشی در محدوده ی یک خانواده ی روستایی شمال ایران. تا کلاس پنجم ابتدایی در روستا درس می خواندم و از این اوان نیز نکته ی قابل ذکری نیست (12 سال عمری= ؟) از کلاس ششم ابتدایی به شهرستان ساری به منظور ادامه ی تحصیل روانه گردیدم که بایستی قبل از هر چیز بگویم از آن هنگامه شیطان در این بنده ضعیف و بدون پشتوانه نفوذ کرد و افسارم را بدست گرفت.
او اراده می کرد، بنده عمل می کردم. او طرح می ریخت بنده اجرا می نمودم،‌ مستعمره تحت فرماندهی و حکومت او بودم، آنچنان مطیع که نپرس. او کارهای بنیادی و اساسی خویش را در بنده آغاز نموده بود.

1ـ‌ زینت دادن دنیا
2ـ امر به فحشا و منکرات و ایجاد زمینه تمایل و کشش نسبت به آن
 3ـ ایجاد غرور و تکبر
4ـ پایه ریزی جهل از معارف الهی
5ـ برحذر بودن و فراری بودن از فریضه الهی.
6ـ‌ عصیان در برابر حق.
و آنگاه گردیدم طاغوتچه، شاید هم طاغوت بنده ایی شدم با کوله باری از گناه و قلبی سیاه و خویی شیطانی همواره عصیانگر و سرکش البته لازم به تذکر نخواهد بود که وسایل مورد استفاده ی شیطان چه ها بودند ولی سینما، مجلات، رادیو، دوست ناباب، محیط زندگی (بردگی) موقعیت سنی و … از عوامل مؤثر بودند.
در این دوران بنده سخت ترین ضربات را از طریق شیطان خوردم و توسط آن ضربات کاری شهید گشتم (شاهد راه شیطان، نمونه و سمبل سبیل الطاغوت) خدایا اینان اعترافات و اقرارات این بنده ی سرکش و عصیانگر (از روی جهل و جنایت انجام دادم) است.

اثرات مهم و اساسی این دوران:

1ـ‌ جاهل بودن از معارف الهی
 2ـ‌ کسب خوی شیطانی (دروغ، کبر، ریا و … )
 3ـ سیاه گردیدن قلب بر اثر اعمال خلاف حق.

خدایا ! تو خود دانی که من کیستم و تقدیر بر من چه خواهد بود ولی در کلاس دهم (‌اول متوسطه بودم) که ناگاه ضربه ی شدید بر بنده وارد گردید. ضربه ای که تحمل آن مشکل بود روح ضعیف و زیر صفر اما جسمی قوی ولی به یکبار جسم تسلیم گردید.
 حسین بهرامی که شهید شد، بچه های مسجد پارچه ای بر محراب مسجد نصب کردند که این جمله نوشته شده بود؛ «حسین»! شهید غریب نام آشنا!
دیگر آن حسین رفت، حسین جدیدی آمد روی کار، حسینِ در صفِ سینما، در مسجد جامع ساری در حال سجده و رکوع و قیام،
خدایا ! رحمت فرست بر محمد و آل او و بر دوستانی که مرا راهنمایی نمودند و رحمت بر برادران مان،‌ حاج شیخ عبدالله نظری،‌ تصمیم گرفتم در تابستان درس طلبگی بخوانم (حتی قرار بود وسط سال کلاس درس را ترک کنم و بروم به حوزه ی علمیه مشغول گردم.) حدود شاید یک ماهی درس خواندم ولی از آنجایی که انگیزه ی این حرکت نو بدون راهنمایی آگاه و رهبری صحیح نبوده لذا از تصمیم و قصدم برگشتم. در سال یازدهم جهالت و سیاهی قلب و اخلاقیات شیطانی کار و اثر خویش را مصراً ادامه می داد و حتی گاهی آن روح جدید تسلیم می گردید (خدایا تو خود همه ی اعمال بنده را در پنهان و آشکار و آنچه در وهم و خیال بوده است می دانی و در لوح مکتوب ثبت و ضبط داری)
اما با توجه به جو شهرستان ساری و برخورد با دوستان به حمد الله فضل الهی شامل بوده است، پس از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه مشهد گردیدم (56ـ 1355) خدایا اگر نبود فضل تو و اگر نبود کرم و رحمت تو، اگر نبود بخشش تو و اگر نبود ثبات ثبوتیه ی غفور و رحمان و رحیم بودن تو و اگر نبود صفات توبه پذیری تو و … بنده به کدامین سو رونده بودم چرا که با وجود این صفات بنده ای هستم ذلیل و شکست خورده و کارنامه ی اعمالم سیاه و چسبیده به زمین. خدایا تو خود دانی که اینها تعارف نیست همه اش واقعیت است، ولی خدایا همه ی این اعمالم از روی جهالت بوده است. خدایا آگاهانه عصیان نکرده ام، ای خدا تو خودت در سوره ی جمعه و علق صحبت از تعلیم و علم آورده ای به حق حقانیت و نور قدس خودت معلم های این بنده ی ضعیف را جزو عباد مخلص و متقی و ذاکر و متوکل و صالح … قرار بده یادم نمی رود آن استاد بزرگوارم آن شب، خدا از تو و کتاب تو صحبت می کرد و اولین رابط ما آیه ی یا ایها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه … بوده است. خدایا آن معلم و دیگر معلمانم (که اگر لیاقت شاگردیشان را داشته باشم) را رحمت و درود فرست و برای آنان در لغزش ها تکیه گاه باش.
آشنایی بنده با آن معلم و دیگر دوستان (که خدایا تو می دانی چقدر دوستشان داشتم و دارم) صفحه ی جدیدی را می گشاید. اگر چه جهالت و سیاهی قلب و خوی شیطانی موانعی هستند در راه کسب فیض از محضرشان.
خلاصه ،ای رب عالمیان و ای ملک الناس و ای معبود مخلوقات این سرمایه ی عمری 23 سال را آنچه که تو خود می خواستی صرف ننمودم،‌ تنبلی و سستی و اهمال و غرور و منیت شیطانی آنچه مرا درهم پیچید مشمول (والعصر ان الانسان لفی خسر) شدم،. خدایا می دانی که اگر پیروزی در جهاد اکبر داشته پشت سر آن شکست و عقب نشینی بود،‌ غرور و منیت شیطانی، خدایا می دانم که بنده ی خوبی برای تو نبودم، ولی بخودت قسم دلم تو را می خواست،‌ می خواستم که با تو انس و الفت گیرم و لذت ببرم می خواستم با تو دوست و رفیق گردم می خواستم فقط در آغوش تو باشم و تو را ببوسم می خواستم فقط و فقط تو بر من ترحم کنی و دست نوازش بر سرم بکشی،‌ می خواستم همیشه بیاد تو باشم،‌ ترا ناظر بدانم، ای خدا تو خود می دانی که فقط بر تو اتکا کنم. خلاصه تو تویی و من منم. تو همانی که همیشه بر من ترحم نمودی و فضل و بخشش نمودی ولی من که دنیا جلوه اش را به نمایش در آورد و بنده گول آنرا خوردم، خدایا بر تو سپاس و حمد که امام خمینی را بر ما ارزانی داشتی، خدایا با قیامت این نعمت تو و ولی تو انقلاب اسلامی به بلوغ رسید و ادامه خواهد داشت تا پیروزی نهایی قیام مهدی (عج) خدایا می دانی در قلبم چه می گذرد و می دانی چه می خواهم با تو در میان بگذارم و برای چه مقدمه چینی نمودم.
خدایا گاهی فکر می کنم مگر پیغمبر (ص) و یا علی (ع) و یا فاطمه (س) در جبهه ی جنگ شهید گردیدند اما و صد اما. خدایا،‌ تو برادرم و دوست عزیزم سعید را به مشهد آوردی و از همان ابتدا بین قلوبمان الفت بخشیدی، خدا توسط این برادرم به اهواز آمدم و با برادرهای مسجد جزایری اهواز آشنا گردیدم، جمع جوانمردی صفا و جمع نور و عصمت و جمع هدایت و رهبری و جمع عبودیت و امامت و جمع خلوص و تقوا و آگاهی و معرفت و جمع جهاد و فتح و نصر و شهادت و جمع انقلاب مظلومیت و جمع مصیبت و عزت خدایا فضیلت و رحمت را بر این جمع هر چه بیشتر و بهتر بگردان و آنچه که برای تو می خواهند عطا فرما و آنچه را که نمی دانند و نمی خواهند ولی تو آگاهی به آنها ارزانی دار. خدایا، همچنان که آنان با صدق به اسلام ابتدا نمودند،‌ خدایا انتهایش نسبت به اسلام صدق گردان و آنها را در جهاد اکبر و اصغر پیروز و موفق گردان. خدایا آنچه به ذهنم نمی رسد تا دعا برایشان نمایم و تو می دانی به آنها عنایت فرما. خدایا این جمع بارقه ی امید را نسبت به آرزویی که داشتم شهادت. آخر تو خود توسط معصومین قطره ی اول شوینده ی گناهان و رسیدن و مشاهده وجه الله خدایا شهادت مقام مشاهده و فنا الی الله، خدایا مقام شهادت نعره ی شیطان شکن، ستون فقرات شیطان و تباه ساختن و درهم پیچیدن بناهای شیطان، خدایا شهادت الحاق به رضوان تو، خدایا شهادت کوتاه ترین و سریع ترین راه رسیدن به تو،‌ خدایا گفتمت بعضی از معصومین در جنگ شهید نگردیدند! ولی آیا شهید نشدند؟! ولی خدایا! ذلیل و فقیر و مسکین و متکین و متضرع و شکست خورده ام چه کنم اگر شهید نشوم به نهایت می دانم شهادت خود وسیله است برای رسیدن به تو و برای اجرا و برقراری حکومت و قانون تو در زمین خدایا لطفی فرما و کرمی کن خونم را زیر درخت اسلام بریز، اگر لیاقت باشد. خدایا «رضاً به رضائک و تسلیماً به امرک.» تقدیر چه باشد تو خود دانی بر من هست، تکلیف است «اللهم ارنا مناسکنا و تکالیفنا و فرائضنا و بک علینا و انک انت التواب الرحیم.» «اللهم هییء لنا من امرنا رشدا.» خدایا این جمع بارقه امید را در روح من شعله ور ساخت. نزد یکی به اخبار شهادت،‌ نزد یکی به اسامی شهادت،‌ نزد یکی به عکس های شهادت، نزد یکی به زیستن شهادت این جمع نزدیکی به قبل از شهادت (اصغر و رضا). لمس و درک و تماس شهادت (جمال)‌. جمالِ من!، تو برای بنده، جمالی غیر از دیگر جمال ها یا برای دیگران بودی تو می دانی؟ انشاء الله می دانی بعد از شهادتت بر من چه می گذشت،‌ خدایا این حسین تو چه کند؟

حسینی که شجاعت ندارد، حسینی که ایثار ندارد؟ حسینی که خضوع ندارد؟‌حسینی که چیزی نمی داند، حسینی که خلوص ندارد،‌ حسینی که در بند است، زندانی است،‌… حسود است، خدایا حسینی که محرم راز تو نیست، حسینی که حلم و ظرفیت ندارد،‌ تو خودت بگو به هر وسیله که می دانی بگو چه کنم. آری ،‌آری نمی دانم چه بگویم یک عمر گناه یک عمر ذلت یک عمر نکبت یک عمر دربدری و پوچی و سرگردانی خدایا خدایا چه کنم. اما یک چیز می گویم. «الحمد الله نعمت الشهاده» شهادت، خدایا، منّتی است بر من، شهادت شربتی است که قبل از نوشیدن، ریختنِ خون مقدمه اش است. شهادت، نوشیدنی است که قبل از نوشیدن، ریختنِ روح های پلید لازم است، شهادت نوشیدنی است که قبل از نوشیدن، ریختن زهر مهلک شیطانی لازم است. بلی! شهادت، ریختنِ طرح و فتحِ مکان های اشغال شده شیطان است،‌ شهادت وفای بعهد است. شهادت یکی از طرق رسانیدن پیام شهیدان است شهادت اظهاراتی و رسوا و افشا نمودن باطل است. شهادت شهد است، شهادت مشاهده است،‌ شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت، مقدمه ی فتح در این دنیا است و خود فتحی بزرگتر در آخرت است. شهادت خوشنود کننده ی «محمود» است،‌ شهادت دشمن را در سیلاب خون غرق می سازد و دوست را به ساحل نجات هدایت می نماید. هان ای قلم،‌ دیگر نوشتن بس است جایت را به قدم بده و جوهرت را با خون سرخ معامله کن و آنگاه با این تعویض و جابجایی خویش می نویسد. «مداد العلما افضل من دماء الشهدا» و اما تو ای قدم و خونِ پیکر! خجالت نمی کشی که بعد از انجام تکلیف به پیش عزیزان دنیا برگردی و با سم ستوران تانک های دشمن دیدار نداشته باشی و اینها را با وجودی که بی حرکت هستی از کار بیندازی و نمی خواهی که دیده ی دشمن غدار و مغضوب و ضال به تو بیفتد و اگر شد او را هدایت و در غیر این صورت بر او اتمام حجت کرده باشی. ای پیکر! آیا دوست نداری واقعه ی کربلا و هویزه تکرار گردد؟! چرا، می دانم که دوست داری و مشتاق آن هستی. اما خدایا به خودت قسم! راضیم به رضا و قضای تو و مطیع امر و فرمان تو. «اللهم الحقنی بالصالحین و الا و ایائک والشهدا و رضوانک.» «اللهم جعلنا من الشهدا و الصدیقین والمتقین والذاکرین والمتوکلین والمخلصین. اللهم جعلنا من السابقون و السابقون فی الآخره و اولئک المقربون.»
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته والسلام علی من اتبع الهدی



یکشنبه ها با خاطرات شهدا

رؤیای صادقه درباره شهید گمنام

شهید عزت الله کیخا بعد از بیست و یک سال گمنامی در رؤیای صادقه پدرش خود را معرفی می نماید...

در سال 66 قبل از شروع عملیات به اتفاق عمو و پسر عمویشان عازم مناطق جنگی می شوند که در اثنای عملیات پسر عمویشان (شهید عزت الله کیخا) در منطقه  ماهوت  مفقود الاثر  می شوند. قبل از این حادثه نیز برادر شهید عزت الله (شهید اکبر کیخا) در عملیات بیت المقدس به شهادت می رسند که خبر این  شهادت توسط همرزم ایشان «شهید سید حسین حسینی» به پدر شهید داده می شود.
این بار نیز خبر شهادت شهید عزت الله کیخا توسط همرزم شهیدشان «شهید سید حسین حسینی» به گونه ای دیگر و در عالم خواب پس از بیست و یک سال به پدر شهید داده می شود  و در عالم رویا به ایشان گفته میشود فرزندشان شهید عزت الله کیخا بیست و یک سال پیش در ماهوت  به شهادت رسیده و در مزار شهدای گمنام مهریز یزد به خاک سپرده شده اند. پدر شهید با توجه به اینکه خواب و رویا سندیت و حجیت ندارد به آن توجهی نمی کنند که پس از گذشت چند ماه از رویای اول مجدداً «شهید سید حسین حسینی» به خواب پدر شهید می آیند و در عالم خواب ایشان را به مزار شهدای مهریز یزد برده و مدفن فرزندشان را با تمام جزئیات و مشخصات  موجود به ایشان نشان می دهند.

و در همان حال  برای شهیدان  زیارتنامه و فاتحه می خوانند  پس از این واقعه پدر و مادر شهید باتفاق همسر و دو فرزند شهید که  مدت بیست و یک سال در انتظار  ایشان بودند به همراه تعدادی از اقوام ایشان به قصد یافتن مزار این شهد بزرگوار از گرگان راهی استان یزد و شهر مهریز می شوند و سه مزار شهدای گمنام  موجود در شهر مهریز را مورد بررسی قرار می دهند  که نهایتاً مزار پاک شهید عزت الله کیخا را با تمامی مشخصات و جزئیات گفته شده در روستای گردکوه مهریز می یابند، در این هنگام خواهر شهید با دیدن تصویر دو گل لاله روی مزار شهید به یاد رویای خود می افتد که در خواب دیده بود برادرش را تشییع جنازه و دفن می کنند در حالیکه دو گل لاله روی مزار ایشان روئیده اند.


به نقل از محمد کیخا پسر عموی شهید

هیات عاشقان ثارالله علیه السلام

هیات عاشقان ثارالله علیه السلام

به مناسبت شهادت سه ساله ارباب حضرت بی بی خاتون رقیه

سخنران:

حجت الاسلام سرخه ویس

مداحان:

حاج مهدی رجبی - کربلایی علی صفاری

زمان: ۵شنبه ۸/۱۱ مصادف با ۴ صفر ساعت ۲۰

مکان: خ پیروزی- بلوار ابوذر- پل پنجم- ۲۰متری وحدت- بوستان ۱۵ - منزل شهید نعمتی

 

این جا بهانه های زدن جور می شوند
کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی

 

اصلاً نه، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

 

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد
امروز هم به نیت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد

 

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند
ما را خلاصه غالب اوقات می زنند
یک در میان به روی من و عمه می خورد
سنگی که سمت خیمۀ سادات می زنند

 

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد
لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود
پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:
زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود

 

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نا مردهای شام چه مردانه می زنند
دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو
دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
حسن لطفی

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

تدفین در کربلا

ابوریاض از مسئولین فعلی در کشور عراق است. ایشان می­گفت: در سالهای جنگ عراق علیه ایران فرزند من به اجبار به سربازی رفته بود. بعد از یکی از عملیاتهای ایران از طریق ارتش به من اطلاع دادند که پسرت در جنگ کشته شده.

خیلی ناراحت بودم. با اتوموبیل خودم از بغداد برای تحویل جسد راهی جنوب شدم. به محل تحویل اجساد رفتم. کارت و پلاک پسرم را تحویل دادند. کارت متعلق به خودش بود.

اما وقتی برای تحویل جسد رفتم با تعجب دیدم این جنازه متعلق به پسرم نیست! چهره او شبیه بسیجیان ایرانی بود. محاسن داشت. بسیار نورانی بود!

با مسئول مربوطه صحبت کردم. گفتم: این جنازه پسر من نیست. اما او می­گفت: مدارک کاملاً صحیح است. این جنازه را بردار و ببر!

هر چه با او بحث کردم بی­فایده بود. کم کم ترسیدم به خاطر این موضوع من را اذیت کنند. لذا جنازه را برداشتم. طبق رسم شیعیان عراق پیکر او را بالای ماشین خودم بستم و به سمت بغداد حرکت کردم.

در راه به این موضوع فکر می­کردم که این جنازه کیست. چرا مدارک پسر من همراه  این پیکر بوده؟! هر چه بیشتر فکر می­کردم کمتر نتیجه می­گرفتم.

تا اینکه در طی مسیر به کربلا رسیدم. پس از زیارت به سمت قبرستان کربلا رفتم. نمی­دانستم با این پیکر نورانی چه کنم. به خانواده چه بگویم؟! لذا او را در همان کربلا به خاک سپردم و فاتحه­ای برایش خوانده، راهی بغداد شدم.

مدتی بعد اتفاق عجیبی افتاد. اعلام شد که پسر من زنده است و در اسارت ایرانی­ها به سر می­برد. بعد از پایان جنگ اسرای ایرانی و عراقی تبادل شدند و پسر من هم برگشت.

اولین سؤال من از او درباره مدارکش بود. اینکه آن جوان خوش سیما چه کسی بوده؛ اما جواب پسر من عجیب­تر بود.

او گفت: وقتی من به اسارت نیروهای ایرانی درآمدم جوانی به سمت من آمد و گفت: کارت و پلاکت را بده! من هم آنها را تحویل دادم.

جوان به من گفت: قرار است من در کربلا و در جوار امام حسین(ع) به خاک سپرده شوم اما برای رسیدن به آنجا به کارت و پلاک تو احتیاج دارم!

واقعاً عجیب بود. یعنی او واقعاً که بود؟ چه کسی به او گفته بود این کار را انجام دهد؟ چه کسی به دل ابوریاض انداخته بود این شهید گمنام ایرانی را در کربلا به خاک بسپرد...؟

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

پاسدار پرافتخار اسلام شهید خیبر مجتبی محمدی دارانی در سال ۱۳۴۴ در خانواده ای مذهبی در تهران دیده به جهان گشود از همان اوان کودکی دارای استعدادی خارق العاده بود.
دوران تحصیلات ابتدایی راهنمایی و نظری خویش را در تهران گذراند. طی این دوازده سال تحصیل همواره جزء شاگردان ممتاز کلاس بود.

بعد از اینکه دیپلم خود را از دبیرستان سحاب گرفت یکسال تا خدمت سربازی مهلت داشت در این مدت یکسال نتوانست بیکار بنشیند و در استخدام آموزش و پرورش درآمد و در قسمت امور تربیتی شروع به کار نمود.

فعالیت ایشان در مدرسه میثم واقع در منطقه مجیدیه تهران بود به کار خویش عشق می‌ورزید و عاشقانه حتی روزهای تعطیل را به مدرسه میرفت و انجام وظیفه می نمود و در مدرسه از بهترین ها بود تا اینکه در مردادماه ماه ۱۳۶۲ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و در ۱۸ بهمن ماه ۱۳۶۲ به ندای خمینی کبیر لبیک گفت و قدم در جبهه های نور علیه ظلمت نهاد.

پاسدار شهید مجتبی محمدی دارانی در دانشگاه جبهه با رتبه خوبی پذیرفته شد این شهید والامقام در عملیات خیبر در منطقه طلائیه و جزایر مجنون که عظیم ترین عملیات تاریخ ۸ سال دفاع مقدس بود شرکت کرد.

از وقایع و خاطراتی که در زندگی ایشان رخ داده است به چند نمونه اکتفاء میکنیم:
ایشان در سن ۹ سالگی به همراه خانواده سفری به شیراز داشتند.
از آنجایی که پدر ایشان معمار بود و کار ساختمانی را قبول کرده بود.
ایشان در نزد پدر به کار مشغول شد کار ساختمانی بر روی کوهی بود که بر اثر حادثه ای این شهید بزرگوار از ارتفاعی نسبتا بلند سقوط میکنند بطوریکه همه تصور میکنند که ایشان دیگر چشم از جهان فروبسته ولی از آنجایی که ایزدمنان سرنوشت بهتری را برای ایشان مقدر نموده بود بحمدالله جان سالم بدر میبرد و بر لب ایشان جراحتی پدید می آید

شهید خیبر مجتبی محمدی دارانی دارای صوتی واقعا دلنشین بود و بقدری قرآن را زیبا تلاوت می نمود که در دوران دبیرستان در مسابقات قرآن مقام اول را کسب نمود.

در مجالس دعای کمیل و توسل شرکت می جست و به عشق مولا و سرور خویش مداحی و نوحه سرایی میکرد.

در کار خویش خیلی جدی بود و محال بود که مسئولیتی را قبول کند و آن را انجام ندهد.

در دوران انقلاب در خط اسلام و قرآن و رهبر بود.در تظاهرات شرکت می جست و همچون سدی در مقابل گروهک های ضد انقلاب در دبیرستان بود.

از عاشقان و مشتاقان امام روح الله بود و یکی از آرزوهایش زیارت جمال مبارک امام بود که این سعادت نصیب ایشان نگشت...

پاسدار پرافتخار اسلام مجتبی محمدی دارانی سرانجام در ۱۱ اسفند سال ۱۳۶۲ در بزرگترین عملیات تاریخ ۸ سال دفاع مقدس یعنی عملیات خیبر که در منطقه طلائیه و در جزایر مجنون شمالی و جنوبی برگزار شد خون پاکش بر زمین ریخت و با غلتیدن در خون خویش اسلام را با شهادت خود زنده نمود.

پیکر مطهر معلم قرآن پاسدار شهید مجتبی محمدی دارانی پس از ۱۳ سال دوری از وطن در محرم سال ۱۳۷۵ هجری شمسی به میهن اسلامی بازگشت.

وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین
همانا که من روی به سوی آفریدگاری برگرداندم که آسمانها و زمین را

یکتاپرست آفریده است و من از شرک ورزندگان نیستم
اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک
اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک
اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی

به نام الله آفریننده تمامی مخلوقات

برحسب نظم و انسجام و ارتباط مشخص و به نام محمد(ص) آورنده و تکمیل کننده تکمیل ترین و بنیادی ترین دین در طول تمام تاریخ از آدم تا به آخر یعنی اسلام عزیز و به نام علی(ع) مظهر جوانمردی و اخلاص و کرم و نمونه و سنبل دین اسلام و به نام حسین(ع) سراینده بحق ندای آزادی و آزادمردی و به نام یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود(ع) روحی له الفداء و به نام نامی نائب برحقش حسین زمان دنباله رو واقعی خط خونین شهدای کربلا خمینی روح الله در این لحظات حساس که اسلام عزیز از طرف ابرجنایتکاران جهان در معرض خطر قرار گرفته است.

در زمانی که هر روز به بهانه های واهی و پوچ مظلومین و مستضعفین از طرف ابرقدرتها مورد هجوم قرار میگیرند و در زمانی که از یکسو روزانه صدها نفر از گرسنگی در معرض خطر مرگ قرار گرفته و از سوی دیگر شاهان و ظالمان برای انتخاب غذای مورد علاقه متوسل به استخاره میشوند و در زمانی که ظلم و استبداد بیداد میکند و... ساکت نشستن جایز نیست و انتظار برای وقوع معجزه ای جهت نابودی ظلم خیلی خام است.

آری بایستی ساکت ننشست و باید به داد محرومین و مستضعفان و یاری اسلام عزیز شتافت آیا در زمانی که صدام کافر مردم مستضعف و بی پناه کشورمان را با موشکهای چندمتری مورد حمله قرار میدهد و ما را هر روز تحت ظلم و استبداد خود قرار میدهد و دست به تهدیدهای گوناگون میزند ساکت ماندن جایز است؟

مگر نه اینست که ما خود را پیرو شهیدان کربلا و حسین بن علی علیه السلام میدانیم پس چرا سخن لا اری الموت الا السعاده او را نشنیده گرفته و تن به ظلم و جور دهیم.

من نیز با مختصر آگاهی که در این مورد داشتم و میخواستم باری از دوش انقلاب اسلامی برداشته باشم راه خود را انتخاب نمودم و امیدوارم خداوند نیز این تحفه ناقابل مرا به درگاهش بپذیرد و صدام کافر بداند که نه با محاصره اقتصادی و نه با حملات پی در پی به شهرها و نه با تهدیدات مکرر خود و نه با موشکهای چندمتری خود و نه با کمک و یاری گرفتن از اربابان و دوستان خود نمیتواند ذره ای در روحیه و عظم راسخ ما خدشه وارد سازد این مسئله را هم نباید از نظر دور داشت که اسلام به ما احتیاجی ندارد و خداوند متعال به ما احتیاجی ندارد و اسلام هیچگاه بی یار و یاور نمیماند و این ما هستیم که محتاج خداوند و پیامبر اسلام هستیم زیرا اگر بخواهیم در جهان آخرت عنایتی بر ما شود باید با دستی پر در محضر عدالت حاضر شویم باید در راه خدا جهاد کنیم که به فرموده مولای متقیان جهاد دری از درهای بهشت است که به روی بندگان خاص خدا باز میشود و این کوچکترین کاری است که میتوانیم در این زمینه انجام دهیم و اگر خدا قبول کند در عوض اجر و مزد اخروی برای ما در نظر گیرد.
"فمن یعمل مثقال ذره خیر یره"

مادر عزیز و مهربانم که هیچگاه نتوانستم قدر زحمات شبانه روزیت را بدانم و میدانم اگر بخواهم در قیامت سرفراز باشم باید شما مرا تائید کنید زیرا هیچگاه فرزند خوبی برای شما نبودم شما خیلی دوست داشتید که من به دانشگاه بروم ولی من موفق نشدم اما با سعی و کوشش فراوان در دانشگاه جبهه پذیرفته شدم و با توفیق خداوند متعال رتبه خوبی هم بدست آوردم امیدوارم همانقدر که از رفتن من به دانشگاه خوشحال میشدید الآن هم که فارغ التحصیل شده ام خوشحال باشید.

من از این بابت هم سرفرازم که پدری کاملا در خط اسلام و انقلاب دارم و از زحمات شما با زبان قاصر و کلام ناقص نمیتوانم تشکر کنم انشاالله که بعد از رفتن من بیش از پیش حافظ اسلام و انقلاب و قرآن باشید و با منافقین و مشرکین به صورتی قاطع برخورد کنید خواهرانم که هریک با حجاب و نجابت خود مایه افتخار من و خانواده هستید راهی همچون راه زینب علیها السلام در پیش گیرید و همیشه خود را برای مصیبتهای بزرگتر آماده سازید زیرا نهال انقلاب اسلامی تشنه خون شهیدان است و وظیفه ما مسلمانان است که آنرا سیراب سازیم.

عزیزانم سعی کنید در تربیت فرزندانتان دقت فراوان بخرج دهید از برادر کوچکم میخواهم که مرا ببخشد که خیلی باعث ناراحتیش میشدم و باز میخواهم که در پی درس و تعلیمات اسلامی باشد عزیزانم همه شما سختی و مصیبت دیده اید و انشاءا...

در رفتن من نیز بردبار و صبور باشید که خداوند کسانی را که در برخورد با سختیها و مصائب بردبار هستند بشارت میدهد:
و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات فبشرالصابرین.

امیدورام مرا حلال کنید و همیشه مصداق گویندگان انا لله و انا الیه راجعون باشد.

دانش آموزان عزیز و برادران کوچک من بدانید که اهمیت درس خواندن و تعلیم کمتر از رفتن به جبهه و فعالیت در سنگر رزم با دشمنان دین و قرآن نیست زیرا با داشتن فرهنگی کاملا اسلامی میتوانیم سد محکمی در برابر دشمنان اسلام برپا کنیم عزیزانم به نماز(مخصوصا جماعت) بیشتر اهمیت بدهید و با قرآن بیشتر آشنایی پیدا کنید و برای قرآن احترام خاصی قائل شوید زیرا که قران کتاب سعادت و دستور زندگی راستین و کتاب سیاست و هدایت میباشد.

من طی این مدت درسهای زیادی از شما برادران کوچک فراگرفتم و از این بابت افتخار میکنم امیدوارم مرا حلال کرده و از من راضی باشید دوست دارم اگر جنازه ام را نیافتید که هیچ ولی اگر جنازه ام به دستتان رسید به پیروی از علامه مجلسی در ورقی از ۴۰ نفر مسلمان با ایمان در مورد اینکه من شخصی با ایمان و مسلمان بوده ام امضاء بگیرید و در کفنم بگذارید این کار را به برادر عزیزم حسن گندمکار واگذار میکنم دفترچه ای دارم به نام دفترچه هجرت که آنرا به همراه چند عکس که در آلبوم خودم هست به دوستم محسن شعبانی بدهید تا بیادگار از من داشته باشد دفترچه دیگری به نام دفترچه شهادت دارم که به برادر و دوست عزیزم مجتبی خداداد بدهید تا اگر مایل بود از آن استفاده کند.

یک ماه نماز و روزه قضا دارم که یا برایم بخوانید و یا بدهید تا شخص دیگری برایم بخواند خواهر بزرگم! از من نواری خواسته بودید که از صدای خودم پر شده باشد این نوار بین نوارهای خودم میباشد. امیدوارم از من راضی باشید لباسهای ورزشی مرا به برادرم اکبر بدهید و به او و تمامی دوستان ورزشکارم از قول من بگوئید که سعی کنند ورزشهایشان هم برای خدا باشد و به عنوان مسئله مهمی در ذهنشان تداعی نشود زیرا به قول معروف ورزش هدف نهائی ما نیست و هدف اصلی ما رسیدن به آرمانهای الهی و اسلامی است همیشه به یاد خدا باشید که خدا هم در عوض شما را یاری میکند.

دیگر عرضی ندارم جز اینکه دعا برای پیروزی اسلام و رهبر عزیز و رزمندگان اسلام را فراموش نکنید.
از همه شما التماس دعا دارم.

 میروم مادر که اینک کربلا میخواندم       از دیار دور یار آشنا میخواندم

خداحافظ امام و رزمندگان

مجتبی محمدی دارانی

اندیمشک ـ پادگان دوکوهه 30/11/1362


شهید مجتبی محمدی دارانی در یک نگاه

نام پدر: همایون(مرتضی)

محل تولد: تهران

تاریخ تولد: 3/6/1344

تاریخ شهادت: 11/12/1362

محل شهادت: عملیات خیبر _ طلائیه جزیره مجنون

طول مدت حیات: 19 سال

مزار شهید: تهران بهشت زهرا قطعه 50 ردیف 23 شماره 10

علی اکبر علیه السلام

گفتگوی پدر و پسر در روز عاشورا

راویان واقعه کربلا نوشته اند تا اصحاب زنده بودند، تا یک نفرشان هم زنده بود، خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر، از خاندان امام حسین علیه السلام، از فرزندان، از برادرزادگان، از برادران، از عموزادگان، به میدان برود. می گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه مان را انجام بدهیم، ما وقتی کشته شدیم خودتان می دانید. اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد. آخرین فرد از اصحاب اباعبدالله که شهید شد یک مرتبه ولوله ای در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد. همه از جا حرکت کردند. نوشته اند: فجعل یودع بعضهم بعضا شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خداحافظی کردن، دست به گردن یکدیگر انداختن، صورت یکدیگر را بوسیدن.
از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسی که موفق شد از اباعبدالله کسب اجازه بکند، فرزند جوان و رشیدش علی اکبر بود که خود اباعبدالله درباره اش شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل، اخلاق، منطق و سخن گفتن، شبیه ترین مردم به پیغمبر بوده است. سخن که می گفت گویی پیغمبر است که سخن می گوید. آنقدر شبیه بود که خود اباعبدالله فرمود: خدایا خودت می دانی که وقتی ما مشتاق دیدار پیغمبر می شدیم، به این جوان نگاه می کردیم، آیینه تمام نمای پیغمبر بود. این جوان آمد خدمت پدر، گفت پدر جان به من اجازه جهاد بده. درباره بسیاری از اصحاب، مخصوصا جوانان ، روایت شده که وقتی برای اجازه گرفتن پیش حضرت می آمدند، حضرت به نحوی تعلل می کرد، مثل داستان قاسم که مکرر شنیده اید، ولی وقتی که علی اکبر می آید و اجازه میدان می خواهد، فقط سرخودشان را پائین می اندازند. جوان روانه میدان شد:
نوشته اند اباعبدالله در حالی که چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود،'' ثم نظر الیه نظر آئس''، (اللهوف ص 47) به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدی که به جوان خودش نگاه می کند. نا امیدانه نگاهی به جوانش کرد، چند قدمی هم پشت سر او رفت، اینجا بود که گفت خدایا! خودت گواه باش که جوانی به جنگ اینها می رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه تر است. جمله ای هم به عمر سعد گفت، فریاد زد بطوری که عمر سعد فهمید: «یا بن سعد قطع الله رحمک» اللهوف ص 47، مقتل علی اکبر (مقرم) ص 76، مقتل الحسین مقرم ص 321، مقتل الحسین خوارزمی ج 2 ص 30، بحار الانوار ج 45 ص 43) خدا نسل ترا قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی. بعد از همین دعای اباعبدالله، دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت و حال آنکه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شرکت کرده بود، برای شفاعت پدرش. سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالی که روی آن پارچه ای انداخته بودند، آوردند و گذاشتند جلوی مختار، حالا پسر او آمده برای شفاعت پدرش. یک وقت به پسر گفتند آیا سری را که اینجاست می شناسی؟ وقتی آن پارچه را برداشت، دید سر پدرش است، بی اختیار از جا حرکت کرد، مختار گفت او را به پدرش ملحق کنید.
این طور بود که علی اکبر به میدان رفت. مورخین اجماع دارند که جناب علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بی نظیری مبارزه کرد. بعد از آن که مقدار زیادی مبارزه کرد، آمد خدمت پدر بزرگوارش که این جزء معماهای تاریخ است که مقصود چه بوده و برای چه آمده است؟ گفت پدر جان "العطش" تشنگی دارد مرا می کشد، سنگینی این اسلحه مرا خیلی خسته کرده است، یک ذره آب اگر به کام من برسد، نیرو می گیرم و باز حمله می کنم. این سخن جان اباعبدالله را آتش می زند. می گوید پسر جان! ببین دهان من از دهان تو خشکتر است، ولی من به تو وعده می دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهی نوشید. این جوان می رود به میدان و باز مبارزه می کند.
مردی است به نام حمیدبن مسلم که به اصطلاح راوی حدیث است. مثل یک خبرنگار در صحرای کربلا بوده است. البته در جنگ شرکت نداشته ولی اغلب قضایا را او نقل کرده است. می گوید: کنار مردی بودم. وقتی علی اکبر حمله می کرد همه از جلوی او فرار می کردند. او ناراحت شد، خودش هم مرد شجاعی بود، گفت قسم می خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور بکند، داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت. من به او گفتم تو چکار داری، بگذار بالاخره او را خواهند کشت. گفت خیر. علی اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به علی اکبر زد که دیگر آن توان از او گرفته شد به طوری که دستهایش را انداخت به گردن اسب، چون خودش نمی توانست تعادل خود را حفظ کند.
در اینجا فریاد کشید: « یا ابتاه هذه اجدی رسول الله» (بحار الانوار ج 45 ص 44، مقتل الحسین خوارزمی ج 2 ص 31، مقتل الحسین مقرم ص 324، مقتل العواصم ص 95) پدر جان الان دارم جد خودم را به چشم دل می بینم و شربت آب می نوشم. اسب، جناب علی اکبر را در میان لشکر دشمن برد، اسبی که در واقع دیگر اسب سواری نداشت. رفت در میان مردم. اینجا است که جمله عجیبی را نوشته اند. نوشته اند: « فاحتمله الفرس الی عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا» پس آب پیکر (حضرت علی اکبر) را در طرف لشگر دشمن حمل نمود، پس دشمنان پیکر آن حضرت را قطعه قطعه کردند. (مقتل الحسین مقرم ص 324، مقتل العواصم ص 95، بحار الانوار ج 45 ص 44، مقتل الحسین خوارزمی ج 2 ص 31، و این عبارت با مضامین مختلف در اعلام الوری ص 242، فی رحاب ائمه اهل البیت ج 3 ص 127، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 74، مناقب ابن شهر آشوب ص 109، اللهوف ص 48، ارشاد شیخ مفید ص 239 نقل شده است).

علی ابن الحسین « علی اکبر » و ویژگیها

« علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب »، در اوایل خلافت عثمان بن عفان به دنیا آمد. وی از جدش علی بن ابی طالب علیه السلام روایت نموده است: مادرش« لیلی» دختر« ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی » است.
علی اکبر، در گفتار و وجاهت و تناسب اندام و خلق و خوی همانند جدش رسول خدا بوده است.
روزی معاویه از اطرافیان خود پرسید: به نظر شما چه کسی سزاوارتر است به خلافت؟ اطرافیان پاسخ دادند: تو. معاویه گفت: نه سزاوارترین مردم به خلافت علی بن الحسین است؛ چرا که جدش رسول خداست و در وی شجاعت بنی هاشم، سخاوت بنی امیه و زیبایی ثقیف موج می زند.
کنیه آن حضرت « ابوالحسن » و لقبش علی اکبر است. زیرا بنابر صحیح ترین اقوال درباره سن آن حضرت، وی بزرگترین فرزند امام حسین علیه السلام است. برخی سن مبارک ایشان در هنگام شهادت بیست و پنج سال نوشته اند. ولی این قول مشهورتر است .
از بنی هاشم علی اکبر اولین کسی است که در کربلا به شهادت رسیده است.

خواب امام حسین علیه السلام و پرسش علی اکبر

در توقفگاه قصر بنی مقاتل، امام حسین علیه السلام به جوانان خاندان خود دستور داد آب بردارند و سپس در آخر شب به کاروان دستور حرکت داد. امام همچنان که بر روی اسب بود، اندک خوابی او را فرا گرفت و پس از این که بیدار شد، چند بار گفت:« انالله و انا الیه راجعون و الحمدلله رب العالمین »
فرزندش علی اکبر پیش آمد و گفت:« ای پدر، چرا حمد خدا به جا آوردی و « انا لله و انا الیه راجعون » گفتی؟ »
فرمود:« پسرم. لحظه‌ای به خواب رفتم و در خواب، اسب سواری را دیدم که می‌گفت:« این گروه می‌روند و مرگ نیز به سوی آنها می رود.»
دانستم که او همان جان ماست که خبر مرگ ما را می‌دهد.»
علی اکبر گفت:« پدر جان! خداوند برای ما بدی پیش نیاورد. مگر ما بر حق نیستیم؟»
فرمود:« چرا، سوگند به آن خدایی که بازگشت بندگان به سوی اوست، ما بر حق هستیم.»
علی اکبر گفت:« پس باکی نداریم از این که بر حق بمیریم.»
امام حسین علیه السلام به او فرمود:« خدایت بهترین پاداشی که فرزند از پدر خود می برد به تو عنایت کند.»
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی *** تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان *** او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ

مبارزات حضرت علی اکبر در روز عاشورا

علی اکبر در روز عاشورا پس از آن که از پدرش اجازه مبارزه گرفت، به سپاه کوفه حمله کرد، و چنین رجز خواند:« من علی، پسر حسین فرزند علی هستم. به خدا سوگند که ما به رسول خدا از همه کس نزدیک تریم. آن قدر با نیزه با شما بجنگم که نیزه ام خم شود.
از پدرم حمایت می کنم و با شمشیر بر شما ضربتی فرود می آورم که زیبنده جوان هاشمی علوی است. پسر زیاد کجا و حکم‌کردن درباره ما کجا.»
وی چندین بار بر سپاه دشمن تاخت و بسیاری از سپاهیان کوفه را کشت.
روایت شده است که آن بزرگوار با این که تشنه بود، 120 نفر را کشت. آن گاه نزد پدر آمد و در حالی که زخم های زیادی برداشته بود، گفت:« ای پدر، عطش مرا کشت و سنگینی سلاح مرا به زحمت انداخت. آیا جرعه آبی هست که توان ادامه رزمیدن با دشمنان را پیدا کنم؟» امام علیه السلام گریست و فرمود:«آه، پسرم! اندکی دیگر به مبارزه خود ادامه بده. دیری نمی گذرد که جد بزرگوارت، رسول خدا، را زیارت کنی، و او تو را از آبی سیراب کند که هرگز احساس تشنگی نکنی.»
برخی از مورخان نوشته اند امام علیه السلام به او فرمود:« پسرم! زبان خود را نزدیک بیار!» و سپس زبان او را در دهان گرفت و مکید، آن‌گاه انگشتری خود را به او داد و فرمود:« آن را در دهان بگذار و به سوی دشمن بازگرد. امیدوارم که هنوز روز به پایان نرسیده، جدّت رسول خدا جامی به تو بنوشاند که هر گز تشنه نگردی.»
علی اکبر به میدان بازگشت و این رجز را خواند:« جنگ است که جوهر مردان را آشکار می سازد. درستی ادعاها پس از جنگ ظاهر می‌شود. به خدای عرش سوگند، که از شما جدا نگردم مگر آن که تیغ‌های شما غلاف شود.»
و همچنان رزمید تا آن که تعداد افرادی که به دست او به هلاکت رسیدند به 200 نفر رسید.

کیفیت شهادت حضرت علی اکبر

پس از حملات پی در پی علی اکبر به سپاه دشمن و کشته شدن بسیاری از آنان، دشمن از کثرت کشته شدگان به خروش آمده بود.
لشگریان عمر بن سعد از کشتن علی بن الحسین پرهیز می کردند، ولی « مرة بن منقذ عبدی » که از دلاوری های او به تنگ آمده بود، گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم!
پس علی اکبر به او رسید در حالی که بر آن سپاه حمله ور بود. مرة بن منقذ راه را بر او گرفت و با نیزه ای او رااز اسب بر زمین انداخت، آن گروه در اطراف او جمع شدند و با شمشیر پاره اش کردند!
بعضی نقل کرده اند که مرة بن منقذ ابتدا با نیزه به پشت او زد و بعد با شمشیر ضربتی به فرق آن بزرگوار وارد کرد که فرق مبارکش شکافت و او دست به گردن اسب خود انداخت، ولی اسب که ظاهراً خون روی چشمانش را گرفته بود او را در میان سپاه دشمن برد و دشمن از هر طرف بر او تاخت و بدن مبارکش را پاره پاره کرد.
در این هنگام بود که فریاد زد: السلام علیک یا ابتاه! این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و او امشب در انتظار توست.
تو را سلام می رساند و می گوید: در آمدنت به نزد ما شتاب کن. و آن گاه فریاد زد و به شهادت رسید.

امام حسین و خاندانش در سوگ حضرت علی اکبر

روز عاشورا پس از شهادت علی اکبر، امام حسین علیه السلام بر بالین فرزندش آمد، صورت به صورتش نهاد و گفت:« خدا بکشد گروهی را که تو را کشتند، گستاخی را از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شکستند. پس از تو خاک بر سر دنیا باد!» صدای گریه امام بلند شد، به گونه ای که کسی تا آن زمان نشنیده بود.
آن گاه سر علی را بر دامان گرفت و در حالی که خون از دندان‌هایش پاک می‌کرد، بر صورتش بوسه زد و گفت:« فرزندم! تو از محنت دنیا آسوده شدی و به سوی رحمت جاودانه حق رهسپار گشتی. پدرت پس از تو تنها مانده است، ولی به زودی به تو ملحق خواهد شد.»
در این هنگام زینب کبری با شتاب از خیمه بیرون آمد، در حالی که فریاد می زد:« ای برادرم، و ای پسر برادرم!» و خود را بر روی علی اکبر افکند.
امام حسین علیه السلام او را بلند کرد و به خیمه بازگرداند، و به جوانان دستور داد جسد علی را از میدان بیرون ببرند. آنان پیکر علی اکبر را در برابر خیمه ای که در مقابل آن مبارزه می کردند بر زمین نهادند.
امام حسین علیه السلام محزون و دلشکسته به خیمه بازگشت. سکینه پیشش آمد و سراغ برادرش را گرفت. امام خبر شهادت او را به دخترش داد. سکینه در حالی که فریاد می‌زد، خواست از خیمه خارج شود. امام حسین علیه السلام اجازه نداد و فرمود:« ای سکینه! تقوای خدا پیشه کن و شکیبا باش!»
سکینه گفت:« ای پدر! کسی که برادرش را کشته اند چگونه صبر کند؟!»
 

روایت شهید آوینی از محرم در «فتح خون»

فصل هشتم: غربال دهر

گفته اندآنگاه كه حُر بن یزید ریاحی از لشكریان عمرسعد كناره می گرفت تا به سپاه حق الحاق یابد ، «مهاجر بن اوس» به او گفت : « چه می كنی؟ مگر می خواهی حمله كنی ؟ » ... و حُر پاسخی نگفت ، اما لرزشی سخت سراپایش را گرفت. مهاجر حیرت زده پرسید : «والله در هیچ جنگی تو را اینچنین ندیده بودم و اگر از من می پرسیدند كه شجاع ترین اهل كوفه كیست، تو را نام می بردم. اما اكنون این رعشه ای كه در تو می بینم از چیست؟»

 

راوی

تن چهره ای است كه جان را ظاهرمی كند ، اما میان این ظاهر و آن باطن چه نسبتی است؟ آنان كه روح را مركبی می گیرند در خدمت اهوای تن ، چه می دانند كه چرا اهل باطن از قفس تن می نالند؟ تن چهره جان است، اما از آن اقیانوس بی كرانه نَمی بیش ندارد، و اگر داشت كه آن دلباختگان صنم ظاهر ، حسین را می شناختند.

محتضران را دیده ای كه هنگام مرگ چه رعشه ای بر جانشان می افتد؟ آن جذبه عظیم را كه از درون ذرات تن، جان را به آسمان لایتناهای خلد می كشاند كه نمی توان دید... اما تن را از آن همه ، جز رعشه ای نصیب نیست . این رعشه، رعشه مرگ است ؛ مرگی پیش از آنكه اجل سر رسد و سایه پردهشت بال های ملك الموت بر بستر ذلت حُر بیفتد ... موتوا قبل ان تموتوا. اینجا دیگر این حُر است كه جان خویش را می ستاند، نه ملك الموت. پیش چشم سٌرادقات مصفای عشق است، گسترده به پهنای آسمان ها و زمین، نورٌ علی نور تا غایت الغایات معراج نبی؛ و در قفا ، گور تنگی تنگ تر از پوست تن ، آن سان كه گویی یكایك ذرات تن را در گوری تنگ تر از خود بفشارند.

حُر بن یزید ، لرزان گفت :« والله كه من نفس خویش را درمیان بهشت و دوزخ مخیر می بینم و زنهار اگر دست از بهشت بدارم، هر چند پاره پاره شوم و هر پاره ام را به آتش بسوزانند!» ... و مركب خویش را هِی كرد و به سوی خیمه سرای حسین بن علی بال كشید.

راوی

حُر بن یزید ریاحی تكبیره الاحرام خون بست و آخرین حجاب را نیز درید و آزاد از بندگی غیر، حُرّ  وارد نماز عشق شد و این نماز ، دائم است و آن كه درآن وارد شود هرگز از آن فارغ نخواهد شد: الذین هم علی صلاتهم دائمون... و خود جان خویش را گرفت . حُر آن كسی است كه حق اذن جان گرفتن را به خود او می سپارد و این اكرم الموت است : قتل در راه خدا. و مگر آزاده كرامت مند را جز این نیز مرگی سزاوار است؟ احرار از مرگ در بستر به خدا پناه می برند.قدم صدق هرگز بر صراط نمی لرزد؛ حُر صادق بود و از‌ آغاز نیز جز در طریق صدق نرفته بود... احرار را چه بسا كه مكر لیل و نهار به دارالاماره كوفه بكشاند، اما غربال ابتلائات هیچ كس را رها نمی كند و اهل صدق را، طوعاً یا كرهاً ، از اهل كذب تمییز می دهد ... مكاری چون ضحاك بن عبدالله نیز نمی تواند از چشم ابتلای دهر پنهان شود... و فاش باید گفت ، این محضر عظیم حق جایی برای پنهان شدن ندارد.

ضحاك بن عبدالله خود گفته است:« چون دیدم كه اصحاب حسین همه كشته افتاده اند و جز «سوید بن عمرو بن ابی المطاع خثعمی» و « بشیر بن عمرو حضرمی» دیگر كسی نمانده است، به او گفتم : یا بن رسول الله ، می دانی آن عهدی را كه بین من و توست ، من شرط كرده بودم كه در ركاب تو تا آنگاه بمانم كه جنگجویی با تو هست. اكنون كه دیگر كسی نمانده است ، آیا مرا حلال می داری كه از تو انصراف كنم؟ و حسین اذن داد كه بروم... اسبی را كه از پیش در یكی ازخیمه ها پنهان داشته بودم سوار شدم و به دامنِ دشت كه پر از دشمن بود زدم و گریختم...»

راوی

تن ضحاك بن عبدالله همه عاشورا، ازصبح تا غروب، به همراه اصحاب عاشورایی امام عشق بود، اما جانش ، حتی نفسی به ملكوتی كه آن احرار را بار دادند راه نیافت ، چرا كه بین خود و حسین شرطی نهاده بود. « عبادت مشروط » كرم ابریشمی است كه در پیله خفه می شود و بال های رستاخیزی اش هرگز نخواهد رست. این شرطی بود بین او و حسین ... و اگرچه دیگری را جز خدای از آن آگاهی نبود، اما زنهار كه لوح تقدیر ما بر قلم اختیار می رود!

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مكن

كه خواجه خود روش بنده پروری داند

در ادامه مطالب وقایع روز هشتم محرم

ادامه نوشته

علی اصغر علیه السلام

شهادت طفل شیرخوار امام حسین (ع)

هنگامی که همه یاران و اصحاب امام حسین علیه السلام به شهادت رسیدند، ندای غریبانه امام بلند شد:
«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ... هل من مغیث‏یرجوا الله باغاثتنا».
:«آیا حمایت کننده‏ای هست تا از حرم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم حمایت کند؟ آیا فریادرسی است که برای امید ثواب ما را یاری کند؟».
وقتی که این ندا به گوش بانوان حرم رسید، صدای گریه و شیون آنها بلند شد، امام کنار خیمه آمد و به زینب سلام الله علیها فرمود: فرزند کوچکم را به من بده تا با او وداع کنم، کودک را گرفت، همین که خواست ببوسد حرمله تیری به سوی گلوی نازک او رها کرد، آن تیر به گلوی او اصابت نمود، و سرش را ذبح کرد.
که در این باره سید حیدر حلی گوید:
«و منعطفا أهوی لتقبیل طفله فقبل منه قبله السهم منحرا »
یعنی: «امام حسین علیه السلام برای بوسیدن کودک شیرخوار خود خم شد، اما تیر قبل از امام بر گلوگاه او بوسه دار».
امام آن کودک را به زینب علیها السلام داد فرمود: او را نگهدار، و دستش را زیر گلوی کودک گرفت، پر از خون شد، آن خون را به طرف آسمان پاشید و گفت:
«هون ما نزل بی انه بعین الله تعالی‏».
یعنی: « چون خداوند این منظره را می‏بیند، آنچه از این مصیبت بر من وارد شد برایم آسان است‏».
و در احتجاج آمده: «امام حسین علیه السلام از اسب پیاده شد و (در کنار خیمه یا پشت‏خیمه) با غلاف شمشیرش قبری کند، و کودکش را به خونش رنگین نموده و دفن کرد».
مشهور است که علی اصغر، شش ماهه بود، مادرش حضرت رباب دختر امرء القیس است، و علی اصغر با سکینه از جانب مادر نیز برادر و خواهر بودند.
در مورد نام این طفل، علامه مجلسی در جلاء العیون می‏گوید: «بعضی او را علی اصغر می‏نامند».
در کتاب منتخب التواریخ نقل شده: در یکی از زیارات عاشورا آمده:
«و علی ولدک علی الأصغر الذی فجعت به‏».
: «و سلام بر فرزند تو علی اصغر که در مورد او مصیبت‏سختی بر تو وارد شد».
امام حسین علیه السلام نزد خواهرش ام کلثوم (زینب صغری) آمد و به او فرمود: ای خواهر! ترا در مورد نگهداری کودک شیرخوارم، سفارش می‏کنم، زیرا او کودک شش ماهه است و مراقبت نیاز دارد.
ام‏کلثوم عرض کرد: برادرم، این کودک سه روز است که آب نیاشامیده از قوم برای او شربت آبی بگیر.
امام حسین علیه السلام علی اصغرش را در آغوش گرفت و به سوی قوم رفت، خطاب به قوم فرمود، «شما برادر و فرزندان و یارانم را کشتید، و از آنها جز این کودک باقی نمانده که از شدت تشنگی مثل مرغ، دهان باز می‏کند و می‏بندد این کودک که گناه ندارد، نزد شما آورده‏ام تا به او آب بدهید».
«یا قوم ان لم ترحمونی فارحموا هذا الطفل اما ترونه کیف یتلظی عطشا».
: «ای قوم اگر به من رحم نمی‏کنید به این کودک رحم کنید، آیا او را نمی‏بینید که چگونه از شدت و حرارت تشنگی، دهان را باز و بسته می‏کند؟».
هنوز سخن امام تمام نشده بود، به اشاره عمر سعد، حرمله بن کاهل اسدی گلوی نازک او را هدف تیر سه شعبه‏اش قرار داد که تیر به گلو اصابت کرد«فذبح الطفل من الورید الی الورید ، او من الاذن الی الاذن‏».
«از شریان چپ تا شریان راست علی اصغر بریده شد، و یا از گوش تا گوش او ذبح گردید».
فاتی به نحو اللئام منادیا یا قوم هل قلب لهذا یخشع فرماه حرمله بسهم فی الحشا بید الحتوف و القی من لا یجزع .
یعنی: «پس آن کودک را به سوی قوم پست آورد، در حالی که صدا می‏زد: ای قوم، آیا دلی هست که از خدا بترسد و بر این کودک توجه نماید؟، بجای جواب، حرمله تیری بر کمان نهاد و آن کودکی را که از شدت ضعف و عطش قدرت بی تابی نداشت هدف تیر قرار داد».
مصیبت جگر سوز علی اصغر به قدری بر امام حسین علیه السلام سخت بود که آنحضرت در حالی که گریه می‏کرد، به خدا متوجه شد و عرض کرد: «خدایا خودت بین ما و این قوم، داوری کن، آنها ما را دعوت کردند تا ما را یاری کنند، ولی به کشتن ما اقدام می‏کنند».
از جانب آسمان ندائی شنید:
«یا حسین دعه فان له مرضعا فی الجنه‏».
«ای حسین علیه السلام در فکر اصغر نباش، هم اکنون دایه‏ای در بهشت برای شیر دادن به او آماده است‏».
این ندا، ندای دلداری به حسین علیه السلام بود، تا بتواند فاجعه غمبار مصیبت اصغر را تحمل کند.
و دلیل دیگر بر شدت سختی این مصیبت اینکه: امام حسین علیه السلام هنگامی که به شهادت رسید: در روز یازدهم محرم، سکینه کنار پیکرهای شهداء آمد و گریه کرد تا بیهوش شد، امام حسین علیه السلام در عالم بی هوشی به سکینه اشعاری آموخت برای شیعیان بخواند، دو شعر از آن اشعار این است:
لیتکم فی یوم عاشوراء جمعا تنظرونی .. کیف أستسقی لطفلی فأبوا أن یرحمونی
وسقوه سهم بغی عوض الماء المعین .. یا لرزء ومصاب هد أرکان الحجون
«ای کاش در روز عاشورا همه شما بودید و می‏ دیدید که چگونه برای کودکم طلب آب کردم، قوم به من رحم نکرد، و بجای آب گوارا، کودکم را با تیر (خون) ظلم سیراب کردند، این حادثه آنچنان جانسوز و سخت و طاقت فرسا است که پایه‏های کوههای مکه را خراب کرد»
سبط ابن جوزي در تذكره از هشام بن محمد كلبي نقل كرده كه چون حضرت امام حسين عليه السلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آنرا از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد:
بَيْني وَ بَيْنَكُمْ كِتابُ الله وَجَدّدي مُحَمّّدٌ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عَلَيْه و الِهِ.
اي قوم براي چه خون مرا حلال مي‌دانيد آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيد قول جدم در حق من و برادرم حسن عليه السلام.
هذانِ سَيّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ.
در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مي‌نمود ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدت تشنگي مي‌گريست حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:
يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُوني فَارْحَمُوا هذا الطّفْلَ.
اي لشكر اگر بر من رحم نمي‌كنيد پس بر اين طفل رحم كنيد، پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السلام شروع كرد به گريستن و گفت اي خدا حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائي از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او مرضع يعني دايه‌ايست در بهشت.
در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.
طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح مي‌كرد خون را بر او و مي‌گفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا

روایت شهید آوینی از محرم در «فتح خون»

 فصل هفتم: فصل تمییز خبیث از طیب ( اتمام حجت)

راوی

فجر صادق دمید و مؤذن آسمانی در میان زمین و آسمان ندا در داد: سبوح قدوس رب الملائكه و الروح . امام به نماز فجر ایستاد و اصحاب به او اقتدا كردند و ظاهر و باطن و اول و آخر به هم پیوست.

میان ظاهر و باطن ، وادی حیرتی است كه عقل درآن سرگردان است. تن در دنیاست و جان در آخرت: این یك به سوی خاك می كشاند و آن یك به سوی آسمان ، و چشم حس ظاهربین است. درمیان لشكر عمرسعد نیز بسیارند كسانی كه به نماز ایستاده اند . وا اسفا! چگونه باید به آنان فهماند كه این نماز را سودی نیست اكنون كه تو با باطن قبله سر جنگ گرفته ای؟ وا اسفا! چگونه باید این جماعت را از بادیه وهم میان ظاهر و باطن رهاند؟ امام ، باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد. آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می گزارد؟ نماز آنگاه نماز است كه میان ظاهر و باطن جمع شود و اگر نه ، مقتدای آن نماز كه در لشكر یزید بخوانند شیطان است. اسلام لباسی نیست كه باپیكر جاهلیت جفت بیاید ، اما اینجا دنیاست و بادیه وهم میان ظاهر و باطن فاصله انداخته است . شیطان جاهلان متنسك را با نماز می فریبد . در اینجاست كه ائمه كفر همواره از پیراهن عثمان عَلَم جنگ با علی(ع) می سازند. اگر آنان پرده از مطامع دنیایی خویش بر می داشتند كه این خیل انبوه با آنان همراه نمی شد. جاهلیت ریشه در باطن دارد و اگر نبود كویر مرده دل های جاهلی، شجره خبیثه بنی امیه كجا می توانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند؟

 امام(ع) بعد از اقامه نماز، روی به اصحاب خویش كرد و فرمود:« ان الله تعالی اذن فی قتلكم و قتلی فی هذا الیوم فعلیكم بالصبر و القتال...ـ امروز خداوند به قتل شما و من اذن داده است ؛ پس بر شماست صبر و قتال ... صبر ،ای بزرگ زادگان، {چرا} كه مرگ نیست جز گذرگاهی كه شما را از سختی و شدّت و رنج ، به بهشت های وسیع و نعمت های دائم  می رساند.كیست كه نخواهد از زندانی تنگ به كاخی بزرگ منتقل شود؟ و اگر چه مرگ بر دشمنان شما آن گونه است كه كسی ازكاخی وسیع به زندانی تنگ انتقال یابد . پدرم از رسول الله مرا حدیث گفته است كه :... الدنیا سجن المؤمن و جنه الكافرـ دنیا زندان مؤمن و بهشت كافر است ، و مرگ پلی است كه آنان را به بهشتشان می رساند و اینان را به جهنمشان .» صبحگاه ،چون شب به تمامی برچیده شد و انبوه لشكریان عمرسعد كه نظم گرفته بودند تا به سراپرده آل الله حمله برند ظاهر شد، امام دست به آسمان برداشت و  گفت :« الهی ، تویی كه در دلتنگی ها تنها به تو روی می آورم و تویی كه در شداید تنها به تو امید می بندم و تویی كه در آنچه بر من نازل می شود ، پشتوانه و سلاح من بوده ای. چه بسیار روی نمود همومی كه قلب در آن به ضعف می گراید و حیله بریده می شود و دوست كناره می گیرد و دشمن زبان به شماتت می گشاید ، و من با اشتیاقی كه مرا از غیر تو باز می داشت، كار را به تو واگذار كردم و شكوِه پیش تو آوردم و تو آن غصه ها را زدودی و گره از كار فروبسته من گشودی و مرا كفایت كردی. پس تویی ولیّ همه نعمت ها و منتهای همه رغبت ها.» سخنان امام و یارانش ، پیش از آغاز جنگ ، نسیمی بهاری است كه بر دیار مردگان می وزد، شاید در آن میان هنوز هم باشند خفتگان نیمه جانی كه به خواب زمستانی فرورفته اند : « ای مردم ! گفتار مرا بشنوید و شتاب نكنید تا شما را موعظه كنم ، كه این حق شما بر عهده من است، و تا آنكه عذر خویش را بیان كنم. پس اگر درباره من جانب انصاف گرفتید كه سعادتمند شده اید و اگر نه ، رأی خود و شركای خویش را برهم نهید و آنگاه كه دیگرنشانی از تردید درخود نیافتید ، بی درنگ به من بپردازید و كار را یكسره كنید و بدانید كه ولی من خدایی است كه قرآن را نازل كرده و صالحین را در كَنَف ولایت خویش می گیرد.» و چون  سخن امام به اینجا رسید ، صدای اهل حرم كه گوش سپرده بودند ، به شیون بلند شد...

«ای زنان و دختران بنی الهاشم ، آرام باشید كه گریه بسیاری در پیش خواهید داشت ، تا آنجا كه چشمه های اشك بخشكد و جز خون در حدقه چشم ، نگردد.» «ای بندگان خدا، تقوا پیشه كنید و از دنیا برحذر باشید كه اگر دنیا به كسی وفا كند و یا كسی در آن باقی بماند ، انبیا برای بقا سزاوارترند ـ شایسته تر برای رضایت و راضی تر به قضا. اما هرگز! كه خداوند دنیا را برای فنا آفریده است؛ تازه هایش به كهنگی می گراید و نعمت هایش به زوال ، و شادی هایش به تیرگی ؛ منزلگاهی است پر فراز و نشیب و خانه ای است ناپایدار... و چون اینچنین است، زادراه سفر برگیرید و بهترین زادراه تقواست : واتقوا الله لعلكم تفلحون.» «ای مردم ، آفریدگار تعالی دنیا را آفرید تا خانه فنا و زوال باشد و دم به دم بر اهلش دیگرگون شود . اینچنین ، مغرور و فریفته است آن كه بدان غره شود و شقی است آن كه مفتون آن گردد. زنهار! نفریبد شما را ، كه می بُرد رشته امید آن را كه به اوتكیه كرده است و دست طمع آن را كه در او طمع ورزیده . و اكنون شما بركاری گرد آمده اید كه خشم خدا را بر شما برانگیخته و چهره كَرَمش را ازشما بازگردانده و شما را سزاوار انتقامش ساخته است . چه خوب ربی است آفریدگار ما و چه بد بندگانی هستید شما كه اقرار به طاعت كرده اید و ایمان به رسالت محمد آورده اید، اما اینك همان شما ، به سوی اهل بیت و عترت او خزیده اید تا آنان را به قتل برسانید . این شیطان است كه بر شما سیطره یافته است و ذكر خداوند عظیم را از خاطرتان برده . پس ننگ بر شما و برآنچه اراده كرده اید ! انا لله و انا الیه راجعون. هولاء قوم كفروا بعد ایمانهم فبعدا للقوم الظالمین .» « ای مردم ، نخست مرا بشناسید كه كیستم، آنگاه به خود آیید و خویشتن را ملامت كنید ، و بیندیشید كه آیا بر شما رواست قتل من و هتك حرمت من؟ آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم ؟ آیا من فرزند وصی و پسر عم او نیستم كه پیش از همه به خدا ایمان آورد و پیش از همه رسولش را درآنچه ازجانب آفریدگار آمد تصدیق كرد؟ آیا حمزه سیدالشهدا عموی پدر من نیست؟ آیا جعفر طیار عم من نیست؟ آیا این گفته رسول خدا درباره من و برادرم به شما نرسیده است كه این  دو، سرور جوانان بهشتی اند؟ اگر هست ، بدانید من درآنچه می گویم بر حقم و به خدا سوگند دروغ نگفته ام از آن روز كه دانسته  ام خشم خداوند اهل دروغ را می گیرد و آنان را به تازیانه همان دروغ می زند. و اگر مرا تكذیب می كنید، هستند هنوز كسانی كه می توانند شما را ازآنچه گفتم خبر دهند. از جابر بن عبدالله انصاری بپرسید، از اباسعید الخدری ، از سهل بن سعدالساعدی، از زید بن ارقم و انس بن مالك بپرسید تا با شما بازگویند كه این حدیث را درباره من و برادرم از رسول خدا شنیده اند. آنگاه ، در این گفته حاجزی است كه شما را از قتل من باز می دارد.»

شمر بن ذی الجوشن كه امیر لشكر چپ بود ، فریاد زد: «خداوند را با شك پرستیده است آنكه بداند تو چه می گویی؟» حبیب بن مظاهر پاسخ گفت :« تو خداوند را بر هفتاد جانب شك و شبهه پرستیده ای و من گواهم كه تو در آنچه گفتی صادقی و هیچ از سخنان او در نمی یابی ، چرا كه خداوند بر قلب تو مهر زده است.» امام حسین ادامه داد:« و اگر در آن گفته تردید دارید،‌ آیا در اینكه من فرزند رسول الله هستم نیز شكی هست؟ كه به خدا در فاصله میان مشرق و مغرب عالم، جز من ، نه در میان شما و نه در میان غیر شما كسی نیست كه فرزند دختر پیامبر باشد . وای برشما ! آیا مرا به طلب قتلی كه از شما كرده ام گرفته اید؟ و یا به تلافی مالی كه از شما هدر داده ام ؟ و یا به قصاص جراحتی كه بر شما وارد كرده ام ؟ كدام یك؟»

امام لحظه ای سكوت كردو آنگاه ادامه داد:« ای شَبَث بن رِبعی ، ای حَجّار بن اَبجَر ، ای قیس بن اشعث ، ای یزید بن حارث ! آیا این شما نبودید كه برای من نوشتید بیا كه هنگام درو رسیده است، میوه ها سرخ شده است و باغ ها سبز و كِیل ها لبریز و تو بر لشكریانی وارد خواهی شد كه برای تو تجهیز شده اند؟» آنها پاسخی نداشتند جز آنكه به دروغ انكاركنند. و قیس بن اشعث برای آنكه رسوایی خویش را در برابر عمرسعد بپوشاند فریادكرد:« چرا به حكم پسر عمت یزید گردن نمی نهی، كه ازآنان به تو جز آنچه دلخواه توست نخواهد رسید...» وامام او را پاسخ گفت :« تو برادر همان كسی هستی كه مسلم را به دارالاماره عبیدالله بن زیاد كشاند. آیا از بنی هاشم خون مسلم بن عقیل تو را بس نیست كه بیشتر از آن می خواهی ؟ لا والله ، من نه آنم كه دست ذلت در دست بیعت آنان بگذارد و نه آن كه چون بردگان از مصاف آنان بگریزد.»

لاوالله ! و این « لا والله» منشور آزادگی حزب الله است .آنگاه امام همان مباركه ای را تلاوت فرمود كه موسی در برابر فرعونیان : و انی عذت بربی و ربكم ان ترجمون ؛ عذت بربی و ربكم من كل متكبر لایومن بیوم الحساب...

راوی

اكنون امام در برابر تاریخ ایستاده است و به صفوف لشكریان دشمن كه همچون سیل مواج شب تا افق گسترده است ، می نگرد . به عمرسعد درحلقه صنادید كوفه چه باید گفت؟ وا اسفا كه كلام را از حقیقت جز نصیبی اندك نیست ،‌ واز آن بدتر، سیمرغ بلند پرواز دل رابگو كه اسیر این قفس تنگ و بال های شكسته است.چه روزگار شگفتی ! مردی با بار عظیم مظهریت حق،اما ... با چهره ای انسانی چون چهره دیگران و جثه ای كه از دیگران بزرگ تر نیست.

عجبا ، این یوسف زمانه چه زیباست ! اما این زیبایی را چه سود ، آنگاه كه جهلا او را آیینه خویش می بینند و در او نیز آن گونه نظرمی كنند كه درخویش... وا اسفا! یعنی هیچ راهی وجود ندارد كه آنان حقیقت وجود او را دریابند؟ شمسی است كه غروب خویش را در این سیل مواج شب می نگرد و انتظار می كشد تا در شفق خون خویش غروب كند. اما كدام غروب ، وقتی كه نور جهان هر چه هست از مصباح وجود او منشأ می گیرد؟

 عجبا! مردی كه قلب خلقت است بر سیاره ای كه قلب آسمان است ایستاده و همه عالم تكوین را با جذبه عشق خویش به سوی كمال می كشاند... اما با چهره ای چون چهره دیگران و جثّه ای كه بزرگ تر نیست .    

عجبا ! ظاهر ، گواه صادق باطن است، اما ببین كه درمیانه این نسبتها چگونه حقیقت گم می شود! و در این گمگشتگی و حیرت زدگی نیز سری است كه اهل سر می دانند و لاغیر.

عجبا ! شمس را ببین كه در آیینه نظر كرده است و این آیینه است كه انا الشمس می كند. وای بر شما ای شوربختان ! این حسین است، این خامس آل كساست ، آن كسا كه كسای عصمت و رحمت است، آن كسا كه كسای مظهریت حق است و ببین آنجا كه جبرائیل را بار نمی دهند كجاست ! و تو ای خاكستر گم شده در باد هلاكت! تو خود را با او برابرنهاده ای؟ این حسین است ، سر مستودع فاطمه ! همان كه خونش خون خداست و اگربریزد ، همه عالمِ تكوین به انتقام بر خواهد خاست. این حسین است، همان كه خورشید خلافت انسان از افق خون او طالع خواهدشد. ای شوربختان ! نیك بنگرید كه چه می كنید و در برابر كه ایستاده اید! مگذارید كه خون خدا با دستان اختیار شما بریزد! فریب مكر لیل و نهار را مخورید! این حسین است ، غایت آفرینش كون ومكان ، اگرچه چهره ای دارد چون چهره شما و جثه ای دارد كه از شما بزرگ تر نیست. فریب چشمان ظاهربین را مخورید و طلعت شمس را درعمق آسمان چشمانش بنگرید و كرامت خدا را در روحش بیابید. این حسین است... عمامه رسول الله را بر سر دارد و زره اش را بر تن، ردایش را بر دوش و شمشیرش را به دست و هنوز نیم قرنی بیش از رحلت رسول خدا نگذشته است.آنگاه امام خواست تا بار دیگر با آنان سخن بگوید . رحمت او ،رحمت رب العالمین است و پناه برخدا از اندیشه ای كه درباره حسین جز این بیندیشد !... اما آنان هلهله كردند و اجازه سخن به او ندادند.

راوی

دنیا صراط آخرت است و در آن ، هر كسی با رشته حب به امام خویش بسته است. یكی چون شمر بن ذی الجوشن ، كه امام كفر است، پیش می افتد و آنان را به دنبال خویش می كشاند ؛ نه با رشته جبر،كه از سر اختیار . چه سری است درآنكه آرای اهل كفر متشتت است، اما ملت واحدی دارند؟ آنها را یكایك هرگز این جرأت نیست ، اما چون با هم شوند و جسورِ تهی مغزی چون شمر نیز میاندار شود، بیا و ببین كه چه می كنند! شرك همواره با تفرقه ملازم است ، اما جلوه های فریب دنیا، آنان را چون لاشخورهایی كه بر یك جنازه اجتماع كنند، بر جیفه های بی مقدار شهوت و غضب گرد می آورد. اما بندگان شهوت اگر هم به امارت رسند، خود كم تر امیری می كنند تا اطرافیان. ضعف نفس و جهالت، بندگان شهوت را نیز به استخدام ارباب غضب می كشاند.

امام فریاد كرد:« وای برشما! چه بر شما رفته است كه سكوت نمی كنید تا سخنم را بشنوید ، حال آنكه من شما را به سَبیلِ الرَّشاد می خوانم و آن كه مرا اطاعت كند از هدایت یافتگان است وآن كه عصیان ورزد، از هلاك شدگان . واینك همه شما بر من عصیان كرده اید و قولم را نمی شنوید، چراكه گناه ، باران عطیّات خدا را بر شما بریده است و شكم هاتان ازحرام پر شده و خداوند قفل بر دلهاتان زده است. وای برشما! چرا سكوت نمی كنید؟! چرا گوش نمی سپارید؟...» سخن چون بدینجا رسید ،‌آنان یكدیگر را به ملامت گرفتند و گرداب سكوت یكباره همه صداها را درخود بلعید . جماعتی مانند آنان همچون گوسفندهایی ابله چشم به یكدیگر دارند و طعمه های گرگ فتنه غالباً همینانند. برقی از غضب خدا چون صاعقه فرود آمد و زمین را لرزاند و باران سرازیرشد... اما باران را در خارستان كویری دل های مرده چه سود؟ امام به خشم آمده است و سخنانش صاعقه ای است كه زمین را به تازیانه آتش گرفته است . چه سرهایی كه به زیر افتاده است و چه دلهایی كه از خوف می لرزد! اما آنان كورموش هایی هستند كه ازخوف رعد به اعماق تاریك سوراخ هایشان پناه می آورند و می گریزند. خشم امام ، خشم خداست ، اما این نه آن خشمی است كه بلا را نازل كند، خشمی است كه پدران مهربان با فرزندان گستاخ خویش دارند آنگاه كه از همه لطایف الحیل مأیوس شده اند. امام هنوز پرهیز دارد از آنكه شمشیر را در میان نهد. جنگ هنگامی درگیر می شود ك تمییز حق از باطل به تمامی انجام شده باشد. هنوز حُر و سعد و ابوالحتوف درمیان این جماعتند. شاید تازیانه صاعقه صخره های سخت قلب هایشان را بشكافد و چشمه ای از اشك بیرون بجوشد. مگر صخره ای هم هست كه از سینه اش راهی به آب های زلال زیرزمین نباشد؟ مگر چشمی هم هست كه نگرید؟ مگر قلبی هم هست كه با گریه پاك نشود؟ «... سیاه باد رویتان كه شمایید طاغوت های امت! شمایید احزابی كه چون شجره خبیثه ریشه درخاك ندارند ؛ شمایید آنان كه حبل المتین قران را رها كرده اندو اكنون دیگر رسیمانی نمی یابند كه آنان را از چاه گمراهی بیرون كشد؛ شمایید اخلاط سینه شیطان كه بیماری های سیاه را در زمین پراكنده می دارید؛ شمایید مجمع گناهان و تحریف كنندگان قرآن ؛ شمایید آنان كه شعله نوربخش سنت ها را خاموش می خواهند؛ شمایید قاتلین فرزندان انبیا و هالكین عترت اوصیا؛ شمایید آنان كه زنازادگان را به نسب می رسانند و مؤمنین را آزار می كنند؛شمایید فریاد ائمه مستهزئین، آنان كه قرآن را تكه تكه كرده اند و از آیات ، بعضی را پذیرفته اند و بعضی را رها كرده اند... شمایید كه معتمد ابن حرب وشیعیانش هستید و لكن ما را تنها رها می كنید، كه والله ، خذل و بی وفایی در میان شما خوبی است پسندیده كه عروقتان بر آن استواری یافته ، ساقه ها و شاخه های شجره وجودتان آن را به ارث برده، دلهاتان با آن رشد كرده وسینه هاتان از آن مستور است. شما به شجره خبیثه ای می مانید كه میوه اش گلوگیر باغبان ، اما در كام غاصبش شیرین باشد... هان! لعنت خدا بر پیمان شكنانی كه سوگند پیمان خویش را بعد از توكید می شكنند ، حال آنكه شما خدا را بر كار خود كفیل گرفته بودید. و شما، والله ، همان پیمان شكنانی هستید كه در قرآن مذكور افتاده است. بدانید كه ابن زیاد، آن زنازاده ای كه پدرش نیز زنازاده است، مرا به این دو راهی كشیده كه یا شمشیر و یا ذلت . و هیهات منا الذله ؛ دور است از ما ذلت كه خدا و رسولش و مؤمنین و نیز دامن های پاك و طاهر مادران ، دماغ های غیرتمند و نفوس پدران ، ابا دارند از آنكه ما طاعت لئیمان را بر قتلگاه بزرگواران ترجیح دهیم. اكنون زنهار كه من از عهده همه آنچه درمقام عذر و انذار بر گرده داشتم برآمده ام و اكنون، هر چند با قلت یاران و خَذلان یاوران، برای جنگ آماده ام.» آنگاه امام دست های بلند خویش را برآسمان برافراشت و گفت :« خدایا، فطرت باران را برآنان حبس كن و آنان را همانند قوم یوسف به قحط سال هایی هم آنچنان گرفتار كن و بر سرشان آن غلام ثقفی را مسلط كن كه از كاسه های تلخ ذلت سیرابشان كند و در میان آنان كسی را باقی نگذارد جز آنك در برابر قتلی به قتل برساند و یا در برابر ضربتی، ضربتی زند و اینچنین ، انتقام من و دوستانم و اهل بیت و شیعیانم را از اینان بازستاند، كه ما را تكذیب كردند و واگذاشتند ، و تویی آفریدگار ما كه بر تو توكل می كنیم و صیرورت ما به جانب توست.»

راوی


بحر مسجور غضب خداوندِ منتقم در التهاب اشتعال است و هنوز خون سید الشهدا بر قتلگاه جاری نشده ، بال های سیاه نفرین، همانند سایه ای ضخیم، آسمان مدینه و مكه و كوفه و شام را ازنگاه كرم و رحمت خدا پوشانده اند . آه ! این خداست كه چهره صبر از امت محمد(ص) پوشانده و باطن غضب خویش را آشكار می كند . آه از آن هنگام كه عالم خلقت یكسره بر انتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام كند، كه او وارث خلافت انسان كامل است و انسان كامل ، دایره دار طواف تسبیحی عالم وجود. آه از آن هنگام كه عالم خلقت یكسره برانتقام خون به ناحق ریخته حسین قیام كند! ... گاه هست كه این درد، آن همه گلوگیر می شود كه دل به آرزویی محال می گراید كه: ای كاش حق بی حجاب جلوه می كرد تا این فرومایگان در می یافتند كه شب سیاه غفلتشان تا كجا گسترده است و چه جهنمی در قلبشان می جوشد ومی خروشد و چه گرداب موحشی آنان را به ورطه های عدمی هلاكت می كشاند؛‌ اما عقل نهیب می زند كه ای آرزومند ، دل به محال مسپار! حق بی حجاب درجلوه است ، تو چرا این گونه سخن می گویی؟ حجاب تویی و منم... و گرنه ، سبحان الله ! حق درعرصه كبریایی خویش از این گمان ها مبرّاست .تو نیز رب ارنی بگو، آنچنان كه موسی گفت ، تا بااب لن ترانی بر تو نیز گشوده شود و ببینی كه عالم سراپا حجاب است ، اگرچه جمال حق از این حُجب مبرّاست. باب لن ترانی ، دروازه عالم صَعق است. موسی شو تا لن ترانی بشنوی و خَرَّ موسی صَعِقاً در شأن تونازل شود ، اگر نه، اینجا عالم آفاق است وشمس خلقت از افق این حجاب ها سرزده است. عقل نهیب می زند كه ای آرزومند ، بیدار شو! دنیا صراط آخرت است، و اگر تو را چشم بود می دیدی قیامتت را كه در این عرصه برپا شده است ! اگر اینجا با حسینی، آنجا نیز با حسینی و اگر اینجا با یزید ،نیك بنگر ،آنك یزید است كه تو را به سوی جهنم امامت می كند. عقل نهیب می زند كه ای آرزومند ،این آرزو كه كاش حق بی حجاب در دنیا جلوه می كرد، یعنی ای كاش دنیا خلق نمی شد! نفرین امام مستجاب شد، اما تحقق تكوینی آن از آن دم كه خون او بر زمین كربلا بچكد آغاز خواهد شد ؛ فرشتگان در انتظارند.

ناگهان امام فرمود:« كجاست عمرسعد؟ او را به نزد من بخوانید.»

راوی

چه پیش آمده ؟ مگر امام هنوز از این شوربخت امید نبریده است ؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست وجوی كدام نشانه از دریاست؟عمرسعد فرزند سعد ابی وقاص فاتح قادسیه است و درمكتب آنچنان پدری، بیش از آن آموخته است كه امام را و منزلت آسمانی او را نشناسد . اما از یك سوی... این جذبه شیطانی آمیخته با خوف! نخست عمربن سعد دل به محال سپرده است كه شاید بتواند دنیا و آخرت را با هم جمع كند و این توهّم شیطانی همه آن كسانی است كه دین را می خواهند اما نه به آن بها كه دل از دنیا ببرند . آنان با خدا مكر می ورزند و مكر شب و روز نیز با آنان همراه می شود... اما مگر می توان با خود مكر كرد؟پس باید زبان صدق آن مذكِّر درونی را هم برید تا در این عشرتكده غفلت گستاخی نكند. و مگر آن مذكَّر درونی كیست؟ آیا او را نمی توان فریفت ؟ عقل تا آنجا عقل است كه آن پیوند ازلی را نبریده باشد.اما این فانوس را كه نمی توان در توفان خشم و جاه طلبی آویخت. آینه زنگار گرفته كه دیگر آینه نیست . عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان كه دیگر عقل نیست ، وهم است. از تو كبكی می سازد ابله كه چون سر در برف های غفلت خویش فرو بردی ، بینگاری كه كسی نیز تو را نمی بیند:... نسوا الله فانساهم انفسهم . «ولایت بلاد گرگان و ری» ! شیطان جاذبه های دنیایی را زینت می دهد تا آدمی زاده را بفریبد ... اما این فریب درنفس توست. شیطان تنها آنچه را كه درنفس توست زینت می بخشد. سلطنت او تنها بر اغواشدگان خویش است و اغواشدگان شیطان ، فراموشیانِ دیار وهمند كه اعمالشان با صورت هایی خیالی بر آنان جلوه می كند؛ سرابی با كاخ های خضرا ، دژهایی هوش ربا، جناتی معلق بر آبگینه ها و پریانی غمّاز... خوابی كه جز با دمیدن در ناقور مرگ شكسته نمی شود.

فریاد انذار امام در همه عرصات تاریخ می پیچد و همه اهل صدق را گرد می آورد ، اما عمرسعد دیگر خود را رها كرده است. عمرسعد سر در گریبان غفلت فروبرده بود و از هشیاران نیز می گریخت ، مبادا كه او را به خود بیاورند . لاجرم امام از دور او را مخاطب گرفت و فریاد زد :« یا عمر ، آیا كمر به قتل من بسته ای به زعم آنكه ابن زیاد ولایت ری و گرگان را به تو بسپارد ؟ والله كه گوارای تو نخواهد شد؛ هرگز! این عهدی است معهود در كتاب قضای الهی كه با تو باز می گویم .هرچه می خواهی بكن كه بعد از من نه به دنیا و نه به آخرت رنگ خرسندی نخواهی دید. گویا می بینم سرِ تو را كه چگونه بر نیزه رفته است و بچه ها آن را در میان خویش هدف گرفته اند و بدان سنگ می پرانند.» اما عمرسعد مرده ای است كه با دم مسیحا نیز زنده نمی شود. غضبناك ، روی از امام بازگرداند و به یارانش ندا درداد كه:« پس معطل چه هستید؟ همه با هم به او حمله برید كه یك لقمه بیش نیست.»

راوی


این وای ازلقمه های گلوگیر دهر! دهر هرگز بر مراد سفلگان نمی چرخد . این مكر لیل و نهار است كه ما را می فریبد تا در دهر طمع بندیم... امر در دست آن جلیل است كه جز مشیّت مطلقه ي  او، اراده ای در جهان نیست.

پنج سال بعد ، مرگ خواب سنگین عمرسعد را شكست آنگاه كه در بستر چشم باز كرد و «كیسان تمّار» ( رئيس شرطه های مختار ثقفی ) را بالای سر خویش دید، با خنجری آخته... هذا رأس قاتل الحسین ـ این سربریده قاتل حسین بن علی است كه بر فراز نیزه افراشته اند تا طفلان كوفی آن را با سنگ نشانه بگیرند... و بعد از این ،آیا هنوز هم كسی در این انگار مانده است كه با خدا مكر ورزد و دنیا و آخرت را با هم گردآورد؟

راوی

آری، این انگاره ای است كه شیطان دینداران را به آن می فریبد. روزها و شب ها می گذرند و او می پندارد كه فراموشش كرده اند... اما در زیر آسمان مگر جایی هم هست كه از چشم مرگ پنهان باشد؟ هذا رأس قاتل الحسین ؛ هذا رأس قاتل الحسین .

آنگاه حسین بن علی(ع) فرمود:« قوموا یا ایها الكرام... ـ برخیزید ای كرامت مندان به سوی مرگی كه از آن گریزی نیست. و این تیرها پیك های مرگ است كه ازجانب این قوم می آیند .اما والله ، بین شما و بهشت رضوان و جهنم فاصله ای نیست مگر همین مرگ، كه شما را به بهشتتان می رساند و اینان را به دوزخشان ... رسول الله مرا فرموده است: پسرم ، روزی بر تو خواهد رسید كه لاجرم به سوی عراق كشیده خواهی شد، به سرزمینی كه بسیاری از پیامبران واوصیای آنها را به خود دیده است، به سرزمینی كه آن را «عمورا» می خوانند و درآنجا به شهادت خواهی رسید ، با همراهيِ‌ جمعی از اصحابت كه درخود از سوزش مَس آهن نشانی نمی یابند... و این مباركه را تلاوت فرمود كه: قلنا یا ناركونی برداً و سلاماً علی ابراهیم ـ گفتیم ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش . بشارت باد شما را جنگی كه سرد و سلامت خواهد شد بر شما، آنچنان كه آتش بر ابراهیم . والله كه چون ما را بكشند بر پیامبرمان وارد خواهیم شد.»

راوی

و از آن روز ،دیگر آتش بر یاران حسین سرد و سلامت است و تیرها پیك های بشارتی هستند به بهشت. تیرها می بارند... تا بین ما و حیات دنیا را، هر چه هست، ببُرند و رشته توكل ما را محكم كنند و ما را به یقین برسانند و سرّ آنكه آتش بر ابراهیم گلستان می شود نیز یقین است. اگر تو نیز یقین كنی كه آتش بی اذن خالق آتش نمی سوزاند ، بر تو نیز سرد و سلامت خواهد شد.

در ادامه مطالب وقایع روز هفتم محرم

ادامه نوشته

قاسم بن الحسن عليه السلام

قاسم بن حسن برادر پدر و مادرى همان ابوبكر بن حسن است كه بيش از او كشته شد. ابومخنف به سندش از حميد بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است ). روايت كرده كه گفت : از ميان همراهان حسين عليه السلام پسرى كه گويا پاره ما بود به سوى ما بيرون آمد، و شمشيرى در دست و پيراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلينى بر پا كرده بود؟ بند يك از آن دو بريده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل چپش بود.
عمرو بن سعيد بن نفيل ازدى كه او را ديد گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از اين كار چه مى خواهى ؟ همانهايى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفايت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا بايد به او حمله كنم ، اين را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشير را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فرياد زد: عمو جان ! و عموى خود را به يارى طلبيد.

حميد گويد: به خدا سوگند حسين (كه صداى او را شنيد) چون باز شكارى رسيد و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانيد و چون شير خشمناكى حمله افكند و شمشيرش را حواله عمرو بن سعيد كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بيفكند و به يك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهايى آن پست خبيث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشير حسين عليه السلام به يك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمين حركت دهد و زير دست و پاى اسبان لگد كوب گرديد و از اين جهان رخت بيرون كشيد - خدايش لعنت كند و دچار رسوايى محشرش گرداند.

گرد و غبار فرو نشست ، حسين عليه السلام را ديدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمين مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز قيامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.

سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، يا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسيار و ياورش اندك است ، سپس قاسم را بر سينه گرفت و از زمين بلند كرد و گويا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمين كشيده مى شد، و همچنان او را بياورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسين افكند. من پرسيدم : اين پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابيطالب بود. صلوات الله عليهم اجمعين .

به ميدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

قاسم به ميدان مى‏رود.چون كوچك است،اسلحه‏اى كه با تن او مناسب باشد،نيست.ولى در عين حال شير بچه است،شجاعت‏به خرج مى‏دهد،تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد مى‏آيد از روى اسب به روى زمين مى‏افتد.حسين با نگرانى بر در خيمه ايستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اينكه انتظار مى‏كشد. ناگهان فرياد«يا عماه‏»در فضا پيچيد،عموجان من هم رفتم،مرا درياب!مورخين نوشته‏اند حسين مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهميد با چه سرعتى بر روى اسب پريد و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زيادى از لشكريان دشمن(حدود دويست نفر)بعد از اينكه جناب قاسم روى زمين افتاد،دور بدن اين طفل را گرفتند براى اينكه يكى از آنها سرش را از بدن جدا كند.يكمرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت مى‏آيد.مثل گله روباهى كه شير را مى‏بيند فرار كردند و همان فردى كه براى بريدن سر قاسم پايين آمده بود،در زير دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهميد قضيه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة‏»تا غبارها نشست،ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت:

«عزيز على عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك‏»

فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فرياد كنى و عموجان بگويى و نتوانم به حال تو فايده‏اى برسانم،نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتى كه به بالين تو مى‏آيم كارى از دستم بر نيايد.چقدر بر عموى تو اين حال ناگوار است (1) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسين است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين مى‏كوبد.در همين حال‏«فشهق شهقة فمات‏»فريادى كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد.يك وقت ديدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.ديدند قاسم را مى‏كشد و به خيمه‏گاه مى‏آورد.خيلى عظيم و عجيب است:وقتى كه قاسم مى‏خواهد به ميدان برود،از ابا عبد الله خواهش مى‏كند.ابا عبد الله دلش نمى‏خواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مى‏دهد،دست‏به گردن يكديگر مى‏اندازند،گريه مى‏كنند تا هر دو بيحال مى‏شوند. اينجا منظره بر عكس شد،يعنى اندكى پيش،حسين و قاسم را ديدند در حالى كه دست‏به گردن يكديگر انداخته بودند ولى اكنون مى‏بينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پايين افتاده است چون ديگر جان در بدن ندارد.

عاشورا به روایت لهوف

راوی گفت: دیدم جوانی بیرون آمد که صورتش مانند پاره ماه بود، و مشغول جنگ شد.
همين که مقابل مردم ايستاد فريادش بلند شد:
ان تنکروني فانا ابن الحسن/ سبط النبي المصطفي الموتمن
مردم اگر مرا نمي شناسيد ، من پسر حسن بن علي بن ابيطالبم.
هذا الحسين کالاسير المرتهن / بين اناس لاسقوا صوب المزن
اين مردي که اين جا مي بينيد و گرفتار شما است، عموي من حسين بن علي بن ابيطالب است.
ابن فضیل ازدی چنان بر فرقش زد که سرش را شکافت و او با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان، به دادم برس.
امام حسین (علیه السلام) مانند باز شکاری از اوج، به کنار او فرود آمد و همچون شیر خشمگین بر دشمنان حمله ور شد، شمیشری بر ابن فضیل زد که دست سپر شده او از آرنج جدا شد، ابن فضیل چنان فریادی زد که همه لشکر شنیدند و برای نجاتش تاختند که باعث شد بدن او زیر سم اسب¬ها بماند و به هلاکت برسد.
گرد و غبار که فرو نشست، امام حسین (علیه السلام) کنار قاسم (علیه السلام) ایستاده بود در حالی که او از شدت درد پای بر زمین می¬سایید.
امام فرمود : از رحمت خدا دور باد گروهی را که تو را کشتند و جدّ و پدرت در روز قیامت از آنان دادخواهی خواهند کرد .
سپس فرمود: به خدا قسم بر عمویت دشوار است که تو او را به یاری بخواهی و او دعوت تو را اجابت نکند یا اجابت کند ولی به حال تو سودی نبخشد. به خدا قسم امروز روزی است که برای عمویت کینه¬جو فراوان است و یاور اندک.
بعد از آن پیکر قاسم (علیه السلام) را به سینه گرفت و با خود به خیمه ها رساند و در میان کشتگان بنی هاشم قرار داد.
سهم امام حسن مجتبی (علیه السلام) - که قبر بی¬ شمع و چراغش در بقیع خاموش است - در کربلای حسینی، قربانی به نامهای: ابی¬بکر، قاسم، عبدالله، عمر، بُشر و احمد (محمد) بن الحسن می-باشد، که در منای عشق خود را فدای عمو کردند.

روایت شهید آوینی از محرم در «فتح خون»

 فصل ششم:  ناشئه الیل

راوی

اینك زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته كه غروب كند . دیگر تا آن نبأ عظیم ، اندك فاصله ای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند . فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنه تر و امام از هر دو تشنه تر. فرات تشنه مشكهای اهل حرم است و بیابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنه تر است؛ اما نه آن تشنگی كه با آب سیراب شود... او سرچشمه تشنگی است ، و می دانی ، رازها را همه ، در خزانه مكتومی نهاده اند كه جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود . امام سرچشمه راز است و بیابان طف ، عرصه ای كه مكنونات حجاب تكوین را بی پرده می نماید. مگر نه اینكه اینجا را عالم شهادت می نامند ؟ و مگر از این فاش تر هم می توان گفت؟

غروب تاسوعا نزدیك استو امام بر مدخل سراپرده راز، تكیه بر شمشیر زده و در ملكوت می نگرد . عمرسعد فرمان داده است :« یاخیل الله بر مركب ها سوار شوید ؛ بشارت باد شما را به بهشت !...» و آن گمگشتگان برهوت وهم، سپاه شیطان ، بر اسب ها نشسته اند تا به اردوی آل الله حمله برند، و هیاهوی آنان بادیه را سراسر از هول آكنده است. زینب كبری خود را به خیمه امام رساند و او را دید بر در خیمه، تكیه بر شمشیر زده ، چشم بر هم نهاده است. رسول الله آمده بود تا او را بشارت دیدار دهد . امام سربرداشت و به گنجینه دار عالم رنج نگریست : « رسول الله (ص) را به خواب دیدم كه می گفت : زود است كه به ما الحاق خواهی یافت .» ... و طور قلب زینب از این تجلی در خود فرو ریخت.

راوی

آل كسا در انتظار خامس خویشند ، تا روز بعثت به غروب عاشورا پایان گیرد و خورشید رحمت نبوی در افق خونین تاریخ غروب كند و شب آغاز شود... شب نقمتی كه درباطن رحمت حق پنهان بود؛ شبی دراز و دیجور؛ شب ظلمتی كه نور تنها از اختران امامت می گیرد، و چقدر این اختران از كره زمین دورند ! و ماییم اینجا ،‌بر این سفینه سرگردان آسمانی ، در سفری دراز و دشوار... در سفری هزار و چهارصد ساله . اختران نورند‌، نور مطلق ؛ این تویی كه اینجا ، بر كرانه آسمان ، در شب دریغ نور، و امانده ای و بال شكسته ، و جز سوسویی دور به تو نمی رسد . اما در باطن ، این نقمت نیز فرزند رحمتی است كه از میان رنج و خون پای بر سیاره زمین می نهد... سیاره رنج ! و این تویی اكنون، مسافر سفر بلند شب كه در اشتیاق روز، چشم به افق طلوع دوخته ای و انتظار می كشی . اگر شب نبودو اگرشب ،‌‌ آن همه بلند و ژرف نبود ، این اشتیاق نبود. گل وجود آدمی خاك فقر است كه با اشك آمیخته اند و در كوره رنج پخته اند. زینب كبری گنجینه دار عالم رنج است . او را اینچنین بشناس ! او محمل گرانبارترین رنج هایی است كه در این مباركه نهفته :‌ لقد خلقنا الانسان فی كبد. او وارث بیت الاحزان فاطمه است و بیت الاحزان قبله رنج آدمی است .

امام چون دریافت كه عمرسعد قصد دارد حمله را آغاز كند، عباس بن علی را فرستاد كه آن شب را از آنان مهلت بخواهد . عمرسعد پاسخی نگفت و ایستاد. « عمروبن حجاج زُبیدی » روی به آنان كرد و گفت :‌« سبحان الله ! والله اگر اینان از تركان و یا دیلمیان بودند و چنین می خواستند ، بی تردید می پذیرفتيم . اكنون چگونه رواست كه این مهلت را از خاندان محمد دریغ داریم ؟» مشهور است كه می گویند امام حسین (ع) به عباس بن علی فرموده است :« اگر می توانی ، یك امشبی را از آنان مهلت بگیر... خدا می داند كه من چقدر نماز را ، و كثرت دعا و استغفار را دوست می دارم .»

راوی

مگر امام را به این یك شب چه نیازی است كه اینچنین می گوید؟ كیست كه این راز را بر ما بگشاید؟... اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است . پای بر مسلخ عشق نهادن ، گردن به تیغ جفا سپردن ، با خون كویر تشنه را سیراب كردن و ... دم بر نیاوردن ! اگر ناشئه لیل نباشد، این رنج عظیم را چگونه تاب می توان آورد؟ یا ایها المزمل ـ قم الیل ...ـ انا سنلقی علیك قولا ثقیلا. رسول نیز آن قول ثقیل برگرده قیام لیل نهاد . با این همه ، بار روحی بر آن جلوه اعظم خدا نیز سنگین می نشست . سَبحِ طویل روز ناشئه لیل می خواهد ، اگرنه ، انسان را كجا آن طاقت است كه این رنج عظیم را تحمل كند؟ اما چرا شب؟ و مگردر شب چه سرّی نهفته است كه درروز نیست و خراباتیان چگونه بر این راز آگاهی یافته اند؟ شب سراپرده راز و حرم سرّ عرفاست و رمز‌ آن را بر لوح آسمانِ شب  نگاشته اند ـ اگر بتوانی خواند. جلوه ملكوتی ایمان نوراست و با این چشم كه چشم اهل آسمان است ، زمین آسمان دیگری است كه به مصابیح وجود مؤمنین زینت یافته است. شب عرصه تجلای روح عارف است ، اگر چه روزها را مُظهِر غیر است و خود مخفی است ، و دراین صفت، عارف اختران را ماند.

امام ، نزدیك غروف آفتاب ، اصحاب خویش را گرد آورد تا با آنان سخن بگوید . حضرت علی بن الحسین ، با آن همه كه بیمار بوده است ، خود را به نزدیكی جمع یاران كشاند تا سخنان امام را بشنود:

« اما بعد... به راستی من نه اصحابی را بهتر و وفادارتر ازاصحاب خویش می شناسم و نه خانواده ای را كه بیش از خانواده ام بر بِرّ و نیكوكاری و حفظ پیوند خانوادگی استوار باشند. خداوند شما را از جانب من بهترین جزای خیر عنایت فرماید. آگاه باشید كه من پیمان خویش را از ذمه شما برداشتم و اذن دادم كه بروید و از این پس مرا بر گرده شما حقی نیست . اینك این شب است كه سر می رسد و شما را در حجاب خویش فرو می پوشد ؛ شب را شتر رهوار خویش بگیرید و پراكنده شوید كه این جماعت مرا می جویند و اگر بر من دست یابند ، به غیر من نپردازند.» سخن چو بدینجا رسید ، یاران را دل از دست رفت و به زبان اعتراض و اعتذار گفتند: «چرا برویم ؟ تا آنكه چند روزی بیش از تو زندگی كنیم ؟ نه ،خداوند این ننگ را ازما دور كند . كاش ما را صد جان بود كه همه را یكایك در راه تو می دادیم .»  نخستین كسی كه بدین كلام ابتدا كرد عباس بن علی بود و دیگران از او پیروی كردند. امام روی به فرزندان مسلم كرد و آنان را رخصت داد كه بروند: « آیا شهادت پدرتان مسلم بن عقیل كافی نیست كه می خواهید مصیبتی دیگر نیز برآن بیفزایید؟» غَلَیان آتش درون زلزالی شد كه كوه های بلند را به لرزه انداخت و صخره های سخت را شكافت و راه آتش را باز كرد. مسلم بن عوسجه برپا ایستاده ، گفت:«یا بن رسول الله ! آیا ما آن كسانیم كه دست از تو برداریم و پیرامون تو را رها كنیم در هنگامه ای كه دشمن اینچنین تو را درمحاصره گرفته است ؟ مگر ما را در پیشگاه حق عذری در این كار باقی است ؟ نه ! والله تا آنگاه كه این نیزه را در سینه دشمن نشكسته ام و شمشیرم را بر فرق دشمن خرد نكرده ام ، دل از تو بر نخواهم كند و اگر مرا سلاحی نباشد ، با سنگ به جنگ آنان خواهم آمد تا با تو كشته شوم.» و « سعید بن عبدالله حنفی» به پا خاست و گفت :« قسم به ذات خداوند كه واگذارت نخواهیم كرد تا او بداند و ببیند كه ما حرمت پیامبرش را در حق تو كه فرزند و وصیّ او هستی ، حفظ كرده ایم . والله ، اگر بدانم كه كشته خواهم شد ، آنگاه جان دوباره خواهم یافت تا پیكرم را زنده بسوزانند و خاكسترم را برباد دهند و این كردار را هفتاد بار مكرر خواهند كرد تا از تو جدا شوم، دست از تو بر نخواهم داشت تا مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم . و اگر اینچنین است، چرا الحال از شهادت در راه تو روی برتابم با آنكه جز یك بار كشته شدن بیش نیست و كرامتی جاودانه را نیز به دنبال دارد؟»

راوی

نازك دلی آزادگان چشمه ای زلال است كه از دل صخره ای سخت جوشد. دل مؤمن را كه می شناسی : مجمع اضداد است ، رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم . زلزله ای كه در شانه های ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون است؛ چشمه اشك نیز از كنار این آتش می جوشد كه این همه داغ است اماما ، مرا نیز با تو سخنی است كه اگر اذن می دهی بگویم:« من در صحرای كربلا نبوده ام و اكنون هزار وسیصد وچهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگرنه اینكه آن صحرا بادیه هول ابتلائات است و هیچ كس را تا به بلای كربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد؟ آنان را كه این لیاقت نیست رها كرده ام ، مرادم آن كسانند كه یا لیتنا كنا معكم گفته اند . پس بگذار مرا كه در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو كنم .» خورشید سرخ تاسوعا در افق نخلستان های كرانه فرات غروب كرده است و زمین ملتهب كربلا را به ستاره جُدَی سپرده و مؤذن آسمانی اذن حضور داده است ودروازه های عالم قرب را گشوده ... زمین از دل ذرات به آسمان پیوسته است و نسیمی خنك از جانب شمال وزیدن گرفته ... و اصحاب  ، نماز گریه می گزارند.

«سید بن طاووس» روایت كرده است كه در آن حال، «محمد بن بشیر حضرمی» را گفتند كه پسرت را در سر حدات مملكت ری به اسارت گرفته اند و او گفت :« عوض جان او و جان خویش ، از خالق ، جان ها خواهم گرفت . دوست نمی داشتم كه او را اسیر كنندو من بمانم .» ... یعنی چه خوب است كه اسیری او زمانی رخ نموده است كه من نیز دیری در جهان نخواهم پایید. امام كه مقال او شنید گفت :« خدایت رحمت كند ، من بیعت خویش را از تو برداشتم . برو و فرزند خویش را از اسارت برهان .» او جواب داد:« درندگان بیابان مرا زنده بدرند اگر از تو جدا شوم و تو را در غربت بگذارم و بگذرم؛ آنگاه خبرت را از شتر سواران راهگذر باز پرسم؟ نه هرگز اینچنین نخواهد شد!»

راوی

سفینه اجل به سرمنزل خویش رسیده است و این آخرین شبی است كه امام در سیاره زمین به سر می برد . سیاره زمین سفینه اجل است؛‌سفینه ای كه در دل بحر معلّق آسمان لایتناهی ، همسفر خورشید ، رو به سوی مستقر خویش دارد و مسافرانش را نیز ناخواسته با خود می برد. ای همسفر، نیك بنگر كه دركجایی!مباد كه از سر غفلت این سفینه اجل را مأمنی جاودان بینگاری و دراین توهم ، از سفرآسمانی خویش غافل شوی. نیك بنگر! فراز سرت آسمان است و زیر پایت سفینه ای كه در دریای حیرت به امان عشق رها شده است . این جاذبه عشق است كه او را با عنان توكل به خورشید بسته است و خورشید نیز در طواف شمسی دیگر است و آن شمس نیز در طواف شمسی دیگرو... و همه در طواف شمس الشموس عشق ، حسین بن علی (ع) ... مگرنه اینكه او خود مسافر این سفینه اجل است؟ یاران ! اینجا حیرتكده عقل است ... و تا «خود» باقی است ، این«حیرت» باقی است . پس كار را باید به «مِی» واگذاشت ؛ آن مِی كه تو را از «خویش» می رهاند و من وما را درمسلخ او به قتل می رساند . آه ! ان الله شاء ان یراك قتیلا.

گاه هست كه كس از «خویشتن » رسته ، اما هنوز در بند «تن خویش » است ...  تن هم كه مقهور دهر است. آنگاه از دهر می نالد كه :

یا دهر اف لك من خلیل

كم لك بالاشراق و الاصیل

من صاحب او طالب قتیل

و الدهر لا یقنع بالبدیل

و انما الامر الی الجلیل

و كل حی سالك السبیل

این آوای حسین است كه ازخیمه همسایه می آید ، آنجا كه «جون» شمشیر او را برای پیكار فردا صیقل می دهد. شعر و شمشیر؟ عشق و پیكار؟ آری ! شعر و شمشیر ، عشق و پیكار . این حسین است ، سر سلسله عشاق، كه عَلَم جنگ برداشته است تا خون خویش را همچون كهكشانی از نور بر آسمان دنیا بپاشد و راه قبله را به قبله جویان بنمایاند. آنجا كه قبله نیز در سیطره حرامیان خون ریز است، عشاق را جز این چاره ای نیست. شعر نیز ترنم موزون آن مستی و بیخودی است و شاعر تا از خویش نرهد ، شعرش شعر نخواهد شد .شعر،‌تا شاعر از خویش نرسته است ،‌حدیث نفس است و اگر شاعر از خود رها شود، حدیث عشق است، پس نه عجب اگر شعر و شمشیر و عشق و پیكار با هم جمع شود... كه كار عشق ، یاران ، لاجرم كربلایی است . پس دیگر سخن از منصور و بایزید و جنید و فلان و بهمان مگو كه عشاق حقیقی ، تذكره الاولیا را بر خیابان های خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و بر دشت های پرشقایق خوزستان و بر سفیدی برف های ارتفاعات بلند كردستان باخون می نویسند ، با خون.

راز قربت را ، یاران ، در قربانگاه بر سرهای بریده فاش می كنند و میان ما و حسین همین خون فاصله است . میان حسین و یار نیز همان خون فاصله بود و جز خون ... بگذار بگویم كه طلسم شیطان ترس از مرگ است و این طلسم نیز جز در میدان جنگ نمی شكند . مردان حق را خوفی از غیر خدا نیست و این سخن را اگر در میدان كربلایی جنگ نیازمایند، چیست جز لعقی بر زبان؟... اما ای دهر! اگر رسم بر این است كه صبر را جز در برابر رنج نمی بخشند و رضای او نیز در صبر است ، پس این سرِ ما و تیغِ جفای تو... شمر بن ذی الجوشن را بیاور و بر سینه ما بنشان تا سرمان را ازقفا ببرد و زینب رانیز بدین تماشاگه راز بكشان. دیگر، آنان كه مانده اند همه اصحاب عاشورایی امامند و اینان را من دون الله هیچ پیوندی با دنیا نیست ؛ واگر بود، با آن سخن كه امام فرمود ، بریده شد و از آن پس ، دیگر هیچ حجابی آنان را از خدا نمی پوشاند . امام فرموده بود:« شب را شتر رهواری برگیرید و پراكنده شوید » ، نه برای آنكه آنان را در رنج اندازد ،بل تا آنان دل به مرگ بسپارند و اینچنین ، دیگر هیچ پیوندی من دون الله بین آنان و دنیا باقی نماند ؛ كه اگر پیوندها بریده شد، حجاب ها نیز دریده خواهد شد. وای همسفران معراج حسین ، چه مبارك شبی است! تا اینجا جبرائیل را نیز در التزام ركاب داشتید، اما از این پس... بال د سُبُحاتی گشوده اید كه جبرائیل را نیز در آن بار نمی دهند. شما برگزیدگان دشوارترین ابتلائات تاریخ خلقت انسانید و از این است كه حسین شما را به همسفری درمعراج خویشتن پذیرفته است . راز این شب را كسی خواهد گشود كه بال در بال شما بیفكند و این عطیه را جز به كبوتران حرم انس نبخشیده اند . كیانند این كبوتران حرم انس؟ چگونه است كه سینه هایتان نمی شكافد و قلب هایتان تاب این حالات ناب را می آورد و از هم نمی درد؟ اگر نمی دانستم كه «كلام»‌چیست ، می خواستم ازشما كه ما را باز گویید ازآنچه در این شب بر شما رفته است ،ای غوطه ورانِ سبحاتِ جلال !... ای مستانِ جبروتی ، ای  حاجبین سراپرده های انس، ای قبله دارانِ دایره طواف‌ ! ای... چه بگویم ؟ یا لیتنی كنت معكم . اما كلام را برای بیان این رازها نیافریده اند و مفتاح این گنجینه راز ، سكوت است نه كلام.

در ساعات آغاز شب ، «نافع بن هلال» كه به پاسداری ازحرم خیمه ها ایستاده بود ، امام را دید كه در تاریكی ازخیمه ها دور می شود. اوكه آمده بود تا پستی ها و بلندی های زمین پیرامون خیمه گاه را بسنجد، دست نافع كه را شتاب زده خود را به او رسانده بود در دست گرفت و فرمود:« والله امشب همان شب میعاد تخلف ناپذیر است. آیا نمی خواهی در دل شب به درة میان این دو كوه پناهنده شوی و خود را از مرگ برهانی ؟ » امام بار دیگر نافع بن هلال را آزموده بود، نه برای آنكه از حال دل او خبر بگیرد ، بل تا او را به مرز یقین بكشاند و از شرك و شك و خوف برهاند.

راوی

الماس اگر چه از همه جوهرها شفاف تر است ، سخت تر نیز هست . ماندن در صف اصحاب عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق ممكن است ... و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست . نپندار كه تنها عاشوراییان را بدان بالا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است .

نافع بن هلال خود را به پاهای امام انداخت و گفت :« مادرم بر من بگرید! من این شمشیر را به هزار درهم خریده ام ، آن اسب را نیز به هزار درهم دیگر . قسم به آن خدایی كه با حب شما برمن منت نهاده است، بین من و شما جدایی نخواهد افتاد مگر آنوقت كه این شمشیر كُند شود و آن اسب خسته .» از نافع بن هلال روایت كرده اند كه گفته است: « آنگاه امام بازگشت و به خیمه زینب كبری رفت و من نگاهبانی می دادم و شنیدم كه زینب كبری می گوید: برادر، آیا اصحاب خویش را آزموده ای ! مبادا هنگام دشواری دست از تو بردارند و در میان دشمن تنهایت بگذارند ! ... و امام در پاسخ او فرمود: والله آنان را آزموده ام و نیافتم در آنان جز جنگجویانی دلاور و استوار كه با مرگ در راه من آنچنان انس گرفته اند كه طفلی به پستان های مادرش .» امام عشق ، خود یارانش را اینچنین ستوده است :« جنگجویانی دلاور و استوار كه با مرگ در راه حق آنچنان انس گرفته اند كه طفلی به پستان های مادرش .»

راوی

صحرای بلا به وسعت تاریخ است و كار به یك یا لیتنی كنت معكم ختم نمی شود . اگر مرد میدان صداقتی ، نیك در خویش بنگر كه تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! اگر هست كه هیچ ، تو نیز از قبله داران دایره طوافی ، و اگر نه ... دیگر به جای آنكه با زبان «زیارت عاشورا» بخوانی ، در خیل اصحاب آخرالزمانی حسین با دل به زیارت عاشورا برو . «ضحاك بن عبدالله مشرقی » را كه می شناسی ! عصر عاشورا از جبهه حق گریخت بعد از آنكه صبح تا شام را در ركاب امام شمشیر زده بود. خوف ،فرزند شك است و شك ، زاییده شرك و این هرسه ، خوف و شك و شرك ، راهزنان طریق حقند... كه اگر با مرگ انس نگیری ، خوف ، راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحرای بلا رها خواهی كرد. شب هر چه در خویش عمیق ترمی شود، اختران را نیز جلوه ای بیشتر می بخشد و این ، سرالاسرار شب زنده داران است . اگر ناشئه لیل نباشد، رنج عظیم روز را چگونه تاب آوریم ؟

حضرت علی اكبر با پنجاه تن از یاران برای آخرین بار راه فرات را گشودند و با چند مشكی آب بازگشتند . یاران غسل شهادت كردند و وضو ساختند و به نماز وداع ایستادند.

راوی

و آن خیمه و خرگاه، كهكشانی شد كه از آن پس ، آن را«مطاف عشق» می خوانند.

در ادامه مطالب وقایع روز ششم محرم

ادامه نوشته

عبدالله بن حسن علیه السلام

مصیبت عبدالله بن حسن علیه السلام

روز عاشورا، وقتی یاران امام حسین به شهادت رسیدند و لشگر دشمن از هر سو، امام را محاصره کرد، عبدالله بن حسن بن علی علیه السلام که کودکی بیش نبود، از خیمه‌ی زنان بیرون آمد و به سوی عموی خود، امام حسین علیه السلام، رفت. زینب سلام الله علیها که نگرانش بود، خود را به او رساند تا از رفتنش جلوگیری کند.
اما عبدالله سرسختی نشان داد و گفت:« به خدا از عمویم جدا نخواهم شد.»

آن‌گاه خود را به عموی خود رساند و به ابجر بن کعب که شمشیرش را بلند کرده بود تا بر حسین علیه السلام فرود آورد، گفت:« ای پسر زن ناپاک، عمویم را می کشی؟» و دست خویش را سپر کرد. شمشیر، دست او را قطع کرد و بر زمین انداخت.
عبدالله فریاد زد:« عموجان!»

حسین علیه السلام، او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند و فرمود:

« فرزند برادرم! بر این مصیبتی که به تو رسیده است شکیبا باش و آن را نیک بشمار. خداوند تو را به پدران شایسته ات ملحق می‌کند.»
در این هنگام، حرمله تیری به سوی آن کودک انداخت و او را در آغوش عموی خویش به شهادت رساند.

عبدالله بن حسن بزرگمردی کوچک

سختى زخمها امام حسین(ع) را بر زمین نشانده بود و سپاهیان او را از هر سوى در میان گرفته بودند.
عبداللّه بن حسن كه در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت عموى خود را نگریست كه دشمن او را از هر سوى در میان گرفته است . یاراى دیدن بیشتر این منظره را نداشت . بى اختیار به سوى عمو دوان شد.
عمّه اش زینب خواست عبدالله را بگیرد، امّا او از چنگ عمّه گریخت و خود را به عمو رساند.
در این هنگام بحربن كعب شمشیر را بلند كرد تا بر حسین فرود آورد. عبداللّه فریاد زد: اى ناپاك، آیا مى خواهى عمویم را بكشى؟
بحر ضربه خود را فرود آورد و عبداللّه دست خویش سپر كرد. شمشیر دست عبداللّه را
برید و دست به پوست آویزان ماند. یادگار امام مجتبى علیه السلام فریاد زد: یا عمّاه .
آنگاه خود را در دامن عمو انداخت. عمو او را به خود فشرد و فرمود: پسر برادر، بر آنچه بر تو نازل شده است صبر كن و اجر خود را از خداوند بخواه، كه خداوند تو را به پدران پاكت ملحق كند.
در همین حال كه عبدالله بر دامن عمو بود حرملة بن كاهل تیر به سوى او افكند و او را به شهادت رساند.

روایت شهید آوینی از محرم در «فتح خون»

فصل پنجم: كربلا

امام ایستاد و خطبه ای كربلایی خواند : « اما بعد... می بینید كه كار دنیا به كجا كشیده است ! جهان تغییر یافته ، منكَر روی كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفی، خرده نانی و یا چراگاهی كم مایه باقی نمانده است . » «زنهار ! آیا نمی بینید حق را كه بدان عمل نمی شود و باطل را كه ازآن نهی نمی گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ پس اگر اینچنین است ، من درمرگ جز سعادت نمی بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیست؛ آن را تا آنجا پاس می دارند كه معایش ایشان از قِبَل آن می رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دینداران .»

راوی

آه از رنجی كه دراین گفته نهفته است ! و اما سرّالاسرار این خطبه در این عبارت است كه « لِیَرغَبَ المؤمن فی لقاء رَبِّه ـ تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود.‌» یعنی دهر بر مراد سفلگان می چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می رسد تا رغبت تو در لقای خدا افزون شود... پس ای دل ، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانیم! می گویی : مگر سر امام عشق را برنیزه ندیده ای و مگر بوی خون را نمی شنوی ؟ كار از كار گذشته است . قرن هاست كه كار ازكار گذشته است ... اما ای دل ، نیك بنگر كه زبان رمز ، چه رازی را با تو باز می گوید :‌كلّ ارض كربلا و كلّ يوم عاشورا. يعني اگرچه قبله در كعبه است، اما فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. یعنی هر جا كه پیكر صد پاره تو بر زمین افتد ، آنجا كربلاست ؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره ، كه در حقیقت . و هر گاه كه عَلَم قیام تو بلند شود عاشوراست ؛باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره . و اگر آن قافله را قافله عشق خواندیم در سفر تاریخ ، یعنی همین.

لیرغب المؤمن فی لقاء ربه ... عجب رازی در این رمز نهفته است ! كربلا آمیزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتیاق است . و آن تشنگی كه كربلاییان كشیده اند ، تشنگی راز است. و اگر كربلاییان تا اوج آن تشنگی ـ كه می دانی ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحیق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنیده ای بهشتیان را می خورانند ،‌میكده اش كربلاست و خراباتیانش این مستانند كه اینچنین بی سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنیده ای ، تنها تشنگان راز را می نوشانند و       ساقی اش حسین است ؛ حسین از دست یار می نوشد و ما از دست حسین.

الا یا ایها الساقی ادر كأساً و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها

عمر بن سعد ابی وقاص نخست مایل نبود كه امر میان او و امام حسین(ع) به پیكار كشد... هر كسی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر ازانتخاب خواهد شد وعمر سعد را نیز ساعتی اینچنین فراخواهد رسید . اما اكنون او می گریزد و دهر نیز در كمینش ، كه او را به این لیله القدر بكشاند. عمربن سعد فرزند سعد ابی وقاص است ، فاتح قادسیه ، و یكی از آن ده تنی كه می گویند رسول خدا هنگام مرگ از آنان رضایت داشته است . هنوز نیم قرن از رحلت رسول خدا نگذشته ، این پسر سعد ابی وقاص است كه در برابر فرزند رسول الله(ص) و وصی او ایستاده است . ابن سعد تلاشی بسیار كرد تا كارش به پیكار با حسین بن علی(ع) نكشد ، اما دهر هیچ كس را نا آزموده رها نمی كند ؛ صبورانه در كمین می نشیند تا تو را به دام امتحان درآرد و كارت را یكسره كند كه ان ربك لبالمرصاد . از گفت و گوهایی كه پیش از تاسوعا بین ابی سعد و امام گذشته است خوب می توان دریافت كه او كیست . امام می فرماید :« مگر از خدای پروا نداری ؟ خدایی كه معادت به سوی اوست. عزم پیكار بامن كرده ای حال آنكه مرا نیك می شناسی و می دانی كه فرزند كیستم . بیا و این قوم را واگذار و با من همراه شو تا به خدا نزدیك شوی.» ابن سعد گاهی مایملكش را بهانه كرد و گاهی خانواده اش را ... تا اینكه امام امید از او بازگرفت و برخاست كه بازگردد در حالی كه می گفت :« چه می اندیشی ؟ آیا نمی دانی كه به زودی تو را در بستر خواهند كشت و در قیامت نیز رحمت خدا از تو دریغ خواهد شد؟امیدوارم كه از گندم عراق جز اندك زمانی بهره مجویی .» و این سخن دامی است كه دهر در كمین ابن سعد گسترده است تا لب به تمسخر بگشاید كه :« اگر به گندم دست نیافتم ، جو كه هست !» و با این سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتد . آیا هنوز عمرسعد را امید نجاتی هست؟ تلاش امام برای آنكه عمرسعد را از ورطه ای كه در آن گرفتار افتاده بود نجات بخشد به جایی نرسید . در تاریخ ها آمده است كه امام تا پیش از عصر تاسوعا بارها با او به گفت و گو نشست و اگر چه از آنچه دراین دیدارها گذشته است جز همان مختصر كه ذكر شد هیچ چیز نمی دانیم ، اما سیره سیاسی امام حسین(ع) از آنچنان روشنایی و صفایی برخوردار است كه هیچ جای شبهه ای باقی نمی گذارد.

راوی

پر روشن است كه امام حسین(ع) در مرداب وجود عمر سعد به جست و جوی كدام گوهر نابی آمد است : شاید در این مرداب كه روزگاری با اقیانوس های آزاد پیوند داشته است هنوز نشانی از حیات باشد، شاید در این مدفن تاریكی كه عمرسعد فطرت الهی خویش را در آن به خاك سپرده است هنوز روزنه ای رو به آفتاب گشوده باشد .امام آفتاب كرامتی است كه خود را از ویرانه ها نیز دریغ نمی كند. آسمان را دیده ای كه چگونه در گودال های حقیر آب نیز می نگرد؟ آب را دیده ای كه چگونه پست ترین دره ها را نیز از یاد نمی برد؟ چگونه می توان كار پاكان را قیاس از خود گرفت ؟‌ امام رابا خداوند عهدی است كه غیر او را در آن راهی نیست ، و بر همین پیمان است كه امام پای می فشارد .نه ، این راز نه رازی است كه با من و تو درمیان نهند . ولایت امام بر مخلوقات ولایت خداست، یعنی همه ذرات عالم ، از پای تا سر ، بقایشان به جذبه عشقی است كه آنان را به سوی امام می كشد، اما خود از این جذبه بی خبرند . اگر او كشكشانه ما را به كوی دوست نكشد و بر پای خویش رهایمان كند، یاران ، همه از راه باز می مانیم . آسمان را دیده ای كه از او بلندتر هیچ نیست ، اما درگودال های حقیر آب نیز می نگرد؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست و جوی نشانی از دریاست، دریای آزاد ، دریایی كه به اقیانوس راه دارد. زهیر بن قین هر چند خود نمی خواست، اما امام آن عهد فراموش شده را با او تازه كرد.

عمرسعد نمی خواست كه كار او با امام به پیكار بینجامد . این حقیقت از مَطلع نامه ای كه برای ابن زیاد نگاشته معلوم است :« خداوند آتش را خاموش كرد و اتفاق برقرار شد و كار امت به صلاح آمد .»... با این همه قصد دارد كه باطن خویش را از ابن زیاد كتمان كند. اما ابن زیاد زیرك تر از آن بود كه فریب عمرسعد را بخورد و گفت :« این نامه مرد خیرخواهی است كه امیر خویش را اندرز گفته و دل بر قوم خویش سوزانده است.» دست تقدیر همه لوازم را یكجا گرد آورده است تا آنچه باید، به انجام رسد . «شمر بن ذی الجوشن » نیز حاضر است تا ابن زیاد را با سخنان خویش در آنچه قصد كرده است تشجیع كند... اگر خداوند انسان را رها كند ،‌دهر نیز با او همداستان می شود. اما به راستی مگر تا كجا می توان شرور بود كه خداوند انسان را در كاری اینچنین زشت یاری كند؟ شمر از جانب ابن زیاد مأمور شد تا امریه او را به عمر سعد برساند و اگر آن شوربخت از جنگ با حسین سرباز زد، خود به جای او بنشیند و عمرسعد را گردن بزند و سرش را برای ابن زیاد بفرستد . او نامه ابن زیاد را به عمرسعد رساند و منتظر ماند تا جواب آن را دریافت كند. ابن زیاد نوشته بود :« من تو را به جانب حسین نفرستاده ام كه دست از او برداری و وقت را بیهوده بگذرانی . بنگر كه اگر حسین و اصحابش تسلیم رأی من شدند ، آنان را به مسالمت نزد من گسیل دار و اگر نه ... برآنان حمله بر و خونشان را بریز و پیكرشان را مُثله كن كه حق آنها این است . آنگاه كه حسین كشته شد، او را زیر سم ستوران بینداز و بر سینه و پشتش اسب بتاز ، كه ناسپاس است و مخالف . من می دانم كه این كار پس ازمرگ او را زیانی نخواهد رساند ، اما عهد كرده ام كه با او اینچنین كنم . چنان كه به امرما عمل كنی ، پاداشت پاداش كسی است كه مطیع فرمان بوده است ، و اگر نه ، از مقام خود كناره گیر و امر لشكر را به شمر بن ذی الجوشن بسپار كه باقی را او خود می داند .»

عمر بن سعد به روشنی دریافت كه شمربن ذی الجوشن در این میانه چه كرده است .او می دانست كه حسین بن علی تسلیم نخواهد شد . این جمله ای است كه از او در وصف حسین نقل كرده اند كه خطاب به شمر گفته است :« والله همان دلی را كه علی داشت در میان دو پهلوی پسرش نهاده اند.» آنگاه فرماندهی لشكر پیاده را به او سپرد و آماده جنگ شد.» شامگاه تاسوعا عمربن سعد چون قصد كرد كه حمله آغاز كند فریاد كرد :« یا خیل الله ، اركبی و ابشری ! ـ لشكرخدا سوار شوید؛‌ مژده باد شما را به بهشت .» و عجبا! این همان كلامی است كه پدرش سعد ابی وقاص در جنگ قادسیه بر زبان آورده بود . آیا به راستی عمر بن سعد نمی داند كه چه می كند‌ ، یا خود را به نادانی زده است؟

راوی

هنوز نیم قرن از حجه الوداع نگذشته ، امت محمد(ص) تیغ بر اوصای او كشیده اند و با نام اسلام ، قلب اسلام را كه امام است ، می درند! اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند ، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می پرستند كه ابراهیم شكسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله كه امامت است، پیكار می كنند. جاهلیت ریشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد ، چه سود كه بر زبان لااله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها می كندو خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند. و ای كاش تا همین جا بسنده می كرد و قلب قبله را با تیغ نمی درید! عجبا! جهان را ببین كه چه سان وارونه می شود! افمن یمشی مكبا علی وجهه اهدی امن یمشی سویا علی صراط مستقیم ؟

در ادامه مطالب وقایع روز پنجم محرم

ادامه نوشته

طفلان حضرت زینب(سلام الله علیها)

در روز عاشورا، وقتی نوبت به جوانان هاشمی رسید. فرزندان زینب کبری (سلام الله علیها) نیز خود را آماده قتال کردند.
حضرت زینب (سلام الله علیها) در این موقع که فرزندان دلبند خود را راهی قتال با دشمنان دین و قرآن می کرد، حالتی دگرگون داشت. او عقیلة بنی هاشم است. او نائبة الامام است. اصلاً او شریک کربلای حسین (علیه السلام) است. نه بدین جهت که بنابر نقل، فرزندان خود را با دست خود کفن پوش و فدیة راه حسین (علیه السلام) کرده ، که از لحظه ای که از دامن زهرای مرضیه (سلام الله علیها) پای به عرصه وجود گذاشته، دیده به دیدار حسین (علیه السلام) باز کرده است. برای همین است که اهل دل، آفرینش او را برای کربلا معنا کرده اند.
مگر نه آنکه در زمان حضور در کوفه، در مجلس تفسیر قرآن، وقتی آیه شریفة ”کهیعص“ را برای زنان کوفی تفسیر می کرد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود:
این عبارت ”کهیعص“ رمزی در مصیبت وارده بر شماست و کربلا را برای آن مخدّره ترسیم کرد.
بسیاری می گویند: زینب کبری (سلام الله علیها)، دو فرزند خود را مهیای نبرد کرد و به آنها تعلیم داد که اگر با امتناع آن حضرت مواجه شدید - کما اینکه آن مظلوم حتی غلام سیاه را از قتال بر حذر می داشت - دائی خود را به مادرش فاطمه (سلام الله علیها) قسم دهید تا اجازه میدان رفتن بگیرید.
پس از این مراحل ابتدا محمد بن عبدالله بن جعفر به میدان آمد و این رجز را سر داد:
اشکوا إلی اللهِ منََ العدوانِ
قِتل قومٍ فی الوری عمیانِ
قَد ترکوا معالِمَ القُرآنِ
و مُحکمَ التَنزیلِ و التِّبیانِ
وَ اَظهروا الکُفرَ مَعَ الطُّغیانِ
” به خداوند شکایت می کنم از دشمنی دشمنان، قوم ستمگری که کورکورانه به جنگ با ما برخاسته اند . نشانه های قرآنی را که محکم و مبیّن و آشکار کننده کفر و طغیان است راترک کردند“
و پس از نبردی نمایان، به شهادت رسید.
پس از او، برادرش عون بن عبدالله جعفر راهی نبرد شد و خود را اینگونه معرفی کرد:
اِن تُنکرونی فَانا بنُ جعفرٍ
شهیدُ صِدقٍ فی الجنانِ الازهر
یطیرُ فیها بجناحٍ اَخضرٍ
کَفی بِهذا شَرَفاً فی المحشرِ
”اگر مرا نمی شناسید من فرزند جعفر هستم که از سر صدق به شهادت رسید و در بهشت نورانی با بال های سبز پرواز می کند. برای من از حیث شرافت در محشر همین کافی است.“
و او نیز، فدایی راه حضرت حسین (علیه السلام) شد.

بارگاه

شهدای کربلا، در پایین پای حضرت حسین (علیه السلام) مدفونند و به احتمال قوی این دو دلداده نیز در همانجا پروانه شمع محفل حائر حسینی هستند. البته در 12 کیلومتری کربلا بارگاهی کوچک منصوب به عون ابن عبدالله وجود دارد که ملجأ زائرین است. برخی را عقیده بر این است که این مرقد یکی از نوادگان امام مجتبی (علیه السلام) به نام عون می باشد.

روایت شهید آوینی از محرم در «فتح خون»

فصل چهارم: قافله عشق درسفرتاریخ

راوی

قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: كل یوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

... و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم ركاب حسین است ، كه او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای كه خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند . « زهیر بن قَین بَجلی » را كه می شناسید ! مردانی از قبیله « بنی فزاره » و « بجیله » گویند : « آنگاه كه ما همراه با زهیربن قین بجلی از مكه بیرون آمدیم... در راه ناگزیر با كاروان حسین بن علی همسفر شدیم .» آنها می گویند كه : « ما را ناگوارتر از آنكه با او در جایی هم منزل شویم ، هیچ چیز نبود... چرا كه زهیر از هواداران عثمان بن عفان خلیفه سوم بود .» « ما در این سو و حسین در آن سو اردو زدیم . برسفره غذا نشسته بودیم كه فرستاده ای از جانب حسین(ع) آمد و سلام كرد و با زهیرگفت :‌ابا عبدالله الحسین مرا فرستاده است تا تو را به نزد او دعوت كنم و ما هر آنچه را كه در دست داشتیم ،‌انداختیم و خموش نشستیم ،‌ آنچنان كه گویا پرنده ای بر سر ما لانه ساخته است . » « ابی مخنف » گوید : از « دَلهم » دختر  « عمرو» كه همسر زهیر بود ، اینچنین روایت شده است :‌ « من به زهیر گفتم :‌آیا فرزند رسول(ص) خدا تو را دعوت می كند و تو از رفتن امتناع می ورزی ؟ سبحان الله ! بهتر نیست كه به خدمتش بروی ، سخنش را بشنوی و سپس بازگردی ؟ زهیر با ناخشنودی پذیرفت و رفت ، اما دیری نگذشت كه با چهره ای درخشان بازگشت و فرمود تا خیمه اش را بكنند و راحله اش را نزدیك امام حسین(ع) برند . آنگاه مرا گفت كه تو را طلاق می گویم ؛ ازاین پس آزادی و مرا حقی بر گردن تو نیست ،‌چرا كه نمی خواهم تو نیز به سبب من گرفتار شوی. من عزم كرده ام كه به حسین(ع) بپیوندم و با دشمنانش نبرد كنم و جان در راهش ببازم . سپس مَهر مرا پرداخت و به یكی از عموزاده هایش واگذاشت تا مرا به خانواده ام برساند ... آنگاه به یارانش گفت : از شما هر كه می خواهد ، مرا پیروی كند ،‌و اگر نه ، این آخرین دیدار ماست . بگذارید تا حدیثی را از سال ها پیش ، آنگاه كه در سرزمین« بَلَنجَر » از بلاد خزر نبرد می كردیم برای شما نقل كنم ... از سلمان فارسی ،‌كه چون ما را از كثرت غنایمی كه به چنگ آورده بودیم خشنود دید ، فرمود : اگر امروز اینچنین خشنود شده ای ، آن روز كه سرور جوانان آل محمد(ص) را درك كنی و در ركاب او شمشیر زنی ، تا كجا خشنود خواهی شد ؟ یاران ! اكنون آن تقدیر محتومی كه انتظار می كشیدم مرا دریافته است و باید شما را وداع گویم .» و از آن پس ، زهیر بن قین بجلی نیز به خیل عاشوراییان پیوست . « عبدالله » پسر « سلیم » و « مذری » پسر « مشمعل » كه هر د و از طایفه « بنی اسد » بوده اند، گفته اند كه ما چون از مناسك حج فارغ شدیم در این اندیشه بودیم كه هر چه سریع تر خود را به كاروان حسین برسانیم و بنگریم كه سرانجام كارش به كجا خواهد كشید . شتاب كردیم و چون در منزل « زَرود» خود را به آن حضرت رساندیم ، مردی از اهالی كوفه را دیدیم كه با دیدن كاروان حسین بن علی(ع) به بیراهه زد تا با او رودر رو نشود . امام كه ایستاده بود تا او را ببیند ، دل از او برید و به راه افتاد . ولكن ما خود را به او رساندیم تا از اخبار كوفه جویا شویم . از قبیله اش پرسیدیم و چون دانستیم كه او نیز از بنی اسد است سؤال كردیم : « در كوفه چه خبر بود ؟» و او پاسخ داد : « من كوفه را ترك نكردم مگر آنكه دیدم كشته های مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را كه در بازار بر زمین می كشند .» بازگشتیم وهمپای كاروان امام آمدیم تا شامگاهی كه درمنزل « ثعلبیه » فرود آمد. فرصتی شد كه به خدمت او رسیدیم و عرض كردیم : « رحمت خداوند بر شما باد!... ما را خبری است كه اگر بخواهی آشكارا و یا پنهانی بر تو بازگو كنیم .»

امام نگاهی به اصحاب خویش انداخت و جواب داد :« من چیزی از ایشان پنهان ندارم.» گفتیم :« آن سوار را كه دیروز غروب هنگام در منزل زرود از شما كناره گرفت به یاد می آورید ؟ ... او مردی بود از قبیله بنی اسد ، خردمند و راستگو ، كه ما را از آنچه در كوفه گذشته است خبر داد ... می گفت كه هنوز از كوفه خارج نشده ، دیده است جنازه های مسلم و هانی را كه در بازار بر زمین می كشیده اند .» امام فرمود :« انا لله وانا الیه راجعون ، رحمت خدا بر ایشان باد !» و این سخن را چند بار تكرار كرد .

گفتیم : « از همین منزل بازگردید. ما در كوفیان نمی بینیم كه به یاری شما قیام كنند و چه بسا كه شمشیرهایشان را به سوی شما بگردانند . » امام (ع) نگاهی به پسران عقیل كرد و از آنان پرسید كه رأی شما در شهادت پدرتان مسلم چیست . آنان گفتند :« والله ما بازنگردیم مگر انتقام خون او را بازگیریم و یا همچون او به شهادت رسیم .» امام رو به ما كرده و فرمود : « بعد از آنها خیری در حیات نیست.» ... و ما دانستیم كه امام هرگز از قصد خویش باز نخواهد گشت. كاروان عشق شب را در آن منزل بیتوته كردند . سحرگاهان به فرموده امام آب بسیار برداشتند و كوچ كردند تا منزلگاه « زُباله» ، كه درآنجا امام را خبر رسید كه قیس بن مسهر نیز به شهادت رسیده است . در بعضی ازمقاتل تردید كرده اند كه آیا نام این فرستاده امام ، قیس بن مسهّر بوده است و یا « عبدالله بن یَقطُر » (برادر رضایی امام ) ، لكن درنحوه شهادت این مظلوم اختلافی در مقاتل وجود ندارد. او را از طَمار قصر به زیر افكنده اند و سرش را «عبدالملك بن عُمَیر »، قاضی كوفه از تن جدا كرده است .

راوی

اكنون هنگام آن است كه در قافله امام ، صف اصحاب عاشورایی از فرصت طلبان ابن الوقت و بادگرایان جدا شود، چرا كه دیگر همه می دانند كوفه در تسخیر ابن زیاد است .از كوفه نسیم مرگ می وزد، نسیمی كه بوی خون گرفته است... اما هنوز راه های بازگشت مسدود نیست و بیابان ، وادی حیرتی است كه از اختیار انسان تا جبروت حق گسترده است . برای آنان كه دل به امام نسپرده اند، این وادی ، عرصه بی فردای دهشتی طاقت فرساست . اما برای اصحاب عاشورایی امام عشق ... آنها دركوی دوست منزل گرفته اند واینچنین ،از زمان و مكان و جبر واختیار گذشته اند ... این باد نیست كه بر آنان می وزد؛ آنها هستند كه برباد می وزند . آنها از اختیار خویش گذشته اند تا جز آنچه او می فرماید اراده ای نكنند و چون اینچنین شد ، جبروت حق از آیینه اختیار تو ساطع می شود . آیینه را رسم این است كه « انا الشمس » بگوید ، اما تو او را اذن مده تا این « انا » را حجاب «هو» كند .

درمنزلگاه زباله ، امام حسین(ع) كاروان را گردآورد و عهد خویش را از آنان برداشت و آنان را به اختیارخویش واگذاشت كه بروند یا بمانند . آمده است كه در اینجا مردم با شتاب از كنار او پراكنده شدند و رفتند و جز همان اصحاب عاشورایی ـ كه می شناسی ـ دیگر كسی با او نماند .

راوی

ای دل! تو چه می كنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند ! این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد ؟ ای دل! نیك بنگر تا قلاّده دنیا ا برگردنشان ببینی و سررشته قلاّده را ، كه در دست شیطان است . آنان می انگارند كه این راه را به اختیار خویش می روند ، غافل كه شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی كه در نفس خویش دارند می فریبد. قافله عشق ازمنزلگاه  « شَراف » نیز گذشت. اولِ روز را كه آزار گرما كمتر است ، همچنان رفتند . نزدیك ظهر ، امام شنید كه یكی از یارانش تكبیر می گوید. فرمود: « الله اكبر، اما تو برای چه تكبیر گفتی؟» گفت : « نخلستانی به چشمم رسیده است .»... اما آنچه او دیده بود ، نخلستان نبود؛ «حر بن یزید ریاحی » بود همراه به هزار سوار كه می آمد تا راه بر كاروان ببندد. چیزی نگذشت كه گردن اسبان نمودار شد . نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ ، و پرچم هایشان گویی بال سیاه غُراب بود.

راوی

از این سوی، آنك ، سپاه فاجعه نزدیك می شود... اما از دیگر سوی ، این سیاره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشانی اش با شمس وجود حسین اقتران می یابد و لاجرم ، جاذبه عشق او را به مدار یار می كشاند . امام كاروان خویش را به جانب كوه «ذوحُسُم » كشاند تا از راه آنان كناره گیرد و چون به دامنه كوه ذوحُسُم رسیدند و خیمه ها را برافراشتند ،‌حربن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید ، سراپا پوشیده در سلاح ، تا آنجا كه جز چشمانش دیده نمی شد . امام پرسید : «كیستی ؟» و حر پاسخ گفت :« حُربن یزید » امام دیگر باره پرسید: « با مایی یا بر ما ؟» و حر پاسخ گفت :« بل علیكم » آنگاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید ، بنی هاشم را فرمود كه سیرابشان كنند ؛ خود و اسبانشان را . « علی بن طعان محاربی » گوید:« من آخرین نفر از لشكر حُر بودم كه از راه رسیدم ،‌ هنگامی كه راویه ها بسته بودند و امام بر در خیمه نشسته بود . مرا گفت : راویه را بخوابان . چون من مراد او را در نیافتم بار دیگر فرمود: شتررا بخوابان . شتر را خوابانیدم ، اما از شدت عطش نتوانستم كه آب بیاشامم .امام فرمود : دَرِ مشك را برگردان . و چون من باز كلام او را درنیافتم ، خود برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سیراب كرد ...»

راوی

این حسین است ، سرسلسله تشنگان ، كه دشمن راسیراب می كند... اما هنوز ، گاه آن نرسیده است كه غزل تشنه كامی كربلاییان را بسراییم... حربن یزید نشان داده است كه دروغگو نیست . او در جواب امام كه خورجین آكنده از نامه های مردم كوفه را در برابر او ریخته بود ، می گوید : « ما از زمره آنان نیستیم كه این نامه ها را نوشته اند !» حُر را در همه روایات مربوط به واقعه كربلا باصفاتی چون صداقت، شجاعت ، ادب و حفظ حرمت اهل بیت و مخصوصاً فاطمه زهرا(س) ستوده اند... و اصلاً وقایع كربلا خود شاهدی است برآنكه چراغ فطرت آزادگی و حق جویی هنوز در باطن حر، محجوب تیرگی گناه نگشته است و به خاموشی نگراییده . اما هنوز جای این پرسش باقی است كه انسانی اینچنین را با دستگاه حكومتی ارباب جور چه كار؟ چگونه می توان به منصبی كه حُر در دارالاماره كوفه داشت راه یافت وباز آنچنان ماند كه حُر مانده بود‌؟ « آزادگی » كه با پذیرش ولایت ظالمان در یك جا جمع نمی شود!

راوی

راستی را كه تحلیل وقایع تاریخ سخت دشوار است . سرّ دشواری كار ، در پیچیدگی های روح آدمی است . وقتی كه مه در عمق دره ها فرو می نشیند ، اگر چه تاریكی كامل نیست، اما آفتاب پنهان است و چشم انسان جز پیش پای خویش را نمی بیند . اگر نباشد اینكه آفریدگار، ما را در كشاكش ابتلائات می آزماید ، عاداتمان را متبدّل می سازد و شیاطین پنهان در زوایای تاریك درون را در پیشگاه عقل رسوا می دارد، چه بسا كه دراین غفلت پنهان همه عمر را سر می كردیم و حتی لحظه ای به خود نمی آمدیم . آنچه حُر را در دستگاه بنی امیه نگه داشته ، غفلت است ... غفلتی پنهان . شاید تعبیر « غفلت در غفلت » بهتر باشد ، چرا كه تنها راه خروج از این چاهِ غفلت آن است كه انسان نسبت به غفلت خویش تذكر پیدا كند . هر انسانی را لیله القدری هست كه در آن ناگزیر از انتخاب می شود و حُر رانیز شب قدری اینچنین پیش آمد ... «عمربن سعد » را نیز ... من و تو را هم پیش خواهد آمد .اگر باب یا لیتنی كنت معكم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد كه : لعن الله امه سمعت بذلك فرضیت به ؟  حرگفت : « من از آنان كه برای شما نامه نوشته اند نیستم . ما مأموریم كه از شما جدا نشویم مگر آنكه شما را به كوفه نزد عبید الله بن زیاد برده باشیم .» امام فرمود : « مرگ از این آرزو به تو نزدیك تر است .» و یاران را گفت تا برخیزند و زین بر اسب ها نهند و زنان و كودكان را در محمل ها بنشانند و راه مراجعت پیش گیرند . این سخن در بسیاری از تواریخ آمده است ، اما به راستی آیا امام قصد مراجعت داشته اند ؟ هر چه هست ،در اینكه لشكریان حر تاخته اند وبر سر راه او صف بسته اند ، تردید نیست. امام می فرماید : « ثكلتك امك! ما ترید مِنّی؟ ـ مادرت در عزای تو بگرید، از من چه می خواهی ؟ » آنچه حر بن یزید در جواب امام گفته ، سخنی است جاودانه كه او را استحقاق توبه بخشیده است . روزنه ای از نور است كه به سینه حُر گشوده می شود و سفره ضیافتی است كه عشق را به نهانخانه دل او میهمان می كند. حُر گفت :« هان والله ! اگر جز تو عرب دیگری این سخن را بر زبان می آورد ، در هر حال، دهان به پاسخی سزاوار می گشودم . كائناً ما كان : هر چه باداباد... اما والله مرا حقی نیست كه نام مادر تو را جز به نیكوترین وجه بر زبان بیاورم .» جمله ارباب مقاتل و مورخین حُربن یزید را بر این سخن ستوده اند وحق نیز همین است. سخن ، ثمره گلبوته دل است و حُر را ببین كه از دهانش یاس و یاسمن می ریزد . این سخن ریحانی از ریاحین بهشت است كه ازگلبوته ادب حُر برآمده .

... آنگاه حُر چون دید كه امام بر قصد خویش سخت پای می فشارد و نزدیك است كه كار به مجادله بینجامد، از امام خواست كه راهی را میان كوفه و مدینه در پیش گیرد تا او از ابن زیاد كسب تكلیف كند ، راهی كه نه به كوفه منتهی شود و نه به مدینه بازگردد. در بعضی از تواریخ هست كه حُر بن یزید در ادامه این سخن افزوده است: « همانا این نكته را نیز هشدار می دهم كه اگر دست به شمشیر برید و جنگ را آغاز كنید ،بی تردید كشته خواهید شد.» و امام در پاسخ او فرموده است:« آیا مرا از مرگ می ترسانید، و مگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است؟ شأن من ، شأن آن كس نیست كه ازمرگ می ترسد. چقدر مرگ در راه وصول به عزت و احیای حق، سبك و راحت است! مرگ در راه عزت ، نیست مگر حیات جاوید و حیات با ذلت ، نیست مگر موتی كه نشانی از زندگانی ندارد .‌آیا مرا از مرگ می ترسانی ؟ هیهات ، تیرت به خطا رفت و ظنی كه درباره من داشتی به یأس رسید . من آن كسی نیستم كه ازمرگ بترسم ، نفس من بزرگتر از آن است و همتم عالی تر از آن كه از ترس مرگ زیر بار ظلم بروم ومگر بیش از كشتن من نیز كاری از شما ساخته است ؟ مرحبا بركشته شدن در راه خدا ، اگر چه شما بر هدم مَجد من و محو عزت و شرفم قادرنیستید و اینچنین، مرا از كشته شدن ابایی نیست .» قافله عشق آمد ، تا هنگام نماز صبح به « بیضه» رسید كه منزلگاهی است میان « عُذیب الهِجانات» و « واقصه » ؛ حُرّ بن یزید نیز با سپاهش ... عجبا آنان نماز را با امام به جماعت می گزارند ! اگر او را در نماز به مقتدایی پذیرفته اند ، پس دیگر چه داعیه ای بر جای می ماند؟

راوی

اگر كسی بینگارد كه جدایی دین از سیاست تفكری است خاص این عصر ، دراشتباه است. بیاید و ببیند كه اینجا نیز، نیم قرنی پس از حجه الوداع ، همان انگار باطل حاكم است . حكام جور را در همه طول تاریخ چاره ای نیست جز آنكه داعیه دار این اندیشه باشند، اگر نه ، مردم فطرتاً پیشوایان دین را به حكومت می پذیرند و حق هم همین است . اما در اینجا نكته ظریف دیگری نیز هست. ظاهرِ دین ، منفكّ ازحقیقت آن ،هرگز ابا ندارد كه با كفر و شرك نیز جمع شود و اصلاً وقتی كه دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی اینچنین خواهد رفت .

امام حسین(ع) بعد از ادای فریضه صبح بار دیگر فرصتی یافت تا با سپاهیان حُر به سخن بایستد :‌« ایها الناس ! همانا رسول خدا فرموده است: كسی كه دیدار كند سلطان جائری را كه حرام الله را حلال كرده است ، عهد او را شكسته و در میان بندگانش ، مخالف با سنت رسول الله ، با ظلم وجنایت حكم می راند و بر او با فعل و قول قیام نكند، حق است بر خدا كه او را در همان دوزخی كه مدخل آن سلطان جائر است وارد كند .زنهار كه اینان نیز به اطاعت شیطان گراییده اند و از اطاعت رحمان روی برتافته اند، زمین را به فساد كشیده اند و حدود را معطل نهاده اند و خراج مسلمین را تاراج كرده اند ، حرام الله را حلال داشته اند وحلال او را حرام . و اكنون من از هر كس دیگری شایسته ترم . ای كوفیان ! اگر هنوز هم بر آن بیعتی كه با من بسته اید استوارید و راه رشد خویش را باز یافته اید ، پس این منم ، حسین بن علی فرزند فاطمه ، دخت رسول الله ، جان من و جان شما ،اهل من و اهل شما ؛ و منم بر شما اسوه ای حسنه كه باید از آن تبعیت كنید، و اگر نه ، اگر پیمان خویش را بریده اید و بیعت مرا از گردنتان بازگرفته اید ، این از شما عجيب نیست ، چرا كه شما با پدر و برادر عموزاده ام مسلم نیز اینچنین كردید. فریب خورده است آنكه به شما اعتماد كند ،كه درحظّ خویش از سعادت به خطا رفته اید و نصیب خویش را ضایع كرده اید. آن كه پیمان بریده است باید پذیرای عاقبت آن نیز باشد كه به او بازخواهد گشت و امیدوارم كه به زودی خداوند مرا از شما بی نیاز كند ... » كاروان حسین(ع) همچنان به راه خویش می رود تا منزلگاه « قصر بنی مقاتل » ... آنجاست كه یك بار دیگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشك ها را پر آب كنند و رحل بردارند . «عقبه بن سمعان» گوید : هنوز از قصر بنی مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم كه آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید : انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین ... و چند بار تكرار شد . كلام « استرجاع » نشانه ي  آن است كه قائل را امری عظیم پیش آمده است . مگر امام را چه پیش آمده بود ؟

حضرت علی اكبر خود را شتابان به موكب امام رساند تا علت این امر را دریابد . امام فرمود:‌« هم اكنون خواب لمحه ای مرا در ربود وسواری بر من ظاهر شد كه می گفت : این قوم می روند و مرگ نیز با آنان همراهی میكند. دانستم این خبر مرگ ماست كه می دهند.» علی اكبر پرسید: « خدا بد نیاورد ، مگر ما بر حق نیستیم ؟» و امام فرمود : « آری ، والله كه ما جز به راه حق نمی رویم . » علی اكبر گفت : « اگر اینچنین است ، چه باك از مردن در راه حق ؟‌» و آن همه این سخن درجان امام شیرین نشست كه فرمود: « خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا كند كه هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نكرده باشد.» چون كاروان عشق در كشاكش آن بیراهه ای كه به سوی كوفه می پیمودند به نینوا رسید ، سواری را دیدند كه از افق كوفه می آید ... بر اسبی اصیل ، با كمانی بر شانه . او « مالك بن نسر كِندی » بود كه از كوفه می آمد. و چون نزدیك شد ، حُر و یارانش را سلام گفت وامام را اعتنایی نكرد . نامه ای از ابن زیاد برای حُر آورده بود كه : « اما بعد ، هر جا كه این نامه به تو رسید كار را برحسین سخت و تنگ كن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی آب و علف ... و بدان كه این فرستاده من مأمور است كه ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی .» « یزید بن زیاد بن مهاجر كِندی » كه یكی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حُر به كاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زیاد گفت: « ثكلتك امك ... مادرت بر تو بگرید ، به چه كار آمده ای ؟ » جواب داد : « به كاری كه اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی كه با او بسته ام .» یزید بن مهاجر كِندی گفت : « عصیان آفریدگارت كرده ای و اطاعت از امامت، اما در طریق هلاكت خویش ننگ و جهنم خریده ای كه امام پلید تو مصداق این كلام الهی است كه وجعلناهم ائمه یدعون الی النار. او تو را به سوی آتش می برد.» آنجا سرزمین خشك و بی آب و علفی بود در نزدیكی نینوا ، اما كربلا هم نبود؛ اگر چه كربلا را نیز « عشق » كربلا كرد. حُر بن یزید از امام خواست كه در همان جا فرود آیند . امام گفت : « ما را بگذار كه در یكی از قریه های نزدیك فرود آییم ،‌نینوا ،‌ غاصریه و یا شفیه .» حُر كه هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمی توانم ؛ این مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهیر بن قین گفت : « ای فرزند رسول الله ، جنگ با اینان سهل تر از جنگ با كسانی است كه ازاین پس به مقابله ما می آیند . » و حسین فرمود : « من نیستم آن كه جنگ را آغاز كند.»

 راوی

قافله عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیك می شود... واین عاقبت كار عشق است . موكب امام به هر سوی كه می رفت ، به سوی دیگرش سوق می دادند تا روز پنجشبه دوم محرم سال شصت و یكم هجری به كربلا رسید .

در ادامه مطالب وقایع روز چهارم محرم

ادامه نوشته

روایت کربلا از زبان دختر سه ساله

صلی الله علیک یا بنت الحسین(ع) یا رقیه

آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.

صدای برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را می‌شنیدم که به عمّه‌ام زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود : این همان لحظه‌ای است که همه ارکان هستی، از زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریسته‌اند.

زمین و زمان ناله می‌کرد و کودکان می‌دویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون می‌چکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّه‌ام نداشتم. زمان به سختی می‌گذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت می‌ماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها‌ بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمی‌توانستم چشم از چشمان به خون نشسته‌ات بردارم.

مرا به زور می‌کشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پاره‌پاره‌های وحی.

کاش مانده بودم و غبار از چهره‌ات برمی‌گرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت می‌گشتم و در پرتو عشق تو می‌سوختم. قرار بر رفتن نبود. از پا‌های آبله دارم بپرس که در این مسیر چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشه‌ی این خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی  نبرده‌اند، به برکت آمدنت آرام گرفته ام.

من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.

اماّ ای کاش زودتر می‌آمدی چون رقیّه‌ات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش ندارد.

دختر سه‌ساله‌ای که گرمی چشمانت او را متعالی می‌کرد.

می‌گویند من رقیّه‌ام، کسی که جهتش به سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم و تو بابای من، رفعت گرفتم و بال‌و پر برای پرواز در آوردم و برای عروج آماده شدم.

من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه می‌خوردند. خودم صدای شیون آن‌ها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.

خودم دیدم که دسته‌دسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو زدند.

خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمس‌وضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که خداوند تأویل آیه‌ی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّكِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی» را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.

چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظه‌ی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، باب‌الحوائجیم امضا شود.

می‌خواهم مانند علی‎اصغر و علی‌اکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کرده‌اند. 

روایت شهید آوینی از محرم در «فتح خون»

فصل سوم : مناظره عقل و عشق 

راوی

آماده باشید كه وقت رفتن است

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو، ‌عقل وعشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. در روز هشتم ذی الحجه، یوم الترویه، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند. آنان كه رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می دانند؟ كعبه آنان كه درمكه نیست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند؛ كعبه آنان قصر سبزی است در دمشق كه چشم را خیره می كند. آنجا بهشتی است كه در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی كفایت كند... واز آنجا شیطان بر قلمرو گناه حكم می راند، بر گمگشتگان برهوتِ وهم ، بر خیال پرستانی كه در جوار بهشت لایتناهای رضوان حق، ‌سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته اند ، حال آنكه این همه ، سرابی است كه از انعكاس نور در كویر مرده دل های قاسیه پیدا آمده است . كعبه قبله احرار است . رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لكن اینان احرام بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم ها پنهان دارند ... شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین(ع) برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است ، درمی یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی توان كرد. بلا در كمینِ نزول بود و ابرهای سیاه ازهمه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مكه گرد می آمدند و فرشتگانِ همه آسمان ها در انتظار كلام « كُن » بی قرار بودند ؛‌ و اذا قضی امرا فانما یقول له كن فیكون . در میان « كُن » و « یكون» تنها همین « فا » ( ف )‌فاصله است ،‌ و آن هم در كلام ، نه در حقیقت . آیا امام كه خود باطن كعبه است ، اذن خواهد داد كه این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود‌؟ ... خیر.

امام حج را با نیت عمره مفرده به پایان بردند و آنگاه عزم رحیل را با كاروانیان در میان نهادند: « الحمدلله ، ماشاءالله و لا قوه الا بالله و صلی الله علی رسوله ... مرگ ، بر بنی آدم ، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است ، و چه بسیار است وَلَه و اشتیاق من به دیدار اسلافم ، {چون } اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف ؛ و برای من قتلگاهی اختیار شده است كه اكنون می بینمش . گویا می بینم كه بند بند مرا گرگان بیابان ، بین نواویس و كربلا از هم می درند و از من شكمبه های خالی و انبان های گرسنه خویش را پر می كنند .» «گریزگاهی نیست از آنچه بر قلم تقدیر رفته است . رضایت خدا ، رضایت ما اهل بیت است ؛ بر بلایش صبر می ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابرین است وفا خواهد كرد . اگر پود از جامه جدا شود، اهل بیت نیز از رسول خدا جدا خواهند شد ... آنان در حظیره القدس با او جمع خواهندآمد ، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده ای كه بدانان داده است وفا خواهد كرد . اكنون آن كه مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل كند و نفس خود را برای لقای خدا آماده كرده است ... پس همراه با عزم رحیل كند كه من چون صبح شود به راه خواهم افتاد . ان شاءالله .»

راوی

صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا ، چگونه ممكن است كه تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی كه در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند ،‌ و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی ؟ آنان را می گویم كه عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ كره ارض است . هیهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟ راهی كه آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه ، این راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبیك گفته اند ؟
الرحیل ! الرحیل !

اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !

اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .

« ابوبكر عمر بن حارث » ، « عبدالله بن عباس » كه در تاریخ به « ابن عباس » مشهور است، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و بالاخره محمد بن حنیفه ، هر یك به زبانی با امام سخن از ماندن می گویند ... و آن دیگری ، عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری ، از «یحیی بن سعید » ، حاكم مكه ، برای او امان نامه می گیرد... اما پاسخ امام در جواب اینان پاسخی است كه عشق به عقل می دهد ؛ اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با سرچشمه عقل نبریده باشد ، بی تردید عشق را تصدیق خواهد كرد . محمد بن حنیفه كه شنید امام به سوی عراق كوچ كرده است، با شتاب خود را به موكب عشق رساند و دهانه شتر را در دست گرفت و گفت : « یا حسین ، مگر شب گذشته مرا وعده ندادی كه بر پیشنهاد من بیندیشی؟» محمد بن حنیفه ، برادر امام ، شب گذشته او را از پیمان شكنی مردم عراق بیم داده بود و از او خواسته بود تا جانب عراق را رها كند و به یمن بگریزد .

امام فرمود: « آری ، اما پس از آنكه از تو جدا شدم ، رسول خدا به خواب من آمد و گفت : ای حسین ، روی به راه نِه كه خداوند می خواهد تو را در راه خویش كشته بیند.» محمد بن حنیفه گفت :‌‌« انا لله وانا الیه راجعون ...»

راوی

عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست . عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری(س) نیز دو فرزند خویش ـ « عون » و « محمد » ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپیوندند و با آن دو ، نامه ای كه در آن نوشته بود :‌« شما را به خدا سوگند می دهم كه ازاین سفر بازگردی. از آن بیم دارم كه در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود . مگرنه اینكه تو سراج مُنیر راه یافتگانی ؟»... و خود از عمروبن سعید بن عاص درخواست كرد تا امان نامه ای برای حسین بنویسد و او نوشت .

راوی

عجبا! امام مأمن كره ارض است و اگر نباشد ،‌خاك اهل خویش را یكسره فرو می بلعد ، و اینان برای او امان نامه می فرستند ... و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست ؟ عقل را ببین كه چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببين كه چگونه  پاسخ می گوید :« آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می كند هرگز تفرقه افكن نیست و مخالفت خدا و رسول نكرده است . بهترین امان ، امان خداست .و آنكس كه در دنیا از خدا نترسد ، آنگاه كه قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا می خواهم كه در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ... »

عبدالله بن جعفرطیار بازگشت ، اگرچه زینب كبری(س) و دو فرزند خویش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقی گذاشت .

راوی

یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :‌الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است  كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.

در ادامه مطالب وقایع روز سوم محرم

ادامه نوشته

یکشنبه ها با شهدا

روایت شهید آوینی از محرم در «فتح خون»
 
کوفیان و امام(ع)
راوي‌:
اي تشنگان كوثر ولايت! بياييد... من سرچشمه را يافته‌ام. وا اسفا! باطن قبله را رها كرده‌ايد و بر گرد ديوارهايي سنگي مي‌چرخيد؟ بياييد... باطن قبله اينجاست. به خدا، اگر نبود كه خداوند خود اينچنين خواسته، مي‌ديدي كعبه را كه به طواف امام آمده است و حجرالاسود را مي‌ديدي كه با او بيعت مي‌كند. مگر نه اينكه انسان كامل، غايت تكامل عالم است؟ ...اي امت آخر! بر شما چه رفته است؟ مگر تا كجا مي‌توان در محاق غفلت و كوري فرو شد كه خورشيد را نشناخت؟
معاويه مرده است و يزيد بر خلافت خويش از مردم بيعت مي‌گيرد. آيا مي‌توان دست بيعت به يزيد داد و آن‌گاه باز هم به جانب قبله نماز گزارد؟ يزيد كه قبله نمي‌شناسد، يزيد كه نماز نمي‌گزارد. چه رفته است شما را اي امت آخر؟
... مكه، مدينه، بصره... دمشق. آيا در اين ديار خاموشان زنده‌اي باقي نمانده است كه سحر شيطان او را از خويشتن نربوده باشد؟ آيا كسي هست كه روح خويش را به شيطان نفروخته باشد؟ وا محمدا! چرا هيچ دستي و علمي از هيچ جا به ياري حق بلند نمي‌شود؟ آيا همه‌ي دست‌ها را بريده‌اند؟ زبان‌ها را نيز؟ پس چرا هيچ فريادي به دادخواهي برنخاسته است؟
حضرت امام حسين (ع) از روز جمعه سوم شعبان كه قافله‌ي عشق به مكه رسيده است تا هشتم ذي‌الحجه كه مكه را ترك خواهد كرد، چهار ماه و چند روز در اين شهر توقف داشته است... چهار ماه و چند روز. نه، واقعه آن‌همه شتاب‌زده روي نداده است كه كسي فرصت انديشيدن در آن را نيافته باشد... و با اين‌همه، از هيچ شهري جز كوفه ندايي بر نخاست. ما كوفيان را بي‌وفا مي‌دانيم، مظهر بي‌وفايي، و اين حق است؛ اما آيا نبايد پرسيد كه از كوفه گذشته، چرا از مكه و مدينه و بصره و دمشق نيز دستي به ياري حق از آستين بيرون نيامد جز آن هفتاد و چند تن كه شنيده‌ايد و شنيده‌ايم؟ اگر نيك بينديشيم، شايد انصاف اين باشد كه بگوييم باز هم كوفيان! كه در آن سرزمين اموات، جز از كوفه جنبشي برنخاست؛ باز هم كوفيان!
فصل انجماد رسيده و قلب‌ها نيز يخ زده بود. حيات قلب در گريه است و آن «قتيل العبرات» كشته شد تا ما بگرييم و... خورشيد عشق را به ديار مرده‌ي قلب‌هايمان دعوت كنيم و برف‌ها آب شوند و فصل انجماد سپري شود.
مدينه، سرزمين انصار و مقصد هجرت رسول اكرم، رضا به هجرت فرزند رسول خدا داد و خاموش ماند. آيا راست است كه چون مركز خلافت از مدينه به كوفه انتقال يافت، مدينة‌الرسول آسوده از دغدغه‌ي خاطر، تن به تن‌آسايي و عافيت‌طلبي سپرد؟ و اگر حق جز اين است، چرا آن‌گاه كه حسين (ع) مدينه را به قصد مكه ترك گفت، واكنشي آنچنان كه شايسته است از مردم ديده نشد؟
... مكه نيز خود را به تغافل سپرد و كناره گرفت و منتظر ماند تا كار به پايان رسد.
در بصره نيز جز دو قبيله از قبايل پنجگانه‌ي شهر، امام را پاسخي شايسته نگفتند و آن دو قبيله نيز تا خود را به صحراي كربلا برسانند، كار از كار گذشته بود.
اما دمشق، از آغاز، قلمرو معاوية بن ابي‌سفيان و والياني از زمره‌ي او بود و آنان در طول اين سال‌ها با دغل‌بازي كار را بدانجا كشيده بودند كه عداوت مردم شام با علي بن ابي‌طالب صبغه‌اي ديني يافته بود.
... و بالاخره كوفه _ چه آهنگ ناخوشايندي دارد اين نام، و چه بار سنگيني از رنج با خود مي‌آورد! باري به سنگيني همه‌ي رنج‌هايي كه علي (ع) از كوفيان كشيد... بگذار رنج‌هاي زهرا و حسن و حسين را نيز بر آن بيفزايم؛ باري به سنگيني همه‌ي رنجي كه در اين آيه‌ي مباركه نهفته است: لقد خلقنا الانسان في كبد. آه چه رنجي!
در كتاب «پس از پنجاه سال» درباره‌ي كوفه و كوفيان آمده است:
چون معاويه از ابن كوا پرسيد مردم شهرهاي اسلامي چگونه خلق و خويي دارند، وي درباره‌ي مردم كوفه گفت: «آنان با هم در كاري متفق مي‌شوند، سپس دسته دسته خود را از آن بيرون مي‌كشند.» از سال سي و ششم هجري تا سال هفتاد و پنجم كه عبدالملك بن مروان، حجاج را بر اين شهر ولايت داد و او با سياست خشن و بلكه وحشتناك خود نفسها را در سينه‌ي صاحبان آن خفه كرد، سالهاي اندكي را مي‌توان ديد كه كوفه از آشوب و درگيري و دسته‌بندي بركنار بوده است. به خاطر همين تلون مزاج و تغيير حال آني است كه معاويه به يزيد سفارش كرد اگر عراقيان هر روز عزل عاملي را از تو بخواهند بپذير، زيرا برداشتن يك حاكم، آسان‌تر از روبه‌رو شدن با صد هزار شمشير است و گويا پايان كار اين مردم را به‌روشني تمام مي‌ديد كه وقتي درباره‌ي حسين (ع) به او وصيت مي‌كرد، گفت: «اميدوارم آنان كه پدر او را كشتند و برادر او را خوار ساختند گزند وي را از تو باز دارند.» مي‌توان گفت: بيشتر مردم كوفه كه علي را در جنگ بصره ياري كردند، سپس در نبرد صفين در كنار او ايستادند براي آن بود كه مي‌خواستند مركز خلافت اسلامي از حجاز به عراق منتقل شود تا با بدست آوردن اين امتياز بتوانند ضرب شستي به شام نشان دهند. رقابت شامي و عراقي تازگي نداشت... همين كه معاويه مرد، كوفه دانست كه فرصتي مناسب براي اقدامي تازه بدست آمده است.
بدون شك در اين هنگام گروهي نه چندان اندك از مسلمانان پاكدل در اين شهر زندگي مي‌كردند كه از دگرگون شدن سنت پيامبر به ستوه آمده بودند و در دل رنج مي‌بردند و مي‌خواستند امامي عادل برخيزد و بدعتهاي چندين ساله را بزدايد، اما اكثريت قوي اگر هم چنين ادعايي داشتند سرپوشي بود براي انتقام از شكستهاي گذشته و از جمله شكست در نبرد صفين، و كينه‌كشي يماني از مضري....
در همين روزها كه دمشق نگران بيعت‌نكردگان حجاز بود، در كوفه حوادثي مي‌گذشت كه از طوفاني سهمگين خبر مي‌داد. شيعيان علي كه در مدت بيست سال حكومت معاويه صدها تن كشته داده بودند و همين تعداد و يا بيشتر از آنان در زندان بسر مي‌برد، همين كه از مرگ معاويه آگاه شدند، نفسي براحت كشيدند. ماجراجوياني هم كه ناجوانمردانه علي را كشتند و گرد پسرش را خالي كردند تا دست معاويه در آنچه مي‌خواهد باز باشد ـ و به حكم من اعان ظالماً سلطه الله عليه همين كه معاويه به حكومت رسيد و خود را از آنان بي‌نياز ديد به آنها اعتناي درستي نكرد؛ از فرصت استفاده كردند و در پي انتقام بر آمدند، تا كينه‌اي كه از پدر در دل دارند، از پسر بگيرند. دسته‌بنديها شروع شد. شيعيان علي در خانه‌ي سليمان بن صرد خزاعي گرد هم آمدند، سخنراني‌ها آغاز شد. ميزبان كه سرد و گرم روزگار را چشيده و بارها رنگ‌پذيري همشهريان خود را ديده بود گفت: «مردم! اگر مرد كار نيستيد و بر جان خود مي‌ترسيد، بيهوده اين مرد را مفريبيد!» از گوشه و كنار فريادها بلند شد كه: «ابداً ابداً ما از جان خود گذشتيم، با خون خود پيمان بستيم كه يزيد را سرنگون خواهيم كرد و حسين را به خلافت خواهيم رساند!» سرانجام نامه نوشتند: «سپاس خدا را كه دشمن ستمكار ترا درهم شكست. دشمني كه نيكان امت محمد را كشت و بدان مردم را بر سر كار آورد. بيت‌المال مسلمانان را ميان توانگران و گردنكشان قسمت كرد. اكنون هيچ مانعي در راه زمامداري تو نيست. حاكم اين شهر (نعمان بن بشير) در كاخ حكومتي بسر مي‌برد. ما نه با او انجمن مي‌كنيم و نه در نماز او حاضر مي‌شويم.»
تنها اين نامه نبود كه چندين تن از شيعيان پاك‌دل و يك‌رنگ حسين براي او فرستادند. شمار نامه‌ها را صدها و بلكه هزارها گفته‌اند. اما در همان روزها كه پيكي از پس پيكي از كوفه به مكه مي‌رفت و چنانكه نوشته‌اند گاه يك پيك چند نامه با خود همراه داشت، نامه‌براني هم ميان كوفه و دمشق در رفت و آمد بودند و نامه‌هايي با خود همراه داشتند كه در آن به يزيد چنين نوشته شده بود «اگر كوفه را مي‌خواهي بايد حاكمي توانا و باكفايت براي اين شهر بفرستي چه نعمان بن بشير مردي ناتوان است، يا خود را به ناتواني زده است.»
متأسفانه تاريخ متن همه‌ي آن نامه‌ها را كه به مكه و دمشق فرستاده شده و نيز نام امضاكنندگان آن را، براي ما ضبط نكرده است. اگر چنين اسنادي را در دست داشتيم يا اگر آن نامه‌ها تا امروز مانده بود، مطمئناً مي‌ديديم كه گروهي بسيار به خاطر محافظه‌كاري و ترس از روز مبادا زير هر دو دسته از نامه‌ها را امضا كرده‌اند.
شمار نامه‌ها تا آنجا افزايش يافت كه امام از پاسخ ناگزير شد. امام حسين‌(ع) بر همان پيماني عمل كرد كه خداوند از انبيا و اوصياي ايشان و علما در امر به معروف و نهي از منكر ستانده است. آري، حضور ياران حق‌، حجت را تمام مي‌كند... اما آيا امام‌، مردم كوفه را نمي‌شناخته است؟ آيا او فراموش كرده بود كه پدرش از مردم كوفه چه كشيده است؟
راوي:
آن كدام رنج طاقت‌فرسايي است كه چاه‌ها را رازدار ناله‌هاي علي (ع) كرده است؟ هيچ ديده‌اي كه نخل‌ها بگريند؟... هرگز غروب‌هنگام در نخلستان‌هاي كوفه بوده‌اي؟
گويي هنوز صداي بغض‌آلود امام علي (ع) از فاصله‌ي قرن‌ها تاريخ به گوش مي‌رسد كه با مردم كوفه مي‌گويد: «يا اشباه الرجال و لا رجال ... ـ اي نامردمان مردم‌نما، اي آنان كه همچون اطفال در عالم رؤياهاي خويش غرقه‌ايد و عقلتان همچون نوعروسان تازه به حجله رفته است! دوست داشتم كه شما را هرگز نمي‌ديدم و نمي‌شناختم كه مرا از آن جز ندامت و اندوه نصيبي نرسيده است. خداوند مرگتان دهد كه قلبم را سخت چركين كرده‌ايد و سينه‌ام را از غيظ آكنده‌ايد... چون در ايام تابستان شما را به جنگ فرا خواندم، گفتيد اكنون در بحبوحه‌ي خرماپزان است، بگذار تا گرما كمي پايين افتد! و چون در زمستان شما را گسيل داشتم، گفتيد اكنون چله‌ي زمستان است، بگذار تا سوز سرما فرو نشيند! و اين بهانه‌ها همه تنها براي فرار از سرما و گرماست. شما كه از سرما و گرما اينچنين مي‌گريزيد، از شمشير دشمن چگونه خواهيد گريخت؟...»
مگر امام فراموش كرده بود كه كوفيان با برادرش امام حسن مجتبي چه كردند؟ از يك سو گرداگرد او را گرفتند و از ديگر سو براي معاويه نامه نوشتند كه اگر مي‌خواهي، حسن را دست‌بسته نزد تو مي‌فرستيم!
آري، امام كوفيان را مي‌شناخت. اما امام، در اداي آن عهد ازلي، هرگز مأذون نيست كه حجت ظاهر را رها كند. چگونه مي‌توان همه‌ي آن هزاران نامه را ناديده انگاشت و حكم بر تأويل كرد؟ و از آن گذشته، اگر امام به دعوت كوفيان اعتماد نكند چه كند؟ آيا مي‌توان با يزيد دست بيعت داد و باز هم به جانب قبله نماز گزارد؟ مفهوم صلح با يزيد چه مي‌توانست باشد؟ معاوية بن ابي‌سفيان خلافت را با حكم شوراي حكميت غصب كرده بود، اما يزيد چه؟ با اين بدعت تازه كه خلافت را به سلطنتي موروثي تبديل مي‌كرد چه بايد كرد؟ آيا امام خود را به يمن برساند و آنجا، ايمن از شر يزيد، دل به حيات دنيا خوش دارد و امت محمد را به بني‌اميه وا گذارد؟ چاره چيست؟ معاوية بن ابي‌سفيان يزيد را توصيه كرده است كه امام حسين (ع) را به خودش وا نگذارد. يا بايد با يزيد بيعت كرد و بر اين بدعت تازه در حاكميت اسلام مهر تأييد نهاد و تاريخ آينده را سراسر به بي‌راهه‌اي ظلماني و بي‌سرانجام كشاند، و يا از بيعت با يزيد سر باز زد؛ و در اين صورت، آيا بايد رمه را به گرگي كه خود را به چهره‌ي شبانان آراسته است وا گذاشت و گريخت؟
راوي‌:
خون حسين و اصحابش كهكشاني است كه بر آسمان دنيا راه قبله را مي‌نماياند. بگذار اصحاب دنيا ندانند. كرم لجن‌زار چگونه بداند كه بيرون از دنيايي كه او تن مي‌پرورد، چيست؟ زمين و آسمان او همان است، و اگر او را از آن لجن‌زار بيرون كشند، مي‌ميرد.
امت محمد را آن روز جز حسين ملجأ و پناهي نبود. چه خود بدانند و چه ندانند، چه شكر نعمت بگزارند و چه نگزارند، واقعه‌ي عاشورا دروازه‌اي از نور است كه آنان را از ظلم‌آباد يزيديان به نورآباد عشق رهنمون مي‌شود...
اگر نبود خون حسين، خورشيد سرد مي‌شد و ديگر در آفاق جاودانه‌ي شب‌ نشاني از نور باقي نمي‌ماند... حسين چشمه‌ي خورشيد است. شمار نامه‌ها تا آنجا افزايش يافت كه حجت ظاهر تمام شد و امام را ناگزير داشت كه پاسخ دهد: «سخن شما اين بود كه ما را پيشوايي نيست و مرا انتظار مي‌كشيد كه به سوي شما بيايم، شايد كه خداوند بدين سبب شما را بر حق و هدايت گرد آورد. اكنون برادر و عموزاده‌ام را كه سخت مورد وثوق من است به سوي شما گسيل مي‌دارم، تا مرا از صدق آنچه در نامه‌هاي شماست بياگاهاند و اگر اينچنين شد، زود است كه به جانب شما شتاب كنم. به جان خود سوگند مي‌خورم كه امام آن كسي است كه در ميان مردم بر كتاب خدا حكم كند و مجري عدالت باشد، حق را بپايد و خود را بر آنچه مرضي خداست حفظ كند.»
امام اين نامه را به «مسلم بن عقيل» سپرد و او را همراه با «قيس بن مسهر صيداوي» روانه‌ي كوفه ساخت. آيا بايد همه‌ي آنچه را كه بر اين دو مظلوم رفت باز گوييم؟
مسلم بن عقيل با همه‌ي دشواري‌هايي كه در راه داشت و ذكر آنها به درازا مي‌كشد به كوفه رسيد، اما با فاصله‌ي چند روز عبيدالله بن زياد نيز خود را به كوفه رساند. نوشته‌اند:
«مسلم به كوفه در آمد و در خانه‌ي مختار بن ابي‌عبيده‌ي ثقفي سكونت كرد. شيعيان دسته دسته به خانه‌ي مختار مي‌آمدند و او نامه‌ي حسين را براي آنان مي‌خواند و آنان مي‌گريستند و بيعت مي‌كردند. مورخان شيعه و سني در شمار بيعت‌كنندگان به‌اختلاف سخن گفته‌اند و بعضي به راه مبالغه رفته‌اند. رقم بيشتر، تمام مردم كوفه و كمتر از آن يكصد هزار و هشتاد هزار و كمترين رقم دوازده هزار نفر است... [مسلم‌] وقتي استقبال مردم شهر را ديد به حسين نوشت: به‌راستي مردم اين شهر گوش به‌فرمان و در انتظار رسيدن تواند.»
اين آغاز كار بود و اما پايان آن را هم شنيده‌ايد! جاسوسان كه عبيدالله را از نهانگاه مسلم خبر دادند، عبيدالله «هاني بن عروه» را به قصر كشاند و او را وا داشت كه مسلم را تسليم كند. هاني استنكاف كرد و مجروح و خون‌آلود به زندان افتاد... مسلم دانست كه ديگر درنگ جايز نيست و بايد از نهانگاه بيرون آيد و جنگ را آغاز كند. جارچيان شعار «يا منصور امت» دادند و ياران مسلم از هر سوي گرد آمدند. مسلم آنها را به دسته‌هايي چند تقسيم كرد و هر دسته‌اي را به يكي از بزرگان شيعه سپرد. دسته‌اي از اين جمعيت به سوي قصر ابن زياد هجوم بردند... «ابي‌مخنف» از «يونس بن اسحق» و او از «عباس جدلي» روايت كرده است كه گفت: «ما چهار هزار نفر بوديم كه همراه با مسلم بن عقيل براي دفع ابن زياد به قصر الاماره هجوم برديم، اما هنوز بدانجا نرسيده بوديم كه سيصد نفر شديم... مردم با شتاب پراكنده مي‌شدند و مسلم را وا مي‌گذاشتند، تا آنجا كه زن‌ها مي‌آمدند و دست پسران يا برادران خويش را مي‌گرفتند و به خانه مي‌بردند و مردان نيز مي‌آمدند و فرزندان خويش را مي‌گفتند كه سر خويش گيريد و برويد كه فردا چون لشكر شام رسد، در برابر ايشان تاب نخواهيم آورد... و كار بدينسان گذشت تا هنگام نماز شد. آن‌گاه كه مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد از آن جماعت جز سي تن با او نمانده بودند و آن سي تن نيز بعد از نماز پراكنده شدند تا آنجا كه مسلم چون پاي از باب كنده بيرون نهاد هيچ كس با او نبود.»
شايد در اين روايت، عباس جدلي كار را به اغراق كشانده باشد تا از تنهايي و غربت مسلم در كوفه تصويري هرچند دردناك‌تر بسازد، چرا كه ما مي‌دانيم از اصحاب كربلايي امام عشق كه در عاشورا با او به شهادت رسيدند، بودند مرداني چون «حبيب بن مظاهر» و «مسلم بن عوسجه» كه در كوفه نيز مسلم را همراهي مي‌كردند... اما چه شد كه چون مسلم بن عقيل از مسجد بيرون آمد، هيچ كس با او نبود؟ خدا مي‌داند. روايات در اين باره گويايي ندارند. اما آنچه كه از پاسخ گفتن به اين سؤال مهم‌تر است، اين است كه ما بدانيم چرا مردم كوفه با آن شتاب از گرد مسلم پراكنده شدند. چنان كه نوشته‌اند، در آن ساعت كه مردم قصر الاماره را در محاصره گرفتند، تنها سي تن از قراولان و بيست تن از سران كوفه و خانواده‌ي ابن‌زياد در آنجا بودند. چه شد كه اين جمعيت چند هزار نفري نتوانستند كار را يكسره كنند و آن‌همه درنگ كردند كه... گاه نماز مغرب رسيد و آن شد كه شد؟
براي پاسخ دادن به اين سؤال بايد مردم كوفه را شناخت. آنچه از بازنگري تاريخ كوفه بر مي‌آيد اين است كه مردم كوفه همواره در برابر اميران ستمكار ناتوان بوده‌اند، اما نرم‌خويي را هميشه با درشتي پاسخ داده‌اند:
عاجز و مسكين هر چه ظالم و بدخواه‌
ظالم و بدخواه هر چه عاجز و مسكين‌
روحيه‌اي كه بنيان وجود خوارج در خاك آن پا گرفته است، بيش از همه در مردم كوفه ظهور دارد: جهالت، زودخشمي، ظاهرگرايي و ظاهربيني، تذبذب و ترديد و هيجان‌زدگي، خشوع شرك‌آميز در برابر ظلمه و تكبر در برابر مظلوم، عجولانه و بي‌تدبير گام پيش نهادن و تسليم در برابر ندامت... آن‌همه شتاب‌زده پاي در عمل مي‌نهادند كه فرصتي براي تفكر و تدبير باقي نمي‌ماند و چه زود كارشان به پشيماني مي‌كشيد؛ و عجبا كه براي جبران اين پشيماني نيز به راه‌هايي مي‌افتادند كه بازگشتي نداشت!
عبيدالله بن زياد چه نيك اين مردم را مي‌شناخت. شيوه‌ي كار او در اين واقعه براي همه‌ي تاريخ بسيار عبرت‌انگيز است. جماعتي از اشراف را كه در اطرافش بودند به ميان مردم فرستاد تا آنان را از سپاه موهوم شام بترسانند:
«مگر نمي‌دانيد كه سپاه شام در راه است؟ بترسيد از آنكه لشكريان شام بر شما مسلط شوند. آنان را كه مي‌شناسيد؛ دشمني ديرينه‌ي آنان را كه با خود مي‌دانيد. واي اگر آنان بر شما تسلط يابند! خشك و تر را مي‌سوزانند و زنان و دختران شما را در ميان خويش قسمت مي‌كنند.»
و آتش شايعه چه زود در ميان بيشه‌زار خشك گسترده مي‌شود! وقتي مردمي اينچنين‌اند، ديگر چه نيازي است كه ابن زياد دست به اسلحه برد؟ سپاه موهوم شام! آن هم در آن هنگامه‌اي كه شام هنوز از اضطراب مرگ معاويه به خود نيامده، نگراني حجاز و مصر نيز بر آن افزون گشته است... و هيچ عاقلي نبود كه بينديشد: گيريم كه اينچنين سپاهي نيز در راه باشد، كِي به كوفه خواهد رسيد؟ يك ماه ديگر، بيست روز ديگر؟
حيله‌ي ابن زياد كارگر افتاد و جمعيت از گرد مسلم پراكنده شدند. مسلم تنها ماند، اگرچه از اصحاب عاشورايي امام حسين (ع)، بودند مرداني كه آن روز در كوفه مي‌زيستند و هنوز به موكب عشق الحاق نيافته بودند: عبدالله بن شداد ارحبي، هاني بن هاني سبيعي، سعيد بن عبدالله حنفي، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و... آنها بعدها نشان دادند كه از آن پايمردي كه تا آخرين لحظه در كنار مسلم بمانند و بجنگند، برخوردار بوده‌اند. چه شد كه مسلم آن‌همه تنها و غريب ماند كه گذارش به خانه‌ي «طوعه» كنيز آزادشده‌ي اشعث بن قيس و زوجه‌ي «اسد خضرمي» بيفتد؟
هر آن‌سان كه بود، ابن زياد از نهانگاه مسلم آگاه شد و «محمد بن اشعث بن قيس» را كه از سرهنگان معتمد او بود همراه با «عبدالله بن عباس سلمي» و هفتاد تن از قبيله‌ي قيس فرستاد تا مسلم را بگيرند و بياورند. مسلم چون صداي پا و شيهه‌ي اسبان را شنيد، دانست كه چه روي داده است و خود شمشير كشيده بيرون آمد تا اهل خانه را از گزند سپاهيان ابن زياد در امان دارد و چون پاي بيرون گذاشت و ديد كوفيان را كه از فراز بام‌ها، با سنگ و رسته‌هايي آتش‌زده از ني بر او حمله‌ور شده‌اند، با خود گفت: «آيا اين هنگامه براي ريختن خون فرزند عقيل بر پا شده است؟ اگر اينچنين است، پس اي نفس بيرون شو به سوي مرگي كه از او گريزگاهي نيست...»
مسلم را به بام قصر بردند و گردن زدند و بدنش را به زير افكندند. هاني بن عروه را نيز... دست‌بسته به بازار بردند و به قتل رساندند، در حالي كه مي‌گفت: «الي الله المنقلب والمعاد اللهم الي رحمتك و رضوانك ـ بازگشت به سوي خداست... معبودا، اينك به سوي رحمت و رضوان تو بال مي‌گشايم.»
بعد از آن، به فرمان ابن زياد، «عبدالاعلي كلبي» و «عمار بن صلخت ازدي» را نيز كه از ياوران مسلم در قيام كوفه و از شجاعان شهر بودند، به قتل رساندند. آن‌گاه جنازه‌ي مطهر مسلم و هاني را در كوچه و بازار بر زمين كشاندند و در محله‌ي گوسفندفروشان به دار كشيدند... قيام مسلم در كوفه در روز هشتم ذي‌الحجه بود، كه آن را «يوم الترويه» گويند، و شهادتش در روز عرفه، چهارشنبه نهم ذي‌الحجه... امام اكنون در راه كوفه است و دو تن از فرزندان مسلم بن عقيل (عبدالله و محمد) نيز با او همراهند. آه! نزديك بود كه فراموش كنم؛ اگر روايت «اعثم كوفي» درست باشد، اكنون دختر سيزده ساله‌ي مسلم نيز در راحله‌ي عشق همسفر دختران امام حسين (ع) است.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهید احمدرضا احدی

(این پست رو تقریبا ۵ ماه پیش گذاشته بودم ولی خیلی برام جالب بود به خاطر همین دوباره گذاشتم)

دست نوشته ی رتبه اول کنکور سال ۶۴ (شهید احمدرضا احدی)،ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،به هر جا که اینجا نباشد ،

یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند
و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟
کشته شده و د آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:
"نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟
چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،
حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟
کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟
وکدام کدام...؟ توانستید؟؟

اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،
ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرار می دهد،
اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد ؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم .
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟

کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی ؟
کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال ، از کتاب ، از لقب شامخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد ؟
کدام اضطراب جانت را می خورد ؟ دیر رسیدن به اتوبوس ، دیر رسیدن سر کلاس ، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
"صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن"

آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است ؟
جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند؟
و آنان را زنده به گور کردند ؟هیچ می دانستی؟ حتما نه!...
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می ورد ، به دنبال آب گشته ای
تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی

با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی ، اگرعلی اکبر نیستی ، اگر جعفر و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله مباش !
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد ....

ملتمس دعا

یاعلی 

حی علی الحسین(علیه السلام)

تمام شد شب عـیـد و نـوای غـم آید

که نم نمک غم عالم به روی هم آید

صدای قافله عشق میرسد بر گـوش

که چند شب دیگـر، آقـا مـحرمت آیـد

 

باد ها
نوحه خوان
بید ها
دسته ی زنجیر زن
لاله ها
سینه زنان حرم باغچه
باد ها
در جنون
بید ها
در جنون
بید ها
واژگون
لاله ها
غرق خون
خیمه ی خورشید سوخت
برگ ها
گریه کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک !

عرفه روز معاشقه با خدا

فردا، روز عرفه است؛ روزِ دعا و ذکر و تضرع و ابتهال و راز و نیاز است؛ بخصوص شما جوان‌ها قدر این روزهاى بزرگ و این ساعات باارزش را بدانید. همین رابطه‌ى با خداست که سینه‌ها و دل‌ها را منشرح مى‌کند؛ راه را براى انسان باز مى‌کند؛ عزم و اخلاص به انسان مى‌دهد؛ به کارها برکت مى‌بخشد؛ توفیق الهى را بر سر انسان سایه‌گستر مى‌کند و نتیجه‌ى آن، پیشرفت در خط اصیل ارزش‌هاى اسلامى است. این روزها و این ساعات باارزش را هرگز از دست ندهید.(رهبر معظم انقلاب در دیدار عمومى مردم قم؛ ١٩/ دی ماه 1384)

عرفه آمد و من باز مصفـــــا نشدم

                        حاجی معتکف یوسف زهــــــرا نشدم

همه گشتند سفید و دل من هست سیاه

                       باز هم شکر که پیش همه رسوا نشدم

هر طبیب درد مرا دید، بکرد زود ردم

                       کار از کار گذشت،لیک مـــداوا نشدم

من به دنبال توأم ، یا که به دنبال خودم

                       هر کجا درپی خود گشتم و پـیدا نشدم

هر چه نالیدم اثر بر دل دلدار نکرد

                            باب میل دل پر غصۀ مــــولا نشدم

عرفــات دل من بوی محرم دارد

                          چه کنم زائر آن تربت سقــــا نشدم

من چه دانم چه به روزدل ارباب گذشت

                        من که بی لشکرو بی یاور و تنها نشدم

من شنیدم که روی سینۀ او بنشستند

                        من لگد کوب سم مرکب اعـــدا نشدم

من شنیدم غم او،وای به آنکه دیده

                         لحظه ای مثل دل زینب کبری نشدم

من کجا مثل حسین داغ برادر دیدم

                         مثل او بر سر نعش قمــــرم تا نشدم

من از آن روز که از چشم شما افتادم

                      دست و پاها زدم ، افسوس دگر پانشدم

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خاطرات منتشر نشده از شهید صیاد شیرازی

تیمسار خشمگین بود . چنان خشمگین كه حتی صدایش می‌ لرزید . دوستانش بعدها اعتراف كردند كه در تمام مدت دوستی‌ بلند مدتشان هرگز او را چنین ندیده بودند. او حتی برای نخستین بار بر سرشان داد زده بود كه: شما چطور توانستید بدون اجازة ی من دست به چنین كاری بزنید ؟

كسی در آن لحظه جرأت جواب نداشت . هر چند آن ‌ها همان وقت هم كه تصمیم به چنین كاری گرفتند ، از عواقبش بی‌ اطلاع نبودند ، اما نه در این حد !


ماجرا از این قرار بود كه سال ‌ها پیش ، وقتی كه او شب و روزش را در جبهه می‌ گذراند ، بنیاد شهید به تعدادی از خانواده‌های شهدا و جانبازان در یكی از شهرک ‌های تازه تأسیس شمال تهران زمین می ‌داد . آنان كه از زندگی فرمانده شان از نزدیک اطلاع داشتند ، به فكر خانواده ی‌ او افتادند . آن ‌ها فكر می‌ كردند صیاد به خانواده ‌اش بی‌ اعتناست فردا كه آب‌ ها از آسیاب بیفتد ، او حتی زنده هم بماند ، چه بسا خانواده ‌اش سایبانی نداشته باشند . آن روز ها خانواده ی او در خانه ی سازمانی ارتش زندگی می‌ كردند . پس دوستان او تصمیم گرفتند از رئیس بنیاد شهید برای فرمانده نیروی زمینی كه از قضا خود جانباز هم بود ، قطعه ‌زمینی بگیرند . حجت‌الاسلام كروبی هم كه از زندگی او بی ‌اطلاع نبود ، موافقت كرد و كار صورت گرفت .

یاران فرمانده برای این كه او را در مقابل كار انجام شده قرار دهند ، وام گرفتند و حتی خود نیز پولی فراهم كردند و دست به‌كار ساختمان سازی شدند . تا این كه در نیمه ی كار صیاد فهمید . به آنان به ‌شدت تاخت. عصبانیتش كه فروكش كرد ، از آنان عذر خواست. گفت می‌ داند آنان قصد خدمت به او و خانواده ‌اش را داشته‌ اند اما او چنین استحقاقی ندارد. بعد برای آقای كروبی نامه نوشت و بعداز تشكر از مساعی او در حل مسكن ایشان ، گفت :

... اكنون در وضعیتی قرار دارم كه احساس می ‌كنم به ازای رسیدن به مسكن بهای گرانی را دارم می‌ پردازم آن هم ثمره ی  همه ی  مجاهدت ‌های فی‌ سبیل ‌اللهی ( كه اگر خداوند آن را تأیید فرماید) كه قلبم رضایت نمی‌ دهد چنین شود. لذا با توجه به این ‌كه خدا می‌ داند نه تنها خود را لایق چنین عنایاتی از جمهوری اسلامی نمی‌ دانم بلكه هم‌ چنان مدیون هستم و باید تا روزی كه نفس در بدن دارم عاشقانه به اسلام عزیز خدمت نمایم . قاطعانه اقدام فرمایید كه :

ساختمان نیمه كاره مسكن این‌ جانب را از طرف بنیاد شهید تحویل‌ گرفته و فقط مخارجی را كه اضافه بر وام واگذاری (مبلغ چهارصد هزار تومان) هزینه شده است به ما پرداخت نمایند تا به صاحبانش مسترد نمایم.


پایان جنگ برای علی صیاد ‌شیرازی ، آغاز خیزش به سوی دنیا به بهانه ی زندگی نبود . مگر از منظر یک مؤمن تمام لحظات تلخ و شیرین جنگ ، مملو از جلوه ‌های زندگی نبود كه اكنون برای جبران عقب ‌ماندگی ‌های آن دست از پا نشناسد! او مانند دیگر رزمندگان مؤمن به عهدی كه با خدای خود بسته بود ، صادق بود و در انتظار آن روز موعود سر از پا نمی ‌شناخت .


بعداز تشكیل ستاد كل نیرو های مسلح سرتیپ صیاد‌ شیرازی به عنوان رئیس بازرسی این ستاد منصوب شد . مدتی بعد از سوی فرماندهی‌ كل قوا مسؤولیت جانشینی این ستاد نیز به او محول شد . اكنون بعد از جنگ هم باز بیش ‌تر وقت او برای سازماندهی نیرو های مسلح صرف می‌ شد. همه كسانی‌كه سربازیشان را در آن ستاد گذرانده‌اند، به‌ یاد دارند كه هر روز در مراسم صبحگاهی ، تیمسار صیاد خود به وسط میدان می‌ آمد و به همه تمرین ورزش می‌ داد . این آغاز یک روز سراسر كار برای او بود.


او به سربازان و افسران جوان عشق می‌ورزید. برای تربیت آنان سر از پا نمی ‌شناخت. از هیچ فرصتی برای یادآوری خاطرات حماسه ‌های جنگ ، دریغ نمی ‌كرد. از دانشگاه افسری امام علی و پادگان ‌های آموزشی سربازان گرفته تا پاسگاهی گم گشته در میان كوه ‌های كردستان به نام خیلچان. در یكی از این سركشی‌ ها متوجه شد كسی پوتین‌ هایش را واكس زده است. از فرمانده منطقه پرسید چه كسی این كار را كرده است. او گفت : تیمسار ، سرباز مهمانسرا به دستور من این كار را كرده است.

 اخم‌ های تیمسار تو هم رفت. چند بار زیر لب استغفار گفت و آن‌ گاه رو به سوی فرمانده جوان كرد و گفت: این رفتار ها در انسان روحیه ی استكباری ایجاد می‌كند. باید غرور سرباز را حفظ كرد.

وقتی كه در دانشگاه افسری تدریس می ‌كرد ، تصمیم گرفت عملیات‌ های بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس كند. استقبال دانشجویان باعث شد برای نظام‌ مند شدن این كار ، سازمانی تشكیل دهد . طرح تشكیلاتی نوشت به نام هیأت معارف جنگ.
اولین مشورت در این مورد را خدمت مقام معظم فرماند هی كل قوا در جهت اخذ مجوز ولایتی كار داشتم. الحمدلله با مطرح كردن این مطلب مقام معظم رهبری من را به انجام این كار ترغیب نموده البته با این فرض كه من هفته‌ای یک جلسه مجاز به منفک شدن از كار سازمانی خویش باشم و هر ماه هم 48 ساعت در روزهای پنجشنبه و جمعه برنامه‌ریزی كرده و به مناطق عملیاتی بروم و به‌همراه گروه، برداشت تحقیقی خود را از منطقه ی عملیاتی انجام بدهم .


او در قالب هیأت معارف جنگ موفق شد فرماندهان بزرگ عملیات ‌های مختلف را به دانشگاه افسری بكشاند بعداز تدریس و نقد و بررسی نظری هر عملیات ، در پایان هر دوره ، دانشجویان به اتفاق اساتید و با حضور همه فرماند هانی كه از ارتش و سپاه در آن عملیات نقش داشته‌اند، در منطقه حضور یابند و از نزدیک محل حوادث را ببینند. این فرصت برای فرماندهان مغتنم بود تا خاطراتشان را بازگویی كنند. تیمسار صیاد موفق شد حداقل سه دوره را خود شخصاً سرپرستی كند.

بعداز سال‌ها دوری از خانه و خانواده ، حالا برای رسیدگی به فرزندانش فرصت بیش ‌تری می‌گذاشت. به دقت به درس و مشق آنان می‌رسید. اعمال و حركاتشان را زیر نظر می‌گرفت و در مسائل مختلف به آنان مشاوره می‌داد. در انتخاب همسر مناسب برای مریم، ماه‌ ها وقت گذاشت تا این كه از میان همه ی خواستگاران دانشجویی بسیجی را مناسب دامادی خود یافت. حتی از دختر معلولش مرجان هم غافل نبود. او عقب‌افتاده ی ذهنی است. پدر مانند یک عارف شكیبا وجود او را نعمت می ‌پنداشت و به او به چشم یک بهشتی روی زمین می ‌نگریست.

من خدا را شكر و سپاس می‌گویم كه در قلبم محبتی نسبت به این فرزند قرار داده است كه نه تنها از سه فرزند دیگرم كم‌تر نیست بلكه به دلایلی كه وجود دارد به تدریج این محبت بیش‌تر می‌شود .

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهیدی که نشانی قبرش را داد

.

شهید حمید(حسین) عربنژاد فرزند اکبر متولد سال 1345 در شهر خانوک از توابع استان کرمان،پس از طی نمودن دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی جهت ادامه تحصیل راهی شهر کرمان شد. با شروع جنگ تحمیلی و فرمان بسیج از سوی امام خمینی(ره) مدرسه را رها کرد و راهی دانشگاه عشق شد...

پس از مدتی حضو در جبهه حق ، به مرخصی آمد و برای بار دوم در حالی که لباس سبز پاسداری را به تن نموده بود ،مجددا" به جمع حماسه سازان دفاع مقدس پیوست. در عملیات بیت المقدس آرپی جی بر دوش داشت و به شکار تانکهای بعثی پرداخت و یک شب مانده به آزادی خرمشهر ، خودش را از قید دنیا آزاد نمود و به ملاء اعلا پیوست.شهید حمید عربنژاد در این عملیات مفقودالاثر گردید و امسال بر دوش مردم روزه دار محله پامنار تهران تشییع و در مسجد فائق دفن گردید.

آقای یزدی زاده از اهالی کاظم آباد (35 کیلومتری کرمان) می گوید:شبی داشتم از تلوزیون مراسم تشییع شهداء را تماشا می کردم ، دلم گرفت و حال عجیبی به من دست داد با خودم گفتم کاش من هم در جمع این مردم برای تشییع و خاکسپاری شهدا حاضر بودم با همان حال خوابیدم . در عالم خواب همان تشییع با شکوه را دیدم ولی با عظمت تر ، پس از تشییع ، یک برادر پاسدار آمد و گفت با شما کار دارند وقتی رفتم، به من گفتند شما باید خاکسپاری شهدا را انجام دهی. شروع کردم زیر لب اشعاری از امام حسین(ع) و گودال قتلگاه زمزمه کردم و شهدا را داخل قبر قرار می دادم. سومین شهید را که گذاشتم یک دفعه متوجه شدم قبر روشن و به اندازه یک اتاق بزرگ شد        

و شهید بر تختی نشست ترس بر من غلبه کرد خواستم از قبر خارج شوم  و یک دفعه به خودم آمدم و گفتم که شهید که ترس ندارد. برگشتم شهید به من گفت همان شعر هایی که زمزمه می کردی بخوان من می خواندم و او سینه می زد.پس از چند لحظه گفت :فلانی از تو یک خواهش دارم من حسین اکبر هستم ، بچه خانوک . باید بری به پدرم بگویی . که من در اینجا دفن هستم و نفر سومم.

تاکید کرد که حتما" بروم و در مقابل به من قول شفاعت داد. از خواب بیدار شدم گریه می کردم ساعت 1/5 بامداد بود.خانمم بیدار شد برای او خوابم را تعریف کردم.

دو روز بعد از برادر عیالم خواستم که او برود و خانواده شهید خبر بدهید ، گذشت و خبری نشد خودم با موتور سیکلت رفتم خانوک از چند نفر سئوال کردم با توجه به گذشت 24 سال کسی یادش نبود. رفتم گلزار شهدا آنجا هم متوجه نشدم از یک نفر که آنجا بود پرسیدم او گفت: به این نام یک نفر را دفن کرده اند . جنازه اش را همان سالها آورده اند با نا امیدی برگشتم به طرف کاظم آباد.

همسر گفت باید از یک نفر مسن تر بپرسی . یک نفر داشت از روبرو می آمد ، از او سئوال کردم آیا شما شهیدی به نام حسین اکبر می شناسی که مفقود باشد.گفت بله پسر خواهرم هست. گفتم با پدر ایشان کار دارم داشتیم صحبت می کردم که ماشینی رسید.پدر شهید بود به اتفاق هم به خانه ایشان رفتیم و من جریان خواب را تعریف کردم چند عکس شهید آنجا بود به همسرم در گوشی گفتم شهیدی که خواب دیدم بین اینها نیست پدرشهید متوجه شد و رفت عکس دیگری را آورد و دیدم همان عکس شهیدی است که من درخواب دیده ام.

یکی از همرزمان شهید درادامه این جریان می گوید:پدر شهید با من تماس گرفت و موضوع خواب را گفت. بنا شد در این خصوص تحقیق شود. بلافاصله از طریق هیئت مددکاری ایثارگران کرمان جناب سرهنگ ورزنده شماره ستاد معراج را پیدا کردم و پس از چند روز توانستم با مسئول امور شهدا صحبت کنم پرسیدم آیا به تازگی تشییع پیکر شهید در تهران داشته اید ، گفت بله پنج شهید در روز شهادت مولا امیرالمومنین (ع) تشییع و در خیابان ایران محله پامنار مسجد فائق دفن شده اند.

مشخصات شهدا را خواستم (مشخصاتی مثل محل شهادت ، نام لشکر یا تیپ، سن با توجه به آزمایش پزشکی قانونی) وقتی مشخصات را خواند.سومین شهید مربوط به ثارالله کرمان بود و سن وی 16 ساله و محل شهادت هم درست بود. باز هم با همرزم دیگر شهید سرهنگ شهریاری و برادران عملیات جناب سرهنگ ندافیان نقشه منطقه عملیاتی و محل شهادت وی را تست کردیم و یقینمان بیشتر شد. بلافاصله با دفتر سردار باقرزاده مسئول پیگیری کمیسیون امور مفقودین مکاتبه نمودم و جریان را به اطلاع ایشان رساندم.

با پیگیری های که شد ایشان گفتند خانواده شهید را جهت زیارت به تهران اعزام نمائید به اتفاق خانواده شهید جهت زیارت قبرش به تهران رفتیم .معلوم شد شهید بزرگوار حمید(حسین)عرب نژاد پس از حدود 24 سال مفقودیت روی دست روزه داران محله پامنار تهران در روز شهادت مولا امیرالمومنین علی(ع) تشییع و در مسجد فائق به خاک سپرده شده است.

پدر شهید می گوید: بچه باهوشی بود، اهل نماز، مسجد و درس بود.در سن 16 سالگی تصمیم گرفت به جبهه برود و میگفت:تا وقتی در کشور جنگ هست ،من نمی توانم با آرامش به مدرسه و کلاس درس بروم حالا می روم می جنگم و بعد از جنگ درس می خوانم.من تا به حال همیشه احساس میکردم او زنده است و برمی گردد شاید اسیر شده باشد شهادتش را باور نمی کردم از زمانی که قبر شهید را در تهران زیارت کردم و از دلائلی که موضوع مفقودیت ایشان را به شهادتش اثبات کرد پس از 24 سال انتظار متوجه شدم که شهید شده و در کجا دفن شده ،به آرامش رسیدم وگویی گم کرده چندین ساله ام را پیدا کردم.خواهر شهید میگوید:در نامه ایی به خانواده در زمانی که جبهه بود نوشته: «اگر میخواهی مشهور شوی گمنام باش واگر میخواهی گمنام باشی مشهورشو ومن دوست دارم مشهور شوم»

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

نامه محبت آمیز یک مادر شهید به تنها پسرش

بانو صغری پایین شهری که تنها فرزند ذکور خود، شهید محمد منصوری را در حالی که نوجوانی بیش نبود به جبهه های نبرد حق علیه باطل فرستاده بود.
مادری که می دانست با از دست دادن فرزندش نه تنها عزیزترین کس خود را از دست می دهد بلکه مورد خشم همسرش نیز قرار خواهد گرفت اما هر بار، خود ساک محمد را می بست و با نواهای عاشقانه اش تنها فرزند خود را راهی میدان رزم می کرد.
آنچه خواهید خواند دست نوشته خانم پایین شهری است که بعد از شهادت فرزندش می دانست رنج های زیادی چشم انتظارش خواهد بود ولی با نوشتن چنین نامه ای دل پسرش محمد را در جبهه برای شهادت آماده تر می کرد.

بسم الله الرحمن الرحیم

فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عضیما

خداوند کسانی را که در راه اوکوشش می کنند و می جنگند بر کسانی که نشسته اند و هیچ حرکتی ندارند برتری داد و اجر بزرگی نصیب آنها کرد.

با سلام و درود بر صاحب الزمان(عج) تعالی فرج بر نایب بر حقش امام خمینی و قلب تپنده این ملت مستضعف و درود خدا بر شهیدان به خون خفته و به لقاء او رسیده و درود وسلام بر شما رزمندگان که این اسوه این رهبر کبیر گفت من دست شما را می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم.

سلام مادرت را از فرسنگ ها راه بپذیر و بوسه من بر گونه های زیبای خدا گونه تو باد.

ای عزیزترین کس من بعد از خدا و پیامبران و امامان معصوم که چگونه زندگی کردن را به ما آموختند و همنطور چگونه مردن را. خواهرانت یک یک از راه دور صورت زیبای تو را می بوسند و همه ما افتخار می کنیم به چنین فرزندی که خدا به ما عطا کرده و باعث افتخار ما شد.

مادر جان من از هیچ چیز ناراحت نیستم و فقط این را از خدا می خواستم که سربازی برای رضای خدا و رضای امام زمان(ع) برای مبارزه با کفار آماده کنم. انشاء الله که به سلامتی برای عید به خانه می آیی نامه پر مهر و محبت تو به دست ما رسید. خیلی خوشحال شدیم.

از اینکه نوشته بودید من در دنیا هیچ ندارم به جز شما. نه مادر جان تو خدا را داری پس همه چیز داری. قلب پاک داری. ودرگر نوشته بودید به آقای احمدی بگوئید که بیاید اینجا. گفتیم و او گفت از قول همه برادران بسیجی مسجد سجاد سلام برسانید و بفرمائید که ما همیشه به یاد تو هستیم و از تو التماس دعا داریم. محمود جان راستی علی حاجی که با خانوادش به مشهد رفتیم هفته پیش عازم جبهه شد اما نمی دانیم کجا رفتند و خیلی دوست داشت شما را ببیند. مادر بزرگ از راه دور صورتت را می بوسد. خانواده عمه اکرم ، عمه ها و ..... سلام می رسانند. محمود جان غیر از این نامه یک نامه دیگر هم برایت فرستادم امیدوارم به دستت رسیده باشد.

  پروردگار همیشه پناهگاهت باد               امام زمان همیشه یاورت باد

ای نامه که می روی به سویش                از جانب من ببوس رویش

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.

خدایا خدایا رزمندگان ما را پیروز بگردان.

بدان بر روی سرزمینی که هستی دعا مستجاب می شود التماس دعا.

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

هشت ضلعی شلمچه، قدمگاه امام رضا در مشهد شلمچه

بازشناسی حضور معنوی ثامن الحجج، امام رضا(ع) در مشهد شلمچه
1320 سال پیش بود. کاروانی هجرت تاریخی و سرنوشت سازش را از مدینه به سوی خراسان آغاز کرد. این کاروان از منزلگاه های متعددی عبور کرد تا به بصره و مرز ایران رسید. کاروان از مرز بصره وارد شلمچه شد تا هشتمین امام در خاک ایران قدم بگذارد و این چنین خاک شلمچه، اولین نقطة جغرافیایی کشور ما بود که میزبان آن حضرت شد و دروازة ورود امام رضا(ع) به ایران لقب گرفت.**

کاروان امام(ع) از شلمچه عبور کرد، شهرها و منزلگاه های بسیاری را پشت سر گذاشت تا سرانجام به خراسان رسید. زمان نیز 1290 سال گذشت تا به واپسین سال های قرن بیستم رسید. مردی از تبار پدر امام رضا(ع) پرچمدار اسلام در این نقطه از کره خاکی شد. انقلاب او که به پیروزی رسید، بلافاصله جنگی درگرفت که طولانی ترین جنگ قرن نامیده شد. در ماه های نخست جنگ، وادی شلمچه خونین شد و بسیاری از رزمنده ها در این نقطه به شهادت رسیدند که در میان آنها تعداد زیادی از رزمنده های خراسان نیز حضور داشتند. بعدها هم بسیاری از بچه های رزمنده خراسان در این نقطه به شهادت رسیدند؛ طوری که طبق آمار، بیشتر شهدای خراسان در شلمچه به شهادت رسیده اند. بین بچه های رزمندة خراسان، شلمچه جایگاه معنوی ویژه ای دارد. آن ها این سرزمین را قدمگاه و قرارگاه حضرت رضا(ع) می دانند و با آن انس و الفت غریبی دارند. نسبت عاطفی و روحی ای که باعث شد بعدها پس از پایان جنگ، اولین یادمان مناطق عملیاتی در شلمچه به همت رزمندگان خراسان بنا شود. 

حاج ماشاءالله آخوندی، یکی از این رزمنده هاست که او را می توان مبدع و طراح اولین یادمان شهدای شلمچه نامید. حاج ماشاءالله دربارة ساخت یادمان ابتدایی شلمچه حرف های شنیدنی دارد: «جنگ که تمام شد، ما به عنوان تخریب چی در مناطق عملیاتی ماندیم و زندگی زلالی را پس از جنگ با شهدا آغاز کردیم. در مناطق مختلف عملیاتی هم حضور می یافتیم، از جمله در شلمچه. همه می دانند که ما بچه های رزمندة خراسان الفتی غریب با شلمچه داریم. بیشتر هم رزمان ما در این نقطه از جبهه به شهادت رسیده اند؛ به خصوص در عملیات های کربلای چهار و پنج. آن سال های پس از جنگ که من در مناطق عملیاتی بودم، هر وقت به شلمچه می رفتم، به شدت محزون و دل تنگ می شدم. دیده بودم که خیلی از شهدای ما در این سرزمین به شهادت رسیده اند، اما کسی یادمان یا مزاری برای آن ها نساخته است. نقطه ای در شلمچه وجود داشت که چهارصد نفر از رزمنده های خراسان آنجا قتل عام شدند و تانک های عراقی از روی جنازه های آن ها رد شدند که بعدها حتی شناسایی آن ها هم ممکن نبود. برخی از آن شهدا هنوز هم گمنام اند. این نقطه بین ما بچه های رزمنده به فلکة امام رضا(ع) معروف شده. من برای اینکه قتلگاه آن چهارصد شهید گم نشود، چند پرچم، تعدادی آجر و کلاه آهنی را که از زمان جنگ آنجا باقی مانده بود، در این نقطه به عنوان نشانی قرار دادم. یادم هست تعداد زیادی کلاه آهنی گذاشتم تا زیادی شهدای آنجا را نشان دهم. هر چند که تعداد آن شهدا از این کلاه ها خیلی بیشتر بود. به این ترتیب اولین یادمان شهدای شلمچه شکل گرفت. چندی بعد در نوروز سال 71 یا 72 بود که ما با تعدادی از پدران و مادران شهدا به مناطق علمیاتی رفتیم. آن موقع هنوز اردوهای راهیان نور و بازدید از مناطق عملیاتی مرسوم نبود. قرار شد ما یکی دو روزی را هم در شلمچه باشیم. شب آخری که شلمچه بودیم و بیست ساعت بعد باید آنجا را ترک می کردیم، به اتفاق تعدادی از پدران و مادران شهدا تصمیم گرفتیم این یادمان اولیه را گسترش دهیم و آن را بهتر و با شکوه تر بسازیم. خودمان پولی روی هم گذاشتیم و رفتیم از خرمشهر که در نزدیکی شلمچه است، گچ و آجر و مصالح لازم را خریدیم. پدر یکی از شهدا که حالا به رحمت خدا رفته، بنّا بود و به ما کمک می کرد. خلاصه، با همان امکانات کم، از ساعت هشتِ شب تا نزدیک صبح، بنا را کامل تر و با شکوه تر با یک هشت ضلعی فلزی که روی آن قرار می گرفت، ساختیم. مخصوصاً هم هشت ضلعی ساختیم. چون می خواستیم نسبت و ارتباط شلمچه به عنوان قرارگاه شهدای خراسان و بسیاری دیگر از شهدا با امام رضا(ع) حفظ شود. در حین ساخت هم آن شب اتفاقاتِ عجیب و غریبی افتاد و حال و هوای غیر قابل توصیفی بین ما پیش آمد که بیانش بماند برای بعد. آن شب احساس مشترک و قانونِ نانوشته ای در ذهن ما و خانوادة شهدا به وجود آمد و آن این بود که فکر می کردیم ممکن است مقام معظم رهبری، روزی به مقتل شلمچه تشریف بیاورند و بالاخره در سال 78 ایشان به شلمچه تشریف آوردند و این نقطه را به عنوان دروازة ورود امام رضا(ع) و ولایت به ایران نامگذاری کردند و بلافاصله هم با تدبیر ایشان، ساخت یادمان فعلی شلمچه که در حقیقت می توان آن را سومین یادمان شهدای شلمچه دانست، به همت استان قدس رضوی شروع شد. آن موقع ارتش، سپاه و نیروهای تفحص در شلمچه حضور داشتند و این نقطه پُر از مین، هنوز حالت جنگی داشت و اتفاق نظری هم وجود نداشت که یادمان شلمچه با این وسعت و شکوه ساخته شود. به نظر من، ساخت این یادمان اگر به نهادی غیر از آستان قدس واگذار می شد، مورد مخالفت قرار می گرفت. مشکلات و مخالفت هایی آن زمان وجود داشت که الان قابل بیان نیست. فقط می توان گفت با تدبیر و دوراندیشی مقام معظم رهبری، ساخت این یادمان آغاز شد و نمایندگان معظم له هم در جریان ساخت آن در شلمچه حضور می یافتند. بعد از چهار سال، ساخت یادمان به پایان رسید و اردوهای راهیان نور به شکل جدی آغاز شد. آن بنای ابتدایی که ما ساخته بودیم، الان دقیقاً در نقطه مرکزی یادمان که از سطح زمین پایین تر است و اسناد و مدارک شهدا درون محفظه شیشه ای قرار گرفته، واقع شده است. آن سازه آهنی هشت ضلعی هم در محل ایستادن رهبر معظم انقلاب که در حقیقت قدمگاه ایشان است، قرار گرفته. من اعتقاد دارم پیوند این دو نقطة جغرافیایی در کشور ما، یعنی شلمچه و مشهد که از 1320 سال پیش آغاز شده، همچنان در تاریخ تداوم خواهد یافت.»



اما ساخت یادمان فعلی شلمچه را مهندس جوانی به نام «شهرام قهرمان» بر عهده داشته است که حرف ها و خاطرات او از ساخت یادمان باشکوه شلمچه در طول چهار سال شنیدنی و جالب است: «آن روزهایی که پیشنهاد ساخت یادمان شلمچه را به من دادند، تازه از سوئد برگشته بودم. مهندس عمران جوانی بودم که به دنبال رؤیاهای جوانی ام می گشتم. خیلی هم نازک نارنجی و اتوکشیده بودم؛ طوری که همیشه عینک آفتابی می زدم تا یک وقت گرمازده نشوم. جنگ را هم ندیده بودم. به تعبیر خودم، وقتی رسیدم که داشتند نیزه شکسته های جنگ را جمع می کردند؛ اما چه شد که من با آن روحیات در بیابان گرم و سوزان شلمچه که خودم دمای 65 درجة آن را با دماسنجم ثبت کردم، چهار سال ماندم تا یادمان شهدای شلمچه ساخته شود، به نظرم به امام رضا(ع) و فرزندان شهید آن بزرگوار در شلمچه مربوط است. همین قدر بگویم که وقتی قرار بود آخرین سنگ بنای این یادمان که یک کاشی فیروزه ای با کلمة مبارک «یا فاطمه الزهرا» بود، گذاشته شود؟ معمار رفت تا آن را سر در یکی از هشت ضلع یادمان نصب کند. وقتی او بالا رفت تا این کاشی را سر جایش بگذارد، من که پایین ایستاده بودم و نگاه می کردم، از خودم پرسیدم یعنی تمام شد و من باید از شلمچه برگردم؟ طاقت نیاوردم و از معمار خواهش کردم اجازه دهد من جای او این کار را انجام دهم. خودم بالا رفتم و آن کاشی فیروزه ای با اسم مبارک «حضرت فاطمه(س)» را بر روی قلب و چشم هایم گذاشتم، زیارتش کردم، بوسیدم و این آخرین سنگ بنا را سر جایش گذاشتم؛ تا ساخت یادمان شلمچه به پایان برسد. پایین که آمدم، به شکرانة نعمتی که خدا به من داده بود، دو رکعت نماز شکر در بیابان شلمچه خواندم و گفتم: خدایا به خاطر این چهارسال، شکر! همین.

صادقانه اعتراف می کنم که در ساختن یادمان شلمچه، سختی ها و مرارت های بسیاری کشیدم. روزهای خیلی سختی را بدون امکانات گذراندم؛ اما باز هم صادقانه اعتراف می کنم که از آن مرارت ها و روزهای سخت، چیزی شیرین تر و جذاب تر و لذت بخش تر در این دنیا وجود ندارد. من در آن چهار سال خلوت های عاشقانه ای در تنهایی هایم که گاهی هیچ کس همراهم نبود، با خدا و با شهدای شلمچه داشتم. آن چهار سال، انرژی و نیرویی به من داد که در این سال هایی که از شلمچه برگشتم، با ذخیره آن چهار سال زندگی می کنم و حالا دوباره خدا را شکر می کنم که افتخار ساخت یادمان باشکوه شلمچه را نصیب و روزی ام کرد. لحظه به لحظه مرا یاری رساند تا تجربه ای بی نظیر و لذت بخش را نه فقط در کارنامة کاری ام، بلکه در زندگی ام به ثبت برسانم تا ان شاءالله هم در این دنیا و هم در آن دنیا به آن ببالم و افتخار کنم.»

نقطه ای در شلمچه وجود داشت که چهارصد نفر از رزمنده های خراسان آنجا قتل عام شدند و تانک های عراقی از روی جنازه های آن ها رد شدند که بعدها حتی شناسایی آن ها هم ممکن نبود. برخی از آن شهدا هنوز هم گمنام اند. این نقطه بین ما بچه های رزمنده به فلکة امام رضا(ع) معروف شده. من برای اینکه قتلگاه آن چهارصد شهید گم نشود، چند پرچم، تعدادی آجر و کلاه آهنی را که از زمان جنگ آنجا باقی مانده بود، در این نقطه به عنوان نشانی قرار دادم.

الان دقیقاً در نقطه مرکزی یادمان که از سطح زمین پایین تر است و اسناد و مدارک شهدا درون محفظه شیشه ای قرار گرفته، واقع شده است. آن سازه آهنی هشت ضلعی هم در محل ایستادن رهبر معظم انقلاب که در حقیقت قدمگاه ایشان است، قرار گرفته. من اعتقاد دارم پیوند این دو نقطة جغرافیایی در کشور ما، یعنی شلمچه و مشهد که از 1320 سال پیش آغاز شده، همچنان در تاریخ تداوم خواهد یافت.


یکشنبه ها با خاطرات شهدا

حر جنگ؛از کاباره تا جبهه(شهید سیدمجتبی هاشمی- شاهرخ)

اپیزود اول:  کاباره 

صبح یکی از روزها با هم به «کاباره پل کارون» رفتیم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود. با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش!؟ در ظاهر، زن بسیار باحیایی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود. شاهرخ جلوی میز رفت و گفت: همشیره تا حالا ندیده بودمت، تازه اومدی اینجا!؟ زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز او مدم. شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلاً بیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره، اسمت چیه؟ قبلاً چیکاره بودی؟

حر جنگ؛ از کاباره تا جبهه /تصویر‬

زن در حالی که سرش رو بالا نمی‌گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ، حسابی به رگ غیرتش برخورده بود، دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد، رگ گردنش زده بود بیرون، بعد دستش رو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!

بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همین طور که از در بیرون می‌رفت رو کرد به ناصر جهود (صاحب کاباره) و گفت: زود بر می‌گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم. بعد از سلام و علیک، بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟

اول درست جواب نمی‌داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه به خاطر اجاره، اثاث‌ها رو بیرون ریخته بود. من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوایی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه‌ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو می دم!!  

 

 اپیزود دوم: انقلاب

هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیری‌ها همه چیز را به هم ریخته بود. از مشهد که برگشتیم. شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت. با چند تا از بچه‌های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهرات‌ها شرکت می‌کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل، قوت قلبی برای دوستانش بود.

البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری‌ها نداشت. بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می‌دهد.

ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه‌اش را خال‌کوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم.

 

اپیزود سوم: جنگ  

دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه‌ها در هتل کاروان‌سرا بودم، پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود. مثل فرزندی که همواره با پدر است.

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند . همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه...    

تعجب من از رفتار آن‌ها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم. عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه‌ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

خندید و گفت: نه، مادرش اون رو به من سپرده. گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش. گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه. من هم آوردمش اینجا.

ماجرای مهین را می‌دانستم، برای همین دیگر حرفی نزدم...

حر جنگ؛ از کاباره تا جبهه /تصویر‬

اپیزود آخر

نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم.

آقا سید (شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگ‌های نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه‌ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد، سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می‌فهمیدم.

کسی باور نمی‌کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه‌ها بلند بلند گریه می‌کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی‌ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند. بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می‌کردند. گوینده عراق هم می‌گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم. او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته‌اش را. می‌خواست چیزی از او نماند. نه اسم، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان، بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک‌های سرزمین ایران است.

ملتمس دعا

یاعلی

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهیدی که گمنام شد


شاید اسم اورازان به گوشتون خورده باشه، روستایی از توابع طالقان که زادگاه جلال آل احمد نویسنده مشهوره. اورازان بخاطر شرایط خاصی که داره و توضیحش طولانیه از جمله معدود روستاهای ایرانه که فقط سادات تو اون ساکن هستند و همه افراد ساکن روستا از سلاله ی حضرت زهرا(س) هستن. اتفاقات خاص و عجیب زیادی هم راجع به این روستا مشهوره که یه جور قداست این محل رو می رسونه. اما قرار نیست من تو قافله، راجع به اون حرف بزنم و طبق قرارمون غیر شهدا چیزی رو بگم. این چند خط فقط برا این بود که با اورازان و وضعیت و اهمیت خاصش بیشتر آشنا بشین.

این روستا هم مثل بقیه کشورمون تو ایام جنگ، زیاد فدایی و ایثارگر راهی جبهه ها کرد و 38 شهید سادات و کلی مجروح و جانباز نشونه عزم اون بنی الزهرا(س) تو حفظ دین و مکتب اهل بیت(ع) هست. اکثر شهدای روستای اورازان تو کرج و تهران و اطراف دفن شدند و مزارشون آرامش بخش روح و روان مردمه؛ فقط چند شهید تو خود روستا و کنار امامزاده ی روستا دفن هستند که قراره اینجا راجع به یکی از اون سنگ مزارها و شهدای مدفون تو امامزاده، چند خطی بنویسم.شهید گمنام اورازان - قافله شهدا
به سنگ قبر آخرین شهید که دقت می کنی می بینی هه چیز سنگ قبر شهید هست الا اسم شهید و بجای اسم، تراشیده شده و نوشته شده شهید گمنام....جریان از این قراره که سال 66 یکی از رزمنده های روستا، رفیق و هم محلیش رو تو حین جنگ می بینه که مجروح شده و اتفاقا بعد عملیات به جنازه ی شهیدی بر میخوره که نشونه هایی از همون دوست و هم محلیش داره ولی کارت شناسایی یا پلاکی همراهش نیست. اما با توجه به اینکه دیده بوده دوستش مجروح شده، اعلام می کنه که این بدن همون دوستشه و میارن تو روستا که دفنش کنن. مراسم تشییع و تدفین هم انجام میشه و رو سنگ مزارش هم اسم شهید رو حک میکنن. از این جریان 2-3 سالی می گذره و زمان بازگشت آزادگان فرا می رسه که یه دفعه اعلام می کنن اسم اون مجروح اهل اورازان تو بین آزادگانه و ظاهرا بعد مجروحیت اسیر میشه و چند سالی تو زندانهای بعث مونده بوده و حالا داره بر میگرده.
کاری نمیشد کرد و فقط تنها کاری که از دست خانواده بر میومد این بود که اسم پسرشون رو از رو سنگ قبر پاک کنن و بنویسن: شهید گمنام....
حالا معلوم نیست که چه سریه یه شهید از کجای ایران بیاد و تو گوشه ی یه روستا تو 80 کیلومتری کرج و بین اون همه سادات سکنی بگیره و بشه شهید گمنام اورازان....

 

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

با بيست نفر از دوستان جيرفتي در بُستان همكار بودم. هر جا كه مي رفتيم، با هم بوديم . بين ما دوستي و صميميت زيادي پديد آمده بود .
يك روز كه از رقابيه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم، فرمانده آمد داخل اتاق و گفت :

« آقاي بلوچ اكبري ! جانمازت را جمع كن، اول برو گروهان ارتش؛ بلدوزري گرفته ام؛ بارش كن بياور، بعد برگرد نماز بخوان »

گفتم:«نمازم را مي خوانم، بعد مي روم »

اما فرمانده اصرار كرد و گفت : « اول برو جايي كه گفتم، بعد برگرد نماز بخوان »

ديدم اصرار فايده اي ندارد؛ همين طور جانماز را پهن شده گذاشتم و رفتم .

فاصله تا گروهان ارتش حدود 5/1 كيلومتر بود . به گروهان كه رسيدم ، هواپيماهاي عراقي شروع به بمباران كردند . من سريع رفتم داخل سنگر ارتش . يك ربع بعد كه اوضاع آرام شد، ديدم بستان در هاله اي از دود غليظ و سياه گم شده است .

وقتي برگشتم ، ديدم تعدادي از دوستان شهيد شده اند . بچه هايي كه داشتند براي دوستانشان گريه مي كردند، با ديدن من به طرفم آمدند و با تعجب پرسيدند :« تو زنده اي، شهيد نشدي ؟! »

گفتم: « شهادت لياقت مي خواهد، من حالا حالاها كنار شما هستم .»

با بچه ها رفتيم داخل اتاقي كه جانماز پهن بود . ديديم يك بمب خوشه اي درست در نقطه اي كه من مي خواستم نماز بخوانم، فرود آمده و جانمازم را كاملاً سوزانده و از بين برده است .

بچه ها گفتند :« شانس آوردي! اگر فرمانده اصرار نكرده بود ، تو حالا اينجا نبودي، توي آسمان ها بودي!»

حرف آنها واقعيت داشت . اصرار فرمانده براي رفتن من خواست خدا بود . اگر خداوند مقدر نكرده بود، من با جانمازم مي سوختم، اما تقدير الهي چيز ديگري بود .

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهيدي كه مزارش را به همه نشان داد

غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا؟! هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نگذاشت. وقتي ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري.

خاطره‌اي كه خواهيد خواند به شهيدي مربوط مي‌شود كه از توانايي گفتن و شنيدن بي‌بهره بود. شهيد عبدالمطلب اكبري كسي بود كه قبل از شهادتش قبرش را نشان هم رزمانش مي‌دهد. اين شهيد بزرگوار چندين وصيت نامه نوشته است كه يكي از آنها را ما در ذيل اين مطلب قرار داده‌ايم. شهيد عبدالمطلب اكبري سرانجام در تاريخ 65/12/4 به شهادت رسيد:

« پنچ دقيقه قبل از اينكه برم يك نفر اومد كنارم نشست و گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟

گفتم: بفرمائيد!

عكسي به من نشون داد، يه پسر نوزده - بيست ساله‌اي بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اكبري» ست، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود و در ضمن ناشنوا هم بود.

عبدالمطلب يك پسر عمويش هم به نام «غلامرضا اكبري» داشت كه شهيد شده.‌ غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا؟! محلش نذاشتيم، هرچي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت.

وقتي ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري. بعد به ما نگاه كرد و گفت: ‌نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم. گفتيم حتما شوخيش گرفته، ديد همه ما داريم مي‌خنديم، طفلك هيچي نگفت؛ يه نگاهي به سنگ قبر كرد و با دست، نوشته‌اش را پاك كرد. سپس سرش را پائين انداخت و آروم رفت...

فردايش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه‌ عبدالمطلب رو آوردند و دقيقاً توي همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند.»

وصيت نامه كوتاه شهيد عبدالمطلب اكبري است كه نوشته:

" بسم الله الرحمن الرحيم
يك عمر هرچي گفتم به من مي‌خنديدند، يك عمر هرچي مي‌خواستم به مردم محبت كنم فكر كردند من آدم نيستم و مسخره‌ام كردند، يك عمر هرچي جدي گفتم شوخي گرفتند، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم.
اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف مي‌زدم و آقا بهم گفت: "تو شهيد مي‌شي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد. اين را هم گفتم اما باور نكرديد! "

راوي: حجت الاسلام انجوي نژاد

حدیث ماه رمضان 25

امام صادق (عليه ‏السلام):

آنگاه که روزه مى ‏گیرى باید چشم و گوش و مو و پوست تو هم روزه ‏دار باشند.(یعنى از گناهان پرهیز کند.)

الکافى، ج 4، ص 87

امام صادق (عليه ‏السلام):

تکمیل روزه به پرداخت زکاة یعنى فطره است، همچنان که صلوات بر پیامبر (ص) کمال نماز است.

وسائل الشیعه، ج 6، ص 221

حدیث ماه رمضان 24

پيامبر صلى (الله عليه و آله):

آيا شما را از چيزى خبر ندهم كه اگر به آن عمل كنيد، شيطان از شما دور شود، چندان كه مشرق از مغرب دور است؟ عرض كردند: چرا. فرمودند: روزه روى شيطان را سياه مى‏كند، صدقه پشت او را مى‏شكند، دوست داشتن براى خدا و هميارى در كار نيك، ريشه او را مى‏كند و استغفار شاهرگش را مى‏زند.

ميراث حديث شيعه ، ج 2، ص 20، ح 18

امام صادق (عليه ‏السلام):

فريب نماز و روزه مردم را نخوريد، زيرا آدمى گاه چنان به نماز و روزه خو مى كند كه اگر آنها را ترك گويد، احساس ترس مى كند، بلكه آنها را به راستگويى و امانتدارى بيازماييد.

كافى، ج2، ص104، ح2

حدیث ماه رمضان 22

امام على (عليه السلام):

روزه قلب از فکر (در گناهان)، برتر از روزه شکم از طعام است.

غررالحکم، ح3365، ص176

امام موسی کاظم (عليه السلام):

افطارى دادن به برادر روزه دارت از گرفتن روزه بهتر است.

الکافى، ج4، ص68، ح 2

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

خانواده شهیدی که امام خامنه ای سه بار به خانه‌شان رفتند

حاج شیخ احمد جنیدی پدر والامقام شهیدان رضا، محمد، نصرالله و عبدالحمید جنیدی و امام جمعه شهرستان رودسر بود كه رهبر معظم انقلاب در مورد وی فرموده‌اند كه ایشان از اولیاءالله هستند و همین جمله به تنهایی گویای جایگاه و ارزش این خانواده در نظر رهبر عزیز انقلاب است. رضا، محمد و نصرالله سه فرزندی بودند كه در ایام دفاع مقدس از این خانواده تقدیم اسلام شد و حاج عبدالحمید تنها پسر باقی‌مانده از خانواده جنیدی بود.


شیخ احمد پدر خانواده در سال 77 سالگی درگذشت اما قبل از رحلت ایشان بود كه برای اولین بار رهبر معظم انقلاب برای عیادت از وی در اردیبهشت همان سال به پیشوای ورامین آمدند.

رفتن رهبر انقلاب به منزل چنین خانواده‌ای كه سه فرزند خود را تقدیم انقلاب كرده بود شاید چندان عجیب نباشد؛ چراكه تكریم خانواده معظم شهدا آن هم خانواده‌ای با این جایگاه و ویژگی‌ها، همیشه مدنظر ایشان بوده است. حاج عبدالحمید هم اواخر سال 79 بر اثر بیماری‌های ناشی از عوارض جنگ تحمیلی به جمع برادران و پدر پیوست و بار سنگین زندگی بر دوش تنها پسرش «نصرالله» افتاد كه آن زمان 16 سال بیشتر نداشت.

یك روز از هفتمین شب درگذشت حاج عبدالحمید می‌گذشت كه این خانواده برای دومین بار میزبان قدوم پربركت رهبر خویش شد كه این مرتبه برای عرض تسلیت به خاطر شهادت پسر چهارم خانواده آمده بودند. رهبر معظم انقلاب در آن دیدار جمله‌ای در تكریم این خانواده فرموده و نوشتند: «یاد شهیدان و صالحان این خانواده را همواره شاخص راه خود قرار دهید و با همان همت و انگیزه به سمت همان هدف كه اعتلای كلمه اسلام است پیش بروید. خداوند شما و همه را موفق فرماید.» نصرالله علی‌رغم سن كم، تمام بار خانواده را بر دوش گرفت و شاید برای همین بود كه مادر شهیدان جنیدی گفته است: «غم از دست دادن نصرالله برایش با داغ چهار پسر و همسر برابر است.»

فوت ناگهانی نصرالله كافی بود تا رهبر انقلاب كه در برنامه هفتگی‌شان كه حضور در منزل خانواده شهدا در روز پنج‌شنبه قرار دارد، این بار در روز یكشنبه و برای سومین بار به منزل شهیدان جنیدی قدم بگذارند.

یكی از بستگان نزدیك خانواده جنیدی، این دیدار را برای ما چنین روایت می‌كند: «درگذشت نصرالله برای خانواده بسیار سنگین بود به طوری‌كه این چند روز چندین مرتبه مادر و مادربزرگ او را در بیمارستان بستری كردیم. بعد از رفتن او دیگر روحیه و انگیزه‌ای برای ما باقی نماند؛ چراكه نصرالله كمك‌حال تمام خانواده بود»

یك‌شنبه اول خرداد ساعت حوالی 18 بود كه در منزل خانواده جنیدی در شهرستان ورامین حضور یافتند. حدود 40 نفر از نزدیكان خانواده با سرعت خود را برای دیدن رهبر انقلاب به منزل آن‌ها رسانده بودند. حاج خانم و همسر شهید عبدالحمید به همراه دو نفر دیگر از بستگان برای عرض خیر مقدم جلوی در منزل رفتند.

آقا فرمودند كه من موضوع را از طریق روزنامه‌ها مطلع شدم و ادامه دادند: «چند روز است می‌خواهم بر حسب وظیفه، خدمت برسم ولی مشغله زیاد اجازه نمی‌داد» آقا از سن و سال جوان تازه درگذشته پرسید و حاج خانم شروع به معرفی كرد. مادر شهیدان از زیارت خانه خدا به همراه جوان تازه به رحمت خدا رفته یعنی نصرالله سخن گفتند و یادآوری كردند: «نصرالله به معنای واقعی كلمه ولایت‌مدار بود و در همین سفر به من گفته بود كه در هنگام نماز و در كنار خانه خدا بعد از دعا برای تعجیل در فرج امام زمان (عج) برای سلامتی آقا دعا كنید.»

بنا بر روایت این فرد حاضر در دیدار روز یك‌شنبه، رهبر انقلاب پس از تكریم و تجلیل از صبر بالای این خانواده می‌فرمایند: «این حادثه دو وجه دارد؛ یكی این‌كه باید به خاطر از دست دادن چنین جوانی به خانواده جنیدی تسلیت گفت؛ چراكه از دست دادن جوان بسیار سخت است. اما از طرف دیگر باید تبریك گفت كه این خانواده ظرفیت آن را دارد كه مورد چنین امتحانی قرار بگیرد. در روایات داریم كه در آخرت، وقتی مردم وضعیت كسانی كه در این دنیا مصیبت دیده‌اند را می‌بینند، آرزو می‌كنند كه ای كاش در دنیا با مقراض تكه‌تكه می‌شدند تا به اجر اخروی برسند»

آقا ادامه دادند: « ما باطن قضیه را نمی‌دانیم و فقط می‌دانیم كه این مصیبت اجر زیادی دارد و اگر خداوند به این خانواده صبر برای تحمل بدهد، نعمت را بر آن‌ها تمام كرده است.»

در پایان این دیدار نیم‌ساعته، آقا در حاشیه تصویری از مرحوم نصرالله جنیدی، این جملات را مرقوم فرمودند: «خداوند متعال رحمت و فضل خود را بر خانواده شاكر و پرگذشت و بااخلاص جنیدی روزافزون فرماید. درجات مرحوم حجت‌الاسلام جنیدی و فرزندان شهیدش و جوان عزیز تازه درگذشته را متعالی سازد و به بانوی محترم جنیدی و دیگر بازماندگان صبر و سكینه عنایت كند.»



مادربزرگ، در پایان، این‌گونه از جوان تازه از دست داده خویش سخن می‌گوید: « نوه من كه به رحمت خدا رفت، بسیار دل‌باخته و شیفته حضرت آقا بود و می‌گفت كه مادر نه یك قدم عقب و نه یك قدم جلو، باید دقیقاً ولایت‌مدار باشیم. بسیار دوست داشت كه آقا را از نزدیك زیارت كند. نصرالله در فتنه 88 هم توسط فتنه‌گران دچار جراحت زیادی شد، به طوری‌كه دنده‌هایش شكسته بود و می‌گفت امیدی نداشتیم كه از زیر دست‌هایشان زنده بیرون بیاییم اما ناامید نبود و فریاد می‌زد؛ جان و همه دارایی ‌ما فدای انقلاب و رهبر.» بعد از رفتن آقا از پیشوا، فضای خانواده جنیدی به كلی دگرگون شده و گویی امید تازه‌ای در كالبد غم‌زده این خانواده تابیده است.

حدیث ماه رمضان 20

از حضرت امام رضا (ع)، روايت شده است كه:

اين شب را ليله القدر ناميده اند، چون آنچه مربوط به سال است، از قبيل خوبى، بدى، زيان، سود، روزى (معيشت) و مرگ و ولادت در آن شب اندازه گيرى می شود.

 

امام صادق(ع) به ابوبصير مى فرمايد:

در هر يك از دو شب بيست و يكم و بيست و سوم صد ركعت نماز بخوان تا مى توانى آن دو شب را تا سپيده صبح شب زنده دارى كن .در آن دو شب غسل كن. ابو بصير عرض كرد اگر نتوانستم ايستاده نماز بخوانم؟ فرمودند: نشسته بخوان. اگر باز هم نتوانستم؟ خوابيده بخوان.اگر باز هم نتوانستم؟ ايرادى ندارد كه سر شب كمى بخوابى و باقى مانده شب ر، به هر نحوى كه مى توانى به عبادت بپردازى، چون در ماه رمضان، درهاى آسمان گشوده است، شيطان ها در زنجيرند و اعمال مومنان پذيرفته مى شود.

حدیث ماه رمضان 18

امام صادق (عليه السلام):

آغاز سال (حساب اعمال) شب قدر است. در آن شب برنامه سال آينده نوشته مى‏شود.

وسائل الشيعه، ج 7 ص 258 ح 8

امام صادق (عليه السلام):

برآورد اعمال در شب نوزدهم انجام مى‏گيرد و تصويب آن در شب بيست ويكم و تنفيذ آن در شب بيست‏ و سوم.

وسائل الشيعه، ج 7 ص 259

حدیث ماه رمضان 17

رسول خدا (صلى الله عليه و آله):

زمستان بهار مومن است از شبهاى طولانى‏اش براى شب زنده‏دارى واز روزهاى كوتاهش براى روزه دارى بهره مى‏گيرد.

وسائل الشيعه، ج 7 ص 302، ح 3

امام صادق (عليه السلام):

هر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر آن پاداش دارد و از جمله آنها سه روز روزه در هر ماه است.

وسائل الشيعه، ج 7، ص 313، ح 33

حدیث ماه رمضان 16

امام صادق (عليه السلام):

براى روزه دار دو سرور و خوشحالى است:

1 - هنگام افطار 2 - هنگام لقاء پروردگار (وقت مردن و در قيامت)

وسائل الشيعه، ج 7 ص 290 و 294 ح‏6 و 26

رسول خدا (صلى الله عليه و آله):

براى بهشت درى است‏بنام (ريان) كه از آن فقط روزه داران وارد مى‏شوند.

وسائل الشيعه، ج 7، ص 295، ح‏31 _ معانى الاخبار، ص 116

حدیث ماه رمضان 14

امام باقر (عليه السلام) فرمود:

روزه اين افراد كامل نيست:

1 - كسى كه امام (رهبر) را نافرمانى كند.

2 - بنده فرارى تا زمانى كه برگردد.

3 - زنى كه اطاعت شوهر نكرده تا اينكه توبه كند.

4 - فرزندى كه نافرمان شده تا اينكه فرمانبردار شود.

بحار الانوار ج 93، ص 295

امام على عليه السلام فرمود:

چه بسا روزه‏دارى كه از روزه‏اش جز گرسنگى و تشنگى بهره‏اى ندارد و چه بسا شب زنده‏دارى كه از نمازش جز بيخوابى و سختى سودى نمى‏برد.

نهج البلاغه، حكمت 145

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهیدی که پس از شانزده سال هنوز پیکرش سالم بود

(مصاحبه با مادر شهید)

مادر شهید محمد رضا شفیعی در گفتگویی که در ادامه می آید، ضمن بیان زندگینامه فرزند مفقودالاثر خود، خاطره ی کرامت کشف و شناسایی پیکر مطهر شهید شفیعی را اشاره می نماید.  

* مختصری از خودتان بگویید؟ اهل کجا هستید؟ چند فرزند دارید و زندگی را چگونه شروع کردید؟
بنام خدا، من مادر شهید محمدرضا شفیعی هستم، اهل قم و محله پامنار هستیم، از ابتدای زندگی با فقر و تنگدستی شروع کردم، شوهرم چرخ تافی داشت و در فصلهای تابستان بستنی فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صدای خوبی داشت به او حسین بلندگو هم می گفتند. اول زندگی چند تیکه طلا داشتم فروختم و 100 متر زمین خریدیم، شروع کردیم با شوهرم به ساختن. من خشت می گذاشتم او گل می مالید، خانه را نیمه کاره سرپا کردیم و رفتیم مشغول زندگی شدیم. برای تابستان مشکلی نداشتیم، ولی زمستان به مشکل بر می خوردیم، خرجی شوهرم فقط خانه را کفایت می کرد. شروع کردم به قالی بافتن یک قالی بافتم، خانه را کاه گل کردیم. یکی بافتم،برق کشیدیم، یکی دیگر را بافتم و لوله کشی آب کردیم، بالاخره با هزار مشقت یک خشت و گل روی هم گذاشتیم تا اینکه خدا محمدرضا را به ما داد و به برکت قدمش وضع زندگی ما کمی بهتر شد و منزلمان را توانستیم در همان محل عوض کرده و تبدیل به احسن کنیم.

* محمدرضا چه سالی به دنیا آمد و در میان فرزندانتان چه ویژگی داشت؟
 محمدرضا در سال 1346 به دنیا آمد و با آمدنش رزق و روزی پدرش خیلی رونق گرفت.بچه زرنگ، کنجکاو و با استعدادی بود. به همه چیز خودش را وارد می کرد و می خواست همه چیز را یاد بگیرد. او مهربان و غمخوار بود. همیشه کمک من بود و نمی گذاشت یک لحظه من دست تنها بمانم. همیشه دوست داشت به همه کمک کند.11 ساله بود که پدرش از دنیا رفت. من وقتی گریه می کردم به من می گفت گریه نکن من هم گریه ام می گیرد. برای مرد هم خوب نیست گریه کند. بابا رفت من که هستم.

* از دوران کودکی او چه صحنه هایی را در ذهن دارید؟
در دوران کودکی شیطنت های کودکانه اش همه را با خود مشغول می کرد، در آن منزل قدیمی که بودیم ایوان کوچکی داشتیم که پله های آن به آب انبار منتهی می شد، محمدرضا می خواست سیم برق را داخل پریز کند که برق او را گرفت و با شدت هر چه تمامتر از بالای پله های ایوان به پایین پله های آب انبار پرت شد. من تنها بودم و پایم هم شکسته بود و در اتاق زمین گیر شده بودم. به هیچ وجه نمی توانستم از جایم بلند شوم. شروع کردم به یا زهراء و یا حسین گفتن. همسایه ها را صدا می زدم که تصادفاً خواهرم وارد خانه شد. با گریه و التماس از او خواستم محمدرضا را از پله های آب انبار بالا بیاورد، وقتی بچه را آوردند چهره اش سیاه و کبود شده بود و به هیچ وجه حرکت و تنفس نداشت. او را بردند به سمت بیمارستان، یک بقال در محله داشتیم که خدا او را بیامرزد به نام سید عباس، در بین راه خواهرم را با بچه روی دست دیده بود بعد از شنیدن ماجرا بچه را بغل کرده بود، او سید باطن دار و اهل معرفتی بود، خواهرم می گفت: سید عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع کرد چند سوره از قرآن را خواندن، به یکباره محمدرضا چشمانش را باز کرد و کاملاً حالش عوض شد سید گفته بود نیازی به دکتر نیست، طبیب اصلی او را شفاء داده است.

* از چه زمانی تصمیم به رفتن به جبهه کرد و عکس العمل شما در مقابل خواسته او چه بود؟
14 سال داشت آمد و تقاضای جبهه کرد، ناراحت بود و می گفت مرا قبول نمی کنند و می گویند سن شما کم است، باید 15 سال تمام داشته باشید. به او می گفتم صبر کن سال بعد انشاءالله قبولت می کنند. ولی صبر نداشت و می گفت آنقدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد. بالاخره شناسنامه اش را گرفت و دستکاری کرد و 1 سال به سن خود اضافه کرد، به من می گفت مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم تا قبولم کنند، با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالاخره برای اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمی شناخت، روز بدرقه خیلی دلم می خواست پاهایم سالم بود ولااقل به جای پدرش من به بدرقه او می رفتم. ولی هر بار که اعزام داشت من به بدرقه اش نرفتم و الآن دلم از بابت این قضیه می سوزد.

* از جبهه که بر می گشت چه تغییراتی در حالات و رفتار او می دیدید؟
وقتی بر می گشت خیلی مهربان می شد، نمی گذاشت من یک تشک زیرش بیندازم، می گفت: «مادر اگر ببینی رزمندگان شبها کجا می خوابند! من چطور روی تشک بخوابم؟» اگر می گفتم آب می خواهم فوری تهیه می کرد. خرید می کرد مرا می برد حرم حضرت معصومه (س) می گفت نکند غصه بخورید، من دارم به اسلام خدمت می کنم، خدا عوضش را به شما می دهد. خدا یار بی کسان است. حدوداً از سال 60 تا 65 در جبهه حضور داشت هر بار که بر می گشت از قصه های خودش برایم تعریف می کرد. یکبار می گفت سوار قاطر بودم و داشتم از کمر تپه بالا می رفتم، قاطر را زدند، سرش جدا شد، ولی من یک ترکش ریز هم سراغم نیامد. می گفت یکبار دیگر داشتم با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، محاصره شدیم هزار تا صلوات نذر امام زمان(عج) کردم، نجات پیدا کردیم.
بار دیگر موج او را گرفته بود و ناراحت بود که چرا فیض شهادت نصیبش نشده است. هر بار که مرخصی می آمد فقط به فکر مقابله با ضدانقلابها و اشرار بود، هر شب از خانه بیرون می رفت و قبل از نماز صبح می آمد.

* بارزترین خصوصیات او چه بود؟
بچه تودار و مظلومی بود تا لازم نمی شد حرفی را نمی زد و کاری را انجام نمی داد. مثلاً من به عنوان مادر، بعد از دو سال فهمیدم به سپاه رفته و پاسدار شده است، یک روز لباس سبزی به خانه آورد، به من گفت که شلوارش را کمی تنگ کنم، بعد از سؤالهای زیادی که کردم فهمیدم پاسدار شده و دوست داشت کسی از این موضوع با خبر نشود.

* در مورد ازدواج با او صحبتی نمی کردید؟
چرا به او می گفتم من تنها شدم، نمی گویم قید جبهه را بزن ولی بیا برویم خواستگاری، یک دختر خوب و مؤمنه پیدا کنیم، هم مونس من باشد، هم شریک زندگی تو. با خنده جواب می داد که خدا یار بی کسان است. زنم یک تفنگ است و همینطور خانه ام یک متر بیشتر نیست، ساخته و آماده نه آهن می خواهد نه بنا! می گفت غصه تنهایی را نخور خدا با ماست.

* اولین بار که مجروح شد را به یاد دارید؟
ما تلفن نداشتیم محمدرضا به خانه همسایه زنگ می زد. یک روز عید بود دیدم تماس گرفته، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایش خیلی نزدیک است. وقتی پرسیدم، گفت: «قم هستم» و از من خواست گوشی را به خواهرش بدهم، وقتی خواهرش تلفن را گرفت به خواهرش گفته بود من زخمی شده ام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید. وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم، یک جوان نشسته روی یک ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفیعی را می شناسی؟» گفت: «شما اگر او را ببینید می شناسیدش»؟ گفتم: «او پسر من است چطور او را نشناسم»! گفت: « پس مادر چطور من را نشناختی»؟! یکدفعه گریه ام گرفت، بغلش کردم، خیلی ضعیف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. سر و صورتش سیاه شده بود، گفتم: «مادر چی شده»؟ گفت چیزی نیست، یک تیغ کوچک به پایم فرو رفته. مهم نیست دکترها بیخودی شلوغش می کنند. که بعدها فهمیدم یک ترکش بزرگ از سر پوتین وارد شده پایش را شکافته و از انتهای پوتین خارج شده بود.

*از آخرین دیدار برایمان بگویید؟
اوائل ماه ربیع بود 6 عدد جعبه شیرینی خریده بود، عطر و تسبیح و مهر و جانماز خلاصه خیلی آماده و مهیا بود، می گفتم: «مادر تو که پول زیادی نداری، از این خرجها می کنی! فردا زن می خواهی»، خانه می خواهی، بعد با آرامش و لبخند شیرین جوابم را با این یک بیت شعر می داد:
«شما با خانمان خود بمانید
 که ما بی خانمان بودیم و رفتیم» 
بعد می گفت: «در منطقه قرار است جشن میلاد پیغمبر اکرم (ص) را داشته باشیم و به خاطر مراسم جشن این وسایل را خریده ام.
حالات عجیبی داشت، خلاصه خداحافظی کرد و حرف آخرش را به من زد که «مادر به خدا می سپارمت».
چند روزی طول نکشید که شب در عالم خواب دیدم محمدرضا از در خانه داخل آمد یک لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در که آمد یک شاخه گل سبز در دستش بود ولی جلوی من که آمد یک بقچه سبز کوچک شد. سه مرتبه گفت: مادر برایت هدیه آوردم، گفتم: «چطوری پسرم! این بار چرا! اینقدر زود آمدی» گفت: «مادر عجله دارم، فقط آمدم بگویم دیگر چشم به راه من نباشید»! صبح که بیدار شدم از خودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ شاید دیشب حمله و عملیات بوده است. به دامادم تلفن زدم و قصه را گفتم. دامادم خواب را خیلی تایید نکرد. دوباره شب بعد همین خواب را دیدم محمدرضا گفت: «دیگر چشم به راه من نباشید»! وقتی برای بار دوم به دامادم گفتم، رفت سپاه و پرس و جو کرد ولی خبری نبود از ما خواستند یک عکس و فتوکپی شناسنامه را پست کنیم برای صلیب سرخ، که ما همین کار را کردیم.
...
مابقی مصاحبه در ادامه مطلب
ادامه نوشته

حدیث ماه رمضان 13

رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:

روزه گرفتن در گرما، جهاد است.

بحار الانوار، ج 96، ص 257

 

رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:

روزه سپر آتش (جهنم) است. «يعنى بواسطه روزه گرفتن انسان از آتش جهنم در امان خواهد بود.»

الكافى، ج 4، ص 162

حدیث ماه رمضان 12

رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:

براى هر چيزى زكاتى است و زكات بدنها روزه است.

الكافى، ج 4، ص 62، ح 3

 

اميرالمومنان (على عليه السلام) فرمود:

روزه نفس از لذتهاى دنيوى سودمندترين روزه‏هاست.

غرر الحكم، ج 1، ص 416، ح 64

حدیث ماه رمضان 10

رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود:

اگر بنده «خدا» مى‏دانست كه در ماه رمضان چيست (چه بركتى وجود دارد) دوست مى‏داشت كه تمام سال، رمضان باشد.

بحار الانوار، ج 93، ص 346

 

امام رضا (عليه السلام) فرمود:

هر كس ماه رمضان يك آيه از كتاب خدا را قرائت كند مثل اينست كه درماههاى ديگر تمام قرآن را بخواند.

بحار الانوار، ج 93، ص 346

حدیث ماه رمضان 9

چنان‏كه پيامبر اكرم(ص) به زني كه با زبان روزه كنيز خود را دشنام مي‏داد فرمود:

 چگونه روزه‏داري و حال آن‏كه كنيزت را دشنام مي‏دهي؟! روزه فقط خودداري از خوردن و آشاميدن نيست، بلكه خداوند آن را علاوه بر اين دو، مانع كارها و سخنان زشت كه روزه را بي‏اثر مي‏كنند قرار داده است، چه اندكند روزه‏داران و چه بسيارند كساني كه گرسنگي مي‏كشند.»

الكافي، همان، ج 4، ص 87

 

حضرت امام سجاد(ع) در دعاي حلول ماه رمضان به درگاه خداوند عرض مي‏كند:

به وسيله روزه اين ماه ياريمان ده تا اندام‏هاي خود را از معاصي تو نگه داريم و آن‏ها را به كارهايي گيريم كه خشنودي تو را فراهم آورد، تا با گوش‏هايمان سخنان بيهوده نشنويم و با چشمانمان به لهو و لعب نشتابيم و تا دستمانمان را به سوي حرام نگشاييم و با پاهايمان به سوي آن‏چه منع شده ره نسپاريم و تا شكمهايمان جز آن‏چه را تو حلال كرده‏اي در خود جاي ندهد و زبان‏هايمان جز به آن‏چه تو خبر داده‏اي و بيان فرموده‏اي گويا نشود... .»

الصحيفة السجادية، امام سجاد(ع) ص 186

حدیث ماه رمضان 8

حضرت امام رضا(ع) مي‏فرمايد:

«تا مردم رنج گرسنگي و تشنگي را بچشند و به نيازمندي خود در آخرت پي‏ببرند و روزه‏دار بر اثر گرسنگي و تشنگي خاشع، متواضع و فروتن، مأجور، طالب رضا و ثواب خدا و عارف و صابر باشد و بدين سبب مستحق ثواب شود،... روزه موجب خودداري از شهوات است، نيز تا روزه در دنيا نصيحت‏گر آنان باشد و ايشان را در راه انجام تكاليفشان رام و ورزيده كند و راهنماي آنان در رسيدن به اجر باشد و به اندازه سختي، تشنگي و گرسنگي كه نيازمندان و مستمندان در دنيا مي‏چشند پي ببرند و در نتيجه، حقوقي كه خداوند در دارايي‏هايشان واجب فرموده است، به ايشان بپردازند...»

همان، ص 3209

حضرت امام باقر(ع) مي‏فرمايد:

«هر چيزي بهاري دارد و بهار قرآن ماه رمضان است.»

وسائل الشيعه، همان، ج 6، ص 203

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

حضرت زهرا عليها السّلام: نورالله چند روز ديگر مهمان ما خواهد بود.

 

صبح يك روز گرم تابستاني، زير سايه چادري در هفت‎تپه، مأمن «لشكر خط‎شكن 25 كربلا» لابه‌لاي تپه ماهورها، تك و تنها نشسته بودم. نورالله ملاح را ديدم كه از دور، در طراز نرم و ملايم نور، با لبخندي از جنس سرور، به طرفم مي‌آمد، سرش را از ته تراشيده بود. مهربان كنارم نشست.

گفت: پسر، قشنگ شدي‌ها! عجبا چرا اين روزها، بعضي از بچه‌ها موهاشون رو از ته مي‌تراشند! نكنه خبرايي هست و ما بي‎خبريم، عين حاجي واقعي‎ها شدي‌ها! . . . تقصير كه ميگن همينه ديگه، نه؟

شهيد ملاح دستش را روي شانه‌هايم چفت كرد و با لبخندي غريبانه گفت: سيد، بذار برات از خواب ديشب بگم. تو هم از اصحاب خواب ديشب من هستي . . . .

گفتم: من! اين يعني چي؟ خواب! حالا چه خوابي ديدي؟ پسر نكنه جرعه شهادت را تو خواب نوشيدي!‌

گفت: برو بالاتر سيد، اصلاً يادت هست من هميشه بهت مي‌گم كه به شكل غريبانه‌اي شهيد مي‌شم، تو هي به من بخند، ولي ديشب به ظهور رسيدم. بشارتش را گرفتم.

خنديدم و گفتم: آره، تو از همين حالا سوت شهادتت رو بزن!‌

گفت: خواب ديدم همين اطرافم، بعد يكي به اسم صدا زد، نگاهي به دور و برم انداختم، صدا از تو چادر حسينيه گردان مي‌آمد، اما صدا يك‏جورايي غريبانه خاص بود، حيرت كردم!؟ مثل اون صدا تا به حال هيچ‎كجا نشنيده بودم. آرام و بي‌تاب و بي‌قرار، گوشه چادر را كنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ريختم. ناگهان انديشه‌اي مثل يك وحي ريخت توي دلم. مقابل تكه‌اي از نور زانو زدم. مثل وقتي كه مقابل ضريح آقا عليّ‎بن موسي ‌الرضا مي‌خواستم سلام بدهم، با اشك و بغض و بي‌قراري گفتم:

«السلام عليك يا فاطمة زهرا(س)»

حال غريبي پيدا كردم، من و حضرت زهرا عليها السّلام

حضرت فاطمه زهرا عليها السّلام، آقا امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام دو طرفش نشسته بودند.

آن‎قدر مبهوت و متحير بودم كه كلامي براي گفتن نيافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام به اصحاب عاشورايي به مولا علي عليه السّلام.

حضرت زهرا عليها السّلام فرمودند: پسرانم، حسن و حسين، سلام خدا بر شما باد، ايشان (نورالله) چند روز ديگر مهمان ما خواهد بود.

بعد، آقا امام حسين عليه السّلام دست روي سرم كشيدند و من ناگهان از خواب پريدم.

اين بشارت بود. سيد جون!‌ مدت‌هاست كه منتظرش بودم، واقعيت اينه كه تا منتظر نباشي، خونده نخواهي شد. بايد آرزو كني، تا آ‌رزوهات سراغت بيان. بيدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فكر كردم كه قرار است چند روز ديگه . . . . اصلاً خبر كه داري داريم مي‎ريم مهران؟ مي‎دوني ان‎شاءالله من شهيد مي‌شم، بشارتش رو گرفتم، مي‌دونم كه به غريبانگي حضرت زهرا عليها السّلام به شكل غريبانه‌اي هم شهيد خواهم شد . . . ان‌شاء‌الله!

بغض گلويم را گرفت، تو حيرت ماندم. آره ما بر حقيم و اين‌ها نشانه آن ظهور حقيقت مطلق است. بلند شدم شهيد ملاح را بغل كردم.

گفت: تو شك داري؟ گفتم: بيا يك شرطي ببنديم، اگه جا موندم، شفاعتم كن.

عصر روز پنجم از اين واقعه، شانزدهم تيرماه شصت و پنج، سربندها كه روي پيشاني رفت، به ياد ملاح افتادم. دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و ته ستون مي‌ايستاد. رفتم نزديكش و گفتم: هي مرد، قول و قرار ما رو كه يادت هست؟

لبخندي زد و گفت: سيد، از همين حالا تو سوتت را بزن.

طولي نكشيد كه با رمز يا اباعبدالله الحسين عليه السّلام وارد عمليات شديم و چند روز بعد در حين آزاد‌سازي مهران، نورالله ملاح، بر بلنداي قلاويزان، با اصابت مستقيم راكت هواپيماي دشمن به شكل غريبانه‌اي، مظلومانه شهيد شد، و چنان پودر شد كه چيزي از جنازه‌اش باقي نماند. در سحرگاه هفدهم تيرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا عليها السّلام شد.

ملتمس دعا

یاعلی

حدیث ماه رمضان 6

حضرت امام باقر(ع) مي‏فرمايد:

«روزه و حج آرام‏بخش دلهاست.»

 

حضرت علي(ع) مي‏فرمايد:

«خداوند بندگان مؤمن خود را به وسيله نمازها و زكات و حديث در روزه‏داري روزه‏هاي واجب (رمضان) براي آرام كردن اعضا و جوارح آنان، خشوع ديدگانش و فروتني جان‏هايشان و خضوع دلهايشان حفظ مي‏كنند.»

حدیث ماه رمضان 5

امام علي(ع) مي‏فرمايد:

«روزه روده را باريك مي‏كند گوشت را مي‏ريزد و از گرماي سوزان دوزخ دور مي‏گرداند.»

 

پيامبر اكرم(ص) مي‏فرمايد:

«روزه سپري در برابر آتش است.»

حدیث ماه رمضان 2

قرآن كريم مي‏فرمايد:

«ماه رمضان ماهي است كه قرآن براي هدايت انسان‏ها در آن نازل شده است.»

سوره بقره، آیه ۱۸۵

پيامبر گرامي(ص) مي‏فرمايد:

«اي مردم! ماه خدا با بركت و رحمت و مغفرت به شما روي آورد، ماهي كه نزد خدا از همه ماه‏ها برتر و روزهايش بر همه روزها و شب‏هايش بر همه شب‏ها و ساعاتش بر همه ساعات برتر است، ماهي است كه شما در آن به ميهماني خدا دعوت شده و مورد لطف او قرار گرفته‏ايد، نفس‏هاي شما در آن تسبيح و خوابتان در آن عبادت، عملتان در آن مقبول و دعايتان در آن مستجاب است.... بهترين ساعاتي است كه خداوند به بندگانش نظر رحمت مي‏كند...»

وسائل الشيعه، همان، ج 10، ص 313

حدیث ماه رمضان 1

پيامبر اكرم(ص) مي‏فرمايد:

«مـاه رمضـان به اين نام خوانـده شـده است، زيرا گناهان را مي‏سـوزاند.»

                                                                                                    بحارالانوار، علامه مجلسي، ج 55، ص 341

  

پيامبر اكرم(ص) مي‏فرمايد:

«ماه رجب ماه خدا و ماه شعبان ماه من و ماه رمضان، ماه امت من است، هر كس همـه اين مـاه را روزه بگيــرد بـر خـدا واجـب اسـت كه همه گنـاهانش را ببخشـد، بقيـه عمـرش را تضمين كنـد و او را از تشنـگي و عطـش دردناك روز قيامت امـان دهد.»

                                                                                            وسائل الشيعه، شيخ حر عاملي، ج 2، ص 628

ای میزبان ! فدای تو و سفره چیدنت

از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد

از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد

 

ما تحبس الدعا شده ی نان شبهه ایم

آنجا که شبهه است عطایی نمی رسد

 

پر باز میکنم بپرم ، میخورم زمین

بال و پر شکسته به جایی نمی رسد

 

باید تنم پی سپر دیگری رود

با روزه های ما به نوایی نمی رسد

 

با دست خالی از چه پل دیگران شوم

دستی که وقف شد به گدایی نمی رسد

 

ای میزبان ! فدای تو و سفره چیدنت

آیا به این فقیر غذایی نمی رسد ؟

 

من سالهاست منتظر یک ضمانتم

آخر چرا امام رضایی نمی رسد؟

 

از من مخواه پیش از این زندگی کنم

وقتی برات کرب و بلایی نمی رسد

(علی اکبر لطیفیان)

یکشنبه ها با خاطرات شهدا (ادامه خاطرات شهید عباس دوران)

عاشقانه های عباس دوران با همسرش

آنچه در ادامه خواهید خواند اولین نامه ای است كه شهید عباس دوران برای همسرش در روزهای جنگ تحمیلی نوشته است.

خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام

بگو كه خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه كرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد.

نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر. مهناز به جان تو كسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...

علی هم (سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی) امروز و فرداست كه پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یك سر رفتم آن جا. علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم كه گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریضه پروانه دست تنهاست . قول گرفت كه سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند.

پروانه طفلك از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد كوچولو هم سرخك گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یك دل سیر گریه كرده. به علی زنگ زدم و گفتم علی فكر كنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه كرده و حسابی برات گریه كرده است. علی خندید و گفت: حسود چشم نداری توی این دنیا یكی لیلی من باشه؟

دلم اینجا گرفته عینكم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی كه چند روز واكس نخورده نشستم تا آفتاب كم كم طلوع كنه باد آن روزی افتادم كه آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسكس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یكی از بچه ها بود.

اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یكی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم.
خیلی فرصت كم می كنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم. دوش كه پیشكش پوتینهایم را هم دو سه روز یكبار هم وقت نمی كنم از پایم خارج كنم. علی كه اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی كه هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود.

بچه های گردان یك شب وقتی من و علی داشت كم كم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازكردند. اولش كلی بد و بی راه حواله شان كردیم اما بعد فكر كردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را كه در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان كپك زده است.

مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم كه ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملكت غیر عادی. نمی شود توقع داشت چون یك سال است ازدواج كردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و كشور را رها كرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی كردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاكمان می آید. بگذریم

از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است كوه های بلند اطرافش را احاطه كرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناكرده آنجا را بزنند. درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر كسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم.

لابد خیلی تعجب كردی كه توی همین مدت كوتاه چطور شوهر ساكت و كم حرفت به یك آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا كه می بیند انگار من را دیده.

سعی می كنم برای شیراز ماموریتی دست و پا كنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد.

مواظب خودت باش
همسرت عباس - مهر ماه 1359

ملتمس دعا

یاعلی

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

سر لشکر خلبان شهید عباس دوران


سر لشکر خلبان شهید عباس دوران در سال ۱۳۲۹ در شهرستان شیراز در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود و پس از گذراندن دوران ابتدایی پای به دبیرستان نهاد.

در سال ۱۳۴۸ موفق به اخذ مدرک دیپلم طبیعی از دبیرستان سلطانی شیراز شد و در همین سال به استخدام فرماندهی مرکز آموزش هوایی در آمد. در سال ۱۳۴۹ به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوران مقدماتی پرواز در ایران، در سال ۱۳۵۱ برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا رفت.

او نخست در پایگاه «اکلند» دوره تکمیلی زبان انگلیسی را گذراند و سپس در پایگاه «کلمبوس» در ایالت «می سی سی پی» موفق به آموختن فن خلبانی و پرواز با هواپیماهای «بونانزا تی۴۱ – تی ۳۷» شد.

در یکی از تمرینات ورزش اسکیت، متاسفانه در اثر برخورد با زمین پای چپ او مصدوم شد و به مدت دو ماه از برنامه پروازی بازماند. پس از بهبود، دوباره آموزش خلبانی را ادامه داد و پس از دریافت نشان خلبانی در سال ۱۳۵۲ به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمایی F4 ابتدا در پایگاه یکم شکاری و سپس در پایگاه سوم شکاری مشغول انجام وظیفه شد.

با آغاز جنگ تحمیلی سر از پا نشناخته به دفاع از کیان جمهوری اسلامی پرداخت و با 120 سورتی پرواز جنگی در طول عمر کوتاه اما پر بارش، یکی از قهرمانان دفاع مقدس شناخته شد.

هرگز تن به ذلت نخواهم داد

شهید خلبان عباس دوران همواره به دوستان و همکارانش تأکید می کرد که هرگز تن به ذلت نخواهد داد و اگر در حین پرواز مورد اصابت موشک دشمن قرار گیرد، هواپیمای سانحه دیده را بر سر دشمن زبون خواهد کوبید و همان گونه که دیدیم بر این پیمان خویش صادقانه ایستاد و جان فدا کرد و مصداق آیه شریفه «من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله …» شد.

حماسه مروارید

شهید عباس دوران در هفتم آذر ۱۳۵۹ در عملیات «مروارید» حماسه ای بزرگ آفرید و به کمک شهید خلبان حسین خلعتبری پنج فروند ناوچه عراقی را در حوالی اسکله «الامیه» و «البکر» منهدم ساخت و بقایای آن را به قعر آب های نیلگون خلیج فارس فرستاد.

به گفته یکی از همرزمان خلبانش، در یکی از نبردهای هوایی که فرماندهی دو فروند هواپیما را به عهده داشت، به مصاف ۹ فروند از جنگنده های دشمن رفت و با ابتکار عمل و مهارتی خاص، یک فروند از هواپیماهای دشمن را سرنگون و هشت فروند هواپیمای دیگر را مجبور به فرار از آسمان میهن نمود.



خیابان عباس دوران

در بهار سال 1360 مسئولان استان فارس تصمیم گرفتند به پاس دلاوری های عباس یکی از خیابان های شیراز را به نام او کنند که این مراسم با حضور او و جمعی از مسئولان و مردم قهرمان پرور شیراز برگزار شد.

حواله زمین را پاره کردم

عباس در یکی از یادداشت هایش نوشته است: دلم نمی خواهد از سختی ها با همسرم حرفی بزنم. دلم می خواهد وقتی خانه می روم جز شادی و خنده چیزی با خود نبرم؛ نه کسل باشم، نه بی حوصله و نه خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود... اما چه کنم؟!

نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده ام. معده ام درد می کند. دکتر می گوید: فقط ضعف اعصاب است. چطور می توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند غرور و شادی را در چشم های همسرم دیدم. خانواده ام نیز خوشحال بودند. حواله زمین را که دادند دستم، من فقط  به خاطر دل همسرم گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند پشت تریبون رفتم ولی همین که پایم به خانه رسید دیگر طاقت نیاوردم. حواله را پاره کردم و ریختم زمین. یعنی فکر می کنند ما پرواز می کنیم و می جنگیم تا شجاعت های ما را ببینند و به ما حواله خانه و زمین بدهند؟

 ممکن است دیگر زنده برنگردم

شهید دوران در آخرین یاداشت خود نوشت: ساعت 3 صبح است. تا یک ساعت دیگر باید گردان باشم. امروز پرواز سختی داریم. می دانم مأموریت خطرناکی است، حتی ممکن است دیگر زنده برنگردم؛ اما من خود داوطلبانه خواسته ام که این مأموریت را انجام بدهم.

پرواز شهادت

خلبان شهید عباس دوران همواره در عملیات جنگی پیش قراول بود و برای دفاع از میهن اسلامی و حفظ و حراست آن لحظه ای آرام و قرار نداشت. او سرانجام در سحرگاه روز ۳۰ تیر ماه سال ۱۳۶۱ که لیدری دسته پرواز را به عهده داشت، به قصد ضربه زدن به شبکه دفاعی و امنیتی نفوذ ناپذیر مورد ادعای صدام به پنج نفر از زبده ترین خلبان نیروی هوایی در حالی که هنوز ستیغ آفتاب ندمیده بود، با اراده ای پولادین به پالایشگاه «الدوره» یورش بردند و چندین تن بمب هواپیماهای خود را بر قلب دشمن حاکمان جنگ افروز عراق ریختند و پس از نمایش قدرت و شکستن دیوار صوتی در آسمان بغداد، هنگام بازگشت، هواپیمای لیدر مورد اصابت موشک دشمن واقع شد و شهید دوران اگر چه اجازه ترک هواپیما را به همرزم خلبانش «ستوان یکم منصور کاظمیان» در عقب کابین داد، اما خود به رغم اینکه می توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آید، صاعقه وار خود و هواپیمایش را به هتل محل برگزاری اجلاس سران غیر متعهدها کوبید و بدین ترتیب مانع از برگزاری اجلاس سران غیر متعهدها به ریاست صدام در بغداد شد.

بازگشت به وطن

پس از سالها انتظار در مرداد ماه ۱۳۸۱ بقای پیکر شهید دوران توسط کمیته جستجوی مفقودین به میهن منتقل شد و در پنجم مرداد ۱۳۸۱ طی مراسمی رسمی با حضور مسئولان کشوری و لشکری، خانواده شهید و بستگان در میدان صبحگاه ستاد نیروی هوایی، بر دوش همرزمان خلبانش تشییع شد. پیکر مطهر آن شهید تیز پرواز سپس برای خاک سپاری با یک فروند هواپیمای سی ۱۳۰ به زادگاهش شیراز منتقل شد.

یکشنبه دیگر با خاطرات، عاشقانه های خلبان با همسرش

ملتمس دعا

یاعلی

این جمعه هم گذشت...

این چشم ها که محروم از یک نگاه یارند

بهتر که کور گردد بگذار خون ببارند

آن که قرار دارد کی داغ یار دارد

 دعوی عشق  کم کن عاشاقان بی قرارند

پروانه سوخت بالش بشنو زبان حالش

یارب مباد عشاق از شمع کم بیارند

قومی کنار یارند  اما زیار دورند

قومی زیار دورند اما کنار یارند

چشم انتظار ماندن از انتظار دور است !

آنها که جان سپردند مردان انتظارند

**********************************

شـــروع قصـــه بـــا بـــرگشتــــن تــــو

کجــــا مــــا و کجــــا بــــرگشتــــن تــــو

ولـی نــه ، مــانــده از چشــم انتظــاری

فقــط یــک نــدبــه تــا بــرگشتــن تـــو

تــــو کــــه دردآشنــــای اهـــــل دردی

تــو کــه دســت کســـی را رد نکـــردی

بگو حالا که دل هامان شکستـه اسـت

دلـــت مـــی آیـــد آیـــا بــــرنگــــردی؟

کنــــار پنجـــــره، گلـــــدان خـــــالـــــی

شکـــوه عشـــق بـــا دستـــان خـــالـــی

بیــا ، چشــم انتظـــار میهمـــان اســـت

صفـــای سفـــره ای بـــا نـــان خـــالــــی

بمـــان ای جلـــوه ی گُـــم بــــا دل مــــا

بـــه شـــوق یـــک تبسّـــم بـــا دل مـــا

ببین در غیبت بـاران چـه کـرده اسـت

خـــزانِ بــــی تــــرحّــــم بــــا دل مــــا!

نـه از بــی بــرگ و بــاری بیــم داریــم

نـه قصــد مــانــدن و تسلیــم داریــم

ز بـس چشـم انتظـار جمعـه مــانــدیــم

دلــی منّـــت کـــش تقـــویـــم داریـــم

بهــار تــا ابـــد! زخـــم اســـت بـــا مـــا

زمـان تـا مــی رود زخــم اســت بــا مــا

بیـــا تـــاریــــخ مــــا را منتشــــر کــــن

هـزار و چـارصــد  زخــم اســت بــا مــا

دلم بی همزبان ، این قـدر هـا نیسـت

به فکر آب و نان ، این قدرهـا نیسـت

دلی که تکیه گاهش شـانـه ی تـوسـت

غریب و بی نشان ، این قدرها نیسـت

دوبـــاره نـــم نـــم ایـــن رهگـــذرهـــا

نگــــاه مبهــــم ایـــــن رهگـــــذرهـــــا

اگـــــر در انتظـــــار تـــــو نبـــــاشــــــد

چــه مــی ارزد غــم ایــن رهگــذرهــا؟

شکـــوه اتفـــاقـــی مـــانـــده بـــاشـــد

بـه دل هـا اشتیـاقـی مــانــده بــاشــد

تـــو مـــی آیـــی ، اگـــر از عمـــر دنیـــا

فقـط یـک روز بــاقــی مــانــده بــاشــد

بـه یـک عشـق معمّـایــی قســم خــورد

بـه راز یــک شکیبــایــی قســم خــورد

خــدا والعصــر گفــت و از ســر شــوق

به آن روزی که می آیـی ، قسـم خـورد

شنیـــدم مـــژده ی تــــابیــــدنــــت را

نـــدارم فـــرصــــت فهمیــــدنــــت را

بـه خـورشیــد زمینــی خیــره مــانــدم

کـه تمـریـن کـرده بـاشـم دیــدنــت را

تـو پنهـان مـانـده ای تـا تشنـه بـاشیـم

تمـــام روز هـــا را تشنـــه بــــاشیــــم

دلـت مــی آیــد آیــا ایــن همــه ســال

تـو جـاری بـاشـی و مـا تشنـه بـاشیــم؟

دلیـــــل عشـــــق مــــــادرزادی مــــــا!

بیـــا تـــا جـــان بگیــــرد شــــادی مــــا

بجــوشــد رشتــه رشتــه از دل خـــاک

قنــــــات تشنــــــه ی آبـــــــادی مـــــــا

بیــا ای ســایــه ســار امــن هـــر بـــاغ!

نمـی خــواهــد بمــانــد بــی ثمــر، بــاغ

نمـی خـواهـد پـس از عمــری صبــوری

بمیــــرد زیــــر بــــاران تبـــــر ، بـــــاغ

بــه ایــن دنیــای خــالــی دل نبنــدنــد

بــه گلـــدان سفـــالـــی دل نبنـــدنـــد

بهــار مـــا! بیـــا تـــا دستـــه گـــل هـــا

بـه فصـل خشـک سـالـی دل نبنــدنــد

تـرک هـا خـورده ، خـالـی، تشنـه ، تنهـا

دچــار خشــک ســالــی ، تشنــه ، تنهــا

مـــن و دل چشــــم در راه بهــــاریــــم

دو گلــدان سفــالـــی ، تشنـــه ، تنهـــا

اگـر چـه زخـم طـاقـت سـوز خــوردیــم

غـــم دیـــروز را امـــروز خــــوردیــــم

ببخــش ای خــوب اگــر در غیبــت تــو

مـن و دل ، نـان بـه نـرخ روز خـوردیـم

مــن و خــورشیــدی از تـــابیـــدن تـــو

و شـــوق لحظـــه ای خنـــدیــــدن تــــو

نگـاهـم را پــر از آیینــه کــرده اســت

هـــــوای جمکـــــران و دیـــــدن تــــــو

دلم ، فانوس یک چشم انتظاری اسـت

رواق سینــه ام آیینــه کـــاری اســـت

دوبیتــی در دوبیتــی بــا تــو هستـــم

دلم،سرچشمه درسرچشمهجاریاست

بـه جـز بــا بغــضِ مــانــده در گلــویــم

نخـواهـد شــد بــه آبــی ، تــر گلــویــم

بیــا تــا شیعــه ی زخـــم تـــو بـــاشـــم

بمــــانــــد ردّ خنجــــر بــــر گلــــویــــم

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

شهید احمدرضا احدی

دست نوشته ی رتبه اول کنکور سال ۶۴ (شهید احمدرضا احدی)،ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،به هر جا که اینجا نباشد ،

یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند
و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟
کشته شده و د آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:
"نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟
چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،
حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟
کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟
وکدام کدام...؟ توانستید؟؟

اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،
ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرار می دهد،
اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟
چگونه باید آنها را غسل داد ؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم .
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟

کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی ؟
کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال ، از کتاب ، از لقب شامخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد ؟
کدام اضطراب جانت را می خورد ؟ دیر رسیدن به اتوبوس ، دیر رسیدن سر کلاس ، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا ؟
"صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن"

آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است ؟
جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند ؟
و آنان را زنده به گور کردند ؟هیچ می دانستی؟ حتما نه!...
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می ورد ، به دنبال آب گشته ای
تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی

با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی ، اگرعلی اکبر نیستی ، اگر جعفر و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله مباش !
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد ....

ملتمس دعا

یاعلی 

هیات عاشقان ثارالله علیه السلام

بسم رب الحسین (ع)

هیــأت عـــاشــقــان ثــاراللــه (ع)

مراسم جشن ولادت سرداران عشق(ع)

سخنران:

حجت الاسلام شیخ الاسلامی

 

و با مداحی ذاکرین اهل بیت

زمان:

سه شنبه، سوم شعبان، ساعت ۲۱

مکان:

خیابان پیروزی، بلوار ابوذر، پل پنجم، خیابام مسلم، کوچه تقوی لواسانی

 

در ادامه مطالب چند شعر زیبا

ادامه نوشته

یکشنبه ها با خاطرات شهدا

مداح اهل بیت جانباز شهید سید مجتبی علمدار

شهادت میدهم و پسندیده ام خدا را به پروردگاری و اسلام را برای دینداری و محمد(ص) را به پیغمبری و علی(ع) را به امامت و حسن(ع) و حسین(ع) علی(ع) و محمد(ص) و جعفر(ع) و موسی(ع) و محمد(ع) و علی(ع) و حسن(ع) و قائم آل محمد مهدی موعود(عج) را امام و پیشوایان بر حق و رهبران اسلام بعد از پیغمبر(ص) از دشمنانش بیزارم و دوستانشان را دوست دارم .

اولین وصیت من به شما راجع به نماز است چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند نماز است پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سر وقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع در نماز طلب کنید به همه شما وصیت می کنم همه شمائیکه این صفحه را می خوانید قرآن را بیشتر بخوانید بیشتر بشناسید بیشتر عشق بورزید بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان بهتر است قرآن را زینت قلبتان کنید به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای قربت فرزند فاطمه(س) (مقام معظم رهبری) را که همان ناله غریبانه فاطمه(س) خواهد بود به گوش برسد همان طوری که زمان امام خمینی (ره) گوش به فرمان بودید و در صحنه های انقلاب حاضر و آماده ایثار از جان و مال و زندگی جهت هر چه بارورتر شدن درخت تنومند اسلام ناب که 1400 سال پیش بدست توانای خاتم پیغمبران محمد بن عبدالله(ص) کاشته شده و با خون فاطمه زهرا(س) بین درب و دیوار و عرق خون آلود پیشانی حیدر ، جگر پاره امام حسن (ع) در میان تشت ، بدن پاره پاره و رگ بریده حلقوم ابی عبدالله (ع) و خونهای جاری شده از ابدان شهدای کربلا و کربلای ایران آبیاری شد باشند نگذارید که آن واقعه تکرار شود ! حتما می پرسید کدام واقعه ؟ همان واقعه ای که بی بی فاطمه زهرا(س) نیمه دل شب دست به دعا بردارد که اللهم عجل وفاتی همان واقعه ای که علی(ع) از تنهایی با چاه درد دل کند همان واقعه ای که امام حسن مجتبی (ع) را سنگ بزنند و آنقدر مظلوم و غریبش کنند که بعد از مرگش جنازه اش را تیرباران کنند ، همان واقعه ای که امام حسین(ع) فریاد بزند (هل من ناصر ینصرنی) فقط پیکرهای بی سر شهداء تکان بخورد همان واقعه ای که امام صادق (ع) بفرمایند : به تعداد انگشتان یک دست یار و یاور واقعی ندارم همان واقعه ای که ... و نهایتا همان واقعه ای که امام خمینی(ره) بگویند : من جام زهر نوشیده ام و ناله غریبانه (اللهم عجل وفاتی) او فاطمه(س) را به گریه آورد !!!

شیعه هل مسلمونا ، حزب اللهی ها ، بسیجی ها و ... نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود .

بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد ، باشند چون دشمنان اسلام کمر همت بستند و ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند وصیت می کنم مرا در گلزار شهدای ساری دفن کنید و تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده را بر روی صورتم بگذارند و قبل از آنکه مرا در قبر بگذارند مداحی داخل قبرم برود و مصیبت جد غریبم فاطمه زهرا(س) و جد غریبم حسین(ع) را بخواند .

به شب اول قبرم نکنم وحشت و ترس

چون در آن لحظه حسین است که مهمان من است

و از مستمعین گرامی می خواهم که اشک چشمشان را داخل قبر من بریزند تا در ظلمت قبر نوری شود و این را باور کنید که از اعماق قلبم می گویم:من از ظلمت قبر و فشار قبر خیلی می ترسم شما را به حق پنج تن آل عبا تا می توانید برایم دعا کنید و نماز شب اول قبر را برای من بخوانید و زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید بسوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی(عج) و فاطمه(س) را صدا بزنید...

نامه دختر شهید علمدار به پدرش

بابا مجتبی سلام  :

امیدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. یادش بخیر! آن روزها که مهد کودک بودم و موقع ظهر به دنبالم می آمدی.همیشه خبر آمدنت را خانم مربی به من می رساند: سیده زهرا علمدار! بیا بابات آمده دنبالت.

شهید علمدار

و تو در کنار راه پله مهد کودک می نشستی و لحظه ای بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفیدم را به تو می دادم و با حوصله ای بیاد ماندنی آن را بر سرم می گذاشتی و بعد بند کفش هایم را می بستی و در آخر، دست در دستان هم بسوی خانه می آمدیم و با مامان سر سفره ناهار می نشستیم و چه بامزه بود.

راستی بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برایت و بعد از آن با صدای بلند، رو به روی عکس تو ایستادن و خواندن؛ انگار آدم سبک می شود. مادر می گوید: بابا خیلی مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من می خواهم بعد از این نامه ای برای خدا بنویسم و به او بگویم که می خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نکنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت که با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل کنند. مادر بزرگ می گوید هرچه می خواهی از خدا بخواه و من از خدا می خواهم که پدر مردم ایران حضرت آیت ا.. خامنه ای را تا انقلاب مهدی(عج) محافظت فرماید و دستان پر مهر پدرانه اش همیشه بر سرِ ما فرزندان شهدا مستدام باشد.

ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سیده زهرا

در ادامه مطالب چند خاطره از زبان همسر و دوستان نزدیک سید

ادامه نوشته